ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 3 1 2 3 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    591
    شهرت
    0
    72
    ویراستار

    پرواز بدون بال

    خب ! سلام اهالی
    بدینوسیله جرئت کردم یکی از نوشته هامو بذارم اگر حس کردین خوبه بگین تا بازم چیزای دیگه ای هست میذارم براتون . من تازه واردم اینجا و دوست دارم فعالیتام رو بیشتر کنم و اگرم میشه یکی بیاد بهم بگه چیکار باید بکنیم تا رنک های مختلف بگیریم ؟ خب ، بریم سر داستان ؟
    پرواز بدون بال


    یک آن ، تمام وجودم از خوشی لرزید . گونه هایم سرخ شدند و نیرویی تازه را درون خودم حس کردم . خوشی که بر من وارد شد ، آنقدری بود که چند قطره اشک شوق از چشمانم فرو ریخت . اما آن ها را نسوزاند . اشک شوق احتمالا شور نیست .
    باز هم ! نشستم و دور و برم را نگاه کردم . سیاهی . سیاهی ساعت سه نصفه شب . شوم و نحس . باز هم تمام وجودم لرزید . اما اینبار نه از خوشی . از ترس . از سردی هوا . از بغض های شبانه . هق هق ام به آسمان رفت . فرشته ای آن را شنید و پیشم آمد . سزم را نوازش کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت که همه چیز خوب خواهد شد . خودم را بغل کردم و به گذشته فکر کردم . در سه سالگی میخواستم بازیگر یا خواننده معروفی بشوم . در ده سالگی میخواستم معلم شوم . در سیزده سالگی میخواستم دکتر بشوم و در شانزده سالگی دیگر هیچ چیز نمیخواهم ! شاید کمی چای شبنم یا شاید هم کمی مو !
    شاید هم نه . چیز های دیگری هست که گاهی آرزویش را میکنم . پرواز . پرواز بر فراز ابر ها و نه شهر ها . شهر ها بوی درد و غم مردمانش را می دهند . اصلا مانند آینه دق هستند . اما میخواهم بالای ابر ها پرواز کنم و فقط و فقط سفیدی های برآمده زیر پاهایم باشند . بال هم نمیخواهم ! زیادی سنگین اند . دوست دارم آنقدر سبک شوم که بدون بال خودم به آسمان بروم . دوست دارم روزی حس کنم بدون بال پرواز کردن چه حسی دارد ؟ چه حسی دارد اگر مانند قاصدک یا یک ذره غبار باشی ؟
    _میخواهم پرواز کنم .
    این را بلند گفتم . البته هیچکس نشنید . فرشته ام خواب بود . تنها پاسخی که گرفتم نوازش نامحسوس اشعه های خورشیدی در حال طلوع ، بود . در حالی که پلک های بی مژه ام را می بستم ، فکر کردم ...
    پارسال همین که فهمیدم چه اتفاقی افتاده ، خنده ام گرفت . خندیدم . از آن نوع تلخش . اول پدر و بعد من . فرشته تنها خواهد ماند .آن روز او گریه کرد و از من قول گرفت که به این زودی ها به سفر نروم. من هم قول دادم و از آن موقع تا الان درگیر جنگ با خودم با درون خودم شده ام . این روز ها ، هر لحظه دارم بیشتر عقب نشینی میکنم ، کاش فرشته نفهمد . اما چند روز است ، که گهگاهی دیگر دست از مبارزه می کشم و فقط به پنجره خیره می شوم . و به یاد موهای سیاهم و خنده های پدر می افتم ! خنده هایی که وقتی صورتش بی مژه و ابرو شد باز هم ادامه داشتند . او تا آخرین لحظه میخندید .
    یاد آن روزی افتادم که رفت ، آن لحظات آخر ...
    مرا بغل کرد و کنارش دراز کشیدم ، در گوشم زمزمه کرد :
    _وقتش رسیده که منم به آرزویم برسم .
    _اون چیه ؟
    _پرواز .
    _چطوری ؟
    _بدون بال.
    به سختی نفسی کشید .نق زدم :
    _اما چطور ؟
    لبخندی به من زد که تمام وجودم به آتش کشیده شد . می دانستم که تا چند دقیقه دیگر بیشتر تاب نخواهد آورد . آرزویش را حفظ کردم . پرواز بدون بال ! و سپس کنار رفتم تا فرشته هم با او خداحافظی کند . غرق در فکر و خیال بودم باز نگاهم به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کردم . هنگام غروب بود . زمین و چیزهای رویش خاکستری و بی روح بودند . اما آسمان صورتی و نارنجی و رنگ های دیگر و پر از تکه ابر . فکر کردم چقدر خوب میشود . اگر پدر بتواند آن جا پرواز کند ! به راحتی ! خوش به حالش . رویم را برگرداندم تا برایش آرزوی موفقیت کنم و از او بخواهم که مرا فراموش نکند . اما او دیگر نبود . فرشته ام روی صندلی نشسته بود و با ناباوری به گوشه ای خیره شده بود .
    از آن پس پرواز بدون بال آرزوی بزرگ من شد . چرا که اگر من هم پرواز بدون بال می کردم ، آن وقت میتوانستم پدر را پیدا کنم و با هم پرواز کنیم . می دانستم فرشته هم بزودی آرزوی پرواز بدون بال را میکند . اما اول مال من برآورده میشود . خودم میدانم .
    به زمان حال برمیگردم ...
    لرزه ای در تمام بدنم افتاده . حس میکنم بدنم دارد بی حس می شود . تقریبا صبح شده و ساعت باید نه یا ده باشد . دو ، سه ساعت است که دارم فکر و خیال می کنم . فکر کنم دیگر بس است ! الآن دیگر موقعش رسیده . تصمیمم را گرفتم .
    امروز موقع غروب من هم میخواهم پرواز بدون بال کنم . میخواهم پدر را ببینم . دیگر بیش از این طاقت دوری اش را ندارم . فرشته را صدا کردم . باید تصمیمم را به او هم میگفتم . میدانم برایش سخت است اما برایش توضیح میدهم که او هم میتواند به زودی سری به ما بزند .
    _مادر ؟
    _جانم !
    صدای یک فرشته چقدر آرامش بخش است .


    پایان
    بهار 96
    پ.ن. فهمیدید جریان چی بوده یا زیادی گنگ بود ؟

    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    432
    امتیاز
    14,360
    شهرت
    0
    1,135
    تیم فنی نشریه
    خیلی داستان قشنگ و زیبایی بود... خیلی!
    بعضی جاهاش رو پیشنهاد میکنم اصلاح کنی مثل این جمله: "اصلا مانند آینه دق هستند" ببین من متن رو دارم میخونم و هیچ اشکالی نمیبینم تا اینکه بر میخورم ب این جمله! حس میکنم یه جوریه. به نظر من اگر بتونی یه چند کلمه اضافه کنی
    یا کلا ترتیب کلمات جمله رو عوض کنی، فکر کنم بهتر باشه

    " . اما او دیگر نبود . فرشته ام روی صندلی نشسته بود و با ناباوری به گوشه ای خیره شده بود ."
    اینجا هم توصیه میکنم که از افعال دیگه به جای تکرار بود استفاده کنی یا کلا بازم کلمات رو جوری تغییر بده که نیاز به فعل "بود"، مدام پشت سر هم نداشته باشی
    البته کل تصمیم با خودته ها، میتونی هم انجامشون ندی
    داستان هم واضح بود. اصلا چیز گنگی نداشت ب جز فرشته ک البته آخر داستان مشخص شد


    پ.ن: من نمیبخشمت -_______________-


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2014/07/15
    نوشته‌ها
    63
    امتیاز
    3,181
    شهرت
    8
    180
    مترجم
    خیلی زیبا بود بیشتر ش رو فهمیدم نیازی به شفاف سازی نداره

    ای تاج سر تمام گیتی
    ای نام بلند اسم اعظم
    ای بال رسیدن به لاهوت
    ای چار گل شکوه سبزم
    ای کوه تو را به درد پهلو
    ای ابر تو را به چاه سوگند
    ای ماه تو را به فرق خونین
    ای قبله تو را به راه سوگند

    من بی سروپا نیازمندم.


  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    591
    شهرت
    0
    72
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط Banoo.Shamash نمایش پست ها
    خیلی داستان قشنگ و زیبایی بود... خیلی!
    بعضی جاهاش رو پیشنهاد میکنم اصلاح کنی مثل این جمله: "اصلا مانند آینه دق هستند" ببین من متن رو دارم میخونم و هیچ اشکالی نمیبینم تا اینکه بر میخورم ب این جمله! حس میکنم یه جوریه. به نظر من اگر بتونی یه چند کلمه اضافه کنی
    یا کلا ترتیب کلمات جمله رو عوض کنی، فکر کنم بهتر باشه

    " . اما او دیگر نبود . فرشته ام روی صندلی نشسته بود و با ناباوری به گوشه ای خیره شده بود ."
    اینجا هم توصیه میکنم که از افعال دیگه به جای تکرار بود استفاده کنی یا کلا بازم کلمات رو جوری تغییر بده که نیاز به فعل "بود"، مدام پشت سر هم نداشته باشی
    البته کل تصمیم با خودته ها، میتونی هم انجامشون ندی
    داستان هم واضح بود. اصلا چیز گنگی نداشت ب جز فرشته ک البته آخر داستان مشخص شد


    پ.ن: من نمیبخشمت -_______________-
    ممنونم شمش عزیز ، با تچکر بسیار و یک عدد سوال ، چیو نمیبخشی ؟

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست‌ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط karamozranger نمایش پست ها
    خیلی زیبا بود بیشتر ش رو فهمیدم نیازی به شفاف سازی نداره
    سپاس
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2017/07/09
    محل سکونت
    در حال جستجو
    نوشته‌ها
    39
    امتیاز
    21
    شهرت
    0
    72
    مترجم
    گستره ی وسیع خیال به نظر من عنصری در نثر و شعر است، که بسیار اهمیت دارد و فرقی که با دیگر عوامل دارد اینست که به دست آوردنی نیست، وجودیست. آدم باید خودش داشته باشد.و شما به نظر من کامل از این عنصر بهره مند هستید( یه ذره خیلی ادبی شد) داستان شما رو که می خونم خیال و احساس پشتش را درک می کنم و حتی آن جایی که از پرواز حرف میزنید، خیال خودم هم به جنب و جوش میفتد. چیز گنگ و نامفهومی توی متن نیست البته این رو منم درک می کنم و گاهی دلم میخواهد بعضی مسائل متن رو برای خواننده چند صفحه توضیح بنویسم اما همیشه برایم اثبات شده که نیازی به این کار نیست و خود خواننده حتی بیشتر هم میفهمد. چند تا اشکال شیوه ی نوشتن دارد مثل همون فعل های تکراری بود که اشاره شد که بحث تجربه است و درست می شود .خلاصه داستان زیبایی بود خسته نباشی
    ,Dear PAST
    .Thank You for all of the Experience & Lessons
    ,Dear Future
    ...I am Ready
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    591
    شهرت
    0
    72
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط sinaGhf نمایش پست ها
    گستره ی وسیع خیال به نظر من عنصری در نثر و شعر است، که بسیار اهمیت دارد و فرقی که با دیگر عوامل دارد اینست که به دست آوردنی نیست، وجودیست. آدم باید خودش داشته باشد.و شما به نظر من کامل از این عنصر بهره مند هستید( یه ذره خیلی ادبی شد) داستان شما رو که می خونم خیال و احساس پشتش را درک می کنم و حتی آن جایی که از پرواز حرف میزنید، خیال خودم هم به جنب و جوش میفتد. چیز گنگ و نامفهومی توی متن نیست البته این رو منم درک می کنم و گاهی دلم میخواهد بعضی مسائل متن رو برای خواننده چند صفحه توضیح بنویسم اما همیشه برایم اثبات شده که نیازی به این کار نیست و خود خواننده حتی بیشتر هم میفهمد. چند تا اشکال شیوه ی نوشتن دارد مثل همون فعل های تکراری بود که اشاره شد که بحث تجربه است و درست می شود .خلاصه داستان زیبایی بود خسته نباشی
    عجب چیز توپی نوشتی کلی حال کردم خخخ ، با تشکر بخاطر شما و بقیه دوستان هم که شده داستان های بیشتری خواهم گذاشت
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2014/01/05
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    7,806
    شهرت
    3
    109
    مترجم
    خیلی خوب بود. ولی قشنگ معلومه از این ادمایی که به سبک مارتین مینویسن. یکم رحم داشته باش. شخصیتاتو نکش اینقدر

    شوخی کردم بابا بکششون راحت باش
    متنت خوب بود خوشم اومد از ایده داستانت جالب بود. ته تهش خوب تموم شد غیز قابل انتظار بود. بیشتر بنویس منو هم تگ کت اگر نوشتی
    میگن که ( judjment sword is mine یا همون j.s.m )ولی فعلا کمان بیشتر دوست دارم



  8. #8
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    591
    شهرت
    0
    72
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط j.s.m نمایش پست ها
    خیلی خوب بود. ولی قشنگ معلومه از این ادمایی که به سبک مارتین مینویسن. یکم رحم داشته باش. شخصیتاتو نکش اینقدر

    شوخی کردم بابا بکششون راحت باش
    متنت خوب بود خوشم اومد از ایده داستانت جالب بود. ته تهش خوب تموم شد غیز قابل انتظار بود. بیشتر بنویس منو هم تگ کت اگر نوشتی
    اوکی تگت میکنم ، ولی یک سوال ، از یک قاتل انتظار میره چ رفتاری داشته باشه ؟ یادت باشه تخصص من کشتنه ایشالا تو داستان های بعدی میبینی
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2015/07/23
    نوشته‌ها
    54
    امتیاز
    2,663
    شهرت
    0
    76
    کاربر انجمن
    بسیار زیبا و پر احساس بود. خیلی خوب نوشتی و از نظر من که به شفاف سازی احتیاج نداره تمام اجزا واضح بود. کاملا مشخصه استعداد نویسندگی خوبی داری منتظر داستان های بیشتری هستم !
    موفق باشی
    روزهای سخت دوام نمی آورند ،

    اما انسان های سخت چرا.
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    263
    امتیاز
    12,685
    شهرت
    12
    746
    کاندید مدیریت ویرایش
    زیبا بود
    ممنون
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

صفحه 1 از 3 1 2 3 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •