ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

    شمشیر خونین

    • نویسنده کتاب: میکائیل
    • ژانر: علمی-تخیلی
    • دنبال کننده: 2
    • ایجاد شده در: 2017/08/05
    • امتیاز:
    • کتاب کامل نیست!
    • فرستنده،نویسنده کتاب است
    پبش گفتار

    پس گذشت سالیان دور و دراز انسان ها از نقص سیستم بدنی خود نفرت پیدا کردند. آنها با اصلاح جسم خویشتن نژاد به قول خود با کمال بالاتری ساختند اما آن قدر هوش در مغز کوچک فانی خود داشتند که بدانند تا کمال نژادی فاصله ی زیادی دارند پس شروع به ساخت جامعه ی بی نقص کردند. انسان در گذر زندگی خویش همواره زیاده خواه بوده و این مورد نیز استثنا نبود ، آنها بزرگ ترین نقص خویش را یافتند و جامعه ی خود را بر اساس آن پایه گزاری کردند. آنها مرگ را انتخاب کردند ، جامعه ای بر اساس آن بنا نهادند و اینگونه مرگ نژاد خود را پی ریزی کردند و ...
    و از این نوع چرت و پرتا.
    جامعه ی جدید اون ها یک دیکتاتوری بزرگه . اون ها حتی کتاب خواندن رو ممنوع کردند و حدس بزنید مجازاتش چیه؟ ریختن مواد مذاب تو حنجره... .

    بگذریم. اون ها مرگ رو در قالب انسانی در آوردند و اسمش رو کولد1 گذاشتند. خب اونها میگن مرگ سرده
    و من یه کولدم.

    اسمم ریپره2 .

    1 Cold: سرد
    2 Reaper: مشین درو




    بخش اول مقدمه :
    " مرگ ، خون ، جنون و کمی لذت"

    هوا به شدت سرد بود. خیلی وقت بود که خورشیدی در آسمان همیشه روشن دمشق نمی تابید ، هیچ کس هم به دنبال دلیلش نبود. در حقیقت هیچ کس جرئت نداشت دنبال دلیلی باشد. زمین تا جایی که چشم کار می کرد صاف و صیقلی ادامه داشت و دیگر از آن کوه های عظیمی که زمانی شهر بزرگ را احاطه کرده بود خبری نیست. دلیلی برای نبودن کوه ها هم نیست. در این دنیا برای هیچ چیز دلیلی وجود ندارد. زمانی که کسی به دنبال دلیل نباشد ، دیگر بودنش چه کاربردی دارد؟؟؟؟؟
    در زیر نوری که منبعش مشخص نبود مردی آرام قدم میزد. زمین با صدای آزار دهنده ای زیر قدم هایش صدا ایجاد میکرد. نه الزاما بخاطر سنگ ریزه یا چوب های شکسته بلکه زمین صیقلی به طوری ساخته شده بود که پژواک قدم ها در محیط اطراف طنین انداز شود. مثل همیشه این مکان فوق العاده نفرت انگیز بود.سقف بلند خرابه های آن و دیوار های سردش نفرت خالص را به قلب آدمی تداعی میکرد و معماری سبک گوتیک با تجهیزات پیشرفته ی موجود بر آن کاملا مغایرت داشت.
    ریپر افکار متفاوتی برای اندیشیدن داشت ، خیلی متفاوت در واقع ، اما مهم ترین آنها شمشیر فرکانس بالای جدیدش بود. جین مو قرمز ، مخترع عبوسی که برای او کار میکرد ، کاملا مشخص کرده بود شمشیرش بالا ترین فرکانس ممکن را داراست و تقریبا به سرعت یک گلوله ، هوا را برش میدهد. اما همیشه نمی شد به حرفهای آن دختر کوچک غیر قابل تحمل اعتماد کرد. محض اطمینان ، سلاح مورد علاقه و منفورش ، بلودی بلید ، را همراهش اورده بود و اطمینان داشت دسته ی سرخ رنگش کاملا در معرض دیده هر رهگذری که گذرش به آن بیابان برهوت می افتاد باشد . هر آدمی که توسط این شمشیر کشته میشد یک خط قرمز روی آن کشیده می شد و ریپر کاملا مطمئن بود در اوایل کل شمشیر سفید بود. اکنون؟
    حتی دسته ی آن قرمز شده بود. با این افکار پوزخند ، بی اختیار روی لبانش نشست و تصویر تمام قتل های که خواه و ناخواه مرتکب شده بود از جلوی چشمانش رد شد. حتی دریغ از یک ذره ... ؟ آن ها به آن چه می گفتند؟
    در حین فکر کردن و به دنبال کلمه گشتن ناگهان کلمات بی اختیار بر لبانش جاری شدند:عذاب وجدان.
    لحظه ای از اینکه افکارش را بلند به زبان آورده بود هراسان شد اما به نظر نمی رسید کسی در آن اطراف در حال پرسه زدن باشد. خاصیت این مکان نیز همین بود ، مردم به هیچ وجه در آنجا پیدایشان نمی شد. اگر کسی هم ناغافل در حوالی خودش را می یافت معمولا خانواده اش مراسم مرگی برایش برگذار میکردند ، امیدی به بازگشت از آن مکان نبود.ریپر،عینک پیشرفته ی چهار بعدی خودش را بر روی چشمانش گذاشت و با وسواس اطرافش را به دقت بررسی کرد.
    لعنت به آن لباس های نامرئی. از زمانی که ساخته شده بودند چندین بار او را تا پای مرگ برده بودند و با اتکا به شانسش جان سالم به در برده بود.
    این اواخر کم کم داشت به شانسش وابسته میشد و این فکر نگرانش میکرد ، شانس همیشه هم یار آدم نبود. فکر بازنشستگی برای چند صدمین بار به ذهنش رسید و مثل همیشه به خودش قول داد به محض تمام شدن این ماموریت از شغل مزخرفش کناره گیری کند و باقی عمرش را در کلونی های سیار مریخ کنار دریا های سرخ مصنوعی انجا بگذراند. او عاشق آن آب های سنگین با دمای نسبتاً سردشان بود. این فکر ها همیشه به او آرامش میدادند تا با خونسردی شمشیرش را از نیام خارج و خطی به خط های بیشمار آن اضافه کند.
    - آهای یه چشم!!!.... آهای با تو ام.کر شدی؟
    ریپر با عصبانیت زیر لب غرید: بار بعدی که اینجوری صدام کنی...
    مثل همیشه مرگ تیز جامعه ی پنجم ، بلک جک، درحال خندیدن بود. او همیشه با لبهای صورتی دخترانه اش میخندید، در حقیقت ریپر هیچ گاه صورت او را بدون خنده ندیده بود و اکنون نیز حتی نمی توانست لحظه ای صورت زیبای او را غمگین تصور کند.
    - اره میدونم ، میدونم منم میشم یه خط روی اون شمشیر خط خطیت.
    با وجود خشم زیادش ریپر نتوانست خنده اش را مهار کند. بلک جک را می شد دوست او به حساب آورد اگر در دنیای آن ها دوستی اصلا معنی داشته باشد. جک یک ماشین جنگی تمام عیار بود.در جنگ های هسته ای افغانستان اکثر عضوهای بدنش را در یک انفجار شیمیایی از دست داده بود و اکنون به لطف تکنولوژی فوق پیشرفته ی جامعه پنجم ، یک بدن ساخته شده از یک نوع فلز فوق محکم کوفتی داشت اما مدتها پیش ریپر یک تست برش را روی بدنش امتحان کرده و نتایح تست کاملا امیدوارانه بود.
    دوباره پوزخندی بر لبانش شکل گرفت ، زندگی زیادی خشن شده بود. ریپر پس از مدت طولانی قدم زدن در سکوت ، با نگاهی به آسمان تهی سر حرف را باز کرد.
    _ پس تو هم اعلامیه رو دیدی؟
    بلک جک نگاهی با تعجب به او انداخت و گفت: همه اعلامیه رو دیدن مرد! دیروز سیدنی اومده بود در خونم تا منو بکشه . مثل اینکه میخواست یک رقیب رو قبل از شروع تورنومنت حذف کنه.
    _ الان کجاست؟ انتظار داشتم اون بانوی زشت با تو بیاد.
    پاسخ احتمالی جک کاملا از روی خنده ی شیطانی اش قابل حدس زدن بود.
    _ تو چندین چمدون اطراف شهر، حسابی در حال خوش گذرانیه.

    ریپر از اعماق قلبش امیدوار بود سیدنی در یک زمان در چند چمدان نباشد. این برایش نگران کننده بود و ریپر از استایل جنگ او خوشش می آمد ، زیادی کثیف بود. او یکی از معدود آدم هایی بود که ریپر میتوانست حضورش را در کنارش تحمل کند. با کمی دقت و تکیه به احساسش ، متوجه ی بوی گل سرخ از بدن سایبورگی جک شد.
    نگاهی با تمسخر به او انداخت و گفت
    _ دیشب کجا بودی تیغ تیز؟ بوی گند خونه ی ثروتمندا رو میدی.
    جک انگار که در دنیای دیگری سیر میکرد گفـت : مورد مرحمت یکی از دختران کاپیتان سئول قرار گرفتم. آه ، که چه بانوی زیبایی بود!
    _ اون مرد بلاخره تو رو میکشه. ببین این حرف رو کی بهت گفتم.
    جک خنده ای تمسخر آمیز کرد و با لبخند همیشگی اش گفت: بزار اون سرباز پیر تلاششو بکنه. تا اون زمان من در جای دیگه ای زیر خاکم.
    ریپر کاملا این را میدانست که جک با صورتی که به طور افسانه ای زیبا بود برای دختران و زنان بالا مقام جامعه بسیار خواستنی بود و البته جک نیز درخواست هایشان را بی جواب نمی گذاشت. موهای نقره ی اش زا به سادگی پشت سرش جمع میکرد ، مو هایی که با سادگی تا کمرش میرسیدند. چشمانش عسلی بود ، به رنگ عسلی که ریپر سالها بود مزه نکرده بود.

    جک ناگهان صدای وحشتناکی از خودش درآورد. ریپر کاملا ترسید ، حواس تشدید شده او آمادگی چنین چیزی را نداشتند و واکنششان غیر طبیعی بود. به عقب پرید و دستانش به دور دسته شمشیر حلقه شد و گاردی که معمولا در شروع حمله هایش به کار می برد به خود گرفت.
    بلک جک با تعجب نگاهی به او انداخت و حواسش را متوجه دست ریپر که به آرامی بر روی دسته ی بلودی بلید میخزید کرد. با شک به اطرافش نگاه کرد و گفت: مشکلی هست؟ من که متوجه ی چیزی نشدم.عجیبه...
    ریپر نفسش را حبس کرد. آخر چه قدر می توان ابله بود؟
    _اون صدای ناهنجاری که از خودت در آوردی....
    دوستش با صدای بسیار بلند خندید که این هم برای حواس او زیادی بود. بلک جک در حالی که دست هایش را به هم می مالید با لحنی که انگار از رویایی دست نیافتنی حرف میزد گفت: میدونی مرد؟ داشتم تو رو روی تخت تصور میکردم. انزجار آمیز بود.
    ریپر حاضر بود صد ها هزار پوند شرط ببندد که دوستش دیوانه است. اما مشکل این بود که او این قدر پول نداشت. کم کم راهروی طولانی این خرابه به اخر میرسید و به دیوار سنگی بزرگی میرسید که تصویر مریم ،مادرعیسی،به زیبایی بر رنگ خاکی آن نقش بسته بود. دری کوچکی در انتهای آن پیدا شد.
    و البته فردی را که کنارش بود نیز آشکار کرد. فردی از جامعه ی هشتم ، جامعه ی کوچک فقیری که هیچ کس آن را به رسمیت نمی شناخت. جامعه ای که فقط یک کولد داشت ، کولدی که خطرناک ترین فردی بود ریپر میشناخت . و او اکنون اینجا بود.
    ظاهر واینتا مانند گاوچرانی در غرب وحشی می مانست که سالهاست حمام نکرده است. از فاصله ی پنجاه متری ریپر بوی گند او را حس میکرد و جک نیز چینی به دماغش انداخت و با انزجار سر خود را تکان داد.
    همانطور که به اون نزدیک می شدند واینتا دندان های سیاه خود را نشانشان داد. با لهجه ای غریب رو به آنان گفت: دیر کردید مرگ تیز و تیغ قرمز.
    _امیدوار بودیم بوی گند تو ما رو اذیت نکنه ، خون وحشی.
    جک با رسمی ترین لحنی که میتوانست این حرف را زد و واینتا فقط خندید در حالی که ریپر واقعا از او ترسیده بود. او قبلا دیده بود او با دو هفت تیرش چه کارهای میتوتند بکند و بلک جک ندیده بود. پس شانه ی جک را به داخل هدایت کرد و گفت: بهتره از این بیشتر دیر نکنیم.
    ورود به داخل سالن بزرگ داخل در شامل برخورد باد خنکی به آنها و همچنین بوی دلپذیری بود که معلوم نبود از چه جهنمی می آمد و ریپر ترجیح میداد نداند. در دنیای آنها چیز ها جلوه ی خوبی نداشتند.
    سالن بزرگ ، تاریک و تقریباً شلوغ بود. یک محیط مربعی شکل بود که دیوار های نئونی آن نور مشکی می تابیدند و توسط سقف سفیدش نور کمی آن را روشن میکرد. در وسط سالن پنج رینگ مبارزه بیست متری به شکل دایره وجود داشتند و البته تعداد زیادی کولد در اطراف آنها. بسیاری از آنها را ریپر میشناخت و تعداد زیادی جدید بودند. در جامعه ای که بر پایه ی مرگ بود و در شغل آن ها که مرگ عادی ترین چیز ممکن بود ، سرباز های کشته شده نیاز به جانشین داشتند. در واقع ریپر با سی و دو،سی و سه سالی که از عمرش میگذشت زیادی عمر کرده بود. مثل همیشه او خوش شانس بود.

    با نگاهی به میان دیگر کولد ها ، دو قلو های مرگ را دید. دو سرباز که در جنگ در حال مردن بودند و در آخرین لحظات جامعه ی آنها ،جامعه ی هفتم، هوشیاریشان را به بدن های روباتیکی انتقال داده بود. آنها یک بدن بودند اما ریپر قبلا دیده بود که آنها میتوانند به دو بدن جداگانه تبدیل شوند و وضعیت بدی را برای حریفشان به وجود آورند. خوشبختانه آن ها طرف او بودند. او تیغ قرمز جامعه ی هفتم بود و آنها برادرانش حساب می شدند. پس سرش را برایشان پایین آورد و پاسخ مشابهی دریافت کرد.
    با پریدن زن سرخ پوشی بر روی رینگ جلویی و پخش همزمان موزیکی آزار دهنده همهمه ها خاموش شد.
    جک به آرامی در گوش ریپر گفت: می دونی مرد ، اون یه بار خودش بهم گفت عاشق اینجور وارد شدنه. همیشه روز ها قبل از تورنومنت وارد شدنش رو تمرین میکنه.
    ریپر سری به تایید تکان داد و گفت :
    _ از زمانی که یادم میاد این زن دیوونه اینجوری بوده.
    زن سرخ پوش نگاهی دقیق به میان چشمان ریپر کرد و لبخند خوشایندی زد . به دلایل نامعلومی تمام بدن ریپر به لرزه در آمد. زن نگهش را به تمام کولد ها دوخت و با صدای زیبایی گفت: به بیست و پنجمین تورنومنت مرگ خوش آومدید همه قوانین رو می دونند و خوشبختانهنیازی به توضیح اضافی نیست. پس میریم سراغ قرعه کشی.
    افکار با شنیدن حرف های زن سرخ پوش در سر ریپر شکل میگرفتند. تورنومنت مرگ ، جنگ کوچکی بین هشت جامعه بود. مسابقه ای که در آن کولد ها تا سرحد مرگ با هم دیگر می جنگیدند تا ثابت کنند جامعه ی کدامشان بهتر است و ریپر هیچگاه انتخاب نشده بود تا بجنگد. اشاره کرده بودم که او خوش شانس بود؟

    زن دستانش را بر صفحه ی روبرویش گذاشت. دو نمایشگر بزرگ در بالای سرش ظاهر شد و لیست تمام کولد ها در آن به چرخش درآمد . و در اخر 2 نام در نمایشگر ها ساکن شدند. زن با لبخندی شرورانه گفت: مسابقه اول بین سیدنی و برادر های مرگ.... امم ، مثل اینکه اون دختر مرده. خب داوطلبی نداریم که بخواد برای افتخارش بجنگه؟
    یه جوون جلو اومد و کنار غول آهنی قرار گرفت. ریپر زیر لب زمزمه کرد : دیوانه ی ****.
    بدن آبی برادران مرگ یک اکوسیستم وحشتناک بود. بسیار غول آسا ساخته شده بود و در ظاهر فقط یک ربات معمولی به حساب می آمد اما این فقط ظاهر قضیه بود. صد ها سلاح مختلف درون آن ربات جاگذاری شده بود . حتی شایعه هایی هم به گوش ریپر رسیده بود که یک کلاهک هسته ای هم درون آن وجود دارد. کاربرد آن نامعلوم بود.
    _مسابقه ی دوم: مرگ تیز و خون سبز.

    جک گفت : میدونستم. و راه افتاد تا در کنار مرد بدون صورتی که که لباس مار پوشیده بود قرار بگیرد.
    _سومین مسابقه بین تیر خام و کلاغ.
    ریپر به خوبی کلاغ را می شناخت و می دانست حریفش را باید مرده فرض کند.
    _ و آخرین مبارزه و از نظر من بهترین اونها بین پیر ترین و قویترین کولد های ما : واینتا و ......
    ریپر تپش سردی را در قلبش احساس کرد. آن زن گفت پیرترین ها؟ نه ، این ممکن نبود.
    و صدای زن افکارش را پاره کرد. زن با صدای جیغی که دیگر اصلا زیبا به حساب نمی آمد ، فریاد کشید: خانوم ها و آقایان معرفی میکنم ، ریپر.
    و با روشن شدن تمام آن محیط ، سالن هزاران تماشاچی داخل خود را نمایان کرد.
    ریپر به همه چیز لعنت فرستاد. او انتخاب شده بود تا در مقابل وحشتناک ترین کابویی که می شناخت بجنگد.
    برای اولین بار در زندگی نه چندان زیبایش ، شانسش به او خیانت کرده بود و ریپر در قلبش ، اگر چیزی به اسم قلب داشت ، باید می دانست که این تنها یک شروع است.
  1. 5
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2017/06/04
    نوشته‌ها
    61
    امتیاز
    1,193
    شهرت
    0
    149
    کاربر انجمن
    سلام. گذشته از نقد و این حرفا ، نحوه نوشتنت ضربان قلبو بالا میبره. امیدوارم ادامه بدی
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    238
    امتیاز
    6,961
    شهرت
    4
    480
    نویسنده
    سلام. نقد ادبی باشه برای تیم نقد اما از نظر داستان به نظرم پتانسیل تبدیل شدن به داستانی فوق‌العاده رو داره. البته من به ظور ترکیبی یاد کتاب نایت ساید و سرزمین اشباح دارن شان افتادم اما در ادامه به نظرم خط مشی خودت رو پیدا می‌کنی. ادامه بده حتماً
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    263
    امتیاز
    12,695
    شهرت
    12
    746
    کاندید مدیریت ویرایش
    قشنگ بود
    توصیفات عالییییییی بودن
    ممنون که به اشتراک گذاشتیش
    منتظر بقیه داستان هستم
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  5. #5
    تاریخ عضویت
    2017/08/03
    محل سکونت
    قله ی المپ
    نوشته‌ها
    23
    امتیاز
    20
    شهرت
    0
    20
    کاربر انجمن
    داستانت عالیه ینی فوق العادس
    رفاقت رو از هندوانه یاد گرفتم
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    ..
    .
    .
    .

    ..
    هیچ دلیلی هم نداره دوست دارم از هندوانه یاد بگیرم اصن به شما چه؟
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    324
    امتیاز
    2,642
    شهرت
    12
    499
    مدیر انجمن
    واقعا پتانسیل خوبی برای بلند شدن داره!
    البته اینطور که معلومه بلنده!
    بقیش چی؟
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2017/02/07
    نوشته‌ها
    5
    امتیاز
    142
    شهرت
    0
    11
    کاربر انجمن
    خیلی ممنون از همگی بابت نظرات
    کمی دلسرد شده بودم نسبت به این داستان
    ولی نظرات خوبتون دوباره مشتاقم کرد
    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول فرستنده کتاب
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    612
    امتیاز
    22,859
    شهرت
    4
    1,507
    سردبیر نشریه
    مقدمه ی جالبی داشت.
    منتظر ادامه ش هستیم
    امضا:

    A.Gh

    والا
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2017/12/29
    محل سکونت
    قم
    نوشته‌ها
    3
    امتیاز
    143
    شهرت
    0
    2
    کاربر انجمن
    داستان قشنگیه واقعا جالبه
    فقط یه چیزی لحن داستان شبیه داستان های ترجمه شدست البته اشکال نیست فقط برام جالبه
    و اینکه از مقدمه ش مشخصه که با یه دنیاس بزرگ مواجه هستیم
    منتظر ادامه داستانم !
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •