ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/09/25
    نوشته‌ها
    25
    امتیاز
    1,463
    شهرت
    0
    22
    کاربر انجمن

    شب جاودان باد... پرده‎ی آخر، جنون...

    هوم... به قول معروف همه توی تاریکی شب مثل همند، پس از کجا معلوم اونی که باهاش ملاقات می‎کنی یکی نباشه مثل خودت، مجنون و دیوانه، از کجا معلوم یکی نباشه مثل خودت که توی این بیابون برهوت، توی این تاریکی شب راهشو گم کرده باشه... پس...


    خنده‎ای تمسخرآمیز سر می‎دهد و سخنش را از سر می‎گیرد:


    پس هر وسیله‎ای دم دستته و فکر می‎کنی که باهاش می‎تونی کار یکی مثل خودت رو تموم کنی بردار، مهم نیست چی باشه، می‎خواد یه مداد تازه تراشیده شده نک تیز باشه یا یه چاقوی قصابی که از بس گوشت بریده کند شده، مهم نیست که اون وسیله موقع کشتن هدفش اونو زجرکش می‎کنه یا اینکه بدون هیچ دردی می‎فرستتش اون دنیا، هیچ کدوم از این سوالات مسخره مهم نیست و منم قصد ندارم به هیچ کدومشون جواب بدم، فقط... فقط باید دید اون وسیله لعنتی می‎تونه دخل یه **** مثل خودت رو بیاره یا نه؟! همین!


    به گونه‎ای کلمه‎ی همین را بیان کرد تو گویی با آدمی طرف است از نظر ذهنی ناتوان و این هم دهمین باری است که این کلمات را به زبان می‎آورد، گویی تمام این سخنان را از سر اجبار می‎گوید و کسی تفنگ بیخ گوشش گذاشته تا با من دمخور شود.
    نفس عمیقی می‎کشد و با لحنی بی‎حوصله و در عین حال شریرانه و شیطنت آمیز حرفش را ادامه داد:


    حالا اگه اون وسیله‎ی کوفتیت رو دستت گرفتی آماده باش که قراره از پرده‎ی آخر رونمایی بشه، پرده‎ای که قراره کل زندگیت رو توش ببینی و این درحالیه که نورپردازمون به یه خواب ابدی فرورفته و مجبوری همه‎ی لحظات زندگیتو با عینکی از تاریکی ببینی...


    به ناگاه لحنش جدی می‎شود، گویی نقاب دلقک مانندی که تا به حال به چهره داشته را از صورت خود کنده و حال این خود اوست که سخن می‎گوید، بی‎‎هیچ وقفه‎ای ادامه می‎دهد:


    به هیچ کس اعتماد نکن، هیچ دوستی در کار نیست و هیچ همرزمی نداری، همه دشمنند و تو هم تنهایی، پس اگه می‎خوای زنده بمونی باید وحشی بشی، یه حیوون بدون هیچ احساساتی، به هیچ بچه‎ای رحم نکن، هیچ دختر و زنی رو رها نکن، همه دشمنات رو تو نطفه خفه کن، هر موجود زنده‎ای که نزدیکت شد رو تیکه تیکه کن و از همه مهم‎تر حواست باشه که... که هر شبی پایانی داره و اون خورشید کوفتی تا ابد پشت ابرها باقی نمی‎مونه، لابد به خودت می‎گی این چه ربطی به من داره؟!


    تلخندی می‎کند و با لحنی کوبنده می‎گوید:


    وقتی نور به این سرزمین بتابه به وجود کثیف تو هم می‎تابه و اون وقته که گند همه چیز در می‎آد، همه چیز معلوم میشه، همه میفهمن که تو باهاشون فرق داری، همه‎ی گناهانی که مرتکب شدی، مردم از تک تکشون با خبر میشن و صد البته اون موقع حتی اگرم کور باشن می‎تونن لکه‎ها‎ی خونی با کشتن دشمنات لباست رو تزیین کرده ببینن و اون موقع است که دیگه کارت تمومه...


    سکوتی سنگین تمام اتاق را فرا می‎گیرد، حرف‎هایش فکری به ذهنم می‎اندازد و می‎توانم احساس کنم که همچون معلمی که می‎داند چه سوالی برای شاگردش پیش آمده به تایید جواب سوالم سر تکان می‎دهد، گویی هر دو به یک فکر هستیم اما او از برای جایگاه استادی که دارد زودتر از شاگرد خود جواب را به زبان می‎آورد:


    نور رو بکش، درسته... اون نور لعنتی دشمن همه‎ی ماست، و ما با دشمنامون چیکار می‎کنیم؟


    لحظه‎ای سکوت می‎کند تا مطمئن شود که حرف‎هایش را فهمیده‎ام و آن موقع است که سخنانش را تکمیل می‎کند:


    اون خورشید لعنتی نوید پایان شب رو می‎ده پس بکشش، هر نوری که می‏‎خواد به مردم امید بده که روزی خورشید طلوع می‎کنه رو بکش، هر کسی که نور توی دستش داره دشمن خطرناک‎تری پس تعقیبش کن، دنبال نور برو و دخلش رو بیار، نزار هیچ نوری زنده بمونه، هیچ نوری...


    سکوتی متفکرانه، هر دو می‎دانستیم که تنها حرف کافی نیست، باید چیزی باشد تا ما را به یکدیگر متصل کند، عهدی که هر دو به آن پایبند باشیم و بدان عمل کنیم، یک عهد خونین...
    این بار او کسی نبود که سکوت را در خشمش می‎بلعد بلکه این بار چنگال‎های هر دویمان است که به درون پیکر بی‎جان سکوت فرو می‎رود و آن را تکه تکه می‎کند، در این لحظه با یکدیگر هم آوا می‎گردیم و در تاریکی شب همچون گرگ‎ها زوزه می‎کشیم تا دیگر همنوعانمان صدای ما را به گوش بشنوند و با جانشان به حرف‎هایمان عمل کنند، این یک عهد میان من و او نیست، بلکه عهدی است که میان گله‎ای از گرگ‎های تشنه به خون نور بسته می‎شود:


    وعده‎ی دیدار ما بر سر نئش تکه تکه شده‎ی خورشید، هیچ گاه چهره‎ی یکدیگر نخواهیم دید، ای برادران و خواهران! مگر آن زمان که خورشید آخرین خواسته‎ی خود را با آخرین پرتوی خود بر ما آشکار می‎سازد، آن زمان ما یکدیگر خواهیم دید و در تاریکی پس از مرگ خورشید در خون یکدیگر غلط خواهیم زد، آن زمان ما برادران و خواهران خونین هم خواهیم گشت و تا آخرین نفس و حتی تا آخر این دنیا و دگر دنیا با هم خواهیم بود.... نام ما بر جسم هر جنبنده‎ای لرزه خواهد انداخت و پیکر خورشید را در قبر خواهد لرزاند، ما پاسبانان شب خواهیم بود، و شب تا ابد پایدار خواهد ماند، پس با مرگ هر نوری فریاد بزنید و زوزه بکشید، زنده باد شب! پایدار باد شب!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •