ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: دلنوشته ؟!

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/11/03
    نوشته‌ها
    13
    امتیاز
    3,317
    شهرت
    0
    20
    کاربر انجمن

    دلنوشته ؟!

    خاطراتمان را مرور میکنیم!
    قدیم حالمان بهتر به نظر میرسید، اما توهم که این حرف هارا ندارد. سکوت میکنم که در و دیوار بیش از این نشکنند!
    زمین را له میکنم زیر پاهای سکوتم، و نفس هارا میبرم و گره میزنم به خفگی!
    تار موها را با قدم نوازش میکنم، و زجر یعنی تیغ میخزید؛
    در میان جنگل نفس هایش... چشم هایم از بغض پر میشود و گوش هایم از حرف به انفجار میرود. از شهوت دود دل تنگم را میهمان سیاهی میکنم...
    وقتی آوای گریه ها میگوید لالا لالا... بخواب آرام، ببند چشمان بسته ات را، باز کن دل شکسته ات را به خاک بسپار!
    و عمر که تمام شده بود پس چرا نفس یعنی زندگی؟!
    و سنگ که سیاه بود پس چرا پیراهن سفید میپوشم!؟
    اگر روزی باران میبارید شکر میگفتند و لبخند؛ و سکوت یعنی غم که نه...
    تا آنجا که راهی نیست، پاهایم شکسته اند از اندازه بزرگ آرزوهایشان!
    پناهی اگر بود، دارم میگویم بود که دیگر نیست...
    فغانم از دهانم بلند نمیشود! دستانم فریاد میکشند، دستانم...
    از وقتی که اسم رویا ها به میان آمده من مجنون شده ام! این روز ها فقط دهانم گریه میکند و چشم هایم بغض کرده اند!
    اشک ها که جاری نیستند، تشنج یعنی اوج خوشبختی!
    وقتی صدای پاهایت را روی تختت لمس میکنی و قدم های نرفته را به تماشا مینشینی، آن وقت در میابی مگر او کیست که اینگونه زمین گیرم کرد!
    زمین را در آغوش گرفته میبوسم و دست هایم به آسمان قفل شده اند و پاهایم در دریا شناور است!
    بدنم از صخره هایی که کوه نام گرفته است آویزان است و عرشی که الهی بود همین گودال نمور و تاریک است انگار!
    هنجره ام فشرده میشود از حجم هوای سوخته ی دنیایم و ریه هایم پر میشود از غباری که... از غباری که...
    دود ها خبر از حجله ها به شهر میبرند و کوچه ها به آرامستان من آمده اند.
    باید می آرمیدم ولی مگر عرش شباهتی به الهی بودن داشت که اینجا خبر از آرمیدن باشد!؟
    تشنه ام!
    شراب سفید را در چشمانم میریزم و میسوزم و مینوشم و می خوابم! لالا لالا... بخواب آرام!
    جواهر میشوم و فرو میروم در رگ های خراشیده ام! دست در دست خودم میشوم و آزاد و رها قدم به نیستی میگذارم!
    وقتی مطمئن میشوم که جسد در گودال آرامش در زیر خروار ها مدفون است، ذره هایم نیست میشوند و من میمانم با دهانی جریده از لبخند!
    فریاد های باد گوش زمان را کر میکند و ناله های آسمان زمین را خسته...
    آبی نیست ولی سیاه هم نیست و سرخی لاله ها را قسم که لالا لالا... بخواب آرام...
    عکس هایش از درخت مغزم فرو میریزد و انگار بیمارم؛ بیمار پاییز...
    تنها برای ابر های شب نان آورده بودم که تشنگی برطرف نمیکند!
    خستگی را فریاد میکشم و بی حالی را سکوت؛ بی دلیل دشنام میدهم، لالا لالا... بخواب آرام!
    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2015/06/07
    محل سکونت
    همین دوربرا......،تهران البته!
    نوشته‌ها
    332
    امتیاز
    12,262
    شهرت
    0
    784
    کاربر انجمن
    حس میکنم نقد نمیخوای..منم نمی نویسم
    متن سرکشی بود،سرکش و سرگشته،اما زیبا
    اینطور نوشتن رو دوست دارم..اینطور که قلم رو برداری و فقط با کاغذ ور بری
    بازم بنویس،استقبال میکنیم

    یه نکته ی کوچیک،"حنجره"

    قلمت سبز،موفق و پیشتاز باشی...
    مهم نیست که شما چه هستید،فقط مهم این است که مردم چه فکری در مورد شما می کنند.
    [COLOR=#ff0000]لانس مورو[/COLOR]
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    445
    امتیاز
    19,301
    شهرت
    0
    1,177
    تیم فنی نشریه
    متن عجیب غریبی بود و اینکه جملات فوق العاده زیبا و جالبی بوجود آوردی. تشبیه های جدید، ترکیب های جدید، نوع نوشتنت هم جالب بود ققط اینکه بعضی جاهاش، پیشنهاد میکنم ک علایم نگارشی رو بهش اضافه کنی ک قابل خوندن بشه اخه بعضی جاهاش رو واقعا نمیتونستم بخونم
    بازم بنویس


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/08/14
    نوشته‌ها
    96
    امتیاز
    4,628
    شهرت
    0
    90
    کاربر انجمن
    اینجور متن ها یه حس اولیه نیاز دارن، یه حس هل دهنده برای پیشبرد نوشته.
    فکر کنم من می دونم این حس اولیه و پیش برنده شما چیه.
    قشنگ بود.
    قبل از راه رفتن باید دوید
    [URL="http://s8.picofile.com/file/8303413150/Afsane_Aaz_taliver_1.pdf.html"]افسانه آز:تالیور[/URL]
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2017/11/03
    نوشته‌ها
    13
    امتیاز
    3,317
    شهرت
    0
    20
    کاربر انجمن
    و چه زیبا همه چیز مسخره به نظر میرسد.
    وقتی رفتن بیشتر از ماندن معنا میدهد و وقتی رابطه یعنی تنهایی!
    درست در دوردست ترین نقطه ی زندگانی ات مرگ منتظر نشسته است و در نزدیک ترین لحظه ها برایت دست تکان میدهد.
    آن دم که از صدای فریاد سکوت به موسیقی پناه بردی تمام صداهای دنیا به تو خواهد آموخت که زیبا تر از سکوت هم مگر هست!
    گاهی در میان هزارن لبخند اسیر قطره های ابر میشوی!
    فقط میدانی چه میگویم؟! دارم بلند بلند زندگی میکنم!
    دارم میگویم من نه، تو نه، ما نه، بلکه هیچ پادشاهی میکند!
    وقتی دلت را به دست قاصدکت میسپاری، وقتی مدت ها به انتظار پاسخ قاصدکت مینشینی!
    آنجاست که میفهمی تمام راه ها به یک کوچه میرسد که نامش ...
    نامش بر سر زبان همه است! او برای همه است!
    وقتی میخندی دردت بر تو سکوت میکند تا فردا انتقامش بجوید!
    آسمانم نشان از باران دارد؛ چه شود که ستاره بارانی شود این شام حجله نام دارد!
    و عشق...
    و عشق...
    و عشق...
    و عشقی که خدا شد...
    و خدایی که عشق شد...
    و عاشقی که بنده شد...
    و عاشقی که در بند شد...
    و عاشقی که بر گور رفت، در گور رفت...
    و عشقی که پایانش همین خیابان انتهای زندگیست...

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط س.ع.الف نمایش پست ها
    حس میکنم نقد نمیخوای..منم نمی نویسم
    متن سرکشی بود،سرکش و سرگشته،اما زیبا
    اینطور نوشتن رو دوست دارم..اینطور که قلم رو برداری و فقط با کاغذ ور بری
    بازم بنویس،استقبال میکنیم

    یه نکته ی کوچیک،"حنجره"

    قلمت سبز،موفق و پیشتاز باشی...
    نقد هم باشه با اغوش باز میپذیریم، و اینکه نثر معاصر یعنی سرگشتگی...

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Banoo.Shamash نمایش پست ها
    متن عجیب غریبی بود و اینکه جملات فوق العاده زیبا و جالبی بوجود آوردی. تشبیه های جدید، ترکیب های جدید، نوع نوشتنت هم جالب بود ققط اینکه بعضی جاهاش، پیشنهاد میکنم ک علایم نگارشی رو بهش اضافه کنی ک قابل خوندن بشه اخه بعضی جاهاش رو واقعا نمیتونستم بخونم
    بازم بنویس
    علائم نگارشی؟! دقیقا کجا!؟ حتمن مینویسم

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Envelope نمایش پست ها
    اینجور متن ها یه حس اولیه نیاز دارن، یه حس هل دهنده برای پیشبرد نوشته.
    فکر کنم من می دونم این حس اولیه و پیش برنده شما چیه.
    قشنگ بود.
    به قولی حرفی که از دل بر اید بر دل مینشیند، حالا حس پیش برنده چی هس خودم خبر ندارم!؟
    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2017/11/03
    نوشته‌ها
    13
    امتیاز
    3,317
    شهرت
    0
    20
    کاربر انجمن
    گاه دلتنگ میشم؛ دلتنگ روز های رفته...
    روز هایی که رفت و منتظر بازگشتشان ماندیم...
    گاه از دلتنگی سکوت میکنم و گاه از تنهایی...
    عجیب بی سرو سامان زیر چتر باران نشسته ایم!
    همیشه کاغذ ها، حرف ها برای گفتن داشتند و همیشه ما گوش ها برای شنیدن داشتیم...
    همیشه شانه ات پذیرای گونه هایم بود...
    در موسیقی سکوت غرق میشدیم و در دریای جنون غوطه ور...
    قدم هارا کوچه میکردیم و کوچه هارا شهر؛ و چه دردناک شهر من بی درخت مانده...
    دانه های عشق را به خاک سپردیم و بوسه های آب را به لب های خاک دوختیم...
    اما نه!
    کودکم موهایش درنیامده؛ مرده...
    نفس نفس زدن های ابر را آرام میکردی و هق هق های من را نوازش...
    چه زیبا پای لنگ دنیا را از چاله ی مصیبت هایمان بیرون کشیدی...
    من زیر سایه درخت هایمان نشسته ام...
    درخت های بی تو...
    درخت هایی که بی تو، بی ما....
    آخ عجیب کتاب هایم را به دست آتش دادم؛ و تو سکوت کردی...
    همه چیز، همه چیز، همه چیز به همین آغوشت برمیگردد...
    سخت اما اوج راحتی...
    سینه ام دل میزند روی کلمات تو...
    و پاره های سخنم... و پاره های سخنم...
    آه که تکه پاره های سخنم را که از زمین جمع میکند؟!
    باغچه ات سبز شده اما موهایت زرد رنگ است...
    از دیدن این چنین حال تو، بر من برف میبارد...
    بر انبوه جنگل نفس های تو برف می بارد...
    من سفید شده ام...
    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •