ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/09/08
    نوشته‌ها
    4
    امتیاز
    761
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن

    خیلی بزرگ خیلی کوچک

    سامان از هواپیما پیاده شده بود که فردی دوربین به دست جلوی او ظاهر شده و شروع به سوال پیچ کردنش کرد. انتخاب با او بود. یا جواب بدهد و مجبور شود تا آخر عمرش نگاه های سنگین و سرد مردم را تحمل کند یا سکوت پیشه کرده و بگذارد این داستان مانند تمام داستان های دیگر برچسب انقضاء خورده و به مرور زمان از خاطرات محو شود. راه حل دوم به نظر ساده تر می آمد پس بدون هیچ حرفی مستقیم به سمت قسمت تحویل بار رفته و در این بین تلاشش را کرد که در فشار نگاه های مردمی که تازه فهمیده بودند چه کسی در هواپیما با آنها همسفر بوده است راهش را پیدا کند. سوزش سرد هوا و بوران برف آنها را عقب نگه می داشت اما ماموران گیت خروجی و فروش بلیت نیز هر کدام نسبت به دیگری با قصاوت قلب بیشتری او را سرزنش می کردند و از قضاوت زود هنگامشان حسابی حرص او را در آورده بودند تا جایی که صبرش لبریز شد و خواست مقابله به مثل کند اما چند تن از دوستانش با صدای بلند از فاصله ای دور فریاد زدند:
    • سامان؟ سامان حقیقت جو؟

    با شنیدن اسم او هر دو گروه ساکت شدند و حتی کسانی که نمیداستند او آنجا حضور دارد به طرفش برگشته و با نگاه های عجیبشان او را رصد می کردند. سامان به طرف دوستانش به راه افتاد تا سریع تر از این آدم های ساده و شایعه دوست دور شود. نزدیکان او از حالش خبر داشتند و میدانستند تمام این اتفاقات از روی بدشانسی او بوده و هیچ نقشی در کشته شدن دانش آموزان کلاس ب دبیرستان دهخدا نداشته است اما دیگران این طور فکر نمی کردند. رسانه ها و مردم تنها به شایعه و بازارگرمی علاقه داشتند. بشر قرن 21 دوست دارد گناهی را بسازد و بندازند گردن کسی که توانایی حمل آن را ندارد. پلیس و نیروهای رسمی درگیر نیز هیچ تلاشی برای کمک به او نداشته و تنها به تکذیب شایعه وجود سنگ و ترقه در گلوله های برف اکتفا کرده بودند. سامان نیم نگاهی به مردم دور و برش انداخت و ابر افکارش را کنار زد تا با خوشرویی با نجات دهندگانش روبه رو شود. خوش و بشی کوتاه کردند و سوار ماشین پرستو، همکار قدیمی او در دانشگاه تهران شدند تا بقیه صحبت هایشان را در خلوت انجام دهند. کمی که از موقعیت قبلی دور شدند احمد که یکی دیگر از دوستان دانشگاهی او بود پرسید:
    • اتفاقی که نیافتاد تو هواپیما؟ من فکر می کردم بتونی از نیروهای انتظامی اجازه یه پرواز خصوصی رو بگیری

    سامان که در حال تماشای سفیدی برف نشسته بر روی درخت و ساختمان ها بود با مالیدن دستهایش ادای گرم کردن درآورده و با اینکه هیچ تلاشی برای این کار نکرده بود، با آزردگی خاطر گفت:
    • خیلی پیگیری کردم و به خاطر موقعیتم قول زبانی داده بودن اما لحظه آخری اون چیزی که باید می‌شد نشد. البته شانس اوردم که زود رسیدین و منو از این مخمصه درآوردین و از اینکه همتون نگران من بودین تشکر میکنم.

    نگین که خواهر پرستو بوده و علاقه بسیاری به کارهای روانشناسی سامان داشت و دلش میخواست روزی او را شیفته خود کند از صندلی جلو گفت:
    • اختیار دارین! تا فهمیدیم دارین از ماموریت برمیگردین گفتیم بیایم که یه موقعی اگر مشکلی پیش اومد برای کمک کنار دستتون باشیم.

    سامان دیگر حرف های او و دوستانش را که درباره اتفاق افتاده و حواشی آن بود را نشنید و تا به خود آمد در خانه اش بر روی تخت دراز کشیده و در حال تماشای سقف و ترک های روی آن بود. گرمای بیش از حدی که پالتوی چرمش تولید میکرد او را به خود آورده بود. از روی دیوار سمت راستش ساعت را نگاه کرد که 6 بعد از ظهر را نشان میداد. با تعجب به چند ساعت پیش فکر کرد اما اصلا به خاطر نمی آورد از زمانی که سوار ماشین شده بود تا الان چگونه گذشته بود. از جایش بلند شد و لباس هایش را درآورد. لخت مادرزاد بر روی تخت برگشت و دوباره همانطور شروع به زل زدن به سقف کرد. لذتی غیر قابل وصف در این کار بود و نمیتوانست مقابل آن مقاومت کند. کمی که گذشت چشمانش شروع به اشک اوردن کردند و مجبور شد از جایش بلند شود. به طرف کتابخانه اش رفت با دیدی کم و بدون هدف بر روی صندلی مقابل آن نشست. از مقابل ساختمان قطاری در حال رد شدن بود و صدای آن هر لحظه بیشتر او را عصبی میکرد. نگاهش را از قطار و واگن هایش گرفت و بر روی میز رو به رویش تمرکز کرد. دفترچه یادداشتی که همراهش به استان فارس برده بود به صورت باز و به پشت بر روی میز قرار گرفته بود. با تعجب به آن نگاه کرد و بعد از برداشتن آن متوجه شد تمام برگه هایی که در آن اتفاقات روزانه اش را یادداشت می کرد کنده شده و تنها برگه های سفیدی باقی مانده اند که با حالی نگران او را نگاه می کردند. کمی آن را زیر و رو کرد ولی از شرایط پیش رو سر در نیاورد. نگاهی به اطرافش انداخت. همه چیز به نظر سرجایش می رسید ولی ذهن او به نظر مشکلی پیدا کرده بود. تلفنش را برداشت تا تماسی با دوستانش بگیرد اما شماره هیچ کدامشان را نداشت. از اول هم نمیدانست چگونه از آمدن او خبردار شده بودند و در ان زمان نجاتش داده بودند. سردرگم لباسی تنش کرد و سعی کرد با قدم زدن کمی ذهنش را باز کند. موبایل و بسته سیگارش را برداشت و از خانه بیرون زد. هوا گرگ و میش بود و مهی شرجی هوا را پر کرده بود. کمی که از خانه دور شد ماشین دوستش حسن را دید. به آن نزدیک شد و داخلش را نگاه کرد. به نظر ماشین را آنجا پارک کرده و جایی رفته بود. دستش را در جیبش فرو برد تا باری دیگر موبایلش را بردارد که دسته کلیدی توجهش را جلب کرد. زمانی که به آن نگاه انداخت متوجه شد که سوییچ ماشین حسن می باشد و اصلا نمیدانست برای چی در جیب او پیدایش شده است. درب ماشین را باز کرد و داخل ماشین را نگاهی انداخت. در داشبورد ماشین یک تکه کاغذ پیدا کرد که به نظر متعلق به دفترچه یادداشتش بود. بر روی آن نوشته شده بود:خاطرات 21 بهمن سال 83یک هفته است که از مردن دوستانم گذشته است و از خانه خارج نشده ام. پدرم از قدرتش استفاده کرد تا مدرسه ام را عوض کند و حتی وکیل خوبی گرفت تا گناه مرا بشورد. گناه ؟ این کلمه را دوست ندارم. چیزی به نام گناه وجود ندارد و کسی معنی واقعی آن را درک نکرده است. به هر حال من هنوز هم حس خاصی ندارم. فقط احساس خلاء می کنم. احساس میکنم هر موقع که بخوام میتونم ببینمشون.....دوستامو میگم!
    برگه را برگرداند تا پشتش را ببیند اما چیز بیشتری بر روی آن نوشته نشده بود. با خواندن آنها سردرد شدیدی گرفته بود مدام چشمانش بر روی کلمات روی برگه قفل می شد و ذهنش سعی می کرد به خاطر بیاورد اما دیری نپایید که دوباره هوشیاری اش را از دست داد و در خانه و بر روی همان صندلی جلوی کتابخانه خودش را پیدا کرد. صدای زنگ موبایلش بود که ایندفعه او را بیدار کرده بود. ساعت از 10 هم گذشته بود. دگمه رد تماس را زد و گوشی را کنار گذاشت اما فرد پشت تلفن به نظر مسمم می رسید. ایندفعه آن را جواب داد. کسی پشت خط با حالتی نگران پرسید:
    • سامان حقیقت جو؟
    • بله شما؟
    • پس خودتی بالاخره! شماره های زیادی رو گرفتم تا تونستم پیدات کنم.
    • چی؟
    • منو خیلی خوب باید یادت بیاد، هرچی نباشه شریک جرمت بودم و کلی با هم حال کردیم. از وقتی تو اخبار دیدم دوباره اونهمه بچه رو کشتی مطمئن شدم دوباره به خودت برگشتی...خود دوست داشتنیت!
    • من....خواهش میکنم هر چی میدونی رو بهم بگی! جدیدا نمیتونم بفهمم چه اتفاقاتی داره می افته به نظر مغزم مشکل پیدا کرده.
    • بازم فراموشی گرفتی؟
    • بازم؟
    • آره بعد از اینکه بهت برای درست کردن گلوله های برفی انفجاری و پر از تیغ و سنگ کمک کردم تا روزی که نقشتو اجرا کردی هر روز یه چند ساعتی کلا تو خودت نبودی...تو اون چند ساعت فوق العاده میشدی!
    • من چیکار کردم؟
    • اه چقدر سوال می پرسی! زنگ زدم که بگم اگر خواستی دوباره کاری کنی به منم زنگ بزنی. دلم میخواد کار جدید بکنیم از کارای بچگونه دیگه خوشم نمیاد. پس تا تماس تو
    • بوق......بوق...
    • الو؟

    تلفن در دستش بدون استفاده به نظر می رسید. ان را گوشه ای گذاشت و بسته سیگارش را از جیب درآورد تا سیگاری روشن کند. بعد از کشیدن سومین نخ کیفش را برداشت و محتویات آن را بر روی میز خالی کرد. در آن قالبی خالی از سیم کارت، آدامس، تعدادی کتاب روانشناسی و مدارک شناسایی اش بود که جز قالب خالی سیم کارت بقیه چیز ها نرمال به نظر می رسید. بعد از باز کردن قاب موبایلش متوجه شد سیم کارت دومی دارد که قبلا از آن خبر نداشته است و هم اکنون کسی که تماس گرفته بود به این شماره زنگ زده بود. بر روی سیم دوم سوییچ کرد و بلافاصله ده ها اس ام اس و پیغام تلگرام بر روی سرش سرازیر شد. از پیغام های تهدید آمیز کسانی که او را قاتل خطاب می کردند تا اس ام اس های مختلفی از تماس های ناموفق پدر و مادرش و درخواستشان برای تماسی سریع به آنها. بر روی پیغامی که تنها نوشته بود "شما بیماری" متوقف شد و بعد از لحظه ای تعمل به شماره آن تماس گرفت:
    • میدونستم بهم زنگ می زنی
    • نوشته بودین من بیمارم!
    • درسته. علاوه بر اینکه سادیسم داری به نظر فراموشی هم گرفتی ولی خیلی خوش شانسی که فعلا کس دیگه ای رو به جای تو گرفتن! وقتی پرونده ات رو نگاه کردم متوجه شدم که امکان نداره اولین بارت باشه. برای اولین بار امکان نداره بتونی از همچین جرم واضحی دربری.

    حرف های او با اینکه بسیار تلخ و زننده بودند اما به نظر حقیقت داشتند. چیزی پس ذهنش وجود داشت که این حرف ها را تصدیق می کرد ولی خودش به خاطر نمی آورد تا باورشان کند.
    • شما کی هستین؟
    • کاراگاهی که تو رو دستگیر می کنه.

    این حرف را که شنید بلافاصله تلفن را قطع کرد. تهدیدی که احساس کرده بود او را بسیار ترسانده بود پس از روی غریضه وسایلش را جمع کرد و از خانه بیرون زد. ماشین پرستو یا حالا شاید ماشین خودش هنوز هم آنجا قرار داشت پس سوارش شد و در تاریکی شب بدون هدف شروع به رانندگی کرد. احساساتش به هم ریخته شده بود و نمیتوانست جمع و جورشان کند. تمام عصبانیتش را بر روی پدال گاز گذاشت و سعی کرد با رانندگی اعصابش را آرام کند. موبایلش دوباره شروع به زنگ زدن کرد. خم شد تا آن را بردارد ولی آخرین چیزی که دید صفحه نمایش موبایلش بود.
    اغلب شب هایی که میخوابید اندازه اعضای بدنش تغییر می کرد و اینبار سه شب پشت سر هم سرش بیش از اندازه بزرگ شده تا جایی که به حد انفجار می رسید و با حالت تهوع او را از خواب بیدار می کرد. با بستن چشمهایش دوباره این کابوس شروع شده و او را تا اعماق جهنم جلو می برد و الان جهان او نسبت به بقیه بسیار عجیب و ترسناک شده بود. سرمای هوا و برف زیادی که بر روی زمین نشسته بود فکر جالبی را به ذهن او انداخت. قرار بود امروز برف بازی مخصوصی که اختراع کرده بود را بازی کنند که در آن گلوله های برفی می بایست از قبل آماده شده باشند. با خوشحالی از پنجره کلاس کله اش را بیرون برد تا بچه هایی که وارد حیاط می شوند را نگاه کند. هر چه نباشد آنها نیز میخواستند موقعیت های ترسناک او را تجربه کنند و به هیچ عنوان نمیخواست این موقعیت را از دست بدهد. همیشه دلش میخواست بزرگ شدن و انفجار سر دیگران را تماشا کند تا شاید بتواند دلیل بزرگ شدن و اعضای بدن خودش را نیز متوجه شود. در این فکر بود که سردردش دوباره شروع شد و دیگر چیزی نفهمید.

    با بوی عطر پرستاری که بر روی او خم شده تا گردنش را صاف کند از خواب بیدار شد. پدر و مادرش در کنار او نشسته و به او سلام می کردند. مادرش بسیار نگران او بود و از او سوالات بسیاری پرسید اما جواب های قابل قبولی نگرفت تا اینکه کسی وارد شد و از آنها خواست که از اتاق خارج شوند تا در خلوت با سامان صحبت خصوصی داشته باشد.
    • بالاخره بیدار شدی؟
    • ببخشید من حالم زیاد خوب نیست میتونید پرستار رو صدا کنید؟
    • الان چه حالی داری مگه؟
    • حالت تهوع دارم. احساس میکنم سرم و دستام بزرگ شدن و حالمو بد می کنن.
    • بزار ببینم...نکنه تو سندروم آلیس داری؟
    • چی؟
    • هیچی! به نظرم باید چند تا تماس بگیرم.

    کاراگاه از اتاق بیرون رفت و او را تنها گذاشت. پدر و مادر سامان نیز که ساعات بسیاری برای بیدار شدن او منتظر مانده بودند به کافی شاپ بیمارستان رفته تا چیزی بخورند. سامان که احساس می کرد الان است دست ها، پاها و سرش از فشار بزرگ شدن منفجر شوند از جایش بلند شد و شروع به فریاد کشیدن کرد. چشمانش سیاهی می رفت و تلو تلو به سمت پنجره بزرگ اتاق کشیده می شد. درب اتاق باز شد و کاراگاه با دیدن او به سرعت دوید تا از افتادنش جلوگیری کند اما دیر رسید و پنج طبقه افتادن او را تماشا کرد. سر او که اول از همه به زمین رسیده بود کاملا متلاشی شده و کف خیابان را قرمز کرده بود. کاراگاه با دیدن این صحنه رو به سامان گفت:
    • فکر کنم زجر کشیدنت یه حدی داشت و این پایانش بود.


    ویرایش توسط mickajackie : 2017/09/10 در ساعت 12:37
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    443
    امتیاز
    19,090
    شهرت
    0
    1,174
    تیم فنی نشریه

    این چرا اینجوری بوووود؟
    ((220
    به نظر من که داستان جالبی بودش، فقط من هدف خاصی رو ازش ندیدم
    نوع نوشتنت هم خیلی عجیب بود. درواقع بعضی جاهاش، میشد از تشبیه های ادبی یا کلا این چیز میزای زبان فارسی و اینا به کار ببری. داستانت واقعا زیباتر میشد. بعضی جملات رو هم میتونستی حذف یا کوتاه ترشون کنی، مثلا آخر آخر داستانت، اون قسمت ک میگه: سر او که اول از همه به زمین رسیده بود
    خوب شما لازم نیس اینطوری بنویسی، با ی جمله کوتاه و آرایع دار، میتونی این مفهوم رو به خوبی برسونی
    بازم بنویس حتما هم بنویس ولی لطفا انقد اینجوری یه جوری نباشه


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2017/09/08
    نوشته‌ها
    4
    امتیاز
    761
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط Banoo.Shamash نمایش پست ها

    این چرا اینجوری بوووود؟
    ((220
    به نظر من که داستان جالبی بودش، فقط من هدف خاصی رو ازش ندیدم
    نوع نوشتنت هم خیلی عجیب بود. درواقع بعضی جاهاش، میشد از تشبیه های ادبی یا کلا این چیز میزای زبان فارسی و اینا به کار ببری. داستانت واقعا زیباتر میشد. بعضی جملات رو هم میتونستی حذف یا کوتاه ترشون کنی، مثلا آخر آخر داستانت، اون قسمت ک میگه: سر او که اول از همه به زمین رسیده بود
    خوب شما لازم نیس اینطوری بنویسی، با ی جمله کوتاه و آرایع دار، میتونی این مفهوم رو به خوبی برسونی
    بازم بنویس حتما هم بنویس ولی لطفا انقد اینجوری یه جوری نباشه
    ممنون که وقت گذاشتی و خوندی. نکاتی که گفتی رو حتما رعایت میکنم.....سبک داستان رو هم چون تحقیقیه کاریش نمیتونم بکنم در اصل دارم برای ژانر روانشناسی جنایی تمرین نویسندگی میکنم و ممنون میشم با نظراتتون کمکم کنید.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    این داستان رو دو یا سه هفته قبل از داستان خیلی کوچک خیلی بزرگ نوشتم و قطعا پختگیه کمتری داره:

    ساعت از یازده شب گذشته بود و سامان هنوز شامش را تمام نکرده بود. او که شبانه روز کار میکرد تا غم دختر از دست داده اش را با حل معماهای حل نشده از جرم های شهر تهران کمی تسکین دهد با تماسی از سوی مادربزگش حالش دوباره خراب شده بود. خانواده مادری اش از او دوباره درخواست کرده بودند که به آمریکا برگشته و مشکلاتش را با آنها شریک شود اما به نظر او کار کردن در شهری که خاطرات بیشتری از دخترش در آن دفن شده بود آسان تر از سر و کله زدن با کاراگاه های آمریکایی و پرونده های نژاد پرستی و خون آلود شهر آرزوها بود.

    سیگاری آتیش زد و کتش را به روی دوش انداخت تا با کمی رانندگی در شب های پایانی سال ۹۷ به پرونده های جدیدی که به او سپرده شده بود نگاهی بیاندازد. افکارش با ترافیک سنگین همت گره خرده بود و در تمام راه تا محل کار به حرف های دستیارش درباره مرخصی گرفتن و استراحت کردن فکر میکرد اما به نظرش هنوز راه زیادی تا از پا افتادن داشت و میتوانست قبل از استراحت٫ مجرم های بیشتری را پیدا کرده و در قبال سبک تر شدن فشار مرگ دخترش کار بیشتری انجام دهد.

    ماشین را در پارکینگ مرکز پلیس تهران پارک کرد و تا صبح در دفتر کارش به پرونده هایی که همکارش برای او به جا گذاشته بود رسیدگی کرد. بعد از سپیده دم اولین مورد را که درباره دختری در حومه تهران بود انتخاب کرده و بعد از آمدن همکاران و دستیارش سعید به خانه دختر مرحوم رفته تا محل خودکشی او را بررسی کنند. با ورود آنها پدر آنها که بعد از خودکشی دخترشان از همسرش نگهداری میکرد از آنها پذیرایی کرده و درباره مرگ سیتا توضیحاتی را ارایه داد:


    • هیچ وقت فکرشو نمیکردیم که ممکنه یه روزی سیتا رو اینجوری از دست بدیم. سیتا از اون دخترایی نبود که زندگی هیجان انگیزی داشته باشه و هیچ وقت کاری انجام نمیداد که مارو از سبک زندگیش نگران کنه. درسته که تو دوران ۲۰ سالگی بچه ها ممکنه کمی غیر قابل پیش بینی بشن اما اینکه بدون هیچ هشداری تصمیم به خودکشی بگیره و حتی برای این کار اسلحه هم تهیه کنه از درک ما خارجه!
    • متوجهم. ما برای همین اینجا هستیم تا دلیل این اتفاق ناگوار رو بفهمیم. میتونین بهم بگین دقیقا کجا و چجوری این اتفاق رخ داده؟
    • موقعی که دخترم خودش رو کشت ما خونه نبودیم و اطلاعی از دلیلش نداریم. فقط اینکه وقتی آخر شب برگشتیم و درب اتاقشو باز کردیم دیدیم که عزیز دلمون با یه اسلحه که نمیدونم اصلا از کجا آورده خودشو کشته.
    • بسیار خوب. اینطور که قبلا توضیح دادید چون فعالیت خاصی نداشته پس دشمنی خاصی هم با کسی نداشته٫ درسته؟
    • بله صحیحه.
    • بیماری روحی و روانی خاصی نداشت؟ داروی خاصی مصرف نمیکرد؟
    • راستش سه ماهی بود که افسردگی گرفته بود و به خاطر همین بردیمش دکتر و یک سری دارو به خوردش دادن. اینم لیست دارو ها…

    پدر سیتا که تنها ۳۶ سال بیشتر نداشت از فرط فشار روحی بسیار شکسته به نظر می رسید و برای رسیدن به رسید داروهایی که از داروخانه گرفته بودند چند باری تلنگر خورد. سامان با نیمه نگاهی به لیست داروها متوجه شد که به احتمال زیاد مشکل روانی خیلی سنگینی بر روی دوش آن دختر سنگینی می کرده است و به احتمال زیاد در حال گذر از موقعیت بد روحی و روانی بوده که نیاز به مسکن های قوی داشته است. لیست دارو ها را با اجازه پدر به پرونده کنار دستش ضمیمه کرد و چندین شماره تلفن و آدرس از دوستان نزدیک و همسایه ها و آشنایان او تهیه کرد تا شاید در ادامه تحقیقات چیز بیشتری نسیبش شود. بعد از بررسی همسایگان و دوستان او تنها چیزی که نظرش را جلب کرد حس تنفری بود که دختر بیچاره در روزهای پایانی عمرش از خودش پیدا کرده بود. به نظر می رسید چیزی خارجی باعث شده باشد که او تمام و کمال از وجود خودش متنفر شود و بخواهد با وسیله به زندگی نکبت بارش خاتمه دهد. بنابراین به دنبال این عامل خارجی متوجه شد که پسری در خانه رو به رویشان چندین بار با او صحبت کرده و رفت و آمد داشته اند. این موضوع را نزدیک ترین دوست او فاطمه که از فشار مرگ دوستش چندین شب نخوابیده بود به سعید دستیار سامان گفته بود و از نظر سامان مهم ترین سر نخ تا آمدن جواب پزشکی قانونی میتوانست همین موضوع باشد.

    برای روشن تر شدن موضوع به سمت خانه آن پسر که بهنام نام داشت رفتند و از قضا متوجه شدند که چند روزی هست به خانه نیامده است و مغازه آیینه فروشی ستاره واقع در شوش را که در آن شاگردی میکرده است را نیز ترک گفته است. همه چیز مهیا بود که جواب پزشکی قانونی رسید و باردار بودن سیتا از بهنام را تایید کرد. سامان با نفرت پک سنگینی به سیگار وینستون خود زد و برای آخرین بار به خانه سیتا رفت تا کاملا حقایق را کشف کند و چیزی پشت پرده به جا نگذارد. پدر سیتا دوباره با گرمی به او خوش آمد گفت و او را به اتاق سیتا که بعد از ورود پلیس هنوز دست نخورده و خون آلود باقی مانده بود هدایت کرد. سعید دقیقه ای بعد از ورود سامان به اتاق سینا به او پیوست و شروع به یادداشت برداری از گفته های رییسش کرد:


    • چیزی که الان برام معلوم شده آیینه ایه که اینجا مقابل پنجره بر روی دیوار نصب شده. برچسبی که روی اون چسبونده شده نشون دهنده اینه که از همون مغازه فروشی ستاره که بهنام به عنوان شاگرد در آن کار میکرده خریداری شده. آیا شما از این موضوع خبر داشتین؟ منظورم از رابطه سیتا با بهنام و این آیینه هستش؟

    پدر سیتا سرش را تکان داده و خشم پنهانی اش را از رابطه دخترش با پسر همسایه را با مشت کردن دست هایش نشان داد. سامان که از چگونگی رخ داده حادثه مطمن شده بود ادامه داد:

    • سیتا که رابطه اش با بهنام بیش از حد جلو رفته بود از ترس آبرو و اینده اش به احتمال زیاد از بهنام خواسته که ماجرا رو با همدیگه روشن کنن اما بهنام دست بردار نبوده. متاسفانه هنوز نمیدونیم که اسلحه رو از کجا و چجوری گیر آورده اما از اونجایی که آسیب رسوندن به خودش یا دیگران براش کار سختی بوده٫ عامل خارجی بسیار قوی ای تو محل خودکشی وجود داشته که اونو راغب به انجام این کار کرده. گزارش پلیس که ورود شخص دیگه ای به داخل خونه رو تکذیب کرده پس باید تلفنی یا از اونجایی که پنجره اتاق هاشون روبه روی همدیگه هست با همدیگه ارتباط گرفته باشن. تلفن هم که بررسی شده و مورد مشکوکی مشاهده نشده. پس نتیجه میگیریم از پنجره ها شروع به صحبت یا نگاه به همدیگه کردن. سیتا اسلحه بدست ایستاده و منتظر پیدا کردن شهامت برای کشتن او یا خودش بوده که بهنام حرکتی میکنه که سیتا رو خیلی عصبانی میکنه. تو گزارش پلیس نوشته شده که پنجره در زمان پیدا کردن جسد سیتا بسته بوده پس به احتمال زیاد بعد از عصبانی شدن پنجره رو بسته و با توجه به نحوه افتادنش پشت و کنار پنجره به دیوار تکیه داده و سعی کرده خودشو آروم کنه اما تصویر بهنام که اون رو از داخل خانه اش تحریک میکرده از آیینه منعکس می شده و سیتا راه فراری پیدا نکرده پس یک آن تصمیمش را گفته و ماشه را کشیده.

    با تمام شدن اظهارات کاراگاه٫‌دستیارش بلافاصله پدر سیتا را از آنجا خارج کرده تا به حال خرابش رسیدگی شود و سامان با پرت کردن سیگار تمام شده اش از همان پنجره سیگار دیگری روشن کرد و از ساختمان خارج شد تا با رانندگی در ترافیک عصرگاهی روز عید نوروز کمی به سردردش مهلت آزار دهد.
    زمانه از مدار خود خارج گشته است. آه نفرین بر این بخت که تنها از برای این زاده شده ام تا آن را بر سر جای خود بنشانم
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    443
    امتیاز
    19,090
    شهرت
    0
    1,174
    تیم فنی نشریه
    نقل قول نوشته اصلی توسط mickajackie نمایش پست ها
    ممنون که وقت گذاشتی و خوندی. نکاتی که گفتی رو حتما رعایت میکنم.....سبک داستان رو هم چون تحقیقیه کاریش نمیتونم بکنم در اصل دارم برای ژانر روانشناسی جنایی تمرین نویسندگی میکنم و ممنون میشم با نظراتتون کمکم کنید.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    این داستان رو دو یا سه هفته قبل از داستان خیلی کوچک خیلی بزرگ نوشتم و قطعا پختگیه کمتری داره:

    ساعت از یازده شب گذشته بود و سامان هنوز شامش را تمام نکرده بود. او که شبانه روز کار میکرد تا غم دختر از دست داده اش را با حل معماهای حل نشده از جرم های شهر تهران کمی تسکین دهد با تماسی از سوی مادربزگش حالش دوباره خراب شده بود. خانواده مادری اش از او دوباره درخواست کرده بودند که به آمریکا برگشته و مشکلاتش را با آنها شریک شود اما به نظر او کار کردن در شهری که خاطرات بیشتری از دخترش در آن دفن شده بود آسان تر از سر و کله زدن با کاراگاه های آمریکایی و پرونده های نژاد پرستی و خون آلود شهر آرزوها بود.

    سیگاری آتیش زد و کتش را به روی دوش انداخت تا با کمی رانندگی در شب های پایانی سال ۹۷ به پرونده های جدیدی که به او سپرده شده بود نگاهی بیاندازد. افکارش با ترافیک سنگین همت گره خرده بود و در تمام راه تا محل کار به حرف های دستیارش درباره مرخصی گرفتن و استراحت کردن فکر میکرد اما به نظرش هنوز راه زیادی تا از پا افتادن داشت و میتوانست قبل از استراحت٫ مجرم های بیشتری را پیدا کرده و در قبال سبک تر شدن فشار مرگ دخترش کار بیشتری انجام دهد.

    ماشین را در پارکینگ مرکز پلیس تهران پارک کرد و تا صبح در دفتر کارش به پرونده هایی که همکارش برای او به جا گذاشته بود رسیدگی کرد. بعد از سپیده دم اولین مورد را که درباره دختری در حومه تهران بود انتخاب کرده و بعد از آمدن همکاران و دستیارش سعید به خانه دختر مرحوم رفته تا محل خودکشی او را بررسی کنند. با ورود آنها پدر آنها که بعد از خودکشی دخترشان از همسرش نگهداری میکرد از آنها پذیرایی کرده و درباره مرگ سیتا توضیحاتی را ارایه داد:


    • هیچ وقت فکرشو نمیکردیم که ممکنه یه روزی سیتا رو اینجوری از دست بدیم. سیتا از اون دخترایی نبود که زندگی هیجان انگیزی داشته باشه و هیچ وقت کاری انجام نمیداد که مارو از سبک زندگیش نگران کنه. درسته که تو دوران ۲۰ سالگی بچه ها ممکنه کمی غیر قابل پیش بینی بشن اما اینکه بدون هیچ هشداری تصمیم به خودکشی بگیره و حتی برای این کار اسلحه هم تهیه کنه از درک ما خارجه!
    • متوجهم. ما برای همین اینجا هستیم تا دلیل این اتفاق ناگوار رو بفهمیم. میتونین بهم بگین دقیقا کجا و چجوری این اتفاق رخ داده؟
    • موقعی که دخترم خودش رو کشت ما خونه نبودیم و اطلاعی از دلیلش نداریم. فقط اینکه وقتی آخر شب برگشتیم و درب اتاقشو باز کردیم دیدیم که عزیز دلمون با یه اسلحه که نمیدونم اصلا از کجا آورده خودشو کشته.
    • بسیار خوب. اینطور که قبلا توضیح دادید چون فعالیت خاصی نداشته پس دشمنی خاصی هم با کسی نداشته٫ درسته؟
    • بله صحیحه.
    • بیماری روحی و روانی خاصی نداشت؟ داروی خاصی مصرف نمیکرد؟
    • راستش سه ماهی بود که افسردگی گرفته بود و به خاطر همین بردیمش دکتر و یک سری دارو به خوردش دادن. اینم لیست دارو ها…

    پدر سیتا که تنها ۳۶ سال بیشتر نداشت از فرط فشار روحی بسیار شکسته به نظر می رسید و برای رسیدن به رسید داروهایی که از داروخانه گرفته بودند چند باری تلنگر خورد. سامان با نیمه نگاهی به لیست داروها متوجه شد که به احتمال زیاد مشکل روانی خیلی سنگینی بر روی دوش آن دختر سنگینی می کرده است و به احتمال زیاد در حال گذر از موقعیت بد روحی و روانی بوده که نیاز به مسکن های قوی داشته است. لیست دارو ها را با اجازه پدر به پرونده کنار دستش ضمیمه کرد و چندین شماره تلفن و آدرس از دوستان نزدیک و همسایه ها و آشنایان او تهیه کرد تا شاید در ادامه تحقیقات چیز بیشتری نسیبش شود. بعد از بررسی همسایگان و دوستان او تنها چیزی که نظرش را جلب کرد حس تنفری بود که دختر بیچاره در روزهای پایانی عمرش از خودش پیدا کرده بود. به نظر می رسید چیزی خارجی باعث شده باشد که او تمام و کمال از وجود خودش متنفر شود و بخواهد با وسیله به زندگی نکبت بارش خاتمه دهد. بنابراین به دنبال این عامل خارجی متوجه شد که پسری در خانه رو به رویشان چندین بار با او صحبت کرده و رفت و آمد داشته اند. این موضوع را نزدیک ترین دوست او فاطمه که از فشار مرگ دوستش چندین شب نخوابیده بود به سعید دستیار سامان گفته بود و از نظر سامان مهم ترین سر نخ تا آمدن جواب پزشکی قانونی میتوانست همین موضوع باشد.

    برای روشن تر شدن موضوع به سمت خانه آن پسر که بهنام نام داشت رفتند و از قضا متوجه شدند که چند روزی هست به خانه نیامده است و مغازه آیینه فروشی ستاره واقع در شوش را که در آن شاگردی میکرده است را نیز ترک گفته است. همه چیز مهیا بود که جواب پزشکی قانونی رسید و باردار بودن سیتا از بهنام را تایید کرد. سامان با نفرت پک سنگینی به سیگار وینستون خود زد و برای آخرین بار به خانه سیتا رفت تا کاملا حقایق را کشف کند و چیزی پشت پرده به جا نگذارد. پدر سیتا دوباره با گرمی به او خوش آمد گفت و او را به اتاق سیتا که بعد از ورود پلیس هنوز دست نخورده و خون آلود باقی مانده بود هدایت کرد. سعید دقیقه ای بعد از ورود سامان به اتاق سینا به او پیوست و شروع به یادداشت برداری از گفته های رییسش کرد:


    • چیزی که الان برام معلوم شده آیینه ایه که اینجا مقابل پنجره بر روی دیوار نصب شده. برچسبی که روی اون چسبونده شده نشون دهنده اینه که از همون مغازه فروشی ستاره که بهنام به عنوان شاگرد در آن کار میکرده خریداری شده. آیا شما از این موضوع خبر داشتین؟ منظورم از رابطه سیتا با بهنام و این آیینه هستش؟

    پدر سیتا سرش را تکان داده و خشم پنهانی اش را از رابطه دخترش با پسر همسایه را با مشت کردن دست هایش نشان داد. سامان که از چگونگی رخ داده حادثه مطمن شده بود ادامه داد:

    • سیتا که رابطه اش با بهنام بیش از حد جلو رفته بود از ترس آبرو و اینده اش به احتمال زیاد از بهنام خواسته که ماجرا رو با همدیگه روشن کنن اما بهنام دست بردار نبوده. متاسفانه هنوز نمیدونیم که اسلحه رو از کجا و چجوری گیر آورده اما از اونجایی که آسیب رسوندن به خودش یا دیگران براش کار سختی بوده٫ عامل خارجی بسیار قوی ای تو محل خودکشی وجود داشته که اونو راغب به انجام این کار کرده. گزارش پلیس که ورود شخص دیگه ای به داخل خونه رو تکذیب کرده پس باید تلفنی یا از اونجایی که پنجره اتاق هاشون روبه روی همدیگه هست با همدیگه ارتباط گرفته باشن. تلفن هم که بررسی شده و مورد مشکوکی مشاهده نشده. پس نتیجه میگیریم از پنجره ها شروع به صحبت یا نگاه به همدیگه کردن. سیتا اسلحه بدست ایستاده و منتظر پیدا کردن شهامت برای کشتن او یا خودش بوده که بهنام حرکتی میکنه که سیتا رو خیلی عصبانی میکنه. تو گزارش پلیس نوشته شده که پنجره در زمان پیدا کردن جسد سیتا بسته بوده پس به احتمال زیاد بعد از عصبانی شدن پنجره رو بسته و با توجه به نحوه افتادنش پشت و کنار پنجره به دیوار تکیه داده و سعی کرده خودشو آروم کنه اما تصویر بهنام که اون رو از داخل خانه اش تحریک میکرده از آیینه منعکس می شده و سیتا راه فراری پیدا نکرده پس یک آن تصمیمش را گفته و ماشه را کشیده.

    با تمام شدن اظهارات کاراگاه٫‌دستیارش بلافاصله پدر سیتا را از آنجا خارج کرده تا به حال خرابش رسیدگی شود و سامان با پرت کردن سیگار تمام شده اش از همان پنجره سیگار دیگری روشن کرد و از ساختمان خارج شد تا با رانندگی در ترافیک عصرگاهی روز عید نوروز کمی به سردردش مهلت آزار دهد.
    ژانر روانشناسی جنایی؟! به نظر منکه واقعا عالی عالیه!
    داستان خودکشی سیتا اتفاقا به مراتب خیلی بهتر از قبلی بود! خیلی برام هم جالبه که چرا مدام از اسم سامان استفاده میکنی
    فقط من اون قسمتی که ظاهرا بهنام داره به سیتا،، علاماتی یا کاری میکنه و نشون میده برام مبهم بودش. راستش نمیدونم بهنام چی میتونه نشون سیتا داده باشه که دختره خودکشی کنه
    ولی فکر کنم همچین داستانی رو برای پدر دختره تعریف کرده که بابای دختره نفهمه سیتا حامله بوده، درسته؟!
    بازم بنویـــــس ولی نه مثل خیلی بزرگ خیلی کوچک


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •