ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/06/21
    نوشته‌ها
    19
    امتیاز
    2,194
    شهرت
    0
    14
    کاربر انجمن

    پایانی نخواهی دید.

    در سرزمین ما تاریکی رواج یافته است. مرگ از نفس هایمان به خودمان نزدیک تر است. درد مانند باری بر دوشمان سنگینی می کند. مردمانمان گرسنگی را جزئی از زندگی عادی خود می بینند. و من مردمانم را می بینم. مرگ ها، درد ها، و گرسنگی اشان را. ما چه چیزی برای از دست دادن داریم؟
    هیچ چیز. چیزی برای از دست دادن نداریم. فردایی را در مقابلم می بینم و همراه آن عشق و دوستی را. با خود قسم آوردن این فردا را می خورم.
    ***
    روشنایی امید را در دریای تاریکی و ظلمت دنبال کردم و اکنون اینجا هستم. در مقابل منشا درد هایمان. امروز این موجود را خواهم کشت. امروز درد هایمان را پایان خواهم داد. امروز روزی است که فردا را رقم خواهم زد.
    با دوستان و ارتشی که در این راه پیدا کرده بودم به طرف قصر آمده بودیم. در بین جنگ، خود و دوستان نزدیکم توانسته بودیم به قصر برسیم. شیطانی کثیف در ورای این در ها منتظرمان بود. پس به راه افتادیم. نگهبانان اندکی که باقی مانده بودند را به رنگ سرخ در آوردیم و از در ها رد شدیم.
    او آنجا بود. لبخندی بر لب داشت. و من خشمی در چشمانم.
    - پیشرفت خوبی داشتی. توانستی از بین لشکرم رد بشی و خودت را به اینجا برسانی. باید تحسین ات می کنم.

    - تنها چیزی که تحسین خواهی کرد این است که چگونه سرت را قطع خواهم کردم. امروز پایان تو خواهد بود.

    - پایان؟

    خنده ای کرد.
    - پایانی نخواهی دید.

    شمشیرم را از غلاف به بیرون کشیدم. شمشیر پدرم را. در آخرین لحظه های زندگی اش با قسم اینکه خون پادشاه را آغشته به تیغه هایش می کنم، از او گرفتم. و امروز، همان روز است. به سوی او حمله کردم.. بدون آن که تکانی بخورد، با همان لبخند شیطانی اش آنجا ایستاد. شمشیر از گوشت گندیده اش گذشت و به قلبش فرو رفت. چیزی درست نبود. قلبی در آنجا احساس نکردم. با دستانش تیغه ی شمشیر را گرفت، مانند تکه ای چوب قطعه قطعه و در قلبم فرو کرد. گردنم را با همان تکه از شمشیر برید و سرم به کناری انداخت. پیکر بی سرم را دیدم. و شمشیر پدرم را. به خون خود من آغشته شده بود. چشمانم را بستم. دیگر قلبی را احساس نمی کردم که فشار و سنگینی ای رویش باشد. من شکست خورده بودم.

    3542
    چشمانم را گشودم. خودم را بر ارتفاعی دیدم. مردمی را در زیر پاهایم دیدم که به من خیره شده بودند. پاهایم! پاهایم کجایند! دستانم پیکرم قلبم! هیچکدام را احساس نکردم. ناگهان به یاد آوردم. شمشیر خونین پدرم را. بدن بی سرم را. شکستم را. سرم بر روی دروازه اصلی شهر آویخته شده بود. ولی هنوز زنده بودم. آیا این شکنجه ی من بود؟ آیا تا زمانی بی انتها باید مرگ و درد و گرسنگی مردم را می دیدم؟
    3546
    در اولین سال بی پیکریم نگاه ها و چشم ها شکنجه ام بودند. من یک شکست زنده بودم. و ارتباط چشمی مستقیمی که با مردم ایجاد می شد روحم را خراش میداد.

    3548
    هدف کودکانی سنگ به دست شده ام.

    3554
    امروز قهرمانی آمد. با لشکری و پرچمی با نماد سر بر رویش. از دروازه های شهر گذشتند و فردایش پیکری بی سر بیرون آمد.

    3557
    قهرمانی دیگر و پیکر بی سری دیگر.

    3560
    آیا انقلاب من کاری درست بود؟ آیا باید به پا می خیزیدم و به جنگ با پادشاه بر می خواستم؟ مگر در جهنم عذاب چیزی معمولی نیست؟

    3578
    درد. مرگ. دیوانگی. غم. نا امیدی.

    3600
    چه زیباست فریادی که مرد بی گناهی در گوشه ای از درد شلاق می کشد. چه زیباست مرگ کودکی که به دنبال تکه نانی در زمستان است. چه سرخی لذت بخشی دارد خونی که از تن پدری می ریزد و آه! چه می توانم بگویم از هنر و زیبایی ای که پیکر بی سر قهرمانی دارد؟

    3643
    "پایانی نخواهی دید"

    3674
    "پایانی نخواهی دید"

    3746
    "پایانی نخواهی دید"
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2018/07/22
    محل سکونت
    سرزمین شمالی، اس
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    1,343
    شهرت
    0
    30
    کاربر انجمن
    واوو
    باحال بود. خصوصا شکنجه ی مرد. ولی اعصابم خورد شد. ای کاش یه کاری می کردی مرده در پایان به ارزوش، یعنی مرگ، برسه. نمی دونم یه قهرمانی چیزی می یومد یه کاری می کرد.
    در کل ایده خوبی بود.
    - اون عجیبه
    + همه ما عجیبیم. اگه نبودیم، از بین این همه آدم انتخاب نمی شدیم. عجیب بودن خیلی سخته.
    - از آخرین باری دوست داشتم عجیب باشم خیلی گذشته.

    جنگ منصفه، مرگ آرام و زندگی وحشی
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2015/06/07
    محل سکونت
    همین دوربرا......،تهران البته!
    نوشته‌ها
    335
    امتیاز
    12,674
    شهرت
    0
    787
    کاربر انجمن
    هی چه خوب بود
    اامم.. فکر نکنم چیزی داشته باشم بگم
    فقط یه نکته طور بخوام بگم اینه که کاش لحن مرگ و انتقام جو( پادشاهه مرگ بود دیگه؟ خود مرگ، دوست دارم اینطوری فکر کنم ) لحنشون محاوره نبود کتابی یا حماسی بود مثل بقیه ی متن
    هرچند..نظرم رو پس میگیرم، اونقدرا هم محاوره ای نبود، ولی متونست بهتر باشه شاید البته،
    ولی بقیش خوب بود ^^
    دوسش داشتم ^^


    #س_ع_الف
    موفق و پیشتاز باشی
    ویرایش توسط س.ع.الف : 2018/12/06 در ساعت 00:45 دلیل: نظرمو پس میگیرم :))))
    مهم نیست که شما چه هستید،فقط مهم این است که مردم چه فکری در مورد شما می کنند.
    [COLOR=#ff0000]لانس مورو[/COLOR]
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •