ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2015/10/30
    نوشته‌ها
    9
    امتیاز
    3,468
    شهرت
    0
    8
    کاربر انجمن

    رقص نفرت‌انگیز دلقک کاغذی

    رقص نفرت‌انگیز دلقک کاغذی

    «نه مامان... دارم بهت می‌گم خوبم.»
    صدای پشت گوشی ویز ویز می‌کرد و بهیموث دیگر واقعا از ذکرهای محتاطانه و در پس‌زمینه مهرطلبانه و در پس آنها خودخواهانه‌ی صدای آن سوی خط خسته و کلافه شده بود و می‌خواست توی گوشی داد بزند که «آقا ندارم... ندارم... دست از سر من بردار... من دیگر یک قطره هم محبت توی دل کوفتی‌ام نمانده که بخواهم خرج شماها کنم... برو سراغ یکی دیگر.» اما نمی‌شد، نه اعصاب دعوا داشت نه دل ستمگری. در حالیکه توی تاریکی سایه‌های اتاقش قدم می‌زد و انگار دنبال لنگری می‌گشت که به آن گیر کند و از رفتن باز بماند، گفت:
    «مواظب خودتون باشیدا... به بابا هم بگو.»
    دوباره ویز ویز و بهیموث کلافه در قدم‌روها که حالا رفته بود سمت مکعب مستطیل درخشان چون ماه در شب اتاق، که در واقع همان یخچالش بود. با صدایی که تمام تلاش‌ها برای از بین بردن نشانه‌های بی‌علاقگی در آن شکست خورده بود توی گوشی زمزمه کرد:
    «نه نمی‌خواد بیدارش کنی. حوصله حرف زدن ندارم باهاش. سلام منو بهش برسون.»
    سر آخر بهیموث مثل دیوار بعد از حادثه هوار شد توی مبل راحتی سرخ رنگ گنده و بویناکش. دستش را روی پیشانی‌اش می‌مالید و ساعت مچی‌اش را نگاه می‌کرد. با ملایمت ساختگی گفت:
    «نه خواهش می‌کنم... مزاحمت چیه.»
    و همانطور که همه چیز یک روزی می‌میرد، همانطور که ماه می‌میرد، و خدا می‌میرد، و اتاق و شب و باران می‌میرند، گفت:
    «خداحافظ»
    و صدایش مرد.
    توی مبلش کز کرده بود و فکر می‌‌کرد جغد شومی در شام تاریک محبسش است. چراغ‌قوه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد. ستون ناگهان نور ِ سفید قدرتمند، مثل شمشیر شهریار آخرین، دل سه چهار قدمی تاریکی روبرویش را شکافت. حس می‌کرد صورتش کبره‌ی مردن بسته، تکان خوردن عضلات صورتش به خنده، یا گریه، یا هر چیزی گوشتش را به سوزش می‌انداخت، مثل گز گزی که وقت رفتن تو پاهای خواب‌رفته آدم درست می‌شود، صورتشش گز گز می‌کرد وقتی می‌خواست مقدار ناچیزی شگفتی و کمتر از آن بازیگوشی تویش پدید بیاید از بابت خوشمزگی‌ ِ ناگهانی نور چراغ‌قوه تو آن شب تاریک ِ توی اتاق از منظر مبل لکنته‌ی سرخ، از منظر بهیموث گنده‌ی چاق کبره بسته عرق کرده و چرک بویناک.
    مبل راحتی سرخ رنگ، تخت سلطنت موقت بهیموث، سلطنت چند ساعته‌اش تا صبح فردا، چسبیده بود به دیوار سفید رنگ شرقی و روبروی آن مبل سرخ رنگ، کاناپه‌ی راحتی بود از همان دست مبل راحتی که سه نفر متوسط القامه توش جا می‌شدند و آن هم چسبانده بود به دیوار روبرویی که می‌شد دیوار غربی و بین این دو تا، یعنی بین مبل و کاناپه، میزی بود مستطیلی و رویش ترمه‌ای دست‌دوز و روی ترمه کاسه‌ای سیمین و خاتم کاری شده و توی کاسه‌ی خاتم کاری سه تا پسته‌ی خندان بودند و یک پسته‌ی نیم خندان. کنار آن پسته‌های خندان و نیم‌خندان هم دو تا پسته‌ی پدرسگ عبوس که صورتشان کبره‌ی مردن بسته بود و خنده که هیچ، لبخند هم توی وجودشان نبود. نور چراغ‌قوه‌ی موبایلش را خاموش کرد و کز کرد توی مبله. چشم‌هایش را گشاد کرد تا مثلا بهتر ببیند که البته قصد دیدن نداشت. اگر قصد دیدن داشت، خانه‌ی بهیموث مجهز بود به چراغ‌های ملون از سفید و زرد بگیر تا حتا آبی و قرمز کمرنگ که می‌گفتند شبها برای خوابیدن آرامش‌بخش است و البته مزخرف بود، چون آرامش با نور کمرنگ قرمز حاصل نمی‌شود البته. قصد دیدن نداشت، قصد تلاش برای دیدن داشت. پاهایش به طرز مضحکی لاغرتر از هیکلش بودند. توی پارچه‌ی لطیف چهارخانه‌ی آبی‌رنگ پیژامه‌ای که داشت اما، زشتی پاهایش یک جور بامزه‌ای مخفی شده بود. درازشان کرد و دست‌هایش را توی سینه جمع کرد انگار خودش را حسابی سفت بغل کرده باشد که مثلا گم نشود، یا نگذارد برود، یا یک دفعه مثلا ترکش نکند خودش بی‌خبر، بی‌تلفن، بی‌نامه یک‌هو نشود که صبحی بیدار شود ببیند خودش گذاشته رفته و تنها و بی‌کس شده‌است، بالای همین خودش را حسابی محکم بغل کرده بود، حتا می‌شود گفت خودش را اسیر کرده بود، جوری گرفته بود که نمی‌شد گفت دوستانه‌است، انگار می‌خواست حبسش کند، حبس ابد.
    با چراغ‌قوه‌اش بازی می‌کرد. روشن... تق... نور بیرون می‌زند... تق...خاموش... همه چیز مرد، همه چیز محو شد، همه چیز حالا توی مغزش است. روشن دوباره... تق... نور... سعی می‌کند سکانس منظره‌ی کاناپه‌ی خالی روبرو را به ذهنش بسپارد... تق... خاموش... همه چیز گم شد. تق... روشن... پسته‌ها... خندان‌ها... توی کاسه... فاصله‌ی کاسه تا دستش را به یاد می‌سپرد... تق... خاموش... بی‌نشان...گم‌شده... فراموششده...نه...فراموش نکن... سعی کن فراموش نکنی... نه... بی‌هوا مثل اینکه آهی بکشد زمزمه کرد:
    «مامان...»
    انگشتانش بی‌اختیار مثل کرم‌های خاکی، کور، در پی پسته‌ها، مالان و خزنده از کاسه بالا رفتند. پسته را پیدا کردند و برایش به ارمغان آوردند. شکاف دهانش به قصد خوردن پسته توی سنگ‌تراشیده‌ی صورتش باز شد و پسته اول را انداخت بالا. بعد تنها صدایی که تو مغزش می‌شنید خرچ خرچ صدای پسته بود. خرچ... خرچ...ممم...خرچ...خرچ. بهیموث دولاشد روی میز. چشم‌هایش را گشاد کرد. توی عمق تاریکی احساس کرد چیزی می‌بیند... چیزهایی...می‌لولیدند. سرش را بیشتر خم کرد روی میز... خم شد روی کاسه. ناگهان صدای بلندی برخاست. تق تق تق... صدای در خانه بود. برق از سرش پرید. با رنگ‌پریدگی و حواس‌پرتی راه افتاد توی تاریکی اتاقش به سمت در ورودی. تق تق تق... با صدای خفه‌ای بانگ زد:
    «بله... الان اومدم.»
    در را باز کرد. سارا بود، خانم مطلقه‌ی ساکن واحد روبروئی که با چهره‌ی عجیبی جلوی در ایستاده بود. راهرو تاریک و ساکت بود. زن همسایه با صدای مستحکم و رسمی گفت:
    «ببخشید... شما هم برق ندارین؟»
    «بله؟»
    «برق واحد من رفته... شما برق دارین؟»
    «ما بله داریم.»
    سارا با تعجب نگاهی به تاریک‌خانه‌ی بهیموث انداخت و باز پرسید:
    «مطمئنین؟ خونه‌تون تاریکه...»
    «داشتم عکس ظاهر می‌کردم.»
    سارا ابروهایش از تعجب رفت بالا و چشم‌هایش گرد شد. احساس می‌کرد بهیموث دستش انداخته است. با حالت تاحدودی عصبانی گفت:
    «حالا یک دقیقه چراغو روشن کن ببین برق داری؟»
    «عکسام خراب می‌شه.»
    با صورت سنگی‌اش جلوی سارا ایستاده بود و قامتش در قاب در مثل اسفنجی که لای درز بچپانند مانع نفوذ نگاه‌های سارا، هوای سرد، تاریکی راهرو، غریبه و همه‌ی چیزهای خارجی بود. سارا بدون اینکه خداحافظی کند رفت به سمت راه‌پله‌ها و طوری که بهیموث بشنود ولی انگار نخواهد شنیده شود زمزمه کرد:
    «دلقک!».
    و بهیموث زمزمه‌ی سارا را در مغزش و زیر لب تکرار کرد:
    «دلقک... دلقک...دلقک...»
    در را بست. کورمال کورمال مبل لکنته را پیدا کرد و خودش را انداخت توش. حسی به سارا نداشت. انگشت‌هایش را کرد توی کاسه و یک پسته دیگر برداشت. انداخت توی دهانش و خرچ خرچ. با خودش فکر کرد حتا نمی‌خواهد به زنک تجاوز کند. نمی‌خواهد ببیندش اصلا. از صورت رسمی و لحن محکم زن بدش می‌آمد و از نفرتی که توی وجناتش به او نشان می‌داد و زمزمه کرد:
    «دلقک نفرت‌انگیز...»
    صدای پای چند نفر از راه‌پله‌ها آمد. جوانان نجات‌دهنده‌ی سارا لابد، همیشه حاضر به یراق، با آچار مرادنگی‌شان در دست برای کمک در هر مساله‌ای. آن‌ها از رفتار زنک بدشان نمی‌آمد؛ برای اینجور خشن-خوشتیپی کردن یارو می‌مردند. به فکرش آمد هیچ‌وقت نگران برقِ رفته و فیوز نبود، چون بابا این کارها را می‌کرد، چون بابا آنجا بود، همه چیز کار می‌کرد وقتی بابا آنجا بود، شاید هم کار نمی‌کرد ولی مهم نبود. از بابا هم دل خوشی نداشت. تا جا داشت هر کاری کرده بود که بهیموث را از خودش متنفر کند، از هیچ تلاشی فروگذار نکرده بود. صدای خس خسی شنید مثل صدای خس خس جویدن سوسک حمام توی تاریکی وقتی نان خرده‌های نامرئی را می‌خورد. چندشش شد. گوشش را تیز کرد. صدائه محو شد. ناگهان از بیرون صدای بسیار بلندی برخاست:
    «الهم صلی علی...»
    صداهای مردانه‌ی کلفتی بودند که ختم شدند به خنده‌ها و متلک‌های لوس. احساس کرد باد سردی می‌وزد. توی تاریکی نفس عمیقی کشید تا خنکی هوا را بکشد توی شش‌هایش. باد سوزناک می‌زد به دستش. دستش بی‌اراده حرکت کرد به طرف منبع سرما انگار بخواهد سوراخی ِ نشتی را بگیرد، نشتی هوای سرد. دستش خورد به کاسه‌ی سیمین. چقدر سرد بود، انگار یک تکه یخ! انگشتش از دیواره‌ی یخ‌زده کاسه بالا رفت و دنبال پسته‌ی سوم رفت توی کاسه. داشت دنبال پسته می‌گشت که یک دفعه دستش خیس شد. یک لحظه بعد از شدت ترس جیغ کشید. زبانی انگشتش را لیسیده بود. قبل از اینکه بتواند دستش را پس بکشید، دستش توی دهانی مکیده شد. با تمام توان داد کشید اما هیچ صدایی از توی گلویش بیرون نرفت. دستش توی دهان تاریکی مکیده می‌شد. سرد بود، مثل اینکه کهکشانی از یخ ِچگال توی کاسه باشد. فریاد کشید - با تمام وجود- اما هیچ صدایی از دهانش در نمیآمد. بدنش به رعشه افتاده. هر چه قدرت داشت به کار گرفت که با دست دیگرش دستش را خلاص کند. انگار دهانه به دنیای دیگری وصل باشد دستش را با قدرتی هیولایی می‌مکید توی خودش. پاهایش را کنار میز گذاشت و فشار آورد. احساس کرد دندان‌هایش می‌شکنند. تمام مفاصلش بی‌اختیار می‌لرزید. اشک از چشمانش جاری شد. یکهو دهان توی کاسه تکان محکمی خورد و دستش تا مچ رفت توی دهانه. چنان از درد دندان‌هایش را به هم فشرد که احساس کرد استخوان جمجمه‌اش ترک خورده است. حنجره‌اش مرده بود -هیچ صدایی تولید نمی‌کرد. درد توی ستون فقراتش می‌پیچید. دهان توی کاسه دستش را پیچاند. استخوان آرنجش‌ش ترقی شکست. توی آن همه درد، دست دیگرش با بدبختی موبایل را پیدا کرد. بازوهایش تکان‌های غیرارادی می‌خورد. موبایله را آورد جلوی کاسه. تق... چراغ روشن شد. هزارتا چشم روی میز بود ... هزارتا چشم ... با عنبیه‌های یکسره خون‌آلود.تکانی عصبی خورد؛ بعد موهای سرش مثل برگ پاییزی ریخت. چشم‌های هیولا خیره خیره به او نگاه می‌کرد. قبل از اینکه بهیموث بتواند کاری بکند، هیولا هورت محکمی کشید و بهیموث را با آن هیکل گنده‌اش مثل یک پسته‌ی سربسته مکید توی دهانش.
    دنگ دنگ دنگ... کسی محکم به در کوبید. سکوت، بعد دوباره کوبید. بعد بی‌معطلی صدای زنانه‌ای برخاست:
    «بهیموث... خوبی؟»
    انگار قیر داغ، اما سرد مثل یخ خشک، از روی میز چکید روی قالی.
    «بهیموث چرا داد و فریاد می‌کردی؟»
    از توی لکه‌ی سیاه هزارچشم، یک ورقه‌ی نازک بلند شد.
    «بهیموث ... خوبی؟»
    باز هم به در کوبید. ناگهان صدای بهیموث جواب داد:
    «خانم مزاحم من نشو... برو بذار به زندگی‌ام برسم.»
    صدای سارا پرخاشگر و شاکی داد زد:
    «خدا یه عقل سالمی بهت بده... جونم رسید به لبم.»
    ورقه‌ی قیری مثل تصویر قاب شده‌ی بهیموث شد... بدون حجم... در یک سطح. هیولا شروع کرد به لغزیدن در خانه. آرام آرام رفت سمت مبل لکنته‌ی قرمز رنگ. موبایل بهیموث زنگ می‌خورد. هیولای گوشی را برداشت. صدایی پشت خط ویز ویز می‌کرد. هیولا جواب داد:
    «ممنونم بابا جان... گفتم به مامان که مزاحمتون نشه.»
    صدای پشت خط ویز ویز می‌کرد. باد سردی توی خانه‌ی بهیموث می‌وزید. بدن مسطح هیولا توی باد تکان خورد. هیولای قیری مسطح گفت:
    «نه بابا... مثلا چه بلایی می‌خواد سرم بیاد... حرفایی می‌زنی.»
    باد سرد بدن هیولا را توی هوا شناور کرد و از این سوی اتاق به آن سوی اتاق می‌برد. صدای توی گوشی چیزهایی گفت. هیولا گفت:
    «نه بابا جان... نگران نباشید... من اگر بلایی سر کسی نیارم، کسی نمی‌تونه سر من بلایی بیاره.»
    و بعد خنده‌ای تصنعی کرد. بعد صدای پشت خط ویز ویزی کرد. بعد خداحفظی کرد. بعد قطع کرد. باد سرد هیولای مسطح را توی هوا می‌رقصاند.
    ویرایش توسط Pedramfff : 2019/01/24 در ساعت 17:37
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2018/07/22
    محل سکونت
    سرزمین شمالی، اس
    نوشته‌ها
    67
    امتیاز
    1,662
    شهرت
    0
    53
    کاربر انجمن
    به نظرم خیلی جالب بود.
    فقط عنوانش یکم تو ذوق میزد. میتونستی یکم مختصر ترش کنی
    - اون عجیبه
    + همه ما عجیبیم. اگه نبودیم، از بین این همه آدم انتخاب نمی شدیم. عجیب بودن خیلی سخته.
    - از آخرین باری دوست داشتم عجیب باشم خیلی گذشته.

    جنگ منصفه، مرگ آرام و زندگی وحشی
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2015/10/30
    نوشته‌ها
    9
    امتیاز
    3,468
    شهرت
    0
    8
    کاربر انجمن
    خیلی خوشحالم که برات جذاب بوده... ممنون که خوندیش
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2019/01/27
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    9
    امتیاز
    247
    شهرت
    0
    7
    کاربر انجمن
    داستان جالب و خوبی بود
    بنظرم اسمش عوض بشه و قسمتی که هیولا داره میبلعه شخصیت رو یکم حس ترس بیشتر به خواننده انتقال بدی خیلی خوب میشه
    البته جسارته
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جلد چهارم قهرمانان المپ: خانه هیدیز
    توسط moonlightsky در انجمن فانتزی
    پاسخ: 71
    آخرین نوشته: 2016/05/10, 00:54
  2. سِت لباس با چیز میز(به همراه آموزش استتار!)
    توسط F@teme در انجمن مطالب جالب و دانستنی‌ها
    پاسخ: 8
    آخرین نوشته: 2016/02/02, 18:20
  3. نقاشی های حیرت انگیز و باورنکردنی با مداد رنگی (عکس)
    توسط momo jon در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 20
    آخرین نوشته: 2014/11/30, 13:47
  4. ۶۵مین جوایز امی داده شد (جوایز امی سال 2013)
    توسط ShErViN در انجمن فیلم و سریال و انیمه
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2013/09/23, 19:41

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •