ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: بیشعور

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2019/02/01
    نوشته‌ها
    6
    امتیاز
    341
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن

    بیشعور

    مرتیکه انگار آدم ندیده بود، بِر و بِر داشت منو نگاه میکرد. از همون لحظه‌ی اول که سوار اتوبوس شدم و چشمم بهش خورد حس خوبی روش نداشتم. شبیه نقش منفی‌های سریال‌های ایرانی بود! با یه بارونی سیاه، موهای روشن که به عقب شونه کرده بود. وسطای سرش خیلی پر بود ولی بغل هاش ریخته بود. پوستش سرخ و سفید بود پر لک و پیس. رو صندلی نشسته بود ولی میشد حدس زد اگه بلند بشه چه قد و قامت مهیبی پیدا میکنه. من سر پا بودم بغل صندلی ایشون ولی یکم جلوتر، اتوبوس خیلی شلوغ بود نمیتونستم جامو عوض کنم. حس خفگی هم داشتم. اونروز از صبح مظطرب بودم. تازه دانشگاه قبول شده بودم، باید برای ثبتنام میرفتم. استرس رفتن به محیط جدید اذیتم می‌کرد و صرفا به خاطر اینکه به خودم زمان بدم و دیرتر برسم دانشگاه تصمیم گرفته بودم با اتوبوس برم. استرس خودم کم بود نگاه‌های این مرده رو هم باید تحمل میکردم. اولش گفتم بیخیال شاید منو با یکی دیگه اشتباه گرفته الان خودش میفهمه ولی وقتی سرمو آوردم پایین دیدم نه، آقا خیلی نفهمه! داشتم عصبی میشدم دست خودم نبود از بچگی بدم میومد یکی بهم زل بزنه. بدم میومد بهم توجه کنن هی قربون صدقه‌ام برن. دلم میخواست حریم خودمو داشته باشم. همش شاکی میشدم که چرا همه‌ی بزرگترها اینقدر بهم توجه میکنن!؟ شاید چون نوه‌ی آخر هر دو فامیل پدر و مادرم بودم یا شاید به خاطر ظاهرم! بچه که بودم موهام طلایی بود چشام هم آبی، دوست داشتنی بودم بر عکس الانم. خلاصه دلیلش هر چی که بود کلافه میشدم از اون نگاه‌ها. حس می‌کردم میخوان به زور وارد حریم من بشن، فضول‌ها. من همیشه ساکت بودم و معمولاً از خودم هیجان و احساس خاصی بروز نمی‌دادم ولی تو ذهنم غوغا بود پر هیجان پر احساس پر داستان و ماجرا. دلم میخواست هیشکی کاری باهام نداشته باشه و بذارن تو دنیای خودم باشم ولی مگه میشد؟ مگه میشد اون نگاه ها نباشن؟

    بزرگتر که شدم دنیای یواشکیم هم بزرگتر شد. تقریبا همه جا، هر جایی که بودم در واقع اونجا نبودم! فرقی نمی‌کرد سر کلاس باشه یا حتی عروسی بهترین پسر عموم! تو دنیای خودم داستان میساختم، بازی میکردم، سفر میرفتم، دعوا میکردم، عاشق میشدم، قهر میکردم حتی بحث و جدل راه مینداختم با یه شخصیت خیالی که مثلا جلوم نشسته و سر یه موضوعی باهام مخالفه، براش عدلّه میاوردم ازش سوال می‌پرسیدم، جواب می‌شنیدم بحث رو می‌بردم یا گاهاً حتی می‌باختم! حریم من این بود و این مردک داشت بهش تجاوز میکرد. دیدم باز هم داره بهم نگاه میکنه، خونم داشت به جوش میومد خواستم بهش بد و بیراه بگم ولی منصرف شدم. فکر احمقانه‌ای بود چون اونموقع باید به جای دو چشم یه عالمه چشم کنجکاو دیگه رو هم تحمل میکردم. مرتیکه جوری با چشماش داشت منو میخورد که حتی از پشت عینک آفتابی تیره‌اش هم میتونستم سنیگینی‌شونو حس کنم. نه، سنگینی نه، تیز بودن مثل مته دیوار دنیای منو سوراخ میکردن. خواستم جامو عوض کنم ولی نشد اتوبوس حتی از قبل هم شلوغ‌‌تر شده بود.

    گفتم اصلا بیخیالش، پشت کله‌ی این مردک یه پنجره هست با کلی منظره، یه عالمه آدم تو پیاده رو و کلی ماشین تو خیابون. با همینا میتونم کلی فکربازی کنم! اتوبوس از جاهای مورد علاقه‌ی من برای خیالپردازی بود، بهش میگفتم فکربازی! سعی کردم ولی نشد، نمیخواستم باز چک کنم ببینم مرده داره نگام میکنه یا نه ولی مگه اصلا لازم بود؟ سنگینی نگاهشو همینطوری هم میتونستم احساس کنم. سرمو آوردم پایین دیدم بله! "گردنت نمیشکنه عوضی!؟" تو دلم هر چی بد و بیراه بود بهش گفتم حتی فحش‌های که هیچوقت به زبون و ذهنم نمی‌آوردم. نه فقط به اون، به همه آدم‌هایی که از بچگی همین بلا رو سرم آورده بودن. اون لحظه فهمیدم مشکل اصلیم این مرد نبود، انگار پُرِ پُر بودم از همه‌ی اون نگاه‌ها از بچگی تا حالا و این مرد یه قطره بود که افتاد و من سرریز شدم. با هر فحشی که میدادم بیشتر عصبی میشدم، چرا اونطوری شده بودم؟ نمی فهمیدم داشتم منفجر میشدم. گفتم به جهنم الان حالشو میگیرم، الان اگه چیزی نگم دق میکنم اگه هم بقیه نگاه کردن اصلا به درک اقلاً حال این مرتیکه رو میگیرم. بهش نگاه کردم اون هم داشت نگام میکرد. خون جلو چشامو گرفته بود ولی اون انگار هیچ درکی از حرص و درد من نداشت. یه نفس عمیق کشیدم سینه‌مو دادم جلو خودمو آماده کرده بودم که اولین کلمه رو پرت کنم رو صورتش که یهو اتوبوس ایستاد. رسیده بودیم ایستگاه بعدی، راننده گفت "آقایون برین عقبتر جا باز بشه برا مسافرا". همون لحظه چند نفر از در وسطی سمت خانم‌ها پیاده شده بودن و جا باز شده بود. ما هم رفتیم عقب تر.

    ناخواسته از میدان دید آقا اومدم بیرون ولی شاکی بودم میخواستم جامو عوض نکنم همونجا بمونم هر چی از دهنم در میاد بارش کنم ولی نشد. عقب وایساده بودم نگاش میکردم. از پشت هم همونقدر نفرت‌انگیز به نظر می‌رسید. همه‌ی اون فحش‌ها و بد و بیراه‌هایی که قرار بود بهش بگمو داشتم به خودم میگفتم اون حرصه ول کنم نبود. همش میگفتم چرا زودتر نخواستم اعتراض کنم؟ چی جلومو گرفته بود؟ چرا آخه؟ تو این فکرها بودم که رسیدیم ایستگاه بعدی. اون مرده پاشد. قد و هیکلشو اشتباه حدس زده بودم، خیلی بزرگتر از حدسیات من بود! با اون بارونی سیاه پر ابهت به نظر میرسید و البته ترسناک. داشتم به دقت نگاش میکردم میخواستم همه حرکات بدنشو آنالیز کنم و تو ذهنم به عنوان یه آدم نفهم ثبتش کنم، یه مدل از انسان‌های نفهم! قبل اینکه از صندلی فاصله بگیره دستشو برد توی جیب بارونیش و یه چیز سفید در آورد.

    چشامو ریز کردم که بهتر ببینم

    بهتر دیدم...

    و چشام خیس شد، لرزیدم.

    اون چیز سفید عصا بود از این عصاهای سفید!


    ویرایش توسط -Ali- : 2019/02/08 در ساعت 13:53
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2019/02/01
    نوشته‌ها
    6
    امتیاز
    341
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    سلام
    من علی هستم، 26 سالمه و این اولین داستان زندگیمه!
    البته شاید هم دومی، وقتی 11 ساله‌ام بود یه داستان تخیلی نوشته بودم راجع به دو دوست که تو راه مدرسه ربوده میشن و سر از یه دنیای عجیب درمیارن...
    داستانم نصفه موند، یه روز بابام دفترمو اتفاقی پیدا کرد و خوندش و بعدش فقط یه لبخند زد! همین.
    نه تشویقی نه نظری هیچی.
    یادمه منم خیلی خجالت میکشیدم.
    خلاصه من خیلی زود فهمیدم این کارها واسه قشر ماها نیست، کارگرزاده‌ها (بچه پرولتاریاها) فقط یه وظیفه دارن اونم اینکه یا دکتر مهندس بشن و پول دربیارن یا باز یه کارگری چیزی بشن و گشنه نمونن!
    استعدادهای دیگه‌ای هم داشتم ولی همونطور که گفتم که وظیفه‌ی من چیز دیگه‌ای بود.
    حالا بعد این همه سال احساس کردم دیگه نمیشه، دیگه نمیتونم، باید یه چیزهایی بنویسم، یه چیزهایی رو بگم، واقعا دیگه نمیشه!
    نتیجه این احساسات شد چند خط بالا
    نظراتتون برام خیلی مهمه، خیلی خیلی مهمه
    چون شما دیگه مثل پدرم نیستین!
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2019/01/27
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    9
    امتیاز
    250
    شهرت
    0
    7
    کاربر انجمن
    درمورد داستانت باید بگم که خیلی پایان تاثیرگذاری داشت و اضطراب کاراکتر از دیده شدن توسط مسافر نابینا رو خوب منتقل کردی به خواننده.
    اما درمورد نوشته دوم باید بگم دوست عزیز اتفاقا نوشتن برای طبقه فرودست و کارگره و باید باشه! ما با نوشتنمون باید قلم رو توی دست خودمون نگه داریم
    شاید برای ما از دنیا همین قلم وکاغذ مونده همین تنها تریبون ماست که حرفمون رو بزنیم و دیده بشیم پس هرگز نا امید نشو و با نظرات سرد و بی روح بقیه دست از قلم نکش هرچند که خوب میدونم این دست نظرات اون هم از ظرف خانواده و دوستان چقدر روح لطیف هنرمند رو آزار میده.
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2019/02/01
    نوشته‌ها
    6
    امتیاز
    341
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط real نمایش پست ها
    درمورد داستانت باید بگم که خیلی پایان تاثیرگذاری داشت و اضطراب کاراکتر از دیده شدن توسط مسافر نابینا رو خوب منتقل کردی به خواننده.
    اما درمورد نوشته دوم باید بگم دوست عزیز اتفاقا نوشتن برای طبقه فرودست و کارگره و باید باشه! ما با نوشتنمون باید قلم رو توی دست خودمون نگه داریم
    شاید برای ما از دنیا همین قلم وکاغذ مونده همین تنها تریبون ماست که حرفمون رو بزنیم و دیده بشیم پس هرگز نا امید نشو و با نظرات سرد و بی روح بقیه دست از قلم نکش هرچند که خوب میدونم این دست نظرات اون هم از ظرف خانواده و دوستان چقدر روح لطیف هنرمند رو آزار میده.
    یه دنیا ممنون که برا داستانم وقت گذاشتین ⁦
    بله حق با شماست، اصلا قلم درد کشیده‌ها بسی سر تر از قلم ملت بی‌درده!
    ولی به من هم حق بدین، دلم خیلی پره از خیلی‌ها.
    ولی چشم ناامید نمیشم، به لطف دوستانی مثل شما
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    جایی که کانون خورشیده
    نوشته‌ها
    348
    امتیاز
    20,812
    شهرت
    0
    1,190
    نویسنده
    معمولا میگن نباید با لحن عامیانه بنویسیم ولی خب اینم خودش یه کلی اما و اگر داره! اینکه شما تمام متنت رو به این حالت نوشتی، این قانون رو از بین میبره
    بیشترین قسمتی از داستانت رو که ازش لذت بردم، اون جایی بود که میگفت با یه شخصیت خیالی صحبت میکنه یا کلا تو رویا و دنیای تخیلیش زندگی میکنه. خوشم اومد چون دقیقا مثل من بود!
    به نظرم نوع پایان دادن داستانت و یجورایی اون نکات اخلاقی که توی داستان نهفته بودن، خودش یه امتیاز بزرگ برای زیبایی داستان محسوب میشه!

    پ.ن: مشتاقم اون داستانی که گفتید دو بچه ربوده میشن و به یه دنیای دیگه میرن رو بخونم
    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    وقتی منتشرش میکنم که یه قلم نوری درست و حسابی داشته باشم
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2018/07/22
    محل سکونت
    سرزمین شمالی، اس
    نوشته‌ها
    65
    امتیاز
    1,695
    شهرت
    0
    53
    کاربر انجمن
    خسته نباشی.
    واقعا لذت بردم از داستانت. معلومه که واسش زحمت کشیدی.
    اصلا با نوشته دوم موافق نیستم. حــــــــق نداری خودتو تا این حد پایین بیاری که فکر کنی بدلیل طبقه اجتماعیو این چرت و پرتا باید دکتر و مهندس بشی.
    هیچکدوم از افرادی که توی این انجمن، فانتزی لایبرری، نگاه دانلود یا انجمن بوک پیج هستن اونقدرا هم طبقه اجتماعی بالایی ندارن، اما از این گروه، استعداد و ذوق می باره.
    ما گروهی هستیم که تعیینمی کنیم چه آدمایی بشیم نه پدر مادرامون. نه ----- زاده بودنمون.
    انتظار داشتم کسی که خودش دست به قلم و دست به کتابه، این رو بدونه که توی دنیای واقعی هم اگه مردم با هم برابر نباشن، تو دنیای خیال ----- زاده نداریم و هرچیزی ممکنه.
    - اون عجیبه
    + همه ما عجیبیم. اگه نبودیم، از بین این همه آدم انتخاب نمی شدیم. عجیب بودن خیلی سخته.
    - از آخرین باری دوست داشتم عجیب باشم خیلی گذشته.

    جنگ منصفه، مرگ آرام و زندگی وحشی
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2019/02/01
    نوشته‌ها
    6
    امتیاز
    341
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط Banoo.Shamash نمایش پست ها
    معمولا میگن نباید با لحن عامیانه بنویسیم ولی خب اینم خودش یه کلی اما و اگر داره! اینکه شما تمام متنت رو به این حالت نوشتی، این قانون رو از بین میبره
    بیشترین قسمتی از داستانت رو که ازش لذت بردم، اون جایی بود که میگفت با یه شخصیت خیالی صحبت میکنه یا کلا تو رویا و دنیای تخیلیش زندگی میکنه. خوشم اومد چون دقیقا مثل من بود!
    به نظرم نوع پایان دادن داستانت و یجورایی اون نکات اخلاقی که توی داستان نهفته بودن، خودش یه امتیاز بزرگ برای زیبایی داستان محسوب میشه!

    پ.ن: مشتاقم اون داستانی که گفتید دو بچه ربوده میشن و به یه دنیای دیگه میرن رو بخونم
    خوشحالم که داستانمو پسند کردین.
    من به این دلیل لحن عامیانه رو برای روایت داستانم انتخاب کردم چون فکر میکردم اینطوری حس کاراکتر بهتر به خواننده منتقل میشه، به نظرم متن هر چی ساده تر باشه مخاطب بیشتر احساس راحتی میکنه و بعد حس راحتی همیشه کانکشن رخ میده!
    البته یه دلیل دیگه هم داشتم
    غیر محاوره‌ای اصلا بلد نبودم!!!

    اون داستان دو بچه رو تو یه دفتر کوچیک که جلد سخت خیلی خوشگلی داست نوشته بودم. بعد اینکه بابام داستانمو خوند و باقی قضایا که تعریف کردم، همه صفحه‌هایی رو که روش نوشته بودم رو کندم انداختم دور! دفترو گذاشتم یه گوشه خونه بعدها دیدم مادرم برداشته اونو دفتر قسط‌بندی خرازی محله‌مون کرده!

    خوبه که این یکی رو تو ورد آنلاین نوشتم!

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط helen orsineh prospro نمایش پست ها
    خسته نباشی.
    واقعا لذت بردم از داستانت. معلومه که واسش زحمت کشیدی.
    اصلا با نوشته دوم موافق نیستم. حــــــــق نداری خودتو تا این حد پایین بیاری که فکر کنی بدلیل طبقه اجتماعیو این چرت و پرتا باید دکتر و مهندس بشی.
    هیچکدوم از افرادی که توی این انجمن، فانتزی لایبرری، نگاه دانلود یا انجمن بوک پیج هستن اونقدرا هم طبقه اجتماعی بالایی ندارن، اما از این گروه، استعداد و ذوق می باره.
    ما گروهی هستیم که تعیینمی کنیم چه آدمایی بشیم نه پدر مادرامون. نه ----- زاده بودنمون.
    انتظار داشتم کسی که خودش دست به قلم و دست به کتابه، این رو بدونه که توی دنیای واقعی هم اگه مردم با هم برابر نباشن، تو دنیای خیال ----- زاده نداریم و هرچیزی ممکنه.
    ممنون، لطف دارین
    بله حق با شماست ولی تو نوشته‌ام طرز فکر اونموقع خودمو و خانواده و جامعه رو گفتم و ازش گله کردم نه اینکه الان هم واقعا این نظرو داشته باشم اگه غیر از این بود اینجا چیکار میکردم!
    ولی باز هم ممنون به خاطر حرف های قشنگتون، درسته تو دنیای خیال ما میتونیم هر کسی باشیم یا بشیم! خود واقعیمونو چیزی که شاید تو دنیای واقعی نتونیم!
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2017/07/25
    نوشته‌ها
    67
    امتیاز
    5,981
    شهرت
    0
    70
    تایپیست
    داستان خوبی بود موضوعش هم خوب امیدوارم که بازم بنویسید سبک خوبی هم انتخاب کردید فقط اینکه یکم شخصیت داستان تلخ و منفی باف و نچسب بود در یک کلام منزوی بار مثبتی نداره یکم شخصیت هاتون ملایم تر باشه بهتره

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    انسان های منزوی دو دسته هستند یک دسته کاری به مردم ندارند اصلا و نظر و رفتار مردم براشون اهمیت نداره و یک دسته هم منزوی نما و به قول گفتنی منزوی به سبب بدبینی شدید این دسته نچسب محسوب میشن چون هر عمل و کنشی رو برعلیه خودشون میبینند
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2019/02/01
    نوشته‌ها
    6
    امتیاز
    341
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط سید نمایش پست ها
    داستان خوبی بود موضوعش هم خوب امیدوارم که بازم بنویسید سبک خوبی هم انتخاب کردید فقط اینکه یکم شخصیت داستان تلخ و منفی باف و نچسب بود در یک کلام منزوی بار مثبتی نداره یکم شخصیت هاتون ملایم تر باشه بهتره

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    انسان های منزوی دو دسته هستند یک دسته کاری به مردم ندارند اصلا و نظر و رفتار مردم براشون اهمیت نداره و یک دسته هم منزوی نما و به قول گفتنی منزوی به سبب بدبینی شدید این دسته نچسب محسوب میشن چون هر عمل و کنشی رو برعلیه خودشون میبینند
    ممنون از لطفتون
    من فکر نمیکنم شخصیت داستان من منزویِ از نوع دومی باشه که شما فرمودین ولی اگر هم باشه خب چیزیه که هست و ما هم داریم تو دنیامون!
    پس چرا من تو داستانم نداشته باشم!؟
    به نظرم شخصیت‌های داستانی قرار نیست همیشه دلچسب باشن.
    باز هم یه دنیا ممنون از اینکه وقت گذاشتین هم برای خوندن و هم نقد، بیشتر برای نقد!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آیا به عواطف و احساسات خود اهمیت می دهید؟
    توسط _c_l_o_s_e_d در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 3
    آخرین نوشته: 2014/10/02, 18:39
  2. دعوای تمام شاعران درباره ی ترک شیرازی.
    توسط Warrior در انجمن حکایات و اشعار
    پاسخ: 3
    آخرین نوشته: 2013/09/01, 01:17

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •