ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/07/30
    نوشته‌ها
    4
    امتیاز
    877
    شهرت
    0
    6
    کاربر انجمن

    داستان کوتاه: فریاد

    این اولین داستان منه پس اگه مشکلی داره به بزرگواری خودتون ببخشید و منتظر نظراتتون هستم.



    ابرها فریاد می کشیدند، گویی آسمان نیز خشمش را می دید؛ وحشیانه گل را لگدکوب می کرد و در تاریکی شب به سمت قله پیش می رفت. برای دیدن مسیر نیاز به اجرای هیچ طلسمی نداشت، او این مسیر را هزاران بار طی کرده بود و تمام چاله ها و درختانش را مثل کف دستش می شناخت.
    باد گستاخانه در میان درختان بلند و پیر می وزید و به موهای سیاه و لباس های پاره و خیسش تازیانه می زد ولی خیسی لباس هایش بخاطر باران نبود، دلیلش چیزی وحشتناکتر از این طوفان خشمگین بود.
    نور آذرخش ها زخم های کهنه ی صورت و بدنش را آشکار می کرد، زخمهایی که اکنون عضو جدیدی در میان خود داشتند؛ زخم عمیقی در پشتش، زخم خنجر سردی که اکنون در دستش بود. در نور آذرخش چیز دیگری نیز به جز خشم می شد در چشمان سبزش دید؛ غم عمیقی در وجودش بود.
    با خود می اندیشید که چه چیزی باعث شده است که آنها این کار را با او کنند او هرگز از پشت خنجر زدن را به آنها نیاموخته بود، او هرگز به آنها بدی نکرده بود. دیگر اهمیتی نداشت، آنها تاوان کارشان را خواهند داد، آنها مزه خشمش را خواهند چشید.
    با هر قدم خشمش بیشتر می شد تا اینکه بالاخره به بالای آبشار رسید. رودخانه‌ای که آبشار را می ساخت درحال طغیان بود و تنه درخت بزرگی که نقش پل را بازی میکرد درحال غرق شدن بود.
    او به سمت پل رفت و ایستاد؛ اینجا همانجایی بود که صبح آن روز شاگردانش به او خنجر زده بودند و او را به درون رودخانه انداخته بودند. او آنها را از فلاکت و بدبختی و گدایی در شهرها نجات داده بود و آنها را آموزش داده بود تا بتوانند برای هدفی والاتر زندگی کنند. آنها با هم خندیده بودند، کشته بودند، اشک ریخته بودند؛ اما افسوس...
    از پل گذشت و بر سطح سنگی آن طرف رودخانه قدم گذاشت. او می توانست صدای خنده هایشان را از میان صدای باران بشنود. به طرف غار حرکت کرد و تردید کرد؛ شاید او باید فرصت دیگری به آنها دهد، شاید آنها از کارشان پشیمان شده باشند و از او بخواهند که آنها را ببخشد، شاید اینها همه‌اش فقط شوخی باشند.
    صدایشان را شنید:
    -اون پیرمرد رو دیدین که چطور تو رودخونه دست و پا می زد؟ دیگه قرار نیست مزاحممون بشه
    بلند خندیدند. او تورج بود.
    -حالا دیگه فقط خودمونیم
    صدای بهمن را شنید:
    -اگه زنده مونده باشه چی
    -اون نمیتونه حریف ما چهارتا بشه، اگه زنده باشه باز هم هون بلا رو سرش میاریم دوست دارم دوباره تقلا کردنش رو تو رودخونه ببینم
    دوباره خندیدند.
    خشمش فوران کرد؛ دیگر دلیلی برای ترحم نداشت. صدای سوت زدن کسی را شنید که از غار بیرون می آمد. طلسم سکوت را روی خود اجرا کرد و سریعا به درون سایه ها خزید و پشت بوته ای پنهان شد. وقتی از غار بیرون آمد چهره اش را تشخیص داد. آن موهای کوتاه حنایی، صورت گرد و ته‌ریش کامل نشده متعلق به رامبد بود. او رامبد را دید که به سمت رودخانه حرکت می کرد؛ در سکوت کامل به سمتش دوید و با چند قدم به پشت سر رامبد که حالا لبه رودخانه ایستاده بود رسید، با دست چپش جلوی دهانش را گرفت، خنجر را پشت گردنش فرو کرد و بدن بی جانش درون رودخانه رها شد.
    به سمت غار حرکت کرد و داخل شد. در سایه مشعل ها حرکت کرد و پشت بشکه هایی که درقفسه چیده شده بودند پنهان شد.
    غار فضای بزرگی داشت در یک طرف بشکه ها و آذوقه و طرف دیگر قفسه های کتاب و یک میز و چند صندلی قرار داشتند. او توانست تورج و بهمن را ببیند که روی صندلی ها نشسته بودند و می نوشیدند. او حدس زد نفر سوم کجاست.
    او از قسمت در مانندی در کنار گونی های آذوقه گذشت و وارد فضای کوچکتری از غار شد که از آن بعنوان اتاق خواب استفاده می کردند. او توانست سورن را ببیند که روی یکی از تختها خوابیده است
    به طرفش حرکت کرد؛ به ریش و موی سیاه و بی حالتش نگاه کرد، چشمانش بسته بودند اما او می دانست که آنها هم سیاه اند. او بالشی برداشت و آن را روی صورت سورن قرار داد و خنجر را بی هیچ احساسی درون قلبش فرو کرد. فریاد خفه ای کشید و بدنش آرام شد.
    به بخش قبلی غار برگشت ولی توانست فقط یک نفر را بیابد که روی صندلی نشسته و پشتش به او بود. موهای طلایی رنگش در نور مشعل ها می درخشید ولی او نمی توانست چشمان آبی اش را ببیند؛ او بهمن بود. به پشت سرش خزید؛ دست راستش را روی دهانش و دست دیگرش را پشت سرش گذاشت، سرش را چرخاند و گردنش را شکست. سرش را آرام روی شانه اش قرار داد.
    به سمت دیگر میز رفت و ایستاد و درون غار را کاوید اما کسی را ندید. ناگهان جنبشی از پشت سرش احساس کرد؛ خنجری که درون میز فرو رفته بود را بیرون کشید، چرخید و آن را پرتاب کرد
    -نه....
    فریاد تورج با نشستن خنجر به قبلش خاموش شد و پژواک صدایش فضای غار را در بر گرفت. تورج روی زانوهایش فرود آمد، موهای سیاهش خیس شده بود و به صورتش چسبیده بود. مدتی با چشمان قهوه‌ایش به او خیره ماند و بعد افتادناگهان خنده‌ای فضای غار را پر کرد؛ خنده‌ای چنان شیطانی که حتی خود شیطان را هم به لرزه می انداخت. ترس وجودش را فرا گرفت؛ او این صدا را می شناخت. آذرخشی زد و سایه بلندی روی او افتاد؛ او به ورودی غار نگاه کرد و پیکری سیاه در زمینه سفید نور آذرخش دید.
    -آفرین بهرام گَرزات بزرگ؛ هنوز هم تحسین برانگیزی
    -شغاد
    او موهای کاملا سفید، صورت لاغر و کشیده، لباسهای سیاه و چشمان خاکستری اش را دید. اما او پیر نبود و به طرز آزار دهنده ای جوان بود. از آخرین باری که او را دیده بود هیچ تغییری نکرده بود البته به جز موهای سفیدش که آن زمان کاملا سیاه بود. ولی محال بود اشتباه کند او شغاد بود.
    بهرام با شگفتی پرسید: تو چطور...
    -من چطور چی؟ چطور اینجام؟ وقتی که من رو توی اون چاه تاریک زندانی کردی باید میدونستی که من از تاریکی تغذیه می کنم.
    شغاد به طرف جنازه تورج حرکت کرد و ایستاد. با افسوس سرش را تکان داد و گفت: پسر قوی ای بود، یه کم طول کشید تا بتونم کنترل ذهنش رو به دست بیارم.
    بهرام با عصبانیت فریاد زد: منظورت چیه؟
    شغاد به بهرام نگاه کرد و نیشخندی زد.
    -هنوز متوجه نشدی؟ من اونا رو مجبور کردم که تو رو رودخونه بیندازن ولی می تونستم کاری کنم که تو بمیری اما نتونستم خودم رو از دیدن چنین نمایشی محروم کنم البته تو همیشه احمقتر از اونی بودی که متوجه شی
    حرفهای شغاد مثل تیری به قلب بهرام می نشست.
    -تو چیکار کردی
    -من فقط لطفتو جبران کردم، ولی این فقط بخشی از کاریه که تو با من کردی
    به طرف ورودی غار حرکت کرد و برگشت.
    -به زودی بهرام گرزات؛ به زودی همدیگه رو خواهیم دید تا اون موقع من تو رو با غصه هات تنها میگذارم
    بیرون رفت و در تاریکی شب ناپدید شد. بهرام بیرون دوید اما هیچکس آنجا نبود. قبلش می سوخت و نمی توانست باور کند که در چه حقه کثیفی افتاده و دستانش به خون دوستانش آلوده شده است. او به لبه آبشار رفت، به آسمان نگاه کرد، روی زانوهایش افتاد و چنان فریادی کشید که حتی صدای آذرخش نیز در آن گم شد.
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    27
    امتیاز
    1,463
    شهرت
    0
    16
    z.p
    کاربر انجمن
    این داستان کوتاه نبود ک
    بیشتر شبیه وسطای یه داستان بود. حتی واسه وسط داستان بودن هم خیلی تند پیش رفت.
    The descend beckons"
    As the ascend beckoned"
    William Carloss Williams
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2019/01/27
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    265
    شهرت
    0
    7
    کاربر انجمن
    صحنه های اکشن رو خوب تونستین تداعی کنین و فضاسازی خوبه اما شخصیت پردازی و اصل داستان باید بیشتر روش کار بشه. داستان یکم بی سر وته هستش و معلوم نیست چی به چیه
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/07/30
    نوشته‌ها
    4
    امتیاز
    877
    شهرت
    0
    6
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط real نمایش پست ها
    صحنه های اکشن رو خوب تونستین تداعی کنین و فضاسازی خوبه اما شخصیت پردازی و اصل داستان باید بیشتر روش کار بشه. داستان یکم بی سر وته هستش و معلوم نیست چی به چیه
    ممنون که داستان رو خوندید در آینده نکاتی که گفتین رو رعایت میکنم
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2014/11/19
    نوشته‌ها
    5
    امتیاز
    4,296
    شهرت
    0
    2
    مترجم
    کشش و جذابیت داستان خیلی خوب بود ولی حق با دوستمونه شبیه یه برش از یه داستان بود که نگفته هاش از گفته ها بیشتر بود یعنی یه جورایی خیلی علامت سوال آخرش برای آدم می مونه.
    هر روز صبح دوانتخاب داریم :
    بخوابیم و به رویا دیدن ادامه بدیم
    یا
    بیدار بشیم و رویا هامون رو به واقعیت تبدیل کنیم.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 87
    آخرین نوشته: 2018/07/29, 19:09
  2. داستان کوتاه : ماه درخشان
    توسط milad.m در انجمن داستان کوتاه
    پاسخ: 7
    آخرین نوشته: 2016/06/10, 21:38
  3. قوانین: قوانین داستان کوتاه
    توسط smhmma در انجمن قوانين
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2015/08/18, 13:15
  4. امتحان ریاضی (داستان کوتاه)
    توسط .AvA. در انجمن داستان کوتاه
    پاسخ: 12
    آخرین نوشته: 2015/07/13, 00:51
  5. پاسخ: 20
    آخرین نوشته: 2015/06/24, 01:38

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •