ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: بلاتکلیفی

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/04/27
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    944
    شهرت
    0
    18
    کاربر انجمن

    Lightbulb بلاتکلیفی

    بهرام پسری کنجکاو بود. او همیشه به دنبال جواب سوالاتش بود. همه جور سوالی در ذهنش داشت. از سوال هایی ابتدایی مانند علت خندیدن انسان ها تا سوال های علمی و حتی سوال های اصلی و فلسفی مانند اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه.
    یک روز در سینمای کوچک شهرشان فیلمسازی که به هیچ وجه شناخته شده نبود فیلمش را در آنجا به نمایش گذاشت و خودش هم همیشه در سالن حضور داشت. چون فیلمش جای دیگری اکران نمی شد. بنابراین هر روز آنجا بود و واکنش مردم را می دید. نکته اینجا بود که افراد زیادی هم به دیدن فیلم نمی رفتند. همیشه آن سینما رونق داشت، اما نه برای آن فیلم. و همین باعث کنجکاوی بهرام شد که چرا آن فیلم تحویل گرفته نمی شود. اسم فیلم جستجو بود. همین باعث می شد بهرام بیشتر علاقه مند به دیدن فیلم شود.
    وقتی که وارد سالن سینما شد، هیچکس نبود جز یک مرد چاق با عینکی بزرگ که در ردیف اول نشسته بود. ارام سرش راچرخاند و به بهرام نگاه کرد. لبخندی زد و دوباره برگشت. او کارگردان فیلم بود و این را بهرام متوجه شد. کارگردان کمی مرموز به نظر می آمد. بهرام حس کرد که اگر در ردیف وسط سینما به تنهایی بنشیند راحت تر است. فیلم هیچ تیتراژی نداشت! ناگهان تصویر مردی را نشان می دهد که روی کوهی بلند است. از روی زمین بلند می شود و دوردست ها را نگاه می کند. دوربین از پشت آن مرد فیلمبرداری می کند. آنجا تقریبا بیابانی بود. مرد لباس ساده ای پوشیده بود. از روی زمین بلند شد و راه افتاد. همین طور رفت. فیلم مرد را همیشه در حال نگاه کردن نشان می داد. درحال مطالعه کردن. درحال سوال کردن. او به دنبال جواب هایش بود. موضوع فیلم بدجور برای بهرام جذاب بود. دوربین زیاد صورت بازیگر را نشان نمی داد. اکثر اوقات ا پشت نشان داده می شد. اما بهرام می توانست تصور کند که او شبیه خودش است. در فیلم چیزی از پیشینه مرد گفته نمی شود و خود او هم به دنبال پی بردن به پیشینه خودش است.
    در اواسط فیلم بهرام حتی به خود اجازه پلک زدن را نمی داد فیلمی سراسر درمورد جستجو و تجربه و سوال. هر لحظه مرد در فیلم به جواب هایش نزدیک تر می شد. از افراد مختلفی می پرسید. او توانست در همان اواسط فیلم جواب بعضی از سوال هایش را پیدا کند. اما آنها اهمیت چندانی نداشتند. مرد بالاخره مهم ترین سوالش را بیان کرد. او با صدایی لرزان فریاد می زد:« ما باید تو این دنیا چه غلطی بکنیم؟ دقیقا بایید چیکار کنیم؟»
    وقتی بهرام این دیالوگ را شنید، دوست داشت فریاد بزند آره باید چه گوهی بخوریم؟ میخواست بپرد روی پرده سینما و وارد فیلم شود و با آن مرد در جستجو همراه شود. مرد شروع کرد به گشتن.اما می دانست که امکان پذیر نبود.
    مرد شروع کردن به صورت خستگی ناپذیری فکر کردن و پرسیدن و تجربه کردن و باز هم جستجو کردن. در یک چهارم آخر فیلم، او بالاخره آدرس مردی مسن را پیدا کرد که از سالها قبل درمورد این سوال ها تحقیق کرده بود. او حدس می زد که شاید جوابی داشته باشد. به خانه آن مرد رفت. خانه ش از شهر بسیار دور بود. یک ساختمان چوبی قدیمی. وقتی وارد خانه شد، پیرمردی را دید که روی صندلی ای نشسته و در فکر فرو رفته. مرد با خود گفت چقدر او شبیه خودش است! صورت پیرمرد هم زیاد نمایش داده نمی شد. زیر مو های ژولیده اش پنهان بود. مرد روبروی پیرمرد نشست و گفت:«ببخشید آقا، من سال های خیلی زیادی رو تلاش کردم که جواب سوالم رو پیدا کنم. به کتابخونه های زیادی سر زدم. با افراد زیادی حرف زدم. چیز های زیادی رو تجربه کردم. اما به جواب دقیقی نرسیدم. شنیدم که شما قبلا خیلی تحقیق های زیادی انجام دادید. خیلی بیشتر از من. درسته؟»
    مرد سرش را به آرامی به نشانه تایید تکان داد. مرد کمی خوشحال شد و ادامه داد:« پس شما می تونید جواب منو بدید درسته؟ ام... من... من می خوام بدونم دقیقا باید تو زندگیم چیکار کنم؟ کار درست چیه؟ چه غلطی باید بکنیم؟»
    پیرمرد چند ثانیه ای حرف نمی زد. سرش را کمی جابه جا کرد. مرد به طرز باور نکردنی ای منتظر باز شدن دهان پیرمرد بود. پیرمرد زهرخندی زد. رو به مرد خم شد و دهانش را باز کرد تا حرف بزند. اما ناگهان فیلم تمام شد و کل پرده سیاه شد. بهرام بلند فریاد زد « نه!» بهرام مانند شخصیت فیلم منتظر جواب بود. طاقت نداشت! اما باورش نمی شد فیلم ناگهان تمام شد! او شوکه و عصبانی بود. اول می خواست به سرعت سینما را ترک کند، اما ناگهان دید که کارگردان با لبخندی غرورآمیز او را نگاه می کند. مثل اینکه اینطور به بازی گرفتن مخاطب از اول نقشه اش بود و به آن افتخار می کرد. همانجا برایش سوال پیش آمد که چرا اینطور فیلم به پایان رسید. کمی ارام تر شد و رفت کنار کارگردان نشست. حالا لبخند کارگردان کمی مهربانانه تر شده بود. بدون مقدمه خاصی پرسید که چرا فیلم اینطور به پایان رسید؟ کارگردان به او گفت:«همم.... به نظرت ژانر فیلم چی بود؟»
    ــ فک کنم ماجراجویی؟ درام؟ یا شاید معمایی؟
    ــ هیچکدوم! این... این یه فیلم مستند بود. به طور دقیق تر... یه فیلمستند. ترکیبی از هر دو. این مستند، مستند ما انسان هاست! این زندگی ما انسان هاست پسرجون. برا همین اینطوری تموم شد. پایان فیلم مثل وقتیه که توی رویا هات میمیری، از خواب می پری. چون مغزت نمی دونه بعد از مرگ چه اتفاقی میوفته. حالا فک کنم بهتره دوباره فیلمو نگاه کنی. درسته؟
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    9
    امتیاز
    856
    شهرت
    0
    10
    z.p
    کاربر انجمن
    داستان خوبی بود.ولی معلوم بود واسه حرفی ک میخواستی بزنی یه داستان نوشته بودی برای همینم همه ی توجهت رو گذاشته بودی رو اون بند آخر. دست ب نوشتن خوبی داری ولی یکم تقویت براش لازمه . موفق باشی.
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2017/04/27
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    944
    شهرت
    0
    18
    کاربر انجمن
    دقیقا همینطور هست که شما گفتید.
    ممنون از توجهتون.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •