ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 1 2 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 18
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2015/06/07
    محل سکونت
    همین دوربرا......،تهران البته!
    نوشته‌ها
    233
    امتیاز
    15,059
    شهرت
    0
    789
    کاربر انجمن

    حماقت محض....!دومین داستان من

    این دومین داستان کوتاه منه که بر اساس یک خاطره(تاحدی!!!) یه روزه برای انجمن نوشتمش.منتظر نظرات "سازندتون" هستم!!!

    ساعت 10 شب بود....
    داشتم می رفتم خونه ی خالم،خیلی عجله نداشتم،ولی چه میشه کرد،بی خود که اسمشو "جو" نذاشتن!
    خیابون خلوت خلوت بود،به قول معروف گفتنی پرنده پر نمی زد،سر سرازیری وایسادم و موقعیت رو پاییدم،شیب به ظاهر ملایمی داشت،اما من به تجربه می دونستم که وقتش خطرناک هم خواهد بود.تصمیمم را گرفتم،می خواستم رکود بشکنم،کمی می ترسیدم،اما،گور بابای ترس!به من میگن دیوونه ی سرعت!با هیجانی که هر لحظه افزایش پیدا می کرد به سمت دو چرخه رفتم و رویش پریدم،دوچرخم دنده ای بود 24 دنده،کمی دور زدم و بزرگ ترین دنده ی پدال رو روی کوچکترین دنده ی چرخ عقب انداختم،یعنی نهایت سرعتی که در توان دوچرخه بود!
    ترمز ها را کرفتم روی پدال ایستادم و خیابان عراقی را زیر نور چراغ ها برسی کردم.ناگهان ترمز ها را رها کرده و تمام وزنم را به پدال ها انتقال دادم.سرعت،بدون وقفه زیاد می شدتا جایی که سرعت باد مجبورم کرد رو فرمون خم شوم ودستانم را در سینه جمع کنم به طوری که چانه ام در یک میلی متری فرمان باشه،باتمام سرعتی که می توانستم پدال می زدم،تا اینکه ناگهان احساس کردم پدال از زیر پایم در رفت و بی هیچ مقاومتی چرخید،یعنی سرعت من از نهایت سرعتی که می شد با پدال ایجاد کرد فراتر رفته بود.لحظه ای خطر کردم،سرم را از روی فرمون بلند کردم و نگاهی به کیلومتر شمار انداختم.70 کبلومتر بر ساعت!اول فکر کردم کیلومتر شمار خراب است ،اما بالا پایین شدن عقربه چیز دیگری می گفت.70...عددی که فقط دوچرخه سوار های مسابقه می توانند ادعای رسیدن به آنرا داشته باشند!پاهایم را نیز جمع کردم و وزن را بیشتر به جلو متمایل کردم،سرعت کمی بیشتر شد اما انگار هوا اجازه ی بیشتر شدن را به آن نمی داد،بله،هوا،باد در گوشهایم می پیچید و آنها را کر می کرد،در چشمانم می زد وآنهارا کور می کرد و به موهایم چنگ می انداخت چنان که گویی می خواست آنهارا از ریشه در بیاورد.
    ناناگهان فکر دیوانه واری به ذهنم رسید،با خودم گفتم چقدر لذت بخش خواهد بود اگر روی صندلی بنشینم و دست هایم را از دوطرف باز کنم!سرعتم کم می شد،اما رکورد را که شکسته بودم،کار احمقانه ای بود،کمی می ترسیدم اما هیجان....کار خودش را بلد بود. دستام رو از فرمون جدا کردم و صاف نشستم،باد مانند اسبی در سینه ام لگد میزد،دستانم را از هم باز کردم،؛اما قبل از آنکه کامل باز کنم...،نور بالای ماشینی از پشت مسیر را روشن کرد،باترس کپه ی خاکی را دیدم که گوشه ی خیابان ریخته بود،از همان هایی که کامیون ها نیمه شب رها می کنندبیشترش در جوب بود ولی یک متر آن به ار تفاع نیم متر سرراه من بود،تا خواستم سمت فرمان برم به آن برخورد کردم،ولحظه ای بعد..،من در آسمان بودم،بادستانی از دوطرف باز.حس کردم در هوا چرخی زدم و باضربه ی نفس گیری از پشت به زمین خوردم و شروع به لیز خوردن کردم،زمان کشیده شدن روی زمین چنان در نظرم طولانی آمد که هنوز متوقف نشده به پهلو چرخیدم تا دستم را روی زمین بگذارم و بلند شوم،غافل از آنکه فکر می کردم ایستادم ولی در حقیقت...،به محض آنکه دستم به زمین رسید به زیرم کشیده شد و صدای "تق"بدی از ناحیه ی کتفم به گوش رسید،امیدم به غلنج بود اما دردش از دررفتگی فراتر رفت،وقتی دستم به زمین خورد تعادلم به هم خورده و شروع به چرخیدن دور خودم کردم،آن قدر چرخیدم که دیگر فرق بالا و پایین را تشخیص نمی دادم،اما بالاخره بابدنی دردناک متوقف شدم.کتفم شدید درد می کرد اما از این که زنده بودم شاد بودم،هر چند این شادی خیلی طول نکشید نور شدیدی چشمانم را زد و بعد احساس کردم دو وزنه مساوی،مانند آنهایی که وزنه بردار ها می زنند بر سینه و ساق های پایم فشار آورد ،تمام هوای سینه ام خالی شد و بعد از آن ارتباتم با گردن به پایین بدنم قطع شد،در واقع دیگر هیچ حسی نداشتم،انگار داشتم از بدنم دور می شدم ،همه چیز دور به نظر میرسید.....عبور دو وزنه ی دیگر...صدای ترمز....طعم فلز روی زبانم...نور ماه در آسمان....وبعد چشملنم را بستم،نه صدایی،نه هوایی،نه جاذبه ای...فقط تاریکی بود،و حسی...حسی که مانند پتویی گرم مرا در آغوش می گرفت و بعد،درخشش نوری در انتهای تاریکی.

    ممنون که وقت گذاشتید،به نظر خودم از قبلی ضعیف تر بود ولی شما باید نظر بدید،داستان بعدی آمادست،فقط باید همت کنم تایپ کنم.
    ویرایش توسط س.ع.الف : 2015/06/15 در ساعت 00:41
    مهم نیست که شما چه هستید،فقط مهم این است که مردم چه فکری در مورد شما می کنند.
    [COLOR=#ff0000]لانس مورو[/COLOR]
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2015/03/02
    نوشته‌ها
    74
    امتیاز
    2,048
    شهرت
    0
    518
    کاربر انجمن
    چقد غمناک بوود افسردگی گرفتم!!!
    ولی خب جدا از شوخی توصیفاتت از لحظه ها خوب بود و جزییات رو هم خوب بیان کرده بودی برکلااا
    [CENTER][COLOR=#008000]انسان هم میتواند [COLOR=#ff0000][B]دایره[/B][/COLOR] باشد و هم [COLOR=#ff0000][B]خط راست[/B][/COLOR] . انتخاب با خودتان هست :

    [B]تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید...[/B][/COLOR][/CENTER]
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2012/02/07
    محل سکونت
    ایران - تهران
    نوشته‌ها
    368
    امتیاز
    8,235
    شهرت
    0
    2,294
    تیم فنی نشریه
    خسته نباشید
    به نظر من از قبلی خیلی بهتر بود ..ادم خیلی قشنگ تر باهاش ارتباط بر قرار میکرد

    نکته ی دیگه ای که داشت خیلی باحال توضیف شده بود اخر متن انگار منم داشتم تو ذهنم همین جملاتو تکرار میکرد ..انگار نویسنده و من باهم میخونیدیم متنو .


    بعدم خیلی خوشحال میشم کارهایی کمی فانتزی تر و تخیلی تر از شما ببینم .



    بازم ممنون که نوشته های زیباتون رو با ما شریک میشید .
    منتظر کار های بعدی هستم .

    http://up.vbiran.ir/uploads/43091140...1406543666.gif

    سخن بزرگان : وقتی میمیرید نمیفهمید مردید ...بیشعور بودن هم همینطوریه پس بیشعور نباشید.
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2013/08/23
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    567
    امتیاز
    91,265
    شهرت
    8
    3,698
    مدیر تایپ و اسکن
    اول از همه ممنون از اینکه داستانت رو با ما به اشتراک گذاشتی...
    دوما واقعا میگم... خیلی حال کردم!
    نسبت به داستان قبلی پیشرفت خوبی داشت... توصیافتش در حدی بود خیلی خوب میشه تصویر سازی کرد.
    و سرعت پیشروی هم مناسب بود.
    من نقد منفی ندارم اصلا...
    منتظر داستان های دیگه ت هستیم! (یه چیزی بنویس بشه نقد منفی کرد!!! )
    ...though the truth me vary, this ship will carry out body safe to shore

    little talks - the monsters and men
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2013/09/28
    محل سکونت
    سرزمین پارس
    نوشته‌ها
    1,079
    امتیاز
    25,751
    شهرت
    0
    7,877
    کاربر انجمن
    عالی بود..............از قبلی بهتر بود
    ................................
    بچه ها گفتن منم می گم:از اینکه داستانت رو با ما به اشتراک گذاشتی ممنونم
    [CENTER][SIZE=4][FONT=arial black][B]یادش بخیر[/B][/FONT][/SIZE][/CENTER]
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2012/06/06
    محل سکونت
    somewhere out there
    نوشته‌ها
    232
    امتیاز
    9,228
    شهرت
    0
    1,023
    کاربر انجمن
    یزرگترین نقصی که از نظر من وجود داشت یه جورایی ضعف در محتوا و مفهوم بود. تصویر و فضاسازی کسی که یهو میزنه به سرش و یه کار هیجانی می کنه و بعد یه بلایی سرش میادو با توصیفات و جزییات پرداخت کردی، ولی این "خلق موقعیت" به چیزی منتهی نمیشه. حداقل از نظر من خیلی "ایده" جدید و خاص و یا "حرفی" با خواننده نمی زنه. من بهش به عنوان تمرین نوشتن نگاه می کنم، تمرینی که خوب انجام شده و می تونه پیش زمینه برای نوشته های عالی تر باشه.
    دستت درد نکنه، حتما ادامه بده.
    [LEFT]time is passing by anyway...[/LEFT]
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2014/09/12
    محل سکونت
    اصفهان شهر زیبای خدا...
    نوشته‌ها
    312
    امتیاز
    3,649
    شهرت
    0
    1,260
    گرافیست
    فوق العاده بود
    من داستان کوتاهی با این توسیفاتی که هر لحظه احساس می کردم خودم جا اونم رو نخونده بودم
    واقعا عالی بود
    ممنون که مرد چون زنده می موند و فلج بود عذاب بیشتری داشتم
    مرسی بقیه ی داستانهات رو هم بذار حتما
    یه داستان بلند حتما بنویس تو حتما به شدت موفق می شی
    به احترام آرزو های بر باد رفته ام سکوت می کنم
    بلند تر از فریاد


    زنده باد زندگی پیشتاز
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2013/08/20
    محل سکونت
    اراک
    نوشته‌ها
    290
    امتیاز
    9,634
    شهرت
    0
    1,026
    مدیر آزمایشی
    وقتی خوندم انگار خودم داشتم درد میکشیدم.
    در کل خوب بود به جز اینکه دو باره اول و اخر داستانت یکدست نیست به نظر من. اولش محاوره ای بود مثه اینکه یه چیزی رو برای دوستت تعریف کنی و اخر اخرشش یه مقدار زد تو حالت ادبی.
    خیلی ممنون
    [IMG]http://www.upsara.com/images/z12q_imagine_sticker.jpg[/IMG]
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2015/06/28
    محل سکونت
    In the world of books...
    نوشته‌ها
    239
    امتیاز
    2,329
    شهرت
    0
    374
    کاربر انجمن
    دوست عزیز تبریک
    داستانتون خیلی خوب بود
    آدم خیلی خوب میتونست با این توسیفات شرایط رو تصور کنه...
    من موقع خوندن احساس میکردم دارم نوشته ی یک نویسنده ی با استعداد و حرفه ای رو میخونم... چون تقریبا تمام نکات رعایت شده و داستان به خوبی توسیف شده بود
    توسیفاتت منو یکم یاد داستان های آر ال استاین انداخت
    در کل خیلی عالی بود و لذت بردم!
    [CENTER][COLOR=#40E0D0][FONT=times new roman]_______________________________________[/FONT][/COLOR][COLOR=#ff0000]

    [B]
    ...Nothing is not more enjoyable than horror [/B][/COLOR]
    [FONT=times new roman][SIZE=5][COLOR=#ff0000]
    [/COLOR][/SIZE][/FONT][COLOR=#ff0000][B]!...As long as for the someone else

    [/B][/COLOR][COLOR=#40E0D0][FONT=times new roman]________________________________________[/FONT][/COLOR][FONT=times new roman][SIZE=5]

    [/SIZE][/FONT]
    [FONT=times new roman][SIZE=5]
    [/SIZE][/FONT][/CENTER]
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2015/05/07
    محل سکونت
    TeH
    نوشته‌ها
    127
    امتیاز
    1,349
    شهرت
    0
    415
    کاربر انجمن
    میتونست طنزباشه.....
    اخرش غافلگیرم کرد...اماکشش نداشت اخرش.....
    اولش عالی شروع شدامااخرشوبدجمع کردی....میتونی بعداویرایشش کنی....بهترمیشه مطمئنم
    [CENTER][COLOR=#40e0d0][SIZE=3][FONT=verdana] [/FONT][/SIZE][/COLOR][COLOR=#40e0d0]من آوازم که می روم به سینه ی قبیله ای
    [/COLOR][CENTER][COLOR=#40e0d0]نه به پرواز چشم من نمانده خواب پیله ای[/COLOR][COLOR=#008000]
    [/COLOR][COLOR=#99cc00]سبز دریچه شو بکن زیان زرد پرده را[/COLOR][COLOR=#008000]
    به شعر و شاخه می رسد خیال خام ریشه ها[/COLOR]
    [/CENTER]
    [COLOR=#ff8c00]منو تو وارث خورشید و ماهیم
    [/COLOR][COLOR=#ff8c00]منو تو نغمه ای بی اشتباهیم[/COLOR][COLOR=#40e0d0]
    [/COLOR][COLOR=#800080]تا زمینی می چرخد تا هوا هواست[/COLOR][COLOR=#40e0d0]
    [/COLOR][COLOR=#000080]منو تو در جنونی سر به راهیم [SIZE=3][FONT=verdana]
    [/FONT][/SIZE]
    [/COLOR][/CENTER]
صفحه 1 از 2 1 2 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 18

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 87
    آخرین نوشته: 2018/07/29, 18:09
  2. عنصر داستان شما چیست ؟ (ویژه داستان نویسان)
    توسط Araa M.C در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 11
    آخرین نوشته: 2015/06/23, 21:10
  3. پاسخ: 12
    آخرین نوشته: 2014/09/09, 14:34

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •