ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2013/09/02
    نوشته‌ها
    1,227
    امتیاز
    8,563
    شهرت
    0
    4,878
    کاربر انجمن

    داستان کوتاه : "زورگیر"

    با سلام و احترام
    حقیقتش اومدم بعد دقیقا یک سال و حدود 6 ماه دس به داستان ببرم، دیدم اینجوری که نمیشه که اخوی یه تمرینی چیزی....پس اندکی تمرین نمودم و نکته جالب و اعتمادنفسناکش اینجا که از تمرینم خوشم اومد و گفتم بد نیس بزارم بقیه ام بخونن یه نظری بدن ( چقدرم که شماها نظر میدین، هر کس بخونه و نظر نده ایشالله گرفتار عشق نافرجام بشه) پس این شما و این زورگیر

    "زورگیر"
    قد متوسطی داشت، با سینه پهن و شکمی بزرگ. گردن کلفش مثل ستونی کوتاه سر بدون مو و پر از خالکوبیش را به تنه اش وصل میکرد. رد سه زخم عمیق و چندین زخم سطحی صورت پر مویش را غیرعادی نشان میداد. همیشه پیراهن بدون آستین چرمی به تن می کرد که نقش دو اژدهای سیاه رنگ بازوهایش به خوبی دیده شوند. هیبت هولناکش اگرچه همیشه به عنوان آدمی شرور معرفی اش می کرد اما یاری قدرتمند در کارش بود البته نه به اندازه کارد شکاری دو لبه اش. به قول نوچه لاغر اندامش :

    • بهترین دوست زورگیرها یه تیغه براقه.

    با یادآوری این حرف و لمس کار زیر لباسش لبخندی به لبش نشست. قطره های عرق را از پیشانی پر از چین و چروکش پاک کرد، شب گرمی بود. به زودی چهل سال را رد می کرد اما خیلی بیشتر از این ها نشان میداد. حالا به اندازه جوانیش آرزو نداشت و تمام خواسته هایش در شادی و خنده دو پسر بچه کوچکش خلاصه میشد.
    صدای جیغی خفه از این فکرها بیرونش کشید. پیچی تند منبع جیغ را از دیدش مخفی می کرد. این محله جایی نبود که هر کسی در آن دنبال طعمه بگردد، اگرچه محله اشراف نبود با این حال پاسبان ها گاهی سری به کوچه های پیچ در پیچش می زدند. با خودش گفت:

    • شکار امشبم پشت همین پیچه.

    نگران پاسبان ها نبود، تجربه سالها کار راه راضی کرد پست ترین نگهبان ها را به او آموخته بود و امشب نوبت نگهبانی یکی از همین ضعیف ترین ها. پیچ را رد کرد و صحنه برق چشمهای ریزش را پراند.
    سه جوان که قیافه های اشرافیشان او را هم کمی به واهمه می انداخت، دختری نوجوان را گوشه دیواری گیر انداخته بودند. موهای طلایی رنگ دختر به هم ریخته و یک طرف صورتش از ضربه ای قوی کبود شده بود. یکی از جوان ها که قدی کوتاه داشت، دست پر از حلقه های طلایش را روی دهان دختر می فشرد تا صدای جیغش کسی را خبر نکند.
    آهسته قدمی به عقب برداشت. پیش خودش گفت:

    • من دردسر اشرافو نمیخوام.

    قبل از این که متوجه او شوند برگشت و به سرعت قدم در کوچه ای باریک گذاشت. صای خنده جوانها بلند شد، بازهم جیغی خفه. ایستاد، گاهی فکر می کرد چرا امثال او مردم را می ترسانند. برگشت، کارد شکاری دو لبه اش زیر نور مهتاب برقی شیطانی داشت. صحنه کاملا عوض شده بود؛ دخترک با لباسی پاره روی زمین افتاده بود و سه جوان ایستاده بدون واهمه می خندیدند. پیش خودش زمزمه کرد:

    • پشیمون میشی! میدونم که پشیمون میشی!

    با صدایی نه چندان بلند دستور داد:

    • ولش کنین.

    بیشتر از چند قدم با جوانها فاصله نداشت که تازه متوجه اش شدند. نفر اول قبل از این که بفهمد دندان های مرد تاس از شدت عصبانیت روی هم قفل شده اند با ناله ای خفیف شکافی را که میان شکمش باز شده بود با دست گرفت و افتاد، دومی هنوز با چشمانی گرد شده و دهانی باز به دوستش نگاه می کرد که زخمی عمیق صورت زیبایش را شکافت. سومی با استفاده از درگیری به سمت انتهای کوچه میدوید. زورگیر بدون مکث دنبالش دوید و با تمام قدرت کارد را میان کتفهایش فرو کرد. اشراف زاده کوتاه قد روی زمین افتاد و در حالی که التماس می کرد ده ها ضربه بعدی کارد شکاری را هدیه گرفت.
    چند دقیقه بعد مرد هولناک دست دختر شوک زده را گرفت و بلندش کرد، آهسته و با صدای پدری مهربان گفت:

    • چیزیت نشده فقط ترسیدی. برو خونه این وقت شب نباید بیرون باشی.

    دختر سرش را تکان داد و در حالی که لباس پاره اش را میان دست جمع می کرد انتهای کوچه ناپدید شد. مرد به سمت جسد ها رفت و مشغول خالی کردن جیبهایشان شد. پیش خودش فکر کرد؛ فردا کل شهر از خبر کشته شدن سه اشراف زاده معصوم به خاطر دزدیدن جواهراتشان پر میشود. سرش را با خنده تکان داد و گفت:

    • اول صبح برا دیدن اقوام میریم روستا، برای پسرا لازمه




    محمد بحرینی
    29/12/96
    ویرایش توسط Ajam : 2018/03/21 در ساعت 01:09
    [CENTER][FONT=B Koodak][SIZE=5]خودتو تغییر بده، عالم برات تغییر می کنه[/SIZE][/FONT]
    [/CENTER]
  2. #11
    تاریخ عضویت
    2014/06/23
    محل سکونت
    درمیان مردم
    نوشته‌ها
    102
    امتیاز
    7,363
    شهرت
    0
    123
    کاربر انجمن
    جالب و کوتاه بود
    فقط چرا برای اشراف زاده ها صفت معصوم رو بکار برده بود در حالی که خود شخصیت داستان دیده بود خوب نیستن
    و منم جمله اخر رو نفهیدم
    امیدوارم به نوشتن ادامه بدی

    [COLOR=#ff0000][SIZE=5]
    [/SIZE][/COLOR][SIZE=5][COLOR=#006400][/COLOR][COLOR=#008000] به من نگو تاینی
    [/COLOR][/SIZE]
  3. #12
    تاریخ عضویت
    2016/04/10
    نوشته‌ها
    8
    امتیاز
    1,797
    شهرت
    0
    19
    کاربر انجمن
    خیلی قشنگ نوشتی توصیف به اندازه بود داستان نه سریع جلو رفت نه کند سبک نوشتنش یکم خاص بود ولی همچنان قشنگ و زیبا
    فقط وقتی اشنایی زورگیر با پاسبان ها رو مطرح کردی تیکه اخرش بد در اومد (( ضعیف ترین ها =>> نمیشه خوب درک کرد یعنی چی )) به غیر از اون بقیش فوق العاده بود اگه تمرینت
    اینه خیلی دوست دارم نوشته هات رو بخونم
  4. #13
    تاریخ عضویت
    2017/07/12
    نوشته‌ها
    11
    امتیاز
    940
    شهرت
    0
    11
    z.p
    کاربر انجمن
    جمله ی آخرت فوق العاده بود. تمرینت خیلی قشنگ بود.کمی تغییرش بدی یه داستان قشنگ میشه.
صفحه 2 از 2 نخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اموزش داستان نویسی"شناخت شخصیات"
    توسط MIS_REIHANE در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2018/09/07, 18:19
  2. اموزش داستان نویسی"زاویه دید"
    توسط MIS_REIHANE در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 2
    آخرین نوشته: 2016/08/20, 13:55
  3. اموزش داستان نویسی "شناخت شخصیت"
    توسط MIS_REIHANE در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 4
    آخرین نوشته: 2016/08/10, 19:24
  4. اموزش داستان نویسی"شخصیت پردازی"
    توسط MIS_REIHANE در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2016/08/08, 18:43
  5. ستاره سريال "Lost" در فيلم "بتمن مقابل سوپرمن"
    توسط wingknight در انجمن فیلم و سریال و انیمه
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/02/09, 12:49

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •