ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 3 نخست 1 2 3
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 21 , از مجموع 21
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    58
    امتیاز
    2,305
    شهرت
    0
    87
    ویراستار

    پرواز بدون بال

    خب ! سلام اهالی
    بدینوسیله جرئت کردم یکی از نوشته هامو بذارم اگر حس کردین خوبه بگین تا بازم چیزای دیگه ای هست میذارم براتون . من تازه واردم اینجا و دوست دارم فعالیتام رو بیشتر کنم و اگرم میشه یکی بیاد بهم بگه چیکار باید بکنیم تا رنک های مختلف بگیریم ؟ خب ، بریم سر داستان ؟
    پرواز بدون بال


    یک آن ، تمام وجودم از خوشی لرزید . گونه هایم سرخ شدند و نیرویی تازه را درون خودم حس کردم . خوشی که بر من وارد شد ، آنقدری بود که چند قطره اشک شوق از چشمانم فرو ریخت . اما آن ها را نسوزاند . اشک شوق احتمالا شور نیست .
    باز هم ! نشستم و دور و برم را نگاه کردم . سیاهی . سیاهی ساعت سه نصفه شب . شوم و نحس . باز هم تمام وجودم لرزید . اما اینبار نه از خوشی . از ترس . از سردی هوا . از بغض های شبانه . هق هق ام به آسمان رفت . فرشته ای آن را شنید و پیشم آمد . سزم را نوازش کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت که همه چیز خوب خواهد شد . خودم را بغل کردم و به گذشته فکر کردم . در سه سالگی میخواستم بازیگر یا خواننده معروفی بشوم . در ده سالگی میخواستم معلم شوم . در سیزده سالگی میخواستم دکتر بشوم و در شانزده سالگی دیگر هیچ چیز نمیخواهم ! شاید کمی چای شبنم یا شاید هم کمی مو !
    شاید هم نه . چیز های دیگری هست که گاهی آرزویش را میکنم . پرواز . پرواز بر فراز ابر ها و نه شهر ها . شهر ها بوی درد و غم مردمانش را می دهند . اصلا مانند آینه دق هستند . اما میخواهم بالای ابر ها پرواز کنم و فقط و فقط سفیدی های برآمده زیر پاهایم باشند . بال هم نمیخواهم ! زیادی سنگین اند . دوست دارم آنقدر سبک شوم که بدون بال خودم به آسمان بروم . دوست دارم روزی حس کنم بدون بال پرواز کردن چه حسی دارد ؟ چه حسی دارد اگر مانند قاصدک یا یک ذره غبار باشی ؟
    _میخواهم پرواز کنم .
    این را بلند گفتم . البته هیچکس نشنید . فرشته ام خواب بود . تنها پاسخی که گرفتم نوازش نامحسوس اشعه های خورشیدی در حال طلوع ، بود . در حالی که پلک های بی مژه ام را می بستم ، فکر کردم ...
    پارسال همین که فهمیدم چه اتفاقی افتاده ، خنده ام گرفت . خندیدم . از آن نوع تلخش . اول پدر و بعد من . فرشته تنها خواهد ماند .آن روز او گریه کرد و از من قول گرفت که به این زودی ها به سفر نروم. من هم قول دادم و از آن موقع تا الان درگیر جنگ با خودم با درون خودم شده ام . این روز ها ، هر لحظه دارم بیشتر عقب نشینی میکنم ، کاش فرشته نفهمد . اما چند روز است ، که گهگاهی دیگر دست از مبارزه می کشم و فقط به پنجره خیره می شوم . و به یاد موهای سیاهم و خنده های پدر می افتم ! خنده هایی که وقتی صورتش بی مژه و ابرو شد باز هم ادامه داشتند . او تا آخرین لحظه میخندید .
    یاد آن روزی افتادم که رفت ، آن لحظات آخر ...
    مرا بغل کرد و کنارش دراز کشیدم ، در گوشم زمزمه کرد :
    _وقتش رسیده که منم به آرزویم برسم .
    _اون چیه ؟
    _پرواز .
    _چطوری ؟
    _بدون بال.
    به سختی نفسی کشید .نق زدم :
    _اما چطور ؟
    لبخندی به من زد که تمام وجودم به آتش کشیده شد . می دانستم که تا چند دقیقه دیگر بیشتر تاب نخواهد آورد . آرزویش را حفظ کردم . پرواز بدون بال ! و سپس کنار رفتم تا فرشته هم با او خداحافظی کند . غرق در فکر و خیال بودم باز نگاهم به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کردم . هنگام غروب بود . زمین و چیزهای رویش خاکستری و بی روح بودند . اما آسمان صورتی و نارنجی و رنگ های دیگر و پر از تکه ابر . فکر کردم چقدر خوب میشود . اگر پدر بتواند آن جا پرواز کند ! به راحتی ! خوش به حالش . رویم را برگرداندم تا برایش آرزوی موفقیت کنم و از او بخواهم که مرا فراموش نکند . اما او دیگر نبود . فرشته ام روی صندلی نشسته بود و با ناباوری به گوشه ای خیره شده بود .
    از آن پس پرواز بدون بال آرزوی بزرگ من شد . چرا که اگر من هم پرواز بدون بال می کردم ، آن وقت میتوانستم پدر را پیدا کنم و با هم پرواز کنیم . می دانستم فرشته هم بزودی آرزوی پرواز بدون بال را میکند . اما اول مال من برآورده میشود . خودم میدانم .
    به زمان حال برمیگردم ...
    لرزه ای در تمام بدنم افتاده . حس میکنم بدنم دارد بی حس می شود . تقریبا صبح شده و ساعت باید نه یا ده باشد . دو ، سه ساعت است که دارم فکر و خیال می کنم . فکر کنم دیگر بس است ! الآن دیگر موقعش رسیده . تصمیمم را گرفتم .
    امروز موقع غروب من هم میخواهم پرواز بدون بال کنم . میخواهم پدر را ببینم . دیگر بیش از این طاقت دوری اش را ندارم . فرشته را صدا کردم . باید تصمیمم را به او هم میگفتم . میدانم برایش سخت است اما برایش توضیح میدهم که او هم میتواند به زودی سری به ما بزند .
    _مادر ؟
    _جانم !
    صدای یک فرشته چقدر آرامش بخش است .


    پایان
    بهار 96
    پ.ن. فهمیدید جریان چی بوده یا زیادی گنگ بود ؟

    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  2. #21
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    58
    امتیاز
    2,305
    شهرت
    0
    87
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط alexander نمایش پست ها
    عالی بووووووووووودددد
    سپاس دوست عزیز.
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
صفحه 3 از 3 نخست 1 2 3
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 21 , از مجموع 21

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •