ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: انتقام

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    49
    امتیاز
    601
    شهرت
    0
    74
    ویراستار

    انتقام

    خب اینم از دومین داستان هر چند روندش خیلی خاص نیست و متاسفانه زیاد شبیه داستان نیست . شمش عزیز، شب خوب بخوابی ! @Banoo.Shamash

    انتقام


    درد ، رنج ، خشم و گناه است که از دیوار های این خانه میبارد . سال هاست فریاد هایم را فرو خورده ام . سال هاست در برابر امر دیگران به زانو درآمده ام . اما امروز ...
    قدرتشان دارد کم و کم تر میشود . یا شاید هم من دارم قوی تر می شوم . آن همه زخم از من گرگی درنده با زرهی مقاوم ساخته است . دیگر خون ام تازه نیست . سیاه شده . مانند جوهر . قلبم نیز سیاه شده . مانند جوهر . در رگ ها و مویرگ هایم جوهر در جریان است . به گمانم باید نامی دیگر برای خود برگزینم ! نامم چه بود ؟ یادم نمی آید . اما به فرشته مشهور بودم . در خلا سیاهی از ظلمت و گمنامی فرو رفته ام . طوفانی خاکسترهای روی آتش خشم را در ذهنم کنار زده . دارد شعله ور می شود . نتیجه کار هایشان را به زودی میبینند .
    سیزده سال رنج ، سیاهی مطلق . سیزده سال بردگی بدون هیچ مزدی . و اینک نوبت من فرا رسیده است . نوبت من شده تا تازیانه انتقام را بر پشتشان فرو بنشانم .
    جام زمان از خیانت لبریز شده . امشب ، خنجری از خشم به دست خواهم گرفت . بند های بردگی ام پوسیده شده اند . امشب ، قلب های سیاه تر از شب آنان را از سینه در خواهم آورد و تکه تکه به خورد سگ های بیابان میدهم و جسدشان را آتش میزنم و خاکسترش را بر آب میدهم تا هیچ اثری از آنان بر جای نماند .
    آنگاه ، شاید ، فوران خشم این قلب جوهری ام کمی فروکش کند . اما همچنان جوهر است که در رگ هایم جریان دارد . حتی شاید بازتاب سیاهی قلبم آنقدر شدید شود که چشمانم نیز سیاهی روند و آنگاه من ، فرشته سابق را آشفته اما آرام ، سرد ، بی روح در کنار رودخانه پر از خون یا در میان گل و لای امیخته به خون بیابند . در حالی که لبخند سرد انتقام بر لب هایم خودنمایی میکند، باد موهایم را نوازش میدهد و پشت پلک هایم کبود شده اند .
    هر چه میخواهد بشود . مهم این است که آن ها امشب تقاص کار های پلیدشان را پس میدهند . تقاص پلید کردن من را که روزی به فرشته شهر مشهور بودم ، پس میدهند .
    دارم به سوی خنجرم میروم . همان خنجری که سیزده سال است در کمد سفیدی مهر و موم شده . آه خنجر سفید قشنگم ... اما نه ! دارد تغییر میکند . سیاه شد . پوزخندی میزنم . خنجرم فهمید که در دست چه کسی قرار گرفته است . نوازشش میکنم .
    _فِلِشته ! شیکال دالی میتُنی ؟ لعنت ! باز این ... این موجود حقیر و پست . تو هم مانند آنهایی ! به سویش می غرم . در چهره ی کوچکش دلهره موج میزند ...
    _فلشته ! اون که دستته خطلناکه ، پاپا گفته چیز تیز بده ...
    پاپایت از چیز های استفاده میکند و دست به چیز هایی میزند که از چیز تیز بدترند عزیزم ! باری تمام خاطراتم برمیگردند . خشم سراسر وجودم را پر میکند . با خشونت به سویش حمله ور میشوم .
    جیغ میکشد .
    جیغش ... فریادی گنگ و از سر کودکی .مرا در میانه راه متوقف میکند ، چیزی را به یادم می آورد .
    در اعماق وجودم چیزی داد میکشد :
    _ لعنتی او که بی گناه ست ! راست میگوید . خنجر را پایین آوردم و به چشمانش خیره شدم .
    _ تو از این جا میروی ! الآن ! برو به عمارت سفید و بگو همه چیز تمام شده .
    صدایی که این حرف ها را زد ، برای خودم هم شنیدنی بود ! صدایی که سیزده سال خاموش بوده و سال ها کینه و نفرت چرکین اش کرده اند و آن لطافت زیبایش را از او گرفته اند . او با شنیدن صدایم ارام آرام عقب رفت و سپس برگشت و پا به فرار گذاشت ! ظاهرا فهمید دیگر آن فرشته نیستم . فهمید که آن فِلِشته سیزده سال پیش همراه با خانواده و عشقش به خاک سپرده شد و اکنون فرشته ای دیگر سر برآورده است .
    اینک ! این منم ! فرشته ای جوهری ! سرد و خشن ! دارم میروم تا مرگ را از نزدیک ببینم و با او جامی از انتقام بنوشم . و این سرآغاز یک حماسه خواهد بود !
    حماسه انتقام فرشته ی جوهری و مرگ !


    پایان
    زمستان 95
    همراه با اندکی تغییر برای درآوردن حرص شمش در تابستان 96

    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  2. #11
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    49
    امتیاز
    601
    شهرت
    0
    74
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط saeed_mindi نمایش پست ها
    زیبا بود با تاکیید های زیادش اصلا خواننده اذیت نمیشه فقط کافی بود یه ذره از واقعیت دور شه به گرگنمایی چیزی تبدیل شه مشخص شه داستان تخیللی یا نه!! من متوجه نشدم.
    در کل به شدت زیبا نوشته شده بود واقعا لذت بردم و ممنون ❤❤
    ممنونم دوست عزیز ! فقط این ایده گرگ نما به داستان من نمیخوره . این مدل ژانر ها رو خیلی جاها میتونی ببینی . معلوم نیست تخیلی هستن یا نه . ولی یه حالت عجیبی دارن . بهرحال خوشحالم ک خوشت اومده . ^^
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
صفحه 2 از 2 نخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •