ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

    گمشده | جلد اول | فراموشی

    • نویسنده کتاب:
    • ژانر: انتخاب نشده
    • دنبال کننده: 0
    • ایجاد شده در: 2016/04/19
    • امتیاز:
    • کتاب کامل نیست!
    سلام دوستان!
    متاسفانه قسمت داستان بلند فعلا مشکل داره منم گفتم اینجا بزارم پستمو (داستان بلند مثه کافه کتابه!)
    تا وقتی ک یه چند فصل از جلد اولو بنویسم بعد داستان بلند میزارمش...
    علی الحساب پیش درآمد کتاب رو میزارم...
    )انشالله در اسرع وقت باقی فصول رو هم میزارم)

    پوفی کردم و چهره ام را از آماندا و اریک برگرفتم.
    اریک دست آماندا را گرفته بود و در گوشش چیزهایی زمزمه میکرد و گاهی آماندی نخودی میخندید و با بوسه هایی کوچک برگونه از طرف اریک صحنه ی عاطفیشان تکمیل تر می شد!
    به هرحال یکماه دیگر آنها ازدواج میکردند اما هنوز هم من یکجورهایی نسبت به خواهرم احساس غیرت داشتم! حتی با وجودی ک او ۴ سال از من بزرگتر بود.
    حوصله ی نشستن روی کاناپه روبه روی این دو کفتار عاشق را نداشتم و اگر بیشتر در خانه میماندم ممکن بود با اریک درگیر بشوم.
    بلند شدم و به سمت آشپزخانه جایی ک سوفی داشت غذا درست میکرد رفتم.
    سوفی خدمتکارمان بود یک زن در رده سنی ۴۵ تا ۵۰ با چهره ای روشن و مهربان و بدون یک چروک! لبخندی مثل فرشته ها و لباسی ک اصلا او را یک خدمتکار نشان نمیداد.
    واقعا هم اینطور نبود او خیلی وقت بود ک جزئی از خانواده ی ما بود و مارو همینجور ک بودیم قبول کردیم.
    برخلاف اریک.
    او هم باید میتونست مارو قبول کنه ولی اماندا نگذاشت تا حالا اون چیزی بفهمه... و پدر هم... خب پدر باید هم مادر باشه برای بچه هاش هم پدر
    برای همین حس کرد بهتره به دخترش آزادی عمل بده... اگه من پدر اماندا بودم شاید الان اریک دیگه روی صورتش عضوی به اسم دماغ نمیداشت!
    سراغ قابلمه رفتم و درش را یواشی برداشتم.
    برایم انجام اینکارها درخانه سخت بود من عادت نداشتم اینطوری درخانه رفتار کنم ولی سالها پیش پدر استفاده ی ما را ممنوع کرد و گفت باید خیلی عادی نیازهایمان را رفع کنیم...
    وقتی دستم را داخل بردم تا از کباب تابه ای سوفی کمی ناخنک بزنم، ملاقه ای سوزان و داغ محکم با دستم برخورد کرد.
    -ویل صدبار بهت نگفتم من از ناخونک بدم میاد؟
    -سوفی تقصیر خودته ک اینقدر خوشمزه درستشو میکنی... آییی ببین دستم آتیش گرفت قرمز شد!
    -حقته، دفعه ی بعد قاشق داغ رو میزارم رو زبونت تا درس عبرت بشه برای دفعه های بعدت.
    -میدونی ک این چیزا فایده نداره و من پر رو تر از این حرفام دیگه؟
    -هوووم ببینم وقتی اون ماجرا رو به بابات میگم بازم اینجوری برا من بلبل زبونی میکنی یا نه!
    لعنتی! او همیشه میدانست چگونه نقطه ضعف منو پیداکنه. دوباره پوفی کشیدم و سوفی را که اکنون رو مود عزرائیلش بود رها کردم و به سمت بالکن رفتم.
    در بالکن را باز کردم و روبه روی میراندا خواهر دومم ( که اونم از من بزرگتر بود) نشستم.
    میراندا واقعا یک فرشته بود. حتی از اماندا هم زیباتر بود... موهای ابریشمین خردلی رنگش و چشمان طلایی اش با صورتی استخوانی و گونه هایی برجسته و گل افتاده، بینی ای کوچک و عروسکی و پیشانی و چانه ای کشیده. کاملا شبیه به زیباترین سوپر استارهای هالییود بود.
    او کاملا به مادرمان رفته بود و من و اماندا به پدرمان... بخصوص چشم های قهوه ای و موهای قهوه ای ترمان!
    -هی! ویلیام کی اومدی؟! اصلا متوجه نشدم!
    -برا اینکه داشتی کتاب میخوندی. تو همیشه وقتی غرق کتاب میشی دیگه تو یه دنیای دیگه ای.
    -کتابا منو با خودشون میبرن به جایی ک بشه دنیا رو دید! تو کتابا من آزادی دارم...
    -تو الانم آزادی داری میراندا
    -آره ویل...
    لبخندی زد و گفت.
    -...درسته من آزادم.
    -میراندا چرا همش...
    حرفم را فروخوردم و او نیز پیگیر نشد.
    نمیخواستم باهاش بحث کنم من اونو خیلی دوست داشتم، بیشتر از هرچیزی تو تمام این دنیا ولی نمیتونستم ببینم که ناراحته که دار خودشو اینطوری افسرده میکنه.
    دستهاشو گرفتم.
    - میدونی ک من خیلی دوستت دارم، میدونی ک تو عزیز ترین دارایی من تو تمام دنیایی میراندا؟
    -میدونم داداش کوچولو.
    با انگشت هایش صورتم را نوازش کرد. دستم را روی دستی ک روی صورتم بود گذاشتم و آنرا به سمت لبم بردم و بوسیدم و مدتی همانجا نگه داشتم.
    میراندا پیراهنی آستین کوتاه به رنگ آبی اسمانی پوشیده بود و با شالی خرمایی رنگ دور شانه هایش از نفوذ سرمای بهاری خودش را مصون کرده بود.
    دامن چین چین قرمزش تا روی زانوهایش می رسید و بقیه قسمت پاهای برهنه اش را با پتویی ای پوشانده بود.
    میراندا به انسوی شیشه ی بالکن نگاه کرد و بوسیده شدن آماندا توسط اریک را تماشا کرد.
    - گاهی به اماندا حسودیم میشه.
    -میراندا! اینجوری نگو... همیشه گفتم که تو
    - میدونم داداشی...ولی نه منظورم به اینکه اینقدر خوب میتونه یه چیزی ک میخواد رو حفظ کنم و میتونه با هرچیزی راحت کنار بیاد. اون زن قوی ای میشه. احتمالا قویترین زنی ک من دیدم.
    -تو هم زن قوی ای هستی.
    یک پوزخند به عنوان جواب من.
    اصلا خوب نبود! امروز میراندا خیلی افسرده بود و من نمیتوانستم هیچکاری بکنم. به زمین و پاهایم نگاه کردم و بعد به خیابان و شهر روبه رو... ما در بلند ترین ساختمان این حوالی، دریک پنت هاوس بودیم.
    از اینجا میتونستم سقف خانه هارو تا چند خیابان آنطرف تر ببینم.
    نوک دماغم را خاراندم، آفتاب کمی پشت ابر رفته بود و آسمان حال و هوای بارونی گرفته بود.
    -ویل تو هیچوقت عاشق دختری نشدی؟ میدونم قبلا اینو ازت نپرسیدم اما تو هم هی۰وقت دراین باره چیزی نگفتی...
    -چرا شدم راستش.
    من نمیتوانستم به میراندا دروغ بگویم
    -جدی؟؟ این عالیه! کی هست؟بگو دیگه
    -نه خیلیم عالی نیست! اون یکی از دانشجوهای ترم پایینتر بود... اسمش امیلیا است.
    -خب؟
    -خب همین دیگه.
    -نه منظورم اینه ک بعدش چیکار کردی؟ بهش گفتی که...؟
    -نه.
    -چرا نه؟
    -چون اون با یه پسر دیگه نامزد کرده.
    -اوه! من واقعا خیلی متاسفام من نمیدونستم که . . .
    دماغم دوباره سوزش گرفت، شقیقه هایم به تپش افتاد.
    نفس کشیدنم کمی سنگین تر شده بود.
    به میراندا برخلاف میلم دستوری گفت:
    -هیییییسسسس!
    -چیشده ویل؟
    وقتی مطمن شدم ترس تمام وجودم را فراگرفت.
    مثل موشک از جایم بلند شدم و دست میراندارو گرفتم و داخل خانه بردم.
    وقتی در بالکن را محکم پشت سرم بستم اماندا و اریک لحظه ای صحنه ی عشقولانه اشان را متوقف کردن.
    با فریاد گفتم:
    آماندا، اونا دارن میان.
    -چی؟؟؟؟ امکان نداره تو مطمنی که..؟
    - با من بحث نکن امی، میرا رو ببر یجای امن همین الان.
    اماندا فرمانبردارانه سری تکان داد. شاید او از من بزرگتر باشد اما من در چنین موقعیت هایی فرمانده ی او حساب میشدم.
    رو به آشپزخانه فریاد زدم تا سوفی صدایم را بشنود.
    -سوفی اونا دارن میان! فورا با پدرم تماس بگیر.
    اماندا به اریک گفت:
    اریک بهتره بری همین الان بعدا میام میبینمت.
    -چی؟ چیشده؟ اینجا چه خبره؟ این اونا کین که ....
    من اعصاب نداشتم برای همین با صدای بلند گفتم:
    -ببین اریک، لطفا با من یکه به دو نکن. کاری ک خواهرم گفت انجام بده تا بزارم بعدا دوباره ببینیش حالا دمتو میزاری رو کولت و همین الان کاری ک گفتم بدون سوال اضافه انجام میدی! مطمن باش به نفعت صحبت کردم.
    هم اماندا هم اریک عصبانی شدن.
    اریک بیشتر،
    -تو چجور جرئت میکنی برا من تعیین تکلیف کنی نیم وجبی؟ اصلا به تو چه ربط...
    سوفی یکهو سر رسید و من کمی عصبانیتم فروکش کرد وگرنه خودم یک مشت حواله ی صورت این احمق میکردم:
    -بس کنید دیگه هر سه تاتون! رفتن اریک الان چیزی رو عوض نمیکنه که هیچ بدترم میشه! بهتره همینجا بمونه... پدرت خودشو میرسونه... خیلی زود. اماندا، میرا و اریک رو ببر طبقه ی پایین.
    اماندا دست اریک را گرفت و با میرا اینجارا ترک کردند.
    نقاب سرد روی صورت سوفی دیگر جایی نداشت، بجای آن یک صورت سرد و بی روح که مرگ از آن میچکید جای گرفته بود.
    صورتی ک اصلا آرزو نمیکنم روزی با آن درگیر شوم!
    از اینجا میتوانستم آسمان را ک تیره تر میشد ببینم و خیلی زود نقطه های جنبده درون آسمان را هم تشخیص دادم.
    چیزی نگذشت ک پدرم رسید.
    او موقعیت را در دست گرفت
    و بعد موقعیت شروع شد!...
    ویرایش توسط admiral : 2016/04/19 در ساعت 15:01
  1. 6
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2013/09/01
    نوشته‌ها
    871
    امتیاز
    9,955
    شهرت
    0
    4,880
    کاربر انجمن
    ایا قول میدی تا اخرش بنویسی؟ وسطش ول نکنی یه جماعتی رو نزاری تو خماری؟
    [CENTER][FONT=B Koodak][SIZE=5]خودتو تغییر بده، عالم برات تغییر می کنه[/SIZE][/FONT]
    [/CENTER]
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2014/04/28
    محل سکونت
    قبرستون
    نوشته‌ها
    323
    امتیاز
    74,100
    شهرت
    2
    1,888
    معاون سایت
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ajam نمایش پست ها
    ایا قول میدی تا اخرش بنویسی؟ وسطش ول نکنی یه جماعتی رو نزاری تو خماری؟
    انشالله که میزارم
    ولی قول نمیدم یوقت دیدی وسط کاری دار فانی رو وداع گفتم
    فقط برای کشف #nobody ها زنده هستم و نفس میکشم!
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2013/09/01
    نوشته‌ها
    871
    امتیاز
    9,955
    شهرت
    0
    4,880
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط admiral نمایش پست ها
    انشالله که میزارم
    ولی قول نمیدم یوقت دیدی وسط کاری دار فانی رو وداع گفتم
    پس من منتظر میشم تموم شه! نه که به تو اعتماد نداشته باشم ( که البته ندارم خخخخ) مشکل اینجاست تا حالا هیچ داستان بلندی رو از نویسندگان جوان ندیدم که تموم بشه حتی اونایی که قول دادن و دفعه سوم و چهارم و داستان سوم و چهارمی بوده که شروع می رکدن و به پایان نمیرسوندن! ولی بدون خوندن یه پیشنهاد میدم چون داستان بلنده بهتره پی دی اف باشه!
    [CENTER][FONT=B Koodak][SIZE=5]خودتو تغییر بده، عالم برات تغییر می کنه[/SIZE][/FONT]
    [/CENTER]
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2015/08/23
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته‌ها
    116
    امتیاز
    8,063
    شهرت
    0
    536
    کاربر انجمن
    کسرا قشنگه خیلی، اما بدون حتی یه ویرایش کوچولو!!!! مطمئنا خیلی بهتر می شد اگه یه دستی به سر و روش بکشی.
    دستت درد نکنه، و منتظریم
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love rain, but you use an umbrella to walk under it ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love sun, but you seek shelter when it is shining ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love wind, but when it comes you close your windows ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]So that's why I'm scared,
    when you say you love me...

    «Bob Marley»[/FONT][/SIZE]
    [/FONT][/COLOR]
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •