ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

    تیغه های جنگنده جلد اول: شمشیر زن سیاه

    • نویسنده کتاب: محمدرضا حسین پور
    • ژانر: فانتزی
    • دنبال کننده: 0
    • ایجاد شده در: 2019/01/12
    • امتیاز:
    • کتاب کامل نیست!
    • فرستنده،نویسنده کتاب است
    با سلام،
    این رمانو بعد از شکست بزر ریشه جادو شروع کردم و بزودی فصل اولش رو میزارم.
    این یکی بهتر از ریشه جادوست.
    امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اینم یه قسمت از فصل اول:


    به نام خدا


    تیغه های جَنگنده : جلد اول

    شمشیر زن سیاه

    مقدمه

    شمشیر زنی همیشه راحت نیست، گاهی اوقات باید برای نجات جون خودت یا دیگران شمشیر بزنی یا گاهی برای بردن تو مسابقه ای که آرزو ها رو برآورده می‌کنه.
    بله آرزو ها، آرزو هایی که گاهی دنیا رو به تباهی می‌کشونه یا گاهی به مردم زندگی می‌بخشه.
    اگه دلی پاک داشته باشی قطعا به خواسته هات خواهی رسید و بهترین خواهی بود تو جمع دیگران.
    پس هرگز اجازه نده که سیاهی قلبت رو تیره کنه و پاکی رو ازش بگیره.

    فصل ۱ : خبر ناگوار

    باد با چرخ زدن هاش از کنار پنجره میگذشت و از لای درز های پنجره کارگاه به داخل میومد و تار عنکبوتی که گوشه پنجره بود رو تکون میداد، اما اونقدر قوی نبود که گرد و خاک رو بلند کنه، همه اینا داشت تو کارگاه اتفاق می‌اُفتاد ولی من به هیچ کدوم از اینا فکر نمیکردم و داشتم تو خیالت خودم سیر میکردم که یه دفعه ای یه پس سری بهم خورد که باعث شد از فکر و خیال بیام بیرون. هنوز درد سرم تموم نشده بود که گفت:
    -هی پسر جون از فکر و خیال بیا بیرون، خیال پردازی نون و آب نمیشه برات. تازه باید تا شب نشده کارمون رو تموم کنیم، تو که نمی‌خوای گیر یه روح بیفتی، میخوای؟
    یه پوزخند اومد رو صورتم و به چهرش نگاه کردم که پیر و چروکیده شده بود. به لباش نگاه کردم که داشتن تند تند تکون میخوردن و دندونای زردشو به نمایش گذاشته بودن. من همیشه از این کاراش بدم میومد چون بابام همیشه اینجوری بود و هرچی تو بیرون می‌شنید باورش می‌کرد. تازگیا هم تو شهر پخش شده بود که ارواح شیطانی به شهر جنوبی حمله کردن و هرکی که شبا از خونشون میان بیرون رو میدزدن، اوناییم که دزدیده میشن دیگه بر نمی گردن. بابامم همشون رو باور می‌کرد.
    من که به این چیزا اعتقاد ندارم، اخه مگه روحا بیکارن که بیان مردم شب زنده دارو بدزدن. خب حالا هرچی، من باید تا شب به بابام کمک میکردم تا برای گاریه تام پیر که باربر بود، چرخ های تازه بسازیم، اخه تازگیا که داشته از شهر میانه برمی‌گشته یکی از چرخ های گاریش شکسته. به همین دلیلم اون که دیگه نمیخواست چرخ های دیگه گاریشم از دست بده بهش سفارش داده بود که دو جفت چرخ نو برای گاریش بسازه که محکم هم باشه.
    من شخصا آدم تنبلی نبودم ولی از کار کردن تو کارگاه بابام بدم میومد، به نظر من برای پسری دوازده ساله کارهای دیگه ای هم بود که انجام بدم، کار هایی هیجان انگیز که روح آدم رو نوازش میدن. من که هنوز چنین کاری تو این شهر بزرگ پیدا نکردم و به همین خاطرم مجبورم تا کاری پیدا نکردم پیش این بابای غر غرو کار کنم که همش به من ایراد میگیره که این کار اشتباهه و این کار درسته. من کمی استقلال عمل می‌خوام.
    بالاخره بعد از هزار بار غرغر کردن من دیگه کار ما داشت تموم می‌شد و هوا هم کم کم داشت رو به تاریکی میرفت به خاطر همین بابام با عربده گفت:
    -زود باش، باید سریع تر کار کنیم تا شب نشده کارمون تموم بشه.
    وقتی کار هامون رو تموم کردیم ، بابام وسایلش رو جمع کرد بعدش به من گفت:
    -آهای نیک زود باش وسایلت رو جمع کن و یه آبی به دست و صورتت بزن . دیگه باید بریم خونه.
    من که از صبح تا الان منتظر همین خبر بودم، قرتی پریدم و سر و صورتم رو با آب سطلی که گوشه کارگاه بود شستم و لباسمو تکوندم و هرچی گرد و خاک روش مونده بود رو ریختم پایین. چون وقتی چوبا رو می‌شکستیم یا می‌تراشیدیم گرد و خاک خیلی زیادی تو محیط کارگاه پخش می‌شد و به علت اینکه کارگاه ما کوچیک بود همشون میومد و مینشست رو لباسامون.
    بابا تو راه همش حواسش به اطراف بود و با احتیاط قدم بر می‌داشت. اما من عین خیالم هم نبود داشتم به دور و اطراف نگاه میکردم و گل هایی که تو باغچه جلوی خونه ها بود رو بو میکردم. آخه من کلا رو خیلی دوست داشتم. تازه یه باغچه از گل های سرخ و زرد و نارنجی داشتم که حسابی اون اطراف رو معطر کرده بودن.
    من همش به این فکر میکردم که امشب برای شام چی‌داریم. آخه منه بیچاره ناهار درست حسابی هم نخورده بودم .
    بالاخره با ترس و لرز این بابای ترسو به خونه رسیدیم. خونه‌ی ما خارج از شهر بود و تقریبا پنج کیلومتری از شهر فاصله داشت. بابام مخصوصا خونمون رو خارج از شهر ساخته بود چون اعتقاد داشت، شهر شلوغه و ما تو شهر آرامش نداریم.
    شهر ما که به شهر شمالی معروف بود تو کشور هارتلند بود کشوری خیلی خوشگل و بزرگ که هر سال هزاران هزار نفر میومدن تو این کشور تا از جنگل های بزرگش لذت ببرن. تو این کشور شهر های زیادی وجود داشت ولی سه شهر اون که از بقیه بزرگ‌تر بودن و به شهر های جنوبی، میانه و شمالی معروف بودن. تو همسایگی ما کشور وستلند و آنتلند وجود داشتند که از دو طرف به کشور ما چسبیده بودند، البته بابا میگفت که سرزمین ها و کشور های خیلی زیادی هم هستند که ما از اونا بی‌خبریم. من خیلی دوست داشتم که یه روز میتونستم سرزمین های دیگه هم ببینم.
    وقتی رسیدیم به خونه اول از حیاط عبور کردیم که بوی گل هام توش پر شده بود بعد من در زدم، صدای امیلی رو شنیدم که گفت:
    -کیه؟ اومدم.
    بعد از چند ثانیه در رو باز کرد و با دیدن ما لبخندی به لبش نشوند و ما رو به داخل دعوت کرد. پیتر هم تو خونه بود. اون برادر بزرگ‌ترم بود که شیش سال از من بزرگ‌تر بود. اون تو آسیابونی پیش مایکل کار می‌کرد. مایکل آسیابون شهر بود و هر چیزی آرد می‌کرد، از گندم گرفته تا جو .
    پیتر وقتی ما رو دید سلام کرد و لبخندی به من زد. اون همیشه با من مهربون بود و همیشه به من کمک می‌کرد، منم خیلی دوسش داشتم، البته تو خونواده ما همه با هم مهربون بودن و تو اون همه همدیگرو دوست داشتن و به هم احترام میذاشتن.
    من صدای مامانم رو هم شنیدم که امیلی رو صدا زد تا میز رو بچینه و غذا رو روی میز بزاره. آشپزخونه ما کوچیک بود و یه میز گرد وسطش بود که پنج تا صندلی دورش کرده بودن. امروز شنبه بود و ما سوپ گوشت داشتیم که غذای مورد علاقه من بود و عاشقش بودم و هرچقدر که میخوردم سیر نمی‌شدم.
    من به طرف اتاقم که تو طبقه بالا بود رفتم تا لباسم رو عوض کنم و بعد از یه حموم آبگرم برگردمپایین. این عادت من بود که هر روز بعد از کار یه دوش آبگرم میگرفتم تا خستگی ام در بره. من وقتی به طبقه بالا رسیدم رفتم و از اتاقم حولم رو برداشتم و به سمت حموم که انتهای راهرو بود به راه افتادم.
    برای اینکه آبگرم داشته باشم باید آتیشی که آب رو گرم می‌کرد و زیر وان بود روشن میکردم. من سنگ چخماقی رو کنار همون اجاق پیدا کردم و با استفاده از اون آتیش رو روشن کردم. حالا باید صبر میکردم تا آب، گرم بشه و من بتونم حموم کنم. ما یه چاه آب کنار خونمون داشتیم که من وقتی داشتم میومدم خونه دوسطل آبم با خودم آوردم و هیزم هم که تو سالن بالا یه اتاق داشتیم که پدرم اونو پر از هیزم کرده بود. یادم میاد اون موقع پدرم در اومد از بس هیزم آوردم بالا.
    آب تو پونزده دقیقه گرم شد و من لباسام رو در آوردم و داخل وان شدم. آب حس خیلی خوبی به من میداد و باعث می‌شد به آرامش برسم. گرما تا استخونام نفوذ می‌کرد و همه کوفتگی هامو از بین میبرد.
    به انعکاس عکس خودم تو آب نگاه کردم، به موهای به رنگ شبم و به چشمای قهوه ای سوختم که مثل شکلات بود نگاه کردم، به چشمایی که به خیلی به موهام میومدن و حتی بعضیا که از دور چشمامو میدیدن فکر میکردن سیاهه. چشمای من به مادرم رفته بودن و مثل مال اون بودن و موهام به موهای پدرم رفته بودن. فقط من اینطور بودم و هم به مادرم و هم به پدرم رفته بودم . امیلی به پدرم رفته بود و پیتر هم به مادرم.
    من بعد از نیم ساعت حموم کردن از آب بیرون اومدم و بعد از اینکه خودمو خشک کردم لباس های تمیزم رو پوشیدم و به طرف پایین راه افتادم. وقتی پایین پله ها رسیدم بوی غذا تو تموم خونه پیچیده بود و هوشو از سر آدم میبرد. همه روی میز منتظر بودن تا من هم به اونا ملحق بشم. من با خوشحالی رو میز نشستم و ما بعد از دعا خوندن شروع به غذا خوردن کردیم. غذا واقعا عالی بود و مثل همیشه من از همه بیش‌تر خوردم و آخر سر هم به مامانمو امیلی کمک کردم تا میز رو تمیز کنن.
    وقتی کارم تموم شد به سمت کتابخونه رفتم و یکی از کتاب های مورد علاقم رو برداشتم و کنار پیتر روی کاناپه نشستم و شروع به خوندن کتاب کردم. خوندن و نوشتن رو پدرم بهم یاد داده بود و کتاب تو تنهایی بهترین دوستم بود، چون من هیچ دوستی نداشتم. همه همسن و سالام پی بازی و شادی بودن ولی من از این بچه بازیا خوشم نمیومد به همین خاطر از پدرم خواسته بودم که به من کارکردن تو کارگاه رو یاد بده.
    یکی از بهترین کتابایی که خونده بودم اسمش شمشیر زن تنها بود که خیلی ازش خوشم میومد و تقریبا پنج بار خونده بودمش. آلانم داشتم یه کتاب دیگه میخوندم که روی اسمش خط خطی شده بود و نمیشد خوندش اما جلد خیلی خوشگلی داشت و به زیبایی صفحه آرایی شده بود. تو خونه ی ما یه کتابخونه بود که تقریبا صد تا کتاب توش بود و همشونم قبلا مال پدرم بودن و حالا هم به من رسیده بودن و منم که عاشق کتاب و هرجا کتاب گیرم میومد، میخوندم. پدرم میگفت که اون زمونا کسی به کتاب اهمیت نمیداد و کتابا خیلی ارزون بودن و اونم که مثل من بوده و هر بار که به بازار میرفتم چند تا کتاب می‌خریده، خوندن کتابای کتابخونه هم یه سال پیش تموم کرده بودم و این یه کتابم، کتاب تکراری بود.
    خیلی دلم میخواست برم و از کتابای کتابخونه شهر کتاب قرض بگیرم، ولی اونقدر کار داشتم که وقت نمی‌کردم برم، تازه من و پدرم حتی روزای تعطیلی هم کار میکردیم مگه اینکه برف سنگین میومد و نمی‌تونستیم از خونه خارج بشیم. شهر شمالی به خاطر اینکه تو قسمت سرد و شمالی هارتلند بود برفای سنگینی داشت که گاهی اوقات تا سه متر هم میرسید و این برای من خیلی خوب بود چون میتونستم آدم برفی بسازم و با امیلی برف بازی کنم.
    من داشتم کتاب میخوندم که امیلی اومد کنارم نشست و گفت:
    -ام، نیک؟ میشه فردا برام یه عروسک چوبی درست کنی؟ اخه عروسکم خراب شده.
    من به چشمای سیاهش نگاه کردم که آدمو تو خودشون غرق میکردن ، بعد گفتم:
    -باشه اگه کارم زود تموم شد برات میسازم. شایدم فردا نشه پس غر نزنیا؟ باشه؟
    -باشه، داداش گلم ممنونم.
    امیلی اینو گفت و مثل توپ از رو کاناپه پرید و رفت پیش مادرم. اون سه سال از من کوچیک تر بود و عاشق عروسک بازی. منم که خیلی دوسش داشتم و هیچ وقت نمیتونستم بهش نه بگم. باید روی این عیبم کار میکردم چون منکه نمیتونستم، همش به حرفش گوش بدم.
    تو خونه ما همه تا نیمه شب بیدار بودن و کاراشونو میکردن ولی من نمیتونستم تا نیمه شب بیدار بمونم، چون کار حسابی خستم می‌کرد. به خاطر همین زود میرفتم تو اتاقم و خودمو تو دریای خواب غرق میکردم، جوری که تا لنگ ظهر نتونم از اون دریای عمیق بیام بیرون. ولی حیف که کار نمیذاشت.
    وقتی به اتاقم رسیدم با خستگی ای که منو له می‌کرد ولو شدم تو تختم و دیگه چیزی نفهمیدم.
    یه نفر داشت روی شکمم آفتاب مهتاب بازی می‌کرد و دل و رودمو بهم ریخته بود. میخواستم یه چند تا فحش آبدار بهش بدم که با باز کردن چشمم و دیدن امیلی هر چی میخواستم بگمو قورت دادم. نمی‌دونم آخه این بشر چطوری با اینکه تا صبح بیدار بوده الان اینقدر شنقوله. با شادی گفت:
    -نیک آخه چرا اینقدر تنبلی؟ بابا منتظرته، میگه بیا پایین صبحونتو بخور، باید بریم سر کار. تازه قولتم یادت نره ها. باشه؟
    -باشه، خوب حالا خودتو از اتاقم جمع کن که میخوام لباسام عوض کنم.
    اون یه بوس آبدار از لپم گرفت و با دو رفت پایین، منم بعد اینکه لباسامو عوض کردم یه نگاه اعمالی به اتاقم انداختم. همه چیز مرتب بود و اتاق برق میزد، دست این مامانم درد نکنه چون همیشه اتاقم رو تمیز می‌کرد. به میز و صندلی ای که کنار تختم بود نگاه کردم. اونو بابام تو تولد پنج سالگیت برام ساخته بود. دیوار های اتاقم که چوبی بود و بدون رنگ، آخه وقتی پدرم داشت اتاقا رو رنگ می‌کرد من نذاشتم اتاق منو رنگ کنه چون میخواستم این طرح چوب به اتاقم جلوه بده. تو اتاقم یه پنجره متوسط وجود داشت که ازش می‌شد شهرو دید. منم هروقت دلم میگرفت می‌نشستم کنار پنجره و به شهر نگاه می‌کردم. من پریدم پایینو رو صندلی نشستم بعدشم مثل گاو شروع کردم به خوردنو صبحونتو تمام و کمال قورت دادم.
    بعد ‌زود رفتم کنار در و پدرمو صدا کردم تا بیاد باهم بریم سرکار. اونم که دید امروز من خیلی سر حالم زود اومد پیشم و راه افتادیم به سمت کارگاه نجاری پدرم و کارگاه بدبختی های من. چون اونجا حتی یه دقیقه هم وقت استراحت نداشتیم و فقط موقع ناهار میتونستم یکم استراحت کنم.
    باغچه ها تو صبح خیلی خوشگل تر شده بودن و دیدن و بوییدن گل ها باهم خیلی خوب بود و به آدم احساس نشاط میداد.
    وقتی رسیدیم، تام جلوی در ایستاده بود و همش اینوَر اونوَر میرفت و بعضی وقتا هم که حساب از دستش در میرفت، اونور اینور میرفت. من سریع رفتم پیشش و با شیطنت گفتم:
    -چی شده تامی؟ رو دور افتادی؟
    من به تام، تامی میگفتم چون خودش ازم اینطور خواسته بود. خوشش نمی‌اومد که بهش بگن تام به خاطر همین اینو به من گفته بود.
    -آخه نمیدونی چی ‌شده که؟ ارواح شهر جنوبی رو به کل نابود کردن و دارن می‌رن به سمت شهر میانه. هیچکس نمیتونه نابودشون کنه. تازه شنیدم مردم میگفتن هیچ سِلاحی روشون اثر نداره. همه سلاحا یا ازشون رد میشن یا اینکه وقتی بهشون می‌خورن ذوب میشن.
    -اِاِاِ مگه همچین چیزی داریم؟ همش یه مشت چرنده بابا.
    -نه اینطور نیست. من از منابع معتبر شنیدم. تو رو خدا چرخامو بدین من برم. باید وسایلم رو برای رفتن از اینجا آماده کنم. معلوم نیست کِی به اینجا هم حمله کنن. شما هم بهتره وسایلتونو جمع کنید و از اینجا بزنید به چاک درست مثل بنده.
    پدرم گفت:
    -آخه ما که جایی نداریم. تنها دارایی‌مون این کارگاه و اون خونه کوچیکه. کجا باید بریم؟
    -من که نمیدونم فقط اینو میدونم که باید از اینجا بریم. اینجا دیگه امن نیست.
    بعد ما که در کارگاهو باز کردیم بابام چرخای تام رو داد و بعد از گرفتن پول چرخا از تام خداحافظی کرد، بعد اومد تو کارگاه و گفت:
    -امروز باید یه پایه برای صندلی خانم تینجر بسازیم چون وقتی مینشسته روش شکسته و اون افتاده زمین. دکتر میگفت کمرش کبود شده و نمیتونه درست راه بره .
    -خوب یه کم وزنشو کم کنه. اونوقت دیگه این اتفاق نمی‌اُفته.
    همین موقع بود که یه پس گردنی جانانه نوش جان کردم.
  1. #2
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    370
    امتیاز
    6,837
    شهرت
    12
    592
    مدیر انجمن
    سلام.
    نثر و توصیفاتت به شدت جای کار دارن. مثلا افعال تکراری:
    هیچ کدوم از اینا فکر نمیکردم و داشتم تو خیالت خودم سیر میکردم. ❌
    به هیچ‌کدام از این‌ها فکر نمی‌کردم و در خیالات خودم غرق بودم. ✔
    یا مثال‌های دیگه!
    محاوره‌ای و ادبی قاطی شده بودن، علائم نگارشی رعایت نشده بودن و ...
    ضمن این‌که اطلاعات داستان ضد و نقیض بودن کاملا!
    یه حا گفته بود نمی‌خوام تو کارگاه کار کنم و خسته‌کننده‌اس و دوست ندارم و ...، یک‌جا گفته بود که خودم به پدرم بهم گفتم کار یاد بده! خب در این صورت دیگه این غرغرها اصلا شایسته نیست!
    ضمن این‌که دوست عزیز، به نظر من و نظر شخصی من بر اساس اصول اخلاقی، حتی توی داستان هم این‌چنین صحبت کردن و اعلام نفرت از پدر واقعا کار شایستی نیست. شاید پدرش یک‌سری اشکالات داشته بود اما تمرکز کردن روی اون‌ها و پررنگ‌کردنشون اصلا کار جالبی نیست! خواننده هم اینطور زده می‌شه از داستان!

    و خب رک بگم پتانسیل و استعداد خوبی توی تو می‌بینم! واقعا اگر تمرین کنی می‌تونی از استعدادت به خوبی استفاده کنی!
    عرضم به حضورت که به نظر من برای قوی‌تر شدن قلمت، بهتر نیست در آغاز شروع کنی به نوشتن داستان‌‌های کوتاه؟
    یا می‌تونی تمارین تقویت قلم که انواع مختلفی دارن رو انجام بدی. یا بهتر از همه‌ی این‌ها می‌تونی خیلی راحت، یه داستان رو پیش خودت چندین بار بازنویسی کنی! هر بار قلمت و داستانت از بار قبل بهتر می‌شه. حتما این مورد رو امتحان کن.
    موفق باشی
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  2. #3
    تاریخ عضویت
    2019/01/03
    محل سکونت
    اردبیل
    نوشته‌ها
    20
    امتیاز
    635
    شهرت
    0
    7
    کاربر انجمن
    خیلی بابت انتقاد ممنونم.
    و اینکه اون بخاطر این از پدرش خواسته کارکدن بهش یاد بده،
    چون کار دیگه که باب میلش باشه نبوده تو رمانم ذکرش کردم.
    تازه این داستان ادامه هم داره و حتما بهتون قول میدم که درستش کنم.
    و اگه یه ویراستار خوبم سراغ دارید لطفا بهم معرفیش کنید.
    با تشکر
    دل دیگران رو نشکنید ،
    چون باعث تخریب روحیه فرد میشه .


    محمد رضا حسین پور
  3. #4
    تاریخ عضویت
    2019/01/08
    نوشته‌ها
    4
    امتیاز
    273
    شهرت
    0
    6
    کاربر انجمن
    سلام
    نثرت به شدت مشکل داره
    طوری که خواننده از همون اول داستان زده میشه وگرایش پیدا نمیکنه به خوندن مثال:
    شمشیر زنی همیشه راحت نیست، گاهی اوقات باید برای نجات جون خودت یا دیگران شمشیر بزنی یا گاهی برای بردن تو مسابقه ای که آرزو ها رو برآورده می‌کنه.
    بله آرزو ها، آرزو هایی که گاهی دنیا رو به تباهی می‌کشونه یا گاهی به مردم زندگی می‌بخشه.
    اگه دلی پاک داشته باشی قطعا به خواسته هات خواهی رسید و بهترین خواهی بود تو جمع دیگران.
    پس هرگز اجازه نده که سیاهی قلبت رو تیره کنه و پاکی رو ازش بگیره.

    اگه اینجوری مینوشتی خیلی بهتر بود البته نظرمنه:
    شمشیر زنی همیشه راحت نیست گاهی باید برای نجات جان خودت یادیگران شمشیر بزنی گاهی برای پیروزی درمسابقه ای که سبب تحقق ارزوهاست
    بله ارزوها ارزوهایی که گاهی دنیارا به تباهی میکشاند یا گاهی به مردم زندگی میبخشد
    اگردلی پاک داشته باشی قطعاً به خواسته هایت خواهی رسید ودرجمع خواهی درخشید
    پس هرگز تاریکی را درقلبت راه نده ونگذار قلب روشنت را تیره وتار کند

    فک کنم میخوای خودمونی بنویسی وباخوانندهارتباط بهتری برقرار کنی اما متاسفانه این راهش نیست بهتره کتابی بنویسی

    تنها راهی که میتونی بهتر بنویسی یه چیزه
    اینه که :بخونی بخونی بخونی بخونی بخونی وفقط بخونییییییی

    ارزوی موفقیت
    ویرایش توسط MOJI82 : 2019/01/13 در ساعت 01:00
  4. #5
    تاریخ عضویت
    2015/10/29
    نوشته‌ها
    8
    امتیاز
    3,014
    شهرت
    0
    10
    کاربر انجمن
    محاوره‌ای نوشتن به خودی خود بد نیست البته. اگه داستان جذاب باشه و لحن به داستان بشینه، محاوره‌ای نوشتن خوب هم هست.

    ولی با نظر دوستان در مورد داستان کوتاه نوشتن موافقم. وقتی هنوز دارید تمرین می‌کنید و دارید زبان و لحنتون رو پیدا می‌کنید، شاید بهتر باشه پروژه‌های کوتاه‌تر انتخاب کنید.

    انتخاب بین راوی اول شخص و سوم شخص سخته.
    خیلی وقتا نویسنده ترجیح می‌ده که از راوی اول شخص استفاده کنه، این‌جوری راحت‌تر می‌تونه احساسات و درونیات قهرمان داستان رو ارائه کنه. از اون طرف مشکل راوی اولش شخص اینه که بعضی وقت‌ها داستان توی احساسات و افکار قهرمان داستان گم می‌شه. فکر می‌کنم (و شاید اشتباه می‌کنم) که راوی اول شخص گزینه‌ی سخت‌تریه برای روایت داستان.
    از اون طرف راوی سوم شخص (چه از زاویه‌ی دید یه شخصیت باشه، چه دانای کل) این مزیت رو داره که نویسنده می‌تونه چیزهایی رو به خواننده ارائه بده که از زبون راوی اول شخص سخت‌تره.

    حالا باز هم به سلیقه‌ی نویسنده‌است و درست نیست من خواننده بیام به شما بگم این‌طوری بهتره و اون‌طوری بدتره، ولی شاید وقتی تو شروع کار نوشتنید، راوی سوم شخص انتخاب بهتری باشه.
    فاصله‌ای که بین راوی و قهرمان می‌افته به نظرم کمک می‌کنه نویسنده بتونه روایت منسجم‌تری رو ارائه بده. حالا باز هم شاید اشتباه از من باشه.

    چیز دیگه‌ای که می‌خواستم بگم اینه که، لازم نیست راوی همه‌ی وقایعی که اتفاق می‌افته رو تعریف کنه: همه‌ی مسیری که راه رفتند، حمام کردن، شام خوردن، نشستن.
    بعضی وقت‌ها برای پیشبرد داستان و پرورش شخصیت‌ها شما یه سری جزئیاتی رو به داستان اضافه می‌کنید. ولی بعضی وقت‌ها این جزئیات شاید کمکی به پیشبرد داستان نکنند.
    شاید شمای نویسنده از تصویر «قهرمان توی وان حمام دراز می‌کشه و از گرما لذت می‌بره» خوشش اومده و می‌خواد توی داستان بذاره. منم نمی‌تونیم ایراد بگیرم که چرا این تصویر رو گذاشتید و یه تصویر دیگه نذاشتید. ولی وقتی شما داستان رو می‌نویسید، باید به این هم فکر کنید که این تصویری که می‌ذارید، این صحنه‌ای که توصیف می‌کنید، چقدر به پیشبرد داستان کمک می‌کنه؟
    حالا بر اساس اسم کتابی که قهرمان داستان می‌خونه و اسم داستان، شاید که خوندن اون کتاب و اشاره به اسمش توی فصل‌های بعدی داستان یه نقشی داشته باشه، ولی الآن که فصل اول رو می‌خونم، یه سری اطالاعته که کمک خاصی به من برای درک بهتر داستان، یا قهرمانش نکنه.
    از اون طرف به جای این‌که راوی اول داستان به ما بگه که روح‌ها توی جنوب به مردم حمله کردن، یکی از اعضای خانواده می‌تونست سر میز شام این موضوع رو بگه و این اطلاعات یه جور طبیعی‌تری به خواننده منتقل شه.
    منظورم اینه که شما می‌تونید بین صحنه‌هایی که توی ذهن‌تون دارید، اون‌هایی رو انتخاب کنید که داستان رو بهتر پیش می‌برند.

    حالا البته قبول دارم که این‌جوری فرمولی نگاه کردن به داستان کار خوبی نیست و شاید بهتر باشه که از همون تصویری که تو ذهنتون بوده استفاده کنید.
    هر کسی هم یک طوری داستان می‌نویسه، یکی داستان براش از یه شخصیت شروع می‌شه، یکی از یه ماجرا، یکی از یه صحنه. بعضی‌ها هم کل داستان رو همون‌طور که توی ذهنشون اومده ارائه می‌کنند.
    ولی خوب بعضی وقت‌ها جلو و عقب‌کردن صحنه‌ها و تغییر زاویه‌ی دید این‌که چه اطلاعاتی رو چه وقتی به خواننده بدیم به پیشبرد داستان کمک می‌کنه.



    شاید من زیادی گیر دادم به قضیه‌ی حمام کردن، توی پیغام خصوصی هم فکر کنم یه ایرادی بهش گرفته بودم. حالا قول می‌دم بعد از این غر نزنم در موردش و قهرمان داستان هر طوری که حمام کرد من چیزی نگم.
    من یه جستجوی کوچیکی کردم، وان حمام بسته به اندازه‌اش بین ۱۵۰ تا ۳۰۰ لیتر آب می‌گیره. یک لیتر آب هم یک کیلوگرمه. برای ابعادش، بطری نوشابه خانواده‌ی یک و نیم لیتری رو در نظر بگیرید.
    خلاصه می‌خوام بگم که صد کیلو آب بالا آوردن کار سختیه.
    توی پیام خصوصی هم گفتم که همه مثل من ایرادگیر نیستن و شاید بقیه‌ی دوستانی که داستان شما رو می‌خونند به این فکر نمی‌کنند که چند کیلو چوب لازمه برای گرم کردن یک وان حمام.
    منم قول می‌دم دیگه به حمام کردن قهرمان داستانتون ایرادی نگیرم.



    حالا که این‌قدر حرف زدم فکر نکنم کسی حوصله کنه که بخونه.
    خلاصه‌ی پیشنهادم اینه که:
    - داستان کوتاه رو امتحان کنید
    - راوی سوم شخص رو هم امتحان کنید.

    موفق باشید.
  5. #6
    تاریخ عضویت
    2017/12/23
    نوشته‌ها
    13
    امتیاز
    846
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    مشکلات نگارشی کم و بیش دیده میشد
    اما چیزی که منو اذیت میکرد این بود که یه دفعه از فاز ادبی به محاوره ای میپریدی
    تو خط اول بهتر بود مینوشتی باد نسبتا ضعیفی از اطراف پنجره وارد کارگاه میشد
    من با استفاده ار قرتی پریدن تو یه متن کاملا مخالفم
    تو اینجا (کشوری خیلی خوشگل و بزرگ که هر سال هزاران هزار نفر میومدن تو این کشور تا از جنگل های بزرگش لذت ببرن)
    میتونستی بگی کشوری زیبا که باداشتن جنگل باشکوه هر سال میزبان هزاران تن گردشگر هست
  6. #7
    تاریخ عضویت
    2017/07/30
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    نوشته‌ها
    49
    امتیاز
    1,705
    شهرت
    0
    51
    کاربر انجمن
    میشهpdf بذاری؟
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. معرفی و دانلود کتاب تیغه جلد اول از مجموعه ی قانون اول
    توسط H.A.M.I.D در انجمن پنداری[فانتزی،علمی تخیلی و هراس](زبان اصلی)
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2015/07/28, 12:04
  2. پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/12/22, 10:20
  3. پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/12/22, 10:20
  4. مقاومت دربرابر جادوی سیاه( سفید در برابر سیاه)
    توسط haniyeh در انجمن داستان‌های بلند نویسندگان جوان
    پاسخ: 56
    آخرین نوشته: 2014/08/06, 01:25
  5. زامبی-سیرک
    توسط BOOKBL در انجمن اخبار دنیای کتاب
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/05/25, 10:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •