ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    266
    امتیاز
    15,962
    شهرت
    12
    755
    کاندید مدیریت ویرایش

    سیاره ی هندسی

    صبح یک روز معمولی بود. وقتی ماه سوم در بالا ترین نقطه قرار گرفت، ساعت هارت شروع به زنگ زدن کرد. همه چیز معمولی به نظر می­ رسید تا اینکه هارت به پشت پنجره رفت. پنجره­ ی مثلثی شکل که ماه سوم در بالای آن خود نمایی م ی­کرد. در این سیاره همه چیز از اشکال هندسی ساخته شده بودند. مثلاً همین ساعتی که خود هارت آن را ساخته بود -البته من هم کمکش کردم- علاوه بر زمان، تاریخ را نیز اراعه می­ کرد. دایره­ ای در وسط قرار داشت که پانزده ساعت کل روز را با هفت عقربه ­ی کوچک و بزرگش نشان می­ داد. عقربه ثانیه شمار به اندازه شعاع دایره و دو عقربه­ ی کوچک­تر زمان را مشخص می­ کردند. و چهار عقربه­ ی بزرگ و ثابت، پیچ و تاب خورده و از دایره خارج شده بودند.
    لوزی که در بالای دایره قرار داشت زمان طلوع هر ماه را نشان می داد و در هر راس لوزی یک ماه نورانی وجود داشت. در سمت راست بیست ضلعی که مانند یک تقویم کل بیست روز سال را با هر چرخشش نمایان می ­کرد. درسمت دیگر پنج ضلعی نیز روزهای هفته را نشان می داد. و در اخر، پایین دایره، یک مربع وجود داشت که بیشتر به ساعت جلوه­ ای زیبا می­ داد تا جزوی مهم از آن باشد. یک قنچه در وسط مربع روی یک تکه فلز قرار داشت. بعد از هر روز با چرخش پنج ضلعی، مربع نیز می­ چرخید و جیوه ­های داخل بسته ­های کوچک بالای هرضلع را روی قنچه می ­ریخت و قنچه آن را می ­بلعید.
    قنچه بدنه ­ی استوانه ­ای کوچک و سری بیضی شکل داشت. که عمودی روی استوانه قرار گرفته و به رنگ آبی بود و خال های سبز داشت. در حقیقت قنچه موجودی بی جان و دستگاهی از گذشته برای هارت بود. تنها کاری که من و او باید انجام می ­دادیم مراقبت از آن دستگاه بود تا روزی که آن باز شود. طرحی که برای ساخت ساعت از آن ایده گرفته شده بود نمای کلی سیاره بود. طرحی فوق العاده که من آن را طراحی کرده بودم. البته هارت اعتقاد داشت هیچ چیز آن شبیه سیاره نیست.
    من لاو هستم، دوست صمیمی و تنها رفیق هارت. من دومین موجود زنده­ ی روی این سیاره هستم. البته یک جورایی زنده به حساب می­ایم ولی یک موجود مستقل نیستم. تمام زندگی من به هارت بستگی دارد. که او هم با بی­ رحمی تمام از آن سوءاستفاده می ­کند. مثلا همین داد و فریادش بعد از تماشای سیاره من را به طرز وحشتناکی از خواب شیرینم بیدار کرد. بعد هم با عجله به بیرون دوید و من حتی نتوانستم یک تکه سنگ بخورم. تشنه ­ام بود و جیوه می ­خواستم ولی در حال حاظر اجازه حرف زدن نداشتم یا اعتراضی بکنم تا او با تمرکز اطراف را بررسی کند. دیشب اتفاق عجیبی رخ داده بود. تعداد زیادی از آن قنچه ­ها در همه جای سیاره پدید آمده بودند. ما هیچوقت چیزی شبیه به آن را ندیده بودیم.
    تنها چیزی که روی سیاره دیده می ­شد خاک بود و سنگ و جیوه. که همه آن ­ها نیز در نیمه ­ی بالای سیاره قرار داشت. همه چیزهای معمولی همانجا قرار داشتند. ولی برای تماشای چهارمین ماه که همیشه زیبا ترین جلوه را دارد - و مکانی برای استراحت من و اوست- باید به پایین ترین نقطه سیاره رفت از آنجا ماه تنهای چهارم را تماشا کرد. تنها سرگرمی ما تماشای آن بود. آرامش عجیبی که پس از هربار دیدن آن به هردوی ما دست می­ داد باعث می­ شد روز های کسل کننده را فراموش کنیم و انگیزه ­ی تازه­ای برای ادامه دادن به دست آوریم. اما حالا که آن قنچه­ ها پدید آمده بودند فکر می­ کنم تا مدتی که معمای مرموز آن­ ها حل نشود اجازه نخواهم داشت تا به آنجا بروم.
    همه چیز درباره­ ی آن ها عجیب بود. مثلاً آن ­ها فقط در نیمه­ ی بالایی سیاره پدید آمده بودند. و تا شعاع چند کیلومتری خانه­ ی ما هیچ یک از آن­ ها رشد نکرده بود.
    هارت تمام حواسش را به قنچه ­ها داده بود.
    - عجیب نیست؟
    - هیس.
    - چرا یک شبه اینا رشد کردن؟ قبلا که...
    - هیس، دارم فکر می ­کنم.
    با هر چهار چشمم به گوشه­ ایی نگاه کردم. این نشان می­ داد که بی حوصله شده ­ام. البته اگه او می­ دید.
    با دلخوری گفتم: «تو همیشه فکر می ­کنی.» مطمئنم حتی صدایم را نشنیده است.
    اجازه نداشتم وق ت­هایی که هارت درحال فکر کردن یا ساخت یه وسیله جدید است با او حرف بزنم. که این شامل تمام زندگی ­اش می ­شد. شاید یک روز هایی شانس می ­آوردم و از کار خسته می ­شد و دلش می خواست کمی استراحت کند. آن وقت با همدیگر به تماشای ماه چهارم می­ رفتیم یا می­ توانستیم برای چند روزی با همدیگر به جمع آوری سنگ­ های تازه برویم.
    بدون توجه به او ادامه دادم.
    - اینا شبیه قنچه ­اند.
    قنچه اسمیه که هارت روی آن وسیله ­ی عجیب گذاشته بود. چون او را یاد خانه ­اش می ­انداخت. یا همان خانه ­ی ما... یک گل بزرگ که همرنگ قنچه بود. تنها گلی که روی سیاره بود. که البته هردوی ما خوب می­ دانستیم که او زنده نیست.
    - خب؟
    - ولی رنگشون فرق می ­کنه.
    - دارم می­ بینم.
    - پس تو فقط من رو نمی­تونی ببینی.
    هارت مثل اینکه از صحبت کردن خوشش آمده باشد ادامه داد:
    - من یکی از این هارو پیدا کردم که شبیه همون قنچه است.
    - کجا؟
    - نزدیک خونه، چسبیده به دیوار پشتی.
    - کی اونو دیدی؟ چرا من متوجه نشدم.
    - چون توی سر به هوا داشتی به ستاره ها نگاه می ­کردی.
    - عجیبه واسه اولین بار به من توجه کردی.
    - من همیشه به تو توجه می­ کنم لاو.
    - چی می ­شه بیخیال این ها بشیم و بریم چندتا سنگ تازه بخوریم؟
    - خودت که می­ دونی همچین چیزی ممکن نیست. چی می ­شه اگه این همان کار مهمی باشد که به زندگی ما بستگی دارد؟
    داخل یکی از وسیله ­هایی که از خانواده ­ی هارت باقی مانده است. یک داستگاه پیشگو وجود داشت. وقتی که ما به پنج سالگی رسیدیم. من آن دستگاه را دیدم و هارت کسی بود که آن را برداشت. دستگاه شروع به چرخیدن کرد و صدایی ازش خارج شد. اون صدا جملاتی را گفت و سپس برای یک بار دیگر تکرارش کرد و بعد برای همیشه خاموش شد. اون جملات این ­ها بودند: «زمانی می ­رسد که شما معنای واقعی زنده بودنتان را درک خواهید کرد. اما آن موقع برای هردوی شما دیر شده است. یک فرصت برای انتخاب راه درست در پیش روی شماست. هر کاری که در آن زمان انجام دهید به ادامه ­ی حیات این سیاره بستگی دارد. این شما هستید که تصمیم می ­گیرید برای زندگی بمیرید یا به زندگی چندصد ساله ­تان با پوچی ادامه دهید.»
    هیچ کدوم از ما دونفر ایده ­ای برای آن فرصت نداشتیم و تصمیم گرفتیم تا آن زمانی که دستگاه گفته بود بیخالش باشیم.
    - چرا کاری رو که همیشه انجام می ­دیم رو انجام ندیم؟
    - چه کاری رو، لاو؟
    - بیا فقط بهشون جیوه بدیم. شاید اون قنچه برای همین ساخته شده که به ما بگه چکار کنیم.
    - تو نابغه ­ای پس چرا به فکر خودم نرسید.
    - چون تو مشغول فکر کردن بودی.
    هارت به سمت خانه دوید مقداری جیوه را از برکه کنار خانه برداشت و داخل یک دستگاه فلزی مربع شکل ریخت. با سختی آن را تا اولین قنچه حمل کرد. من هم تنها کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم... نگاهش کردم...
    مقداری جیوه را با لیوان برداشت و آن را روی قنچه ریخت. قنچه تکانی خورد و به خاکستر تبدیل شد.
    - مشکل چیه؟
    - نمی­دونم، ما یک چیزی رو فراموش کردیم.
    - و اون چیز چیه؟
    - نمی­دونم. ولی تا وقتی که نفهمیدیم بیا این کار رو تکرار نکنیم.
    - می ­شه یکم از اون جیوه رو به من بدی؟
    هارت لیوان رو پر کرد و به سمت دهان من نزدیک کرد. کل جیوه ی داخل لیوان را سر کشیدم. حالا مغزم بهتر کار می­ کرد.
    - گفتی یکی از این ها کنار خونمونه؟
    - اره. چطور؟
    - خب. بیا بریم به اون جیوه بدیم.
    - فکر نکنم کار درستی باشه.
    - خب دوباره می گم ما همیشه همین کار رو می ­کنیم. به قنچه ­ای آب می دیم که شبیه اونه شاید این همون چیزی باشه که ما فراموشش کردیم.
    - شاید. ولی خطرناک به نظر می­ رسه. اگه اون هم مثل این خاکستر بشه چی؟
    - مجبوریم امتحان کنیم.
    - باشه.
    قنچه دقیقاً شبیه همان دستگاهی بود که هروز می­ دیدمش. هارت با احتیاط لیوان را پر از جیوه کرد و و به روی گل ریخت. نفسمو توی سینه ­ام حبس کردم. هیچ اتفاقی نیوفتاد. پس تصمیم گرفتیم هروز این کار را تکرار کنیم.
    ما هرروز به قنچه جیوه می­ دادیم و هروز بزرگ و بزرگ­تر می ­شد. با رشد قنچه دیگر قنچه ­ها هم رشد می­ کردند. و خانه ­ی من و هارت پژمرده می ­شد.
    یک روز که از خواب بیدار شدیم و دیدیم که چیزی به خراب شدن خانه نمانده است، تمام وسایل داخل آن را به بیرون انتقال دادیم. تقریبا یک سالی از روزی که سروکله ­ی قنچه­ ها پیدا شد می­ گذشت. امروز بیستمین روز سال بود یا اخرین روز سال. خانه­ امان نابود شده بود. من و هارت این روز ها حال خوشی نداشتیم همش به خاطر محافظت از قنچه ­ها بود. خسته و کم جون بودن این حس را به ما می ­داد که ما بیش از هرچیزی به استراحت نیاز داریم. ولی مگر آن ­ها می ­گذاشتند. منتظر بودم هر لحظه اتفاقی بیافتد و همه چیز تمام شود تا من و هارت چند روزی به تعطیلات برویم یا جشنی بگیریم.
    هارت سطل جیوه را به سختی از زمین جدا کرد و به راه افتاد. لیوان را پر از جیوه کرد و روی قنچه ریخت و آن شروع به تکان خوردن کرد. هارت برگشت و به دیگر قنچه ها نگاه کرد همه­ ی آن­ها در حال تکان خوردن بودند. قنچه ­ی کنار ما از حرکت ایستاد و شروع به باز شدن کرد. تمام انرژی و توانی که داشتم از بدنم جدا شد. هارت هم چنین احساسی را داشت. می ­توانستم حسش کنم. قنچه کاملاً باز شد و موجودی عجیب از آن بیرون آمد. موجودی با هشت پا و چشمانی عجیب و گوش­ هایی شبیه گل داشت. احساس کردم که همه چیز دارد تمام می ­شود و این آخرین روز زندگی من و هارت است. هارت به سختی گفت: «کاش می­ تونستیم وقت بیشتری رو با هم بگذرانیم. یا برای آخرین بار ماه چهارم را می ­دیدم.»
    هیچ کلمه­ ای برای گفتن نداشتم. تنها به موجود عجیب خیره شدم. یک سر دیگر با چهار چشم روی سرش بود. دقیقاً شبیه من.

    پ ن: این داستان رو قبلا نوشته بودم.
    ویرایش توسط momo jon : 2017/09/24 در ساعت 15:49
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  2. #11
    تاریخ عضویت
    2017/12/30
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    47
    امتیاز
    3,764
    شهرت
    0
    41
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط momo jon نمایش پست ها
    صبح یک روز معمولی بود. وقتی ماه سوم در بالا ترین نقطه قرار گرفت، ساعت هارت شروع به زنگ زدن کرد. همه چیز معمولی به نظر می­ رسید تا اینکه هارت به پشت پنجره رفت. پنجره­ ی مثلثی شکل که ماه سوم در بالای آن خود نمایی م ی­کرد. در این سیاره همه چیز از اشکال هندسی ساخته شده بودند. مثلاً همین ساعتی که خود هارت آن را ساخته بود -البته من هم کمکش کردم- علاوه بر زمان، تاریخ را نیز اراعه می­ کرد. دایره­ ای در وسط قرار داشت که پانزده ساعت کل روز را با هفت عقربه ­ی کوچک و بزرگش نشان می­ داد. عقربه ثانیه شمار به اندازه شعاع دایره و دو عقربه­ ی کوچک­تر زمان را مشخص می­ کردند. و چهار عقربه­ ی بزرگ و ثابت، پیچ و تاب خورده و از دایره خارج شده بودند.
    لوزی که در بالای دایره قرار داشت زمان طلوع هر ماه را نشان می داد و در هر راس لوزی یک ماه نورانی وجود داشت. در سمت راست بیست ضلعی که مانند یک تقویم کل بیست روز سال را با هر چرخشش نمایان می ­کرد. درسمت دیگر پنج ضلعی نیز روزهای هفته را نشان می داد. و در اخر، پایین دایره، یک مربع وجود داشت که بیشتر به ساعت جلوه­ ای زیبا می­ داد تا جزوی مهم از آن باشد. یک قنچه در وسط مربع روی یک تکه فلز قرار داشت. بعد از هر روز با چرخش پنج ضلعی، مربع نیز می­ چرخید و جیوه ­های داخل بسته ­های کوچک بالای هرضلع را روی قنچه می ­ریخت و قنچه آن را می ­بلعید.
    قنچه بدنه ­ی استوانه ­ای کوچک و سری بیضی شکل داشت. که عمودی روی استوانه قرار گرفته و به رنگ آبی بود و خال های سبز داشت. در حقیقت قنچه موجودی بی جان و دستگاهی از گذشته برای هارت بود. تنها کاری که من و او باید انجام می ­دادیم مراقبت از آن دستگاه بود تا روزی که آن باز شود. طرحی که برای ساخت ساعت از آن ایده گرفته شده بود نمای کلی سیاره بود. طرحی فوق العاده که من آن را طراحی کرده بودم. البته هارت اعتقاد داشت هیچ چیز آن شبیه سیاره نیست.
    من لاو هستم، دوست صمیمی و تنها رفیق هارت. من دومین موجود زنده­ ی روی این سیاره هستم. البته یک جورایی زنده به حساب می­ایم ولی یک موجود مستقل نیستم. تمام زندگی من به هارت بستگی دارد. که او هم با بی­ رحمی تمام از آن سوءاستفاده می ­کند. مثلا همین داد و فریادش بعد از تماشای سیاره من را به طرز وحشتناکی از خواب شیرینم بیدار کرد. بعد هم با عجله به بیرون دوید و من حتی نتوانستم یک تکه سنگ بخورم. تشنه ­ام بود و جیوه می ­خواستم ولی در حال حاظر اجازه حرف زدن نداشتم یا اعتراضی بکنم تا او با تمرکز اطراف را بررسی کند. دیشب اتفاق عجیبی رخ داده بود. تعداد زیادی از آن قنچه ­ها در همه جای سیاره پدید آمده بودند. ما هیچوقت چیزی شبیه به آن را ندیده بودیم.
    تنها چیزی که روی سیاره دیده می ­شد خاک بود و سنگ و جیوه. که همه آن ­ها نیز در نیمه ­ی بالای سیاره قرار داشت. همه چیزهای معمولی همانجا قرار داشتند. ولی برای تماشای چهارمین ماه که همیشه زیبا ترین جلوه را دارد - و مکانی برای استراحت من و اوست- باید به پایین ترین نقطه سیاره رفت از آنجا ماه تنهای چهارم را تماشا کرد. تنها سرگرمی ما تماشای آن بود. آرامش عجیبی که پس از هربار دیدن آن به هردوی ما دست می­ داد باعث می­ شد روز های کسل کننده را فراموش کنیم و انگیزه ­ی تازه­ای برای ادامه دادن به دست آوریم. اما حالا که آن قنچه­ ها پدید آمده بودند فکر می­ کنم تا مدتی که معمای مرموز آن­ ها حل نشود اجازه نخواهم داشت تا به آنجا بروم.
    همه چیز درباره­ ی آن ها عجیب بود. مثلاً آن ­ها فقط در نیمه­ ی بالایی سیاره پدید آمده بودند. و تا شعاع چند کیلومتری خانه­ ی ما هیچ یک از آن­ ها رشد نکرده بود.
    هارت تمام حواسش را به قنچه ­ها داده بود.
    - عجیب نیست؟
    - هیس.
    - چرا یک شبه اینا رشد کردن؟ قبلا که...
    - هیس، دارم فکر می ­کنم.
    با هر چهار چشمم به گوشه­ ایی نگاه کردم. این نشان می­ داد که بی حوصله شده ­ام. البته اگه او می­ دید.
    با دلخوری گفتم: «تو همیشه فکر می ­کنی.» مطمئنم حتی صدایم را نشنیده است.
    اجازه نداشتم وق ت­هایی که هارت درحال فکر کردن یا ساخت یه وسیله جدید است با او حرف بزنم. که این شامل تمام زندگی ­اش می ­شد. شاید یک روز هایی شانس می ­آوردم و از کار خسته می ­شد و دلش می خواست کمی استراحت کند. آن وقت با همدیگر به تماشای ماه چهارم می­ رفتیم یا می­ توانستیم برای چند روزی با همدیگر به جمع آوری سنگ­ های تازه برویم.
    بدون توجه به او ادامه دادم.
    - اینا شبیه قنچه ­اند.
    قنچه اسمیه که هارت روی آن وسیله ­ی عجیب گذاشته بود. چون او را یاد خانه ­اش می ­انداخت. یا همان خانه ­ی ما... یک گل بزرگ که همرنگ قنچه بود. تنها گلی که روی سیاره بود. که البته هردوی ما خوب می­ دانستیم که او زنده نیست.
    - خب؟
    - ولی رنگشون فرق می ­کنه.
    - دارم می­ بینم.
    - پس تو فقط من رو نمی­تونی ببینی.
    هارت مثل اینکه از صحبت کردن خوشش آمده باشد ادامه داد:
    - من یکی از این هارو پیدا کردم که شبیه همون قنچه است.
    - کجا؟
    - نزدیک خونه، چسبیده به دیوار پشتی.
    - کی اونو دیدی؟ چرا من متوجه نشدم.
    - چون توی سر به هوا داشتی به ستاره ها نگاه می ­کردی.
    - عجیبه واسه اولین بار به من توجه کردی.
    - من همیشه به تو توجه می­ کنم لاو.
    - چی می ­شه بیخیال این ها بشیم و بریم چندتا سنگ تازه بخوریم؟
    - خودت که می­ دونی همچین چیزی ممکن نیست. چی می ­شه اگه این همان کار مهمی باشد که به زندگی ما بستگی دارد؟
    داخل یکی از وسیله ­هایی که از خانواده ­ی هارت باقی مانده است. یک داستگاه پیشگو وجود داشت. وقتی که ما به پنج سالگی رسیدیم. من آن دستگاه را دیدم و هارت کسی بود که آن را برداشت. دستگاه شروع به چرخیدن کرد و صدایی ازش خارج شد. اون صدا جملاتی را گفت و سپس برای یک بار دیگر تکرارش کرد و بعد برای همیشه خاموش شد. اون جملات این ­ها بودند: «زمانی می ­رسد که شما معنای واقعی زنده بودنتان را درک خواهید کرد. اما آن موقع برای هردوی شما دیر شده است. یک فرصت برای انتخاب راه درست در پیش روی شماست. هر کاری که در آن زمان انجام دهید به ادامه ­ی حیات این سیاره بستگی دارد. این شما هستید که تصمیم می ­گیرید برای زندگی بمیرید یا به زندگی چندصد ساله ­تان با پوچی ادامه دهید.»
    هیچ کدوم از ما دونفر ایده ­ای برای آن فرصت نداشتیم و تصمیم گرفتیم تا آن زمانی که دستگاه گفته بود بیخالش باشیم.
    - چرا کاری رو که همیشه انجام می ­دیم رو انجام ندیم؟
    - چه کاری رو، لاو؟
    - بیا فقط بهشون جیوه بدیم. شاید اون قنچه برای همین ساخته شده که به ما بگه چکار کنیم.
    - تو نابغه ­ای پس چرا به فکر خودم نرسید.
    - چون تو مشغول فکر کردن بودی.
    هارت به سمت خانه دوید مقداری جیوه را از برکه کنار خانه برداشت و داخل یک دستگاه فلزی مربع شکل ریخت. با سختی آن را تا اولین قنچه حمل کرد. من هم تنها کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم... نگاهش کردم...
    مقداری جیوه را با لیوان برداشت و آن را روی قنچه ریخت. قنچه تکانی خورد و به خاکستر تبدیل شد.
    - مشکل چیه؟
    - نمی­دونم، ما یک چیزی رو فراموش کردیم.
    - و اون چیز چیه؟
    - نمی­دونم. ولی تا وقتی که نفهمیدیم بیا این کار رو تکرار نکنیم.
    - می ­شه یکم از اون جیوه رو به من بدی؟
    هارت لیوان رو پر کرد و به سمت دهان من نزدیک کرد. کل جیوه ی داخل لیوان را سر کشیدم. حالا مغزم بهتر کار می­ کرد.
    - گفتی یکی از این ها کنار خونمونه؟
    - اره. چطور؟
    - خب. بیا بریم به اون جیوه بدیم.
    - فکر نکنم کار درستی باشه.
    - خب دوباره می گم ما همیشه همین کار رو می ­کنیم. به قنچه ­ای آب می دیم که شبیه اونه شاید این همون چیزی باشه که ما فراموشش کردیم.
    - شاید. ولی خطرناک به نظر می­ رسه. اگه اون هم مثل این خاکستر بشه چی؟
    - مجبوریم امتحان کنیم.
    - باشه.
    قنچه دقیقاً شبیه همان دستگاهی بود که هروز می­ دیدمش. هارت با احتیاط لیوان را پر از جیوه کرد و و به روی گل ریخت. نفسمو توی سینه ­ام حبس کردم. هیچ اتفاقی نیوفتاد. پس تصمیم گرفتیم هروز این کار را تکرار کنیم.
    ما هرروز به قنچه جیوه می­ دادیم و هروز بزرگ و بزرگ­تر می ­شد. با رشد قنچه دیگر قنچه ­ها هم رشد می­ کردند. و خانه ­ی من و هارت پژمرده می ­شد.
    یک روز که از خواب بیدار شدیم و دیدیم که چیزی به خراب شدن خانه نمانده است، تمام وسایل داخل آن را به بیرون انتقال دادیم. تقریبا یک سالی از روزی که سروکله ­ی قنچه­ ها پیدا شد می­ گذشت. امروز بیستمین روز سال بود یا اخرین روز سال. خانه­ امان نابود شده بود. من و هارت این روز ها حال خوشی نداشتیم همش به خاطر محافظت از قنچه ­ها بود. خسته و کم جون بودن این حس را به ما می ­داد که ما بیش از هرچیزی به استراحت نیاز داریم. ولی مگر آن ­ها می ­گذاشتند. منتظر بودم هر لحظه اتفاقی بیافتد و همه چیز تمام شود تا من و هارت چند روزی به تعطیلات برویم یا جشنی بگیریم.
    هارت سطل جیوه را به سختی از زمین جدا کرد و به راه افتاد. لیوان را پر از جیوه کرد و روی قنچه ریخت و آن شروع به تکان خوردن کرد. هارت برگشت و به دیگر قنچه ها نگاه کرد همه­ ی آن­ها در حال تکان خوردن بودند. قنچه ­ی کنار ما از حرکت ایستاد و شروع به باز شدن کرد. تمام انرژی و توانی که داشتم از بدنم جدا شد. هارت هم چنین احساسی را داشت. می ­توانستم حسش کنم. قنچه کاملاً باز شد و موجودی عجیب از آن بیرون آمد. موجودی با هشت پا و چشمانی عجیب و گوش­ هایی شبیه گل داشت. احساس کردم که همه چیز دارد تمام می ­شود و این آخرین روز زندگی من و هارت است. هارت به سختی گفت: «کاش می­ تونستیم وقت بیشتری رو با هم بگذرانیم. یا برای آخرین بار ماه چهارم را می ­دیدم.»
    هیچ کلمه­ ای برای گفتن نداشتم. تنها به موجود عجیب خیره شدم. یک سر دیگر با چهار چشم روی سرش بود. دقیقاً شبیه من.

    پ ن: این داستان رو قبلا نوشته بودم.
    خیلی خلاقیت داشت واقعا شاهکاره!! ساختار شکنی هات عالیه و دقتت ام قابل تحسینه هیچ چیزیو جا ننداختی واقعا زیباست من که لذت بردم.
    Mindreader
  3. #12
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    266
    امتیاز
    15,962
    شهرت
    12
    755
    کاندید مدیریت ویرایش
    نقل قول نوشته اصلی توسط saeed_mindi نمایش پست ها
    خیلی خلاقیت داشت واقعا شاهکاره!! ساختار شکنی هات عالیه و دقتت ام قابل تحسینه هیچ چیزیو جا ننداختی واقعا زیباست من که لذت بردم. ������������
    ممنون لطف دارین
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

صفحه 2 از 2 نخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. قصه های از نظر سیاسی بی ضرر
    توسط Araa M.C در انجمن معرفی‌ها
    پاسخ: 3
    آخرین نوشته: 2016/11/03, 19:57
  2. قصه های از نظر سیاسی بی ضرر
    توسط Araa M.C در انجمن کلاسیک و تاریخی
    پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2016/11/01, 09:21
  3. سیاسی کاری!!
    توسط Araa M.C در انجمن بایگانی
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/12/03, 18:07
  4. همه چیز درباره رشته علوم سیاسی
    توسط smajids در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2013/11/08, 12:24

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •