ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 1 2 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    940
    شهرت
    0
    11
    z.p
    کاربر انجمن

    دنیای دیوانه ها

    روزی روزگاری دنیایی بود.دنیایی پر از آدم ها. در بین تمامی این انسان ها یک دیوانه وجود یافت . هر روز و هر شب که می گذشت بر تعداد آدم ها اضافه می شد و تنها همان یک دیوانه .
    آدم و دیوانه مکمل هم بودند ولی حالا آدم ها زیاد شده بودند . دیوانه شریک نداشت.دیوانه تنها مانده بود و با حسرت به آدم های متوقع می نگریست.
    از وقتی به یاد داشت دیوانه بود . یعنی (کاما) همه که چنین می گفتند. حقیقت دیوانه بودن او چنان بر ذهنش نقش بسته بود که اگر روزی جملاتی از قبیل : ((دیوانه!)) ‍‍‍‍,, ((تو کله پوک ترین آدمی هستی که تا بحال دیده ام.)) یا ((حتی نمی توانی از عقلت به درستی استفاده کنی!)) را نمی شنید حال عجیبی به او دست می داد .
    سال ها می گذشت و او بدون توقع از کسی به خدماتش می افزود. حال که دیوانه بود باید حداقل از جسمش خیری به آدم های عاقل و فرصت طلب می رسید .روزی همچون روز های دیگر شروع می شد و دیوانه آماده ی خدمت به انسان های عادی می شد. پس از اتمام روز و سپاسگزاری برای بخشش و کرم انسان های عادی نان خود را خورده و خود را آماده ی خدمت در روز های آتی میکرد.به همین منوال سال ها گذشت و حال او در بستر خود انتظار مرگ را می کشد. تنها منتظرش است زیرا هیچ یک از عاقلان شهر وقت آن را نداشتند که با عیادت از یک دیوانه تلف کنند. ناگهان صدایی سکوت اتاقش را شکست : ((طفلکی!))سرش را کمی بلند کرد و چشمان خود را به نور عادت داد .((تمام عمرت دیوانه بوده ای؟))صاحب صدا به نظر کودک می آمد.((آره)) به سختی جواب سوال کودک عجیب را می دهد .دشواری کلامش بیشتر از تعجب است تا درد
    .کودک پرسشگر را نظاره می کند.((چه شد که دیوانه خواندنت؟)) این کودک چه سوال هایی می پرسید!! بعد از سال ها طعم خنده را می چشید. با این حال نتوانست بیشتر از لبخند زدن کاری بکند . ((من بلد نبودم از عقلم درست استفاده کنم.))کودک با معصومیت سرش را کج می کند و پرسشگرانه به او می نگرد.((این که گفتی یعنی چه؟))لبخندش بزرگتر می شود. از این کودک خوشش آمده است. به نظر کودک جالبیست.ولی نه. او یک دیوانه است.آه. چگونه می تواند کسی را دوست داشته باشد .آیا می تواند؟
    ((یعنی اینکه نمی توانستم از استعدادم در جهت منافعم استفاده کنم . ساده دل بودم و نمی توانستم خودم رو بین دیگران بالا بکشم))از یاد گذشته با تاسف آه می کشد((نمی تونستم پولدارشم .محکم نبودم و نمی تونستم بی تفاوت باشم.من ...))به اینجا که می رسد حرف خود را می خورد.با خود می گوید * من ضعیف بودم . * می داند که با این جمله کودک را از خودش نا امید خواهد کرد . مانند همه افراد دیگر. دقایقی در سکوت سپری می شود و هیچ کدام لب از لب نمی گشایند . به نظرش زیاد موعظه کرده است . کودک برای بار دوم سکوت اتاقش را بر هم می زند ((اینها که دلیل نمی شود.یعنی هر کس زور نگوید فریب ندهد و به دیگران بی توجه نباشد دیوانه است؟!))با خودش فکر میکند این کودک چرا اینگونه سخن می گوید؟جوابش به نظرش کاملا منطقی می آمد و چنان دیوانه بودن خود را پذیرفته بود که آن را مبرهم ترین مسله ی ممکن می دانست. با دیگر با تعجب به کودک نگاه می کند . ((تو کی هستی؟))کودک با لبخند نگاهش می کند اما پاسخی نمی دهد.با دقت بیشتری به کودک و چهره ی آشنایش می نگرد. از تعجب و حیرت دهانش خشک شده. تازه در می یابد که چه کسی جلوی او ایستاده.
    ((تو دیوانه نیستی))کودک با لبخند تاسف بار این جمله بیان می کند((بیچاره؛تو فقط عاقلی در دنیای دیوانه ها بودی.حیف که خیلی دیر این را فهمیدی.)) و خاموشی همه جا را فرا میگیرد.
    ویرایش توسط z.p : 2018/07/10 در ساعت 10:53
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2013/09/01
    نوشته‌ها
    1,227
    امتیاز
    8,333
    شهرت
    0
    4,877
    کاربر انجمن
    پيش ازینکه تشخیص بدهيد که افسردگی داريد یا اعتماد به نفس پایینی دارید؛ اطمينان حاصل كنيد که توسط يك مشت عوضی محاصره نشده‌ايد

    زیگموند فروید

    خیلی خوب بود....فقط اگه فضاسازی و وصیفات بیشتر کنی به نظرمدبهتر میشه هر چند با توجه به سبک داستانت به نظرم به اندازه کافی بود فضاسازیت
    [CENTER][FONT=B Koodak][SIZE=5]خودتو تغییر بده، عالم برات تغییر می کنه[/SIZE][/FONT]
    [/CENTER]
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2016/03/30
    محل سکونت
    ابادانجلس
    نوشته‌ها
    412
    امتیاز
    5,168
    شهرت
    0
    748
    تایپیست
    خیلی قشنگ بود.
    خسته نباشی.
    دوستان اگه ی وقتی خطایی چیزی از من دیدین و اینا ...
    .
    .
    .
    برید دکترچش پزشک!خطای دید دارین وگرنه من ب این گلی (: والاح!
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    366
    امتیاز
    6,528
    شهرت
    12
    576
    مدیر انجمن
    عاولی
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    940
    شهرت
    0
    11
    z.p
    کاربر انجمن
    ممنون. نمی دونم که اصن ادامه بدم یا نه. داستانو گذاشتم که ببینم چقد قویه.
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2017/08/24
    نوشته‌ها
    34
    امتیاز
    1,506
    شهرت
    0
    44
    کاربر انجمن
    فوق العادست!عالیه.خسته نباشی
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2015/06/29
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته‌ها
    102
    امتیاز
    4,341
    شهرت
    0
    177
    ویراستار
    در اینکه موضوع جالب بود شکی نیست. ولی بیا منطقی صحبت کنیم. همه می دونن اینجا من با محتوا کاری ندارم ظاهره که برام مهمه. خیلی پرش نوع فعل داشتی مخصوصا آخر داستان. از فعل های خوبی استفاده نکردی. همیشه گفتم اگر می خواین داستان از نظر نگارشی مشکل نداشته باشه باید یه دور داستان از نظر یه کارشناس نگاه کنی تک تک فعل ها ضمیر ها زمانشون تطابقشون. داستان یا باید محاوره باشه یا کتابی. مثلا وقتی دارن حرف می زنن محاوره باشه ولی تو همونم مشکل داشتی
    ویرایش توسط ملکه عشق : 2018/07/18 در ساعت 21:46
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    940
    شهرت
    0
    11
    z.p
    کاربر انجمن
    مرسی کاملا توجیه شدم.
    The descend beckons"
    As the ascend beckoned"
    William Carloss Williams
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2015/06/29
    محل سکونت
    سمنان
    نوشته‌ها
    102
    امتیاز
    4,341
    شهرت
    0
    177
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط z.p نمایش پست ها
    مرسی کاملا توجیه شدم.
    کمک خواستی بگو
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    940
    شهرت
    0
    11
    z.p
    کاربر انجمن
    حتما ممنون.
    The descend beckons"
    As the ascend beckoned"
    William Carloss Williams
صفحه 1 از 2 1 2 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دیوانه‌خانه
    توسط kianick در انجمن دل‌نوشته
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2018/04/10, 04:46
  2. دانلود کتاب قلعه ی حیوانات | برای موبایل
    توسط abramz در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 2
    آخرین نوشته: 2015/06/15, 19:40
  3. حقوق حیوانات
    توسط eliya1400 در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 6
    آخرین نوشته: 2015/04/23, 23:56
  4. دیوار چین/ ژول ورن
    توسط tars15 در انجمن علمی-تخیلی
    پاسخ: 4
    آخرین نوشته: 2014/09/03, 00:11
  5. بیو گرافی ایوان چهارم( ایوان مخوف)
    توسط MaRs در انجمن بایگانی تاپیک‌های سرسرا
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/08/03, 13:36

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •