ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 4 نخست 1 2 3 4 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 37
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2014/04/28
    محل سکونت
    قبرستون
    نوشته‌ها
    364
    امتیاز
    59,209
    شهرت
    2
    1,804
    Karman

    داستان گروهی دنیای درهم‌شکسته|دور اول |مشترک با بوک‌پیج

    باسلام خدمت همه خوانندگان عزیز اولین داستان گروهی مشترک با بوک پیج
    قبل از هرچیزی لازم میدونم چند نکته متذکر بشم:
    اول این که برای شرکت در داستان حتما باید با ناظر داستان (در زندگی پیشتاز @azam ) صحبت کنید قبلش و کلاستون رو تعیین کنید برای اطلاعات بیشتر هم میتونید به کانال تلگرامی داستان گروهی مراجعه کنید
    دوم اینکه قوانین داستان گروهی رو مطالعه کنید:

    متن مخفي!
    قوانین مربوط به نوشتن پست برای هر کاربر:
    ۱. قدرت، هوش، سرعت و سایر فاکتورهایی که به کاراکتر برتری می دهند نباید بدون هماهنگی برای شخصیتتان انتخاب شود. باید توجه داشته باشید به هیچ عنوان ساخت شخصیت های قدرتمند توصیه نمی شود و حتی در صورت دیدن این شخصیت ها تذکر داده می شود. جذابیت داستان به این است که با یک شخصیت متوسط و حتی ضعیف به موفقیت برسید.


    ۲. در هر دور از داستان، تعداد پست برای هر گروه حداقل ۲ و حداکثر ۴ تاست. (برای اینکه بفهمید گروه ها چیه و ... به کانال مراجعه کنید و یا با ناظر داستان صحبت کنید)


    ۳. پست هاتون قبل از ارسال یه دور بازبینی و ویرایش بکنین (سعی کنین با همگروهی هاتون کاملا هماهنگ باشین تا داستان تون انسجام داشته باشه)


    ۴. شیوه ی نوشتن پست در هر دور توضیح داده خواهد شد.


    ۵. توی داستان سعی کنین برای حل مشکلات به جای استفاده از قدرت با خلاقیت و هوشمندی عمل کنین.


    ۶. هر پست باید حداقل شامل ۵۰۰ کلمه در ورد باشد.


    7-هر پست باید هدف داشته باشد و منسجم باشد.


    و درنهایت هم قوانین مربوط به جاسوس‌هارو مطالعه کنید:
    متن مخفي!

    جاسوس کیست؟ مامورینی که تمایل دارند در هر دو سایت بنویسند اما با شرایط زیر:
    1- یک سایت رو به عنوان سایت اصلی انتخاب میکند و اونجا مثل بقیه فعالیت میکنه ولی در حقیقت در سایت دوم بصورت جاسوس و ناشناس گزارش هایی رو تحویل ناظر اون سایت میده (در بوک پیج حریر ناظر و در پیشتاز اعظم ناظر میباشد) و اون ناظر با یک اسم مستعار برای این جاسوس اون گزارش هارو منتشر میکنه
    و بقیه اعضای اون سازمان باید تا انتهای دور اول جاسوس رو پیدا کنن براساس گزارشهایی که رد کرده (اما این گزارش ها هم یسری قوانینی داره)
    متن مخفي!
    قوانین برای جاسوس ها:
    ۱. هویت تان را به هیچ وجه به کسی لو ندهید.


    ۲. در هر دور حداقل ۲ پست باید برای مدیرتان ارسال کرده تا به صورت ناشناس ارسال کند.


    ۳‌. درصورتی که بقیه ی کاربران موفق شوند با سند و مدرک معتبر و کافی هویت شما را فهمیده و افشا کنند به آن گروه (یا شخص ) امتیازاتی تعلق گرفته و شما مجازات خواهید شد.


    ۴. مطالب افشا شده در پست جاسوسی تان تنها میتواند شامل مطالبی باشد که کارکتر شما امکان فهمیدن آن را داشته باشد‌. (یعنی مطالبی که براساس داستان ها و ماموریت ها و ... تونسته باشید بفهمید نه اینکه مثلا مطالب سایر گروه هارو همینطوری الکی کپی پیست کنید برای اطلاعات بیشتر به ناظرا مراجعه کنید)



    روزگاری بس سیاه و کینه‌توز
    رعد کینه، ابر یأس سینه‌سوز
    در میان این بلا باش و بمان
    همره ما در پی رمز و رموز
    م.داشخانه
    قبل از اینکه وارد ساختمان بزرگ خبرنگاری زندگی پیشتاز بشم داخل یک کوچه درست روبه‌روی ساختمون مکث کردم، یک جوانک شنگول با دست گلی به طرفم میآمد، مشخص بود با دختر رویاهایش قرار دارد، وقتی به من رسید یک زیرپا برایش گرفتم و با یک پس گردنی دسته گل را از دستش قاپیدم و اجازه دادم با صورت داخل چاله‌ی کثیف کوچه فرو برود، کت و شلوارم را کمی صاف کردم و با دسته‌گلی که تازه شکار کرده بودم از جلوی نگهبانی ساختمان گذشتم و وارد شدم.
    همیشه وقتی وارد این ساختمان میشدم اندکی در دلم معماری آن را میستودم ولی همیشه خیلی زود خودم را جمع و جور میکردم و به طرف آسانسور میرفتم.
    و همیشه‌ی خدا یک تازه به دوران رسیده بادمجان دورقاپچین متملق سر راهم سبز میشد و من یک نگاه غضبناک و کمی لحن رسمی و دستوری تحویلش میدادم تا بفهمد باید دمش را روی کولش بگذارد و با بزرگتر از خودش در نیوفتد، و همیشه تازه واردها گول این حیله را میخورند، نمیدانم چرا هنوز بعد از اینهمه مدت رئیس اینجا ویا حتی بقیه عوامل این سازمان ترتیبی برای بهبود انتظامات و این روند افتضاح آن نداده‌اند.
    برای یک سازمان بررسی، تحقیق و حذف پدیده‌های ماورء الطبیعه که در کار شکار روح و دستیگری خوناشام و ... بودند و برای حظور در صحنه از پوشش "خبرگذاری صوتی و تصویری زندگی پیشتاز" و با دردست داشتن یک شبکه در تلوزیون و شعار: با ما در دریافت اخبار، پیشتاز باشید.
    زیادی انتظامات ساده لوحانه‌ای بود، هرچند حتی کاخ سفید هم از دید من همین شکل بود.
    اوه یادم رفتم بگویم! من همیشه کارت این تازه به دوران رسیده‌ها را در همان نگاه اول بدون اینکه متوجه شوند میدزدم تا برای رسیدن به طبقه آخر در آسانسور استفاده کنم، و خب صادقانه بگویم اصلا برایم مهم نیست چه تنبیهی در انتظارشان است، هرچه که باشد بهای ناچیزی برای ابله بودنشان است.
    ------------------------------------------
    آسانسور زنگی زد که نشان میداد به اخرین طبقه یعنی لابی ورودی اتاق رئیس سازمان رسیده‌ام، مثل همیشه منشی و ملازم رئیس پشت میزش در کنار در اتاق رئیس بود، در اتاق رئیس قرمز و چرمین بود تا از نفوذ سر و صدا به داخل جلوگیری شود. بازدید کنندگان کمی داشت و حتی اعضای سازمان ببخشید همش یادم میره! خبرنگاران سازمان هم ماموریت‌هایشان را از طریق منشی‌ یا مامورین ارشد... آه منظورم خبرنگاران ارشد است! ولش کنید، مخلص کلام اینکه خیلی کم پیش میاد کسی رئیسو ببینه!
    مستقیم به طرف در رفتم و سعی کردم منشی را نادیده بگیرم که از گوشه چشمم متوجه نفر سوم درون لابی شدم؛ یکی از مامورین ارشد این سازمان یعنی فاطمه (ملقب به ملکه سرخ)
    - اوه این افتخارو مدیون چی هستیم؟
    - سلام فاطمه، سلام منشی. مرسی منم خوبم.
    داشتم مثل یک حیوان باوفا دروغ میگفتم!
    منشی عینکشو تنظیم کرد به حالتی خبزی به فاطمه گفت:
    - رئیس میخواد ببیندش
    گفتم:
    - درسته، میدونین که دوست نداره منتظر بمونه پس با اجازه...
    - صبر کن اول باید زنگ بزنم بهش بگم داری میری داخل...
    ولی قبل از اینکه بتونه حرفشو کامل کنه من درو باز کردم و با موج دود سیگار برگ مورد علاقه شخصی که رو‌به‌روم بود، مواجه شدم.
    تقریبا به سختی میشد از بین لایه‌های کلفت و سنگین دود عطرآگین، شخصی که روبه‌رویم روی صندلی پشته بلندی نشسته بود را دید، بوی دود سیگار برگ هم باعث سرگیجه و حالت تهوع میشد که در نهایت به حسی شبیه اینکه همه‌ی اینها یک توهم ذهنی‌است منجر میگردید.
    در را پشت سرم بستم و مثل یک مدل اروپایی تا جلوی میز نرم نرم قدم زدم و در دو قدمی آن ایستادم، تعظیم نیمچه‌واری کردم و دسته گل را به سمتش گرفتم:
    - سلام خواهر کوچیکه!
    - ایدفعه دیگه اینارو از سر قبر کی دزدیدی؟
    - اوه تو واقعا قلب برادر بزرگترتو شکوندی!
    بازهم دروغ! چون اساسا شک داشتم هیچ یک از اعضای خانواده ما چیزی به اسم قلب داشته باشد!
    اعظم یکی از دوخواهر کوچکتر من بود و مثل آن یکی خواهرم و خودم سرد و بی‌روح بود؛ خوش بختانه کمی از حس شوخ‌طبعی مرا داشت وگرنه شک داشتم در این دپارتمان کسی میتوانست تحملش کند.
    میدانستم اعظم دختری منضبط بود و از ناهماهنگی بدش میامد، البته اگر کثیفی سیگار را فاکتور بگیریم، برای همین از قبل مطمئن شده بودم کف کفشم به اندازه کافی کثیف باشد، روی صندلی روبه‌رویش نشستم و پاهایم را روی میزش روی هم انداختم؛وقتی داشت با چشمان درشت وق زده که خون و شراره‌های آتش از گوشه‌هایش میچکید کفشهایم را نگاه میکرد، گفتم:-این آشغالا برات ضرر داره، مجبوری دودشون کنی و ریه‌هاتو نابود کنی؟
    - اوه اینجا چی داریم؟ یه برادر بزرگتر مهربون؟ میدونی که ما اصلا برای این تعارفا ساخته نشدیم! بهتره بریم سر اصل مطلب
    حرف حق! خب من واقعا اهمیت نمیدادم، درحقیقت ما خانواده بسیار بی‌احساسی بودیم که منافع شخصیمان بیشتر از هرچیزی در اولویت قرارداشت، من هم سرآمدشان بودم، یک مامور بی هیچ پیشینه و آشما و دوستی، اگرچه خواهرهایم برای کنترل سازمان و زیردستانشان مجبور بودند کمی روی خوش نشان دهند.
    - اوه خواهر کوچولو من همیشه به فکرت بودم، همیشه. خب حالا این احضارو مدیون چی هستم؟
    - یه ماموریت برات دارم، یه مقدار اطلاعات میخوام....
    - صبر کن، چرا من؟ این سازمان تو پر از مامورای مختلف با استعدادای مختلفه، مثلا همین منشی خل وضعت. یا حتی گروه مامورای ارشدت

    - اولا من فقط یک ارشد دارم اونم فاطمه و امیرحسین هستن که هردوشون ماموریت خودشونو دارن، دوما کاری نیست که بخوام مامورای دیگه رو بفرستم سراغش و تو به اندازه کافی موذی هستی که این تورو مناسب میکنه
    - به عبارتی اونقدر ماموریت خطرناکیه که ترجیح میدی منو بفرستی چون اگر من کشته بشم تو این ماموریت تو چیز خاصی رو از دست نمیدی و همچنان مامورای سازمانتو داری...
    ته سیگارش رو داخل یک لیوان دلستر (هرکی فکر کنه مشروبه خیلی نامسلمونه!) خاموش کرد و گفت:
    - اینم یک زاویه دید قابل تامله.
    - چقدر ظالمانه، قلبم به درد اومد، حالا چه ماموریتیه؟
    - یه شرکت دارو سازی، با اینکه هیچ کارت به آدمیزاد نرفته ولی فکر کنم تلوزیون دیده باشی یا دست کم از تبلیغات درو دیوار و مجله و مردم اسم شرکت بزرگ پزشکی و دارویی ریلایف رو شنیده باشی، بیمارستانای بزرگ، ساخت مدرن ترین تجهیزات روز پزشکی موارد آرایشی و بهداشتی و داروسازی؛ این روزا هرکسی حداقل یک وسیله از این شرکت داره، خمیردندون یا کرم ضد آفتاب یا ...
    - و تو فکر میکنی اینهمه موفقیت یه دلیلی داره و میخوای من آمارشو دربیارم درسته؟
    - نه دقیقا، ولی یه همچین چیزایی... و بریم سر موضوع بعدی، چقدر؟
    - خب شرکت بزرگیه و در افتادن باهاشون دردسر داره و اونقدر خرپول هستن که با اطمینان بگم سیستم امنیتیشون صد برابر شماست! پس فکر کنم ۵ برابر قیمت همیشگی مناسب باشه.
    بدون چک و چونه که خیلی عجیب بود در کشوی میزشو باز کرد و دسته چکشو در آورد و دوتا چک پونصد میلیون تومنی کشید و یکیشو داد بهم؛ حتما کار بسیار مهمی بود که اینقدر راحت قیمت رو قبول کرد!
    - دومی رو وقتی کارتو تموم کردی بهت میدم. حالا دیگه برو و لنگای درازتو از رو میز من بردار!
    ------------------------------
    بیرون ساختمان، سوار اولین تاکسی شدم و آدرس هتلی ک موقتا در آن بودم را به راننده دادم؛ من خونه نمیخریدم چون هم دشمنای زیادی داشتم و هم یک مامور پروژه‌ای مثل من دائم درحال سفر بود درنتیجه خرید خونه حروم کردن پول بود.
    ویبره گوشی باعث شد آنرا چک کنم؛ یک اس‌ام اس داشتم:


    تا یک ساعت دیگه تو دفترم.


    چشمامو در حدقه چرخاندم، عالی بود امروز قرار بود همه خانواده را ملاقات کنم، چه رمانتیک.
    به راننده اطلاع دادم که مقصدش را عوض کند، وقتی پرسید کجا میخواهم بروم گفتم:
    - برو ساختمون روزنامه‌نگاری بوک‌پیج.


    و بعد در دل گفتم:
    - قراره اون یکی خواهرمو ببینم!


    توجه 1: حتما دومین پست این تاپیک رو هم قبل از هرکاری بخونید!
    توجه 2: حتما قبل از زدن اولین پستتون با ناظر مربوطه یک صحبت کنید تا روال کار دستتون بیاد
    توجه 3: خواندن تمام پست های وبسایت همسایه اجباری و الزامی نیست اما بد نیست دست کم دو پست اول هر تاپیک را مطالعه کنید برای راحتی و سهولت:
    لینک تاپیک در انجمن بوک پیج

    ویرایش توسط admiral : 2017/07/22 در ساعت 00:02
    فقط برای کشف #nobody ها زنده هستم و نفس میکشم!
  2. #11
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    239
    امتیاز
    7,111
    شهرت
    4
    485
    نویسنده
    راوی: محمدرضا (ghoghnous13)
    همگروهی‌ها: صادق؛ مهرناز؛ علیرضا
    مأموریت: دستگیری خوناشام

    خسته تر از اونی هستم که بخوام تا بعد از ظهر توی سازمان بمونم. می‌خوام بپیچم برم بیرون. طبق عادت هر روز ‌می‌خوام از آسانسور استفاده ‌کنم چون مرحلۀ آخر که خروج از ساختمان است باید مخفی باشه پس لزومی نداره از همین حالا مرموز بازی دربیارم. خیلی ساده از اتاق خارج میشم و به طرف آسانسور میرم. دکمه رو فشار میدم و منتظر می‌مونم. اَه، چقدر دیر حرکت می‌کنه این لعنتی. آسانسور با صدای تلقی در طبقۀ پیشگوها توقف می‌کند و در کشویی آن باز می‌شود. خدای من، تنها کسی که نیازی به دیدنش ندارم همین دختریست که الآن درون اتاقک آسانسور و روبروی من ایستاده است.
    -سلام محمدرضا.
    -سلام فاطمه.
    -جایی میری؟
    به اینکه باید به مأمور ارشد عملیات سازمان پاسخگو باشم فکر نکرده بودم. گفتم:
    -امم. داشتم می‌رفتم بیرون یک نوشیدنی بخورم.
    اولین چیزی بود که به نظرم آمد. فاطمه از اتاقک آسانسور خارج شد و گفت:
    -بذار برای بعد.
    با ناراحتی گفتم:
    -چرا؟
    فاطمه که ناراحت شده بود گفت:
    -چون من از ارشدای سازمانم و الآن بهت اجازه نمیدم که جایی بری.
    فاطمه خوب می‌داند که نباید با من این‌طوری صحبت کند. چشمانم براق شد و با لحنی که کم کم به سمت عصبانیت می‌رفت گفتم:
    -فاطمه. خوب می‌دونی که من حوصلۀ کل‌کل با کسی رو ندارم پس سر به سرم نذار.
    فاطمه کمی کوتاه آمد و گفت:
    -اوه. محمدرضا. ما چند ساله که داریم با هم کار می‌کنیم. من تو رو خوب میشناسم. سمیرا رو هم خوب می‌شناختم.
    -اسم سمیرا رو نیار.
    -چرا؟ تو اون رو دوست داشتی و منم همین‌طور ولی اون دیگه رفته و تو باید به این رفتارت خاتمه بدی.
    این حرفش از قبلی هم بدتر بود. با عصبانیت گفتم:
    -رفته؟ جوری میگی رفته که انگار رفته مسافرت. فاطمه، سمیرا مرده. اون مرده چون من احمق نتونستم چند لحظه زودتر بهش برسم. اون مرده چون من بینشم رو از دست داده بودم. اون مرده چون من معطل خرده فرمایش کسرا شده بودم.
    فاطمه گفت:
    -مرگ سمیرا تقصیر تو یا کسرا نیست.
    -تقصیر منه. همۀ اینا تقصیر منه و البته اون پسرۀ لعنتی. خوب می‌دونی که بعد از مرگ سمیرا هر روز با قدرتم دنبالش می‌گردم اما نمیتونم پیداش کنم. تنها دلیلی که توی سازمان موندم هم برای رسیدن به اون پست فطرت رذله.
    فاطمه گفت:
    -خوبه که تعداد پیشگوها توی سازمان کمه وگرنه الآن باید به خاطر توهین به مافوق و برادر رئیس به بازداشتگاه معرفیت می‌کردم.
    از تغییر ناگهانی لحن و صحبت فاطمه جا خوردم و گفتم:
    -اینا چه ربطی به هم داره اون وقت؟
    فاطمه مرا به طرف اتاقم هل داد و گفت:
    -چون نیم ساعت پیش بقیۀ پیشگوها رو فرستادم برای توجیه نسبت به مسئلۀ پایش مغز اما تو هنوز اینجایی. در واقع رفتم اونجا دنبالت و فهمیدم که بازم سر جلسات گروهی حاضر نشدی. پس کسی اینجا نیست که بتونه طرز صحبت تو رو با من ببینه.
    با دلخوری گفتم:
    -بازم؟ من همۀ جلسات رو میرم.
    به در دفترم رسیدم و آن را باز کردم. در حالی‌که فاطمه جلوتر از من وارد می‌شد گفت:
    -می‌دونم که این ماه سر هیچ جلسه‌ای حاضر نشدی پس به من دروغ نگو.
    گفتم:
    -دروغ نگفتم. در حقیقت، چیزی نگفتم.
    -به هر حال به نوعی انکار کردی. بگذریم.
    می‌خواستم ادامه دهم اما فاطمه از آن اشخاصیست که سخت بتوان دست به سر کرد پس ساکت شدم. فاطمه پشت میز کارم رفت، به عکس سمیرا نگاه کرد و گفت:
    -دلم براش تنگ شده.
    و در عین ناباوری اشک در چشمانش حلقه زد. دستمال کاغذی را به سمتش گرفتم و گفتم:
    -منم همین‌طور.
    فاطمه تشکر کرد و گفت:
    -نباید پیش نیروها ضعف نشون بدم اما در برابر خاطرۀ سمیرا نمی‌تونم.
    حالا من باید به او دلداری می‌دادم. پس از چند لحظه او دوباره لحن قاطع خود را بازیافت و گفت:
    -بریم سر اصل موضوع.
    شروع شد. منتظر چنین لحظه‌ای بودم. از لطایف‌الحیل بانوان باید ترسید. ادامه داد:
    -این یک دستوره و نمی‌تونی ردش کنی؛ من فقط بهت ابلاغش می‌کنم.
    باز هم مرا عصبانی کرد اما چیزی نگفتم. او گفت:
    -یک گروه برمیداری و میری دنبال یک خون‌آشام که مشخصاتش رو برات می‌فرستم. زنده دستگیرش می‌کنید و برمی‌گردید. مفهومه؟
    با عصبانیت گفتم:
    -من هیچ جا نمیرم.
    فاطمه این بار عصبانی‌تر از من گفت:
    -باید بری. بدون اما و اگر. این یک دستوره از اعظم.
    دهانم را باز کردم تا مخالفت کنم اما در برابر اعظم نمی‌توان قد علم کرد. گفتم:
    -چرا؟ تو که می‌دونی من شرایط روحی مساعدی ندارم.
    فاطمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    -دو سال از اون ماجرا گذشته و تو هر روز با همین بهونه از زیر کار درمیری. این دیگه مثل قبلیا نیست. باید بری.
    کوتاه آمدم و گفتم:
    -باشه؛ اما با تیمی که خودم انتخاب می‌کنم.
    فاطمه خواست مخالفت کند اما توی حرفش پریدم و گفتم:
    -در غیر این صورت اخراجم کنید. این حرف آخرمه.
    همیشه به همین حربه متوسل می‌شوم و همیشه هم جواب می‌دهد. کمبود پیشگو در سازمان پیشتاز غنیمتی است که آن را هرگز فراموش نمی‌کنم، در ضمن اگر از پیشتاز هم اخراج شوم همیشه می‌توانم به بوک‌پیج بپیوندم. فاطمه کوتاه آمد و گفت:
    -باشه. فقط بهم بگو با چه افرادی می‌خوای کار کنی.
    لبخند تلخی زدم و گفتم:
    -تا نیم ساعت دیگه یعنی زمانی که از سازمان خارج بشم بهت می‌گم.
    اما در حقیقت خودم هم نمی‌دانم با چه افرادی کار خواهم کرد، تنها کسی که همیشه با او بودم و او نیز مرا درک می‌کند یک نفر است؛ صادق.
    ************************************************** **********
    بیرون سازمان و درون نیسان پیکاپ چهار در قدیمی خودم منتظر صادق هستم. نمی‌دانم او چه نفراتی را با خود خواهد آورد اما خیلی هم برایم فرق نمی‌کند. صادق که باشد خیالم راحت است. او سر وقت از راه می‌رسد. همراهانش دو نفر هستند. هیچ کدام را نمی‌شناسم. اولین نفر پسری است با شلوار جین، لباس آستین بلند گشاد، کلاه لبه‌دار قرمز که همزمان با آهنگی که از هندزفریش پخش می‌شود آدامس می‌جود و دستانش را تکان می‌دهد. نفر دوم ردای بلند مشکی به تن دارد و ماسکی متعلق به عهد بوق بر روی سرش گذاشته. صورتش خالی از هر احساسیت. اما صادق، مثل همیشه باشلقش را پوشیده و شلوار جین مشکی به پا دارد. ابهت صادق در موهای خاکستریش است، او از بس زجر کشیده که در جوانی پیر شده. هیچ‌وقت شبی که تمام داستانش را برایم تعریف کرد فراموش نمی‌کنم. در کل سازمان فقط من با او صمیمی هستم و تمام داستان زندگیش را می‌‌دانم و البته خواهرش که هرگز او را ندیده‌ام. زمانی که به ماشینم رسیدند بدون معطلی سوار شدند. صادق روی صندلی کنار راننده نشست و گفت:
    -حله.
    همین یک کلمه کافی بود تا بدانم می‌توانیم حرکت کنیم. خیلی آرام شروع به حرکت کردم. پسری که کلاه به سر داشت گفت:
    -کجا میریم؟
    جا خوردم. چرا این پسر صدای دخترانه دارد. به صادق نگاهی انداختم. او نیز به من نگاه کرد و فهمید که سوالی دارم بنابراین گفت:
    -چیه؟
    او همیشه کم صحبت می‌کند و این از جذبه‌های دیگر اوست. گفتم:
    -معرفی نمی‌کنی؟
    پسر کلاه‌دار گفت:
    -من مهرنازم. خواهر بزرگتر صادق.
    و در همین حال لباس گشادش را درآورد. تی‌شرت پسرانۀ مشکی که عکس یک اسکلت رویش بود به تن داشت. کامل به عقب برگشتم و با تعجب گفتم:
    -چی گفتی؟
    در همین حین مهرناز فریاد کشید:
    -مراقب باش.
    برگشتم و پیرزنی را دیدم که از خیابان عبور می‌کرد. با شدت ترمز گرفتم. همگی به جلو پرت شدیم. پیرزن که از صدای ترمز ماشین ترسیده بود کلی فحش نثارم کرد و رد شد. مهرناز گفت:
    -داداش می‌خوای من بشینم؟
    گفتم:
    -لازم نکرده.
    کلاهش را برداشت و موهای مشکی کوتاهش را به نمایش گذاشت. صادق گفت:
    -قبلاً بهت گفته بودم که خواهر دارم.
    گفتم:
    -آره، اما نگفته بودی توی سازمانه.
    -نپرسیده بودی.
    جوابی کاملاً شسته رفته. مهرناز دوباره شروع به صحبت کرد و گفت:
    -اگر با من مثل دخترا رفتار کنی حسابت رو می‌رسم. نه مراعاتم رو می‌کنی و نه ازم توقع کمتری داری. من توی این جامعۀ گرگ صفت گرگ منش بزرگ شدم پس حواست باشه.
    لبخند بی رمقی زدم و گفتم:
    -حتماً یادم می‌مونه.
    گوشی‌ام را به صادق دادم و گفتم:
    -با پلگرام یک پیام برای فاطمه بفرست و اعضا رو معرفی کن تا اطلاعات تکمیلی رو بفرسته.
    در حالی‌که صادق مشغول این کار بود از آینه به پسر دوم نگاه کردم و گفتم:
    -تو که دیگه دختر نیستی با هیبت پسرونه.
    اخم مهرناز را دیدم اما چیزی نگفت. مطمئنم که صادق دربارۀ اخلاق سگی من به او گفته است. پسر با صدای بمش گفت:
    -نه. اسمم علیرضاست و هیلرم. مهرناز من رو برای این مأموریت دعوت کرد.
    به مهرناز نگاه کردم و گفتم:
    -راستی تو از کدوم دستۀ پیشتازی؟
    او گفت:
    -منم مثل صادق جنگجوام.
    چشمانم را در حدقه چرخاندم و آه عمیقی کشیدم. این حرکتم از دید هیچ کس مخفی نماند اما این صادق بود که جوابم را داد و گفت:
    -باید موقع جنگیدن ببینیش. نظرت عوض میشه.
    وقتی صادق چنین حرفی می‌زند یعنی یک غافلگیری تمام عیار پیش رو خواهم داشت. گفتم:
    -خوشحالم که با هم هستیم.
    جو کمی صمیمانه شد. پس از چند لحظه صادق گفت:
    -باید بریم طرف غرب. خون‌آشامه آخرین بار اون طرف بوده. تو شهری به نام "فریان".
    گفتم:
    -‌می‌دونستم.
    علیرضا پرسید:
    -از کجا؟
    گفتم:
    -خیر سرم من پیشگو هستم.
    پایم را روی پدال گاز فشردم و با تمام سرعت به مسیری که از قبل شروع کرده بودم ادامه دادم. مأموریتی داشتم که باید انجام می‌شد.


    ویرایش توسط ghoghnous13 : 2017/07/19 در ساعت 16:58
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  3. #12
    تاریخ عضویت
    2013/08/07
    محل سکونت
    در سیارک خودم..تنهای تنها
    نوشته‌ها
    613
    امتیاز
    53,400
    شهرت
    2
    2,410
    پليس سایت
    راوی: صادق khas
    همگروهی‌ها: lمحمدرضا؛ مهرناز؛ علیرضا
    مأموریت: دستگیری خوناشام

    چقد این ساختمون قدیمی رو دوست دارم. ساکت و آرومه،هم محل تمرین هم محل آرامش. بعضی شبا که زندگی کمی سخت تر از سخت میشه، تنها جاییه که آرومم می‌کنه؛ مخفیگاه کوچک و آروم من.
    اوه لعنتی خورشید کی طلوع کرد؟.خورشید لعنتی، چرا باید وجود داشته باشی؟ زیبایی و سکوت شب رو لکه دار میکنی با اون لبخند بزرگ مسخره ای که همیشه حس میکنم داری. نمی‌دونم مردم چرا اینقدرالکی خوشن و همیشه هم لبخند می‌زنن و اینقدر خودشون رو به چیزایی مسخره وابسته میکنن. من فقط به شما ها وابسته هستم و خب البته اون. شما ا عزیزای منید، اآنوس و عاج عزیز من؛ تفنگ های خوب و وفادار من. چقدر لذت میبرم از این بوی خون. دوست دارم بلند بخندم. اوه شورش، حسودی نکن. تو مثل خود منی، مثل گذشته من؛ نفرین شده و تاریک. شمشیر نفرین شده برای کشتن آشغال های آن سو.هه، هر چند چندان از کشتن هم خبری نیست، حتما مثل من نا امیدی. ناامیدی؛ چه واژۀ جادویی و زیبایی. همه می‌گن من ساکتم و به شدت خشن. اوه من خیلی حرف می‌زنم ولی از طریق شما عزیزانم...شما آوای من هستید و آواز من.
    وای باید برم پیش مهرناز، یکم دیگه دیر کنم باید ساعت ها غر زدن هاش رو بشنوم. خواهر شلوغ و پر سر و صدای من. هر چند با موهای کوتاه و پسرونه و اون طرز لباس پوشیدنش بیشتر بهش میخوره داداشم باشه تا اینکه خواهر بزرگتر. کار های زیادی برای انجام دادن دارم بهتره برگردم خونه...خواهرم حتماً منتظره
    ************************************************** **************************
    هیچ وقت از بودن توی فضای تنگ راضی نبودم و این ماشین هم مثل خوره داره روحم رو میخوره. لعنتی؛ اگر مسیر‌ کوتاه بود پیاده می‌رفتم ولی خب نمیشه. محمد هنوزم داغون بنظر می‌رسه؛ هیچ وقت نتونستم بفهمم عشق چیه؛ ولی خب هرچیزی که تونسته با محمد این کار رو بکنه قطعاً ازش متنفرم، عشق لعنتی.اه باید حرف بزنم.
    -محمد تا پیامت رو دیدم راه افتادم.
    با این حرف حواس همه جمع شد. ادامه دادم:
    - این دو نفر بهترین انتخابام هستن؛ امیدوارم با چشم خودت ببینی و بفهمی که چی میگم، وگرنه حوصله سر بر میشه.
    با اینکه علاقه‌ای به پرحرفی ندارم مجبورم ادامه دهم. می‌گویم:
    -امیدوارم این خفاش کوچولو چیزی برای نشون دادن داشته باشه وگرنه بدجوری میره روی اعصابم.
    رو به مهرناز ادامه می‌دهم:
    -مهرناز سعی کن سر به سر محمد نزاری.
    دوباره به سمت محمد برمی‌گردم:
    -محمد امیدوارم ماسک علیرضا اذیتت نکنه؛ دلیل خوبی برای استفاده ازش داره. یکم سریعتر حرکت کن دیگه پسر، می‌دونی که از ماشین متنفرم.
    به صورت محمد نگاه کردم؛ وای این حالتش رو خوب میشناسم پس پرسیدم
    -محمد چی شده؟
    گفت:
    - احتمالا امشب بهمون حمله میشه، در جنگل.
    منم گفتم:
    -خوبه؛ خیلی خیلی خوبه
    مهرناز هم که از خوش حالی سر از پا نمیشناخت. ولی علیرضا ساکت بود و از پشت ماسک نمی‌شد حدس زد چه حالتی دارد.
    خیلی وقت بود که شهر رو ترک کرده بودیم و با تاریک شدن هوا کم کم داشتیم به جنگل و محل مأموریتمون نزدیک می‌شدیم. به جز مهرناز که مدام داشت جوک و خاطره خنده دار تعریف می‌کرد، بقیه ساکت بودند و من واقعاً اون سکوت رو دوست داشتم. مهرناز حتی تونست چندبار محمد رو بخندونه که موضوع جالبی بود. با این که خواهرمه ترجیح میدم هیچ وقت باهاش سفر نرم، چون از سر و صدا و شلوغی بدم میاد؛ هر چند ماأوریت های همیشگی سازمان این اجازه رو هیچ وقت به من نداده که تنها باشم.
    سیاهی که نشونه نزدیک شدن جنگل بود داشت بزرگ و بزرگ تر می‌شد و این برای من به معنی خلاص شدن از فضای تنگ و نزدیک شدن بوی خون بود. هیجان باعث شده بود دستام بلرزه.خشم و نفرت؛ دوستان عزیز من به وجد آمده بودند..اوه بالاخره رسیدیم و با هم فکری و البته قدرت محمد محلی رو برای اتراق انتخاب کردیم و آماده شدیم برای شروع شبی پر از هیجان؛ شبی پر از رهایی و جنون و صد البته انتقام و خون
    ویرایش توسط khas : 2017/07/19 در ساعت 17:33
    برای این گل قرمز نماز مرده بخوانید،مرا شمرده بخوانید...
  4. #13
    تاریخ عضویت
    2017/01/19
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    66
    امتیاز
    3,258
    شهرت
    0
    153
    نویسنده

    راوی: مهرناز
    همگروهی ها: محمدرضا ، صادق، علیرضا
    ماموریت: شکار خوناشام

    اهههه ببر صدات رو بابا؛ تازه خوابم برده بودا.
    تو خواب و بیداری بودم که آلارم گوشی بیدارم کرد .ساعت 6 صبح بود ومن روی کاناپۀ وسط هال خوابم برده بود. دیشب تا دم دمای صبح داشتم همین حول وحوش قدم می‌زدم و به خیلی چیزها فکر می‌کردم . به کارمون، به گذشته، به اون موجودای مزخرف آدم کش، خلاصه به همه چیز. قدم زدن و آهنگ گوش کردن آرومم می‌کنه تا دوباره بتونم غرغرای داداشم رو تحمل کنم.
    عه عه، پسرۀ یک دنده، دیشبم نیومد خونه. می‌دونم اومد چه کارش کنم .
    وای چقدر بدنم خستست. این چند روز توی باشگاه مدام در حال مبارزه با حریفای مختلف بودم. برخلاف برادرم که سرش تو کار خودشه و هیچ دوست و رفیق خاصی نداره، من کلی رفیق دارم که بیشترشونم پسرن. کلاً با این دخترای لوس نازنازی آبم تو یک جوب نمیره، برای همین بیشتر با پسرا میپرم. در واقع تا حرف نزنم معلوم نمیشه دخترم یا پسر .
    دیگه باید بلند شم، وسایلم رو بردارم، چیزی بخورم تا صادق بیاد و باهم بریم سازمان که کلی کار دارم.کلی خبر اونجاست .
    کوله پشتی ام را برداشتم و گفتم:
    - اینم از این ، همیشه باید شماها همراهم باشین .
    هرجا میرم دارت کوچولو و خطرناکم رو باخودم می‌برم که فعلاً توی کولمه . دستی به کمرم می‌زنم و مطمئن می‌شم جای شوریکن‌ها هم محکم و امنه؛ فقط میمونه خنجر خوشگلم که همیشه به ساق پام چسبیده، حتی وقت خواب هم ازم جدا نمیشه .
    - ای بابا این صادق کجاست پس؟ باز که دیر کرد.
    ************************************************** *************
    هوا صاف و پرستاره بود. باد خنکی به صورتم می‌وزید. بوی درختان و گیاهان جنگلی همیشه سرحال ترم میکنه. صادق نگهبان اول شب بود، الآن نوبت منه که پست بدم. همه انگار بیهوش شدن و هشدار محمد رو یادشون رفته. مجبورم صدای آهنگ رو قطع کنم که بتونم روی صداهای اطرافم تمرکز بیشتری داشته باشم. باهمۀ تجهیزاتم کنار آتش نشستم و پاستیل (خوراکی مورد علاقم رو) می‌خورم و به بچه ها نگاه می‌کنم. چقدر جالبن. هرکدومشون دوست دارن سرشون تو لاک خودشون باشه ولی از زیر سوال و جوابای من نمی‌تونن در برن. بالاخره امروز خندۀ اون محمدرضای اخمالوی عصبی رو هم درآوردم. مشکلاتی که برا خونوادمون پیش اومد اتفاق تلخی بود اما من مثل داداشم نیستم. اون روز به روز داره خوش رو با اون اتفاق شکنجه میده و موهاش از غصه رنگ مشکی براقش رو از دست داده، در کل سنش بیشتر از من نشون داده میشه. کنارشم که همیشه بخندونمش و نذارم تنها باشه تا فکر و خیال انتقام روحش رو از بین نبره . علی رو ببین چقد راحت خوابیده، انگار نه انگار کجاییم. اون که خوراکش آزمایشای باحالشه، تازه تخصصش تو سم ساختن هم خیلی خوبه. دارت‌هایی که میسازم رو تو سم‌های مختلفی که علی برام تهیه میکنه ساعت ها می‌خوابونم و روی حیوونای فلک زده اطرافم آزمایش می‌کنم البته دور از چشم بقیه تا تأثیرش رو ببینم. واقعاً این سه چهار تا سم آخر فوق العاده بودن. البته من توی پرتاپ و نشونه گیری کارم بد نیست برای همین دارت و شوریکن رو خیلی دوست دارم.
    صادق همیشه موقع کتاب خوندن محو کتاب میشه و هرچی صداش می‌کنم جواب نمیده، منم با یک نشونه گیری عالی هرچیز کوچیکی دم دستم باشه می‌زنم به کتابش. آخ که چقدر عصبانی میشه، منم همیشه غش می‌کنم از خنده؛ بعدش میدوه که حسابم رو برسه. از یادآوری این خاطرات بامزه بیشتر لذت می‌برم تا اتفاقات تلخ، برای همینه کلاً خوشحالم .
    من بدون این سلاح ها هم بدن آماده ای دارم. درسته یک دخترم اما به راحتی از پس مردا برمیام پس ترسی از چیزی ندارم.
    در همین افکار بودم که احساس کردم از سمت راستمون، حدود ده متر اون‌طرف‌تر چیزی از بین درختا رد شد؛ دیدمش. خیلی سریع بود. آره، آره بازم اون سایه رو دیدم. باید بچه ها رو بیدار کنم. بوی هیجان میاد.
    - صادق، پاشو. عه، بیداری ؟ من چیزی دیدم، انگار یک خبراییه. برو سراغ محمد و بیدارش کن.
    - علی، تو هم که نخوابیدی. پاشو من یه چیزی دیدم.وقت شکاره. یوهووووو.
    خیلی زودهمه دور جمع شدیم. برق خوشحالی توی چشمای صادق می‌درخشه، لبخندش مدام گله گشادتر میشه. همیشه موقع مبارزه مثل دیوونه ها خوشحاله و مدام می‌خنده . علی داسش رو برداشت و خیلی آروم و مرموز نزدیک ماشین ایستاد. محمد هم که یه ریز زیر لب غر میزنه و فحش میده. به کی؟ نمیدونم!
    صادق از خوشحالی داد زد و گفت:
    -کجایی خفاش. خودت رو نشون بده. نترس کاریت ندارم؛ فقط می‌خوام یه کوچولو شکنجت بدم.
    به محمد گفت که برود و نزدیک علی بایستد و جلو نیاید . بعد هم گفت:
    -من و مهرناز دخلش رو میاریم.
    محمد چشماش رو درشت کرد و زل زد توی چشمای صادق و گفت :
    -نه، تو نمیکشیش. قراره زنده بگیریمش و تحویلش بدیم.
    صادق با خنده‌ای تفگشاش رو آمادۀ شلیک کرد . همیشه جوری با آبنوس و عاج رفتار می کنه و حرف میزنه که احساس می‌کنم از منم بیشتر دوستشون داره.
    -مهرناز من جلوتر میرم؛ تو حواست به من باشه. اول از دور می‌جنگیم. می‌دونی که خوشاناما خیلی سریعن و راحت تغییر جهت میدن پس حواست رو جمع کن.
    شوریکن‌هام رو درآوردم وآمادۀ پرتاب شدم، تازه تیغشون رو تیز کردم طوری که خیلی سریع رگ هرچیزی که جلوش باشه رو میزنه. با پوزخندی به صادق گفتم:
    - بریم داداشی، هواتو دارم.
    - صادق، اوناهاش تو هم دیدیش؟
    -آره. بذار بیاد خفاش لعنتی.
    شوریکن سه تیغ مورد علاقم رو به دست گرفتم و آمادۀ پرتاب به سمت هر چیزی شدم که به طرفم بیاید. صادق ه خیلی آروم و جلوتر از من داره به سمت درختا میره. لعنتی چرا نمیاد بیرون. باز هم همون سایه رو دیدیم. شوریکن‌ها رو یکی بعد از دیگری به سمتش پرتاب می‌کنم اما یهو غیب میشه؛ چقد سریعه نکبت. صادق هم مدام تیراندازی میکنه اما تلاش هردومون بی فایدست . نگاهی به هم میندازیم و صادق میگه:
    -اینجوری فایده نداره؛ داره بازیمون میده. من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم این جونور با ما این‌طوری بازی کنه، بیا بریم جلو.
    با خوشحالی نگاهی کردم و گفتم:
    -همیشه از مبارزۀ تن به تن لذت می‌برم.
    صدای محمد رو می‌شنوم که مدام هشدار میده ولی دیگه چیزی برامون مهم تر از گرفتن خوناشام نیست. صادق آبنوس نفرین شده اش رو بهدست گرفته، منم گارد گرفتم و خنجر کوچیکی که همیشه دور ساق پام می‌بندم رو دست گرفتم . با فاصله از پشت درختا به سمت آخرین جایی که سایه رو دیدیم می‌دویم. خنده‌های بلند صادق کلافم می‌کنه، این جور مواقع واقعاً رفتارش غیر قابل کنترله. احساس می‌کنم چیزی از روبرو نزدیک شد، داد زدم:
    -کجایی ترسو؟ خودت رو نشون بده.
    ناگهان هیکلی زمخت و کریه در فاصلۀ چندمتریمون ظاهر شد. صادق با نعره‌ای بهش حمله کرد اما لعنتی خیلی راحت جاخالی ‌داد. من از عقب سعی می‌کردم بهش نزدیک شم و درگیرش کنم اما حرکاتم بی نتیجه بود. صادق که بی تاب ضربه زدن به خوناشام بود حملۀ سریعی انجام داد که نتیجش معکوس از آب دراومد. خوناشام با ضربۀ محکمی به شکم صادق باعث شد که اون چند متری به سمت عقب پرواز کنه و با درختی برخورد کنه. هنگامی‌که روی زمین می‌افتاد صدای نالۀ خفه‌ای از خودش درآورد. حداقل مطمئنم زنده و به هوش است. از شدت عصبانیت دندون قروچه کردم. دیگه چیزی از اون نشاط همیشگی توی چهره‌ام دیده نمیشه، فقط عصبانیته و تنفر. طاقت آسیب دیدن برادرم رو ندارم؛ اون تنها کسیه که برام مونده. با فریادی به سمت خوناشام دویدم. سرعت زیاد خوناشام باعث نشد که نسبت به حمله کردن بهش تردید کنم. در حال نزدیک شدن گارد گرفتم و لگد محکمی به طرف سرش روانه کردم، ظاهراً توقع این را نداشت زیرا ضربه به هدف خورد. خوشحال شدم. خنجرم را چرخاندم و داشتم صورتش را خط می‌انداختم اما از این یکی فرار کرد. دوباره به سمتش رفتم، با تمام توان ضربه می‌زدم اما آسیب جدی‌ای نمی‌دید. نعره‌ای کشید و به طرفم حمله‌ور شد. ندیدمش، باور کنید یک لحظه در چند متریم بود و نفسی دیگر روی سینه‌ام نشسته بود. هر دو دستم را با زانوانش قفل کرده بود.خنجر هنوز در دستم بود اما توان حرکت را از من گرفته بود. خنده‌ای جنون‌آمیز سر داد و با صدایی بم و سرد گفت:
    -دختر خوشمزه‌ای به نظر میای.
    یاد شبی افتادم که پدر و مادرم کشته شدند. این عین همان کلماتی بود که خوناشام به مادرم گفت. چشمانم را بستم و آمادۀ مرگ شدم. صدای تاپ محکمی به گوشم رسید اما دردی حس نکردم. صادق را دیدم که بالای سر خوناشام ایستاده بود و شمشیرش در دستش بود. با دستۀ آن به سر خوناشام زده بود. دشمن که کمی گیج بود به آرامی روی زمین افتاد. صادق شمشیرش را بلند کرد که به خوناشام ضربۀ دیگری بزند اما او باز هم فرار کرد. صادق دیوانه شده بود؛ از صدای نفس‌هایش فهمیدم. قبل از آنکه دنبال خوناشام برود به طرف من آمد، دستم را گرفت و از زمین بلندم کرد. آنقدر در شوک بودم که هیچ حرکتی نکرده بودم. صادق خاک را از لباسم تکاند و گفت:
    -نبینم رو زمین باشی.
    اوج محبتش بود و مطمئنم که واقعاً نگرانم بوده.
    هردو با خشم و فریاد به سمت آن سایه لعنتی دویدیم؛ صادق بریده و کوتاه نفس می‌کشید، مانند همان شب لعنتی؛ مطمئنم که او نیز در فکر همان شب بود. صادق با شمشیر و من هم با شوریکن‌هایی که برایم باقی مانده بود مجدداً حمله رو شروع کردیم. مشخص بود که اون لعنتی هم خسته شده چون چند تا شوریکن بدنش رو پاره کرد و باعث شد خون زیادی ازش بره و صادق هم با شمشیر چند ضربۀ کاری بهش زد. حواسش از من پرت شده بود، حالا وقت این بود که تیر خلاص رو بهش بزنم. دارت سمی رو از کنار کمرم و از جای همیشگیش در آوردم و با تمام قدرت به طرف گردنش پرت کردم، جایی که سم بتونه راحت نفوذ کنه. –ایووووول، خورد به هدف .
    خوناشام به سمتم برگشت و آماده حمله شد اما نتونست درست راه بره. داد زدم:
    -آره بیا ببینم چند قدم دیگه می‌تونی راه بری. این سم فلج کنندست. مخصوص موجودات عوضی‌ای مث تو.
    مقاومت زیادی نشون می‌داد. تلو تلو می‌خورد و وحشی شده بود. مدام می‌چرخید و دستاش رو تکون می‌داد تا نذاره کسی نزیکش بشه. صادق دوباره حمله کرد و من هم از دور با شوریکن هام گردن کلفتش رو می‌دریدم. ضربۀ محکمی به صادق خورد که باعث شد تعادلش رو از دست بده و چند متری به عقب بره ولی دوباره شورش(شمشیرش) رو محکم‌تر از قبل به دست گرفت و حمله کرد. شدت ضربه ای که به خوناشام زد به قدری بود که باعث شد دست راست اون بی صفت قطع بشه.
    صادق شمشیرش را غلاف کرد و گفت:
    -با درد بمیر عوضی .
    نگاهی به خوناشام انداختم و گفتم:
    -ولش می‌کنی؟
    به شورش نگاه کرد و گفت:
    -این کوچولو نفرین شدست.
    خواستم چیزی بگویم که صدای نحس خوناشام به گوشم رسید که گفت:
    -نه نفرینی که کار من رو بسازه.
    عجب موجود جون سختیه. هنوز هم داره مقاوت می‌کنه لعنتی . دوباره هردویمان آمادۀ مبارزه شدیم. دارت بعدی رو برداشتم و دوباره نشونه گرفتم. شب سختی پیش رویمان بود.
    [/size]
    ویرایش توسط MD128 : 2017/07/19 در ساعت 17:18
  5. #14
    تاریخ عضویت
    2013/08/10
    محل سکونت
    در هر لحظه در همه جا!
    نوشته‌ها
    1,016
    امتیاز
    10,846
    شهرت
    0
    3,023
    پاسخگو و راهنما
    راوی: علیرضا Cyrus-The-Great
    همگروهی‌ها: محمدرضا، صادق، مهرناز
    مأموریت: شکار خوناشام


    نفس نفس می‌زنم.
    دوباره اون خواب لعنتی.
    دوباره اون شب لعنتی.
    شبی که بهم ثابت کرد هیچی نیستم.
    شبی که وادارم کرد بزرگ بشم.
    دستی به سر و رو روم می‌کشم و می‌رم به سمت دستشویی. هنوز ساعت 5 صبحه. آخرین باری که تونستم راحت بخوابم، یادم نمیاد.
    لباسام رو می‌پوشم. از اون وقتی که استادم بهم گفت تو دیگه هیلری لباسم همین بوده. ماسکم رو به صورتم می‌زنم و کلاه لباسم رو سرم می‌کشم. کیف وسایلم رو برمی‌دارم. داسم رو که به دیوار اتاقم تکیه دادم هم برمی‌دارم. معمولاً به سازمان نمیرم. اونجا برای من زیادی شلوغه. دیشب رئیس زنگ زد و گفت که اگر نرم پشیمون میشم.
    ساعتم رو نگاه می‌کنم. هنوز زوده. اما مگه مهمه. به نفع خودشونه که در باز باشه.

    ***

    شب شده.
    چند ساعتی تو راه بودیم. مهرناز داره نگهبانی میده. من دراز کشیدم و چشمام بستست اما نمی‌خوابم. نمی‌تونم بخوابم. فضای باز رو دوست ندارم. تو این جور جاها زیادی آسیب پذیرم.
    از سر شب دارم به هم تیمی‌هام فکر می‌کنم. مهرناز مثل همیشه غم به دلش راه نمیده. امروز که تو سازمان جلوم رو گرفت و راجب به مأموریت بهم گفت نتونستم مخالفت کنم. با هیچ چیزی که فرصت خلوت کردن با اون لعنتیای خون خوار رو بهم بده نمیتونم مخالفت کنم. صادق برادر مهرنازه. نمیشناسمش. از آخرین باری که زخمی بود و خواهرش در خونم رو از جا کند که کمکش کنمدو سال میگذره. یه سال از مهرناز کوچیک تره، اما موهاش و چشماش چیز دیگه‌ای میگن. محمد، نمی‌دونم در موردش چی فکر کنم. خیلی اهل حرف زدن نیست. دوست صادقه. قیافه عبوسی داره و کلاً تو خودشه. فقط یه چیزی رو می‌دونم. هیچ کدوممون بدون زخم‌های عمیق تا اینجا پیش نیومدیم.
    صدای خش‌خش بوته‌های اطراف رو می‌شنوم و بعد صدای مهرناز که من و صادق رو صدا می‌زنه.
    بدون اینکه چیزی بگم بلند میشم و داسم رو برمی‌دارم. کنار ماشین وایسادم که محمد میاد کنارم.
    اون دوتا دیوونه‌ان. امیدوارم کار دست خودشون ندن، درسته که من هیلرم اما تا اونجا که می‌دونم نمی‌تونم مرده رو زنده کنم. تا حالا حتی بهش فکر هم نکردم.
    می‌بینم که صادق دست خوناشام رو قطع میکنه اما انگار حتی نفرین شمشیرشم اثر نداره.
    بدون اینکه صورتم رو برگردونم گفتم:
    -فکر کنم به اندازه کافی لفتش دادیم.
    محمد کلتشو از غلافش درآورد و خشابش رو بررسی کرد که پر باشه.
    -آره. نگران نباش. امشب کسی قرار نیست چیزیش بشه.
    -اگه با قدرتت این رو فهمیدی چندان دلگرم کننده نیست. فایلتو خوندم. میدونم مثل سابق نیستی.
    -لازم نکرده بهم یادآوری کنی. سرت تو کار خودت باشه.
    -فقط سعی کن بزنی به پاش. تا همینجاشم یک دست کم داره. بیشتر از این ناقص بشه به دردم نمیخوره.
    -از اولش قرار نبود من بجنگم. چی میگی؟
    -نکنه مغزت انقدر از کار افتاده که دیگه نمیتونی اسلحه هم دستت بگیری؟
    کلتش را به سمت شقیقه‌ام نشانه رفت و گفت:
    -مطمئن باش به اندازۀ کافی می‌تونم که مغزت رو بریزم بیرون.
    -اگه اونی که میتونی روش اسلحه بکشی فقط منم، امیدی بهت ندارم.
    -فکر کردی از پس اون برنمیام؟
    -جای بحث داره. اما اینجا جاش نیست. زودتر تمومش کنید تا بتونم به کارم برسم.
    -فقط خفه شو تا بتونم کارم رو بکنم.
    به سمت صادق و مهرناز دوید و شروع به تیراندازی کرد. خوناشام که مدتی بود داشت با صادق و مهرناز می‌جنگید کم کم داشت حرکاتش کند می‌شد.
    حدسم در مورد محمد درست بود. دستاش می‌لرزه. فکر نکنم بیشتر از پرت کردن حواس اون خفاش بزرگ شده کاری بتونه بکنه.
    نبرد بین اونا ده دقیقۀ دیگه هم ادامه پیدا کرد. بالاخره صادق تونست یه تیر تو زانوش خالی کنه و انگار سمای مهرناز هم داره اثر می‌کنه. محمد هم که تو این مدت فقط این ور و اون ور می‌پرید تونست از دست اون خفاش لعنتی در امان بمونه. متأسفانه این وسط صادق موفق شده بود اون یکی دستش هم قطع کنه.
    آروم آروم به سمتشون رفتم و گفتم:
    -نمی‌دونم کجای اینکه من یک تکه برای کارم نیازش دارم رو نفهمیدید.
    مهرنازِ همیشه خوشحال در حال نفس نفس زدن به شوخی گفت:
    -خب نگفته بودی.
    صادق که به شدت عرق می‌ریخت و نفس نفس می‌زد از بین فک قفل شده‌اش گفت:
    -به جای غر زدن کارت رو بکن. اگه انقدر نگران یه تیکه بودنش بودی چرا خودت نیومدی بگیریش؟
    محمد که به سمت ماشینش برمی‌گشت زیر لب غرغر می‌کرد و از گوشۀ چشم به من چشم‌غره رفت.
    به خوناشام که رسیدم، دسته داسم رو توی زمین فرو کردم و کیفم رو روی زمین گذاشتم. به خواهر و برادر نگاه کردم و گفتم:
    -تا زندست می‌خوام ببینم چی می‌دونه. فکر کنم بهتر باشه شما دوتا برین پیش محمد. این دیگه نمی‌تونه کاری بکنه.
    صادق و مهرناز به هم نگاهی کردند و رفتند.
    برگشتم و لبخند بزرگی به خوناشام زدم و ذوق زده گفتم:
    -خب کوچولو، بذار ببینم قبل از اینکه ببریمت یا بمیری چی میدونی.
    نمیدونم به خاطر لباس سیاهم یا ماسکی که نصف صورتم رو می‌پوشوند یا لبخند ملیحم بود، اما ترس رو توی چشماش می‌تونستم بخونم.
    جیغ، داد، فریاد، التماس اون و خنده های من. اینا چیزایی بودن که بعداً بقیه از اون چند دقیقه برام تعریف کردند.
    فکر کنم یک ساعتی طول کشید. خوناشام بیچاره تا اسم بابابزرگشم بهم گفت. اما لعنتی فکر کنم پادو بود. چیز زیادی که به دردمون بخوره نمی‌دونست. خوشبختانه هنوز زنده بود و می‌تونستیم با خودمون ببریمش.
    وسایلم رو جمع کردم و داسم رو برداشتم. سمت کندش رو زیر گردنش قلاب کردم و بقیه خوناشام رو دنبال خودم روی زمین کشیدم. وقتی داشتم نزدیک می‌شدم دیدم که مهرناز داره می‌لرزه و صادق و محمد هم این پا و اون پا می‌کردن. هیچ کدومشون مستقیم به صورتم نگاه نمیکردند.
    بلند گفتم:
    -فعلاً کارم باهاش تموم شده. می‌تونیم برگردیم.
    محمد یک لحظه خشکش زد. روی پاشنه به سمت من چرخید و چیزی رو فریاد زد. دقیقاً نمی‌دونم چی بود چون تا اومدم بفهمم چی گفته درد توی کمرم منفجر شد و به زمین افتادم. چنگال‌های موجودی رو می‌تونستم احساس کنم که کمرم رو زخمی کرد.
    همه یک لحظه به خودشون اومدن و صادق هم‌زمان با آبنوس و عاج شلیک کرد. مهرناز چند تا دارت به سمت موجود شلیک کرد. هر چی که بود نتیجۀ کارشون مؤثر بود و موجود به زمین افتاد.
    محمد داشت به سمتم میدوید:
    -لعنتی. دیر پیش‌بینیش کردم.
    -چیزی نیست. زخمم خیلی عمیق نیست. زود خوب می‌شه. فقط یک دست دیگه لباس باید بخرم.
    صادق و مهرناز هم جلو اومده بودن. زخم موضوع جدیدی برای من نیست. قبلا بدترش رو توی شرایط سخت‌تر تحمل کردم.
    لباسم دو درآوردم و با کمک محمد تونستم خودم رو باند پیچی کنم و لباس حالا پاره رو دوباره بپوشم.
    به سمت موجودی که بهم حمله کرده بود برگشتم. خوناشام بود. پرسیدم:
    -مرده؟
    -نه. از دارتای خواب‌آور مخصوصی که دیروز بهم دادی استفاده کردم. نه از اون معمولیا.
    صادق به سمت خواهرش برگشت:
    -خوب چرا از اونا به قبلیه نزدی که انقدر دردسر نشه؟
    -اونا رو تازه بهم داده بود. وقت نداشتم بذارمشون پیش بقیه.
    صادق و محمد جوری به مهرناز نگاه می‌کردند که انگار باورشون نمی‌شد که داره این رو میگه.
    من روی خوناشام بیهوش خم شدم تا بررسیش کنم. به قیافش میخورد از قبلی مهم تر باشه. شاید از این یکی چیزی بیشتر از آنسو دستگیرم بشه. مهمتر اینکه این یکی تکه تکه نشده. بدنش کامل و نسبتاً سالمه.
    داسم رو برداشتم و با یک حرکت سر اولی رو از تنش جدا کردم. با این حرکت بقیه جا خوردن.
    محمد با عصبانیت گفت:
    -چی کار می‌کنی؟ ماموریتمون این بود که زنده دستگیرش کنیم.
    -می‌دونم مأموریتمون چیه. اما اون یکی دیر یا زود می‌مرد. درضمن این یکی هنوز زندست. مأموریت هنوز هم پابرجاست.
    -می‌تونستیم هردو شون رو زنده برگردونیم.
    -که چی بشه؟ که سازمان بتونه هر کاری می‌خواد باهاشون بکنه؟ یا نکنه فکر کردی بهت اضافه کاری میدن؟
    محمد با عصبانیت گفت:
    -حوصلۀ حرفای بی ربطت رو ندارم. کارم رو نمی‌خواد بهم یاد بدی.
    -نکنه مشکلت مرگ زنته؟ بهتره با خودت کنار بیای قبل از اینکه یکی دیگه رو به کشتن بدی.
    محمد جلو اومد. نوک بینیش تقریبً نوک بینی ماسکم رو لمس می‌کرد. قدش یکم از من بلند تر بود:
    با دندان قرچه‌ای گفت:
    -راجب جمله بعدیت خوب فکر کن. چون ممکنه آخریش باشه.
    به پایین نگاه کردم و دیدم که کلتش زیر گلومه.
    -فکر میکنی فقط تویی که اتفاق بدی برات افتاده؟
    کلتش رو بیشتر زیر گلوم فشار داد و زیر لب زمزمه کرد:
    -تو هیچی در مورد چیزایی که من کشیدم نمی‌دونی. نمی‌تونی بفهمی.
    -توهم من رو نمی‌شناسی. هیچ کس نمی‌شناسه.
    بعد از چند لحظه ادامه دادم:
    -واقعیت رو نمی‌تونی عوض کنی. یا با خودت کنار بیا یا بکش کنار.
    شاید یکم تند بود. اما باید اینا رو می‌شنید. البته اگه قدرتش براش مهمه...
    کنار کشیدم و به راهم به سمت ماشین ادامه دادم. بعد از اینکه وسایلم رو توی ماشین گذاشتم برگشتم و خوناشام رو به سمت ماشین کشوندم و توی اتاقک عقب نیسان پیکاپ محمد انداختم و صد البته محکم بستمش.
    به سمت مهرناز و صادق که سکوت کرده بودند برگشتم و گفتم:
    -اون یکی رو هم جمع کنین بندازینش بغل این یکی تا زودتر برگردیم.
    مهرناز گفت:
    -مگه نگفتی اون یکی به درد نمی‌خوره. درضمن سازمان یکی بیشتر نمی‌خواد.
    -یکی زنده می‌خوان. راجب مردش چیزی نگفتن. اون یکی هنوز به درد این می‌خوره که ببینم توش چه خبره.
    مهرناز با ترشرویی گفت:
    -اه. دیگه دارم بالا میارم. بیا داداش هر چه زودتر شرش رو بکنیم تا تموم شه.
    بعد از اینکه هر دو خوناشام رو کامل توی اتاقک عقب ماشین جا دادیم همگی سوار شدیم تا به سازمان برگردیم. شب درازی بود و همه باید استراحت می‌کردیم. اما من نمیتونستم بخوابم. آدرنالین خونم تازه داشت بالا می‌رفت. فردا اون دوتا توی دفترم هستند.
    مثل وقت اومدن سرم رو پایین انداختم.
    باید در مورد لیست کارایی که می‌خوام بکنم و چیزایی که می‌خوام ببینم فکر کنم.
    ویرایش توسط Cyrus-The-Great : 2017/07/19 در ساعت 16:47

    .I don't know where I'm going, But I'm on my way
    Carl Sagan-

    متن مخفي!
  6. #15
    تاریخ عضویت
    2014/01/05
    نوشته‌ها
    48
    امتیاز
    8,044
    شهرت
    3
    109
    مترجم
    راوی : جواد
    هم گروهی‌ها : محمد ، مهدیه ، نسیم
    ماموریت : جنگیری


    همانطور که روی پشت‌بام بالای ساختمان پیشتاز ایستاده بودم سیگار برگ کلفتم را روشن کردم و به سمت غرب، جایی که خورشید سرخ در حال غروب بود نگاه کردم. از ارامش اینجا خوشم می‌آمد. از صدای پچ‌پچ ذهن مردم، درگیری‌های ذهنیشان و هزاران چیز دیگر خبری نبود. فقط خودم بودم و باد و سیگارم و خورشید در حال غروب.جایی بود که می‌توانستم خودم و خاطراتم خلوت کنیم. به جرئت می‌توانم بگویم که اینجا (بالای ساختمان پیشتاز) محل مورد علاقه‌ام در این شهر است. ساختمان پیشتاز جای جالبی بود. از بیرون درست مثل یک ساختمان خبری بزرگ بود ولی به محض رد شدن از طبقه اول، اینجا و انجا همه جور ادمهای عجیب و غریب به چشم می‌خورد.
    من از مدتها پیش عضو پیشتاز بودم. مدتها بود که برای سازمان هر نوع موجودی که دلشان می‌خواست را شکار می‌کردم. خب البته توانایی من به عنوان یک تلپات بسیار به درد بقیه اعضای گروه می‌خورد. با فکر کردن به این موضوعات یاد گذشته‌ها افتادم. یاد روزهای شکار. روزهایی که بزرگترین دغدغه زندگیم، خوشحال کردن هم گروهی‌هایم، مخصوصا یک شخص خاص، بود. پک عمیقی به سیگاررم زدم و دودش را توی هوا فوت کردم. یاد ان روز کذایی افتادم. تمام لحظات ان روز را تک‌تک به یاد دارم. اتاق فاطمه، ماموریت، خون‌اشامی که توی یک قبرستان نزدیک شهر ول می‌گشت و ادم می‌کشت. من هم با خوشحالی ماموریت را قبول کردم. اعضای تیم را جمع کردم. با مهدیه و نسیم و ...
    غم گلویم را فشرد. سعی کردم این خاطرات را از ذهنم دور کنم که صدای افتادن چیزی از سمت پله‌ها امد. انقدر غرق خاطراتم شده بودم که متوجه ورود مهدیه نشده بودم.
    - سلام. حتی اگه از دست خطت نمی‌شناختمت یا از پشت بوم نمی‌فهمیدم از بوی گند سیگارت می‌فهمیدم کی‌ای.
    بداخلاق!
    - سلام.
    - حالت خوبه؟ هنوز از سرطان ریه نمردی؟ می‌دونستی که هیچ راهی نیست که سیگار ادم رو از غصه نجات بده؟
    حالم خوب نبود. سیگارمو دوست داشتم و چرا، از غصه هم نجات می‌ده.
    - می‌بینی که هنوز زنده‌ام.
    - هنوز فراموش نکردی؟
    چطور می‌تونستم فراموش کنم؟
    - نه.
    انگار که افسار خود شیطان را باز کرده باشی شروع کرد که رگبار سوالاتش را پشت سر هم بپرسد.
    - خوب. بهتره فراموش کنی.حالا چی شده که دوباره ماموریت داریم؟ مبارز جدید کیه؟ از کجا اوردیش؟ چطور حاضر شدی باش کار کنی؟ کی راه می‌افتیم؟ کجا می‌ریم؟ چه تجهیزاتی می‌خوایم؟ با چی می‌جنگیم؟ زنده می‌خوایمش؟
    - هی! نصف سوالاتو نفهمیدم. نمی‌تونی ارومتر حرف بزنی؟
    جلوتر رفتم و حرفم رو ادامه دادم.
    - بهمون ماموریت دادن. یه جن که باید زنده بگیریمش. بقیه گروه تا نیم ساعت دیگه باید تو اتاق کنفرانس باشن. اونجا جزئیاتو میفهمی.
    - حتما. نیم ساعت دیگه اونجام.
    و با جعبه چیپسش از پله‌ها پایین رفت.
    یکی نیست که بهش بگه که ای ادم عاقل اگر من به خاطر سیگار نمیرم تو یک نفر به خاطر این همه روغن و نمک توی اون چیپس‌ها خواهی مرد.
    نیم ساعت وقت داشتم تا از اخرین لحظات ارامشم لذت ببرم. قبلا دستورات را به عضو جدید گروه، جایگزین مبارز قبلی () داده بودم. خودش راه را پیدا می‌کرد اما قبل از ان چند کار برای انجام دادن داشتم. از راه پله‌ها به سمت اتاقم رفتم. توی اتاق، فقط یک میز و چند صندلی و گوشه ان یک صندوق پر بود از گزارشات مامورانی که با انواع موجودات انسو درگیر شده بودند.
    توی بخش مربوط به اجنه به دنبال چند گزارش معتبرتر از مامورین خبره گشتم. راهکارهای مختلفی برای گرفتن یک جن وجود داشت ولی این حقیقت که شکل مادی نداشت کار را سخت می‌کرد. چند گزارش جدیدتر را برداشتم و از در بیرون رفتم. سه سال دوری از ماجرا باعث شده بود که خیلی چیزها را فراموش کنم. سه سال تمام با غمی که سینه‌ام را می‌سوزاند دست و پنجه نرم کردم ولی برگشتم. و تمام دلیلم برای برگشتن انتقام بود. اینکه هرچقدر که می‌توانم ان موجودات لعنتی را به جهنمی که از انجا امده بودند برگردانم. مدتی بی‌هدف در سازمان چرخیدم. معلوم بود که اکثر کسانی که می‌شناختم به ماموریت رفته بودند. سازمان خلوت شده بود. به سمت اتاق کنفرانس رفتم. در را که باز کردم دیدم که مهدیه و نسیم و پسر جدید محمد دور میز نشسته و با سکوت به هم خیره شده‌اند.با ورود من هرسه ناگهان اخم کردند و مهدیه ناگهان دستانش را روی میز گذاشت و سرش را خم کرد.توجه نکردم. معلوم بود که نسیم از حضور یک فرد جدید در گروه خبر نداشته و اینکه هنوز حرفی بینشان رد و بدل نشده بود. یک راست رفتم سر اصل مطلب.
    - یک جن. پیشنهادی دارین؟
    نسیم خیره به من نگاه می‌کرد.
    پسر جدید با خجالت سرش را بالا اورد.
    - امممم. توی سریال سوپرنچرال دیدم که با علامت تله شیطان یک جن را گیر انداختند. زیر فرشی یا چیزی قایمش می‌کنیم و رویش را با چیزی می‌پوشانیم وجن را تویش به دام میندازیم.
    تنها کسی که از او انتظار صحبت کردم نداشتم همین پسر بود. به هرحال ایده بدی هم نبود اما به خاطر اینکه ما باید به جن حمله می‌کردیم ممکن نبود.
    - دیگه؟
    سیل جواب‌ها شروع شد که با بالا بردن دستم خاموششان کردم.
    - از تور و اب مقدس استفاده میکنیم. مشکل شماها ندیدن جنه است. من می‌تونم با ذهنم حضورشو احساس کنم اما بازهم دیدن مستقیم جن مفیده.
    - پیشنهاد میدم از یو وی استفاده کنیم. یا دوربین چشمی مادون قرمز. این موجودات از خودشون گرما ساطع میکنن. نه به خاطر اینکه زنده‌ان بلکه به خاطر اینکه اصطکاک ذراتشون باعث میشه گرم بشن. ولی خب از اونجایی که جسم ندارن طبیعتا نمی‌تونن ذره داشته باشن پس ....
    دوباره دستم را بالا برم و ساکت شد. اگر ولش می‌کردم تا خود صبح برایمان از اصطکاک و نیزرو و باتری و لیتیوم و هزار تا چیز دیگر که اصلا ازشان سر درنمی‌اوردم حرف می‌زد.
    - تجهیزات ما باید بسیار معمولی باشن. تجهیزاتی که یک خبرنگار با خودش حمل می‌کنه. در همین حد. هیچ خبری هم از اسلحه‌های سنگین و چیزهای توی چشم نیست.
    - خب اشکالی نداره میتونیم از لنزش استفاده کنیم. خودم درستش کردم. در واقعا نه با مادون قرمز و نه با فرابنفش کار نمی‌کنه فقط...
    دوباره شروع کرده بود.اهی کشیدم و خودش ساکت شد.
    - برای گیر انداختنش هم به تور نیاز داریم. ولی تور باید به اب مقدس اغشته بشه. همچین چیزی داری؟
    - نه ولی درست کردنش کاری نداره.
    - خوبه. محل کارمون هم یه روستای دور افتاده و متروکه بیرون شهره. همین! میتونی بری. سریع برو و اینا و تهیه کن. تا شب راه میفتیم.
    مهدیه بلند شد و از در بیرون رفت. اهی از سر ارامش کشید که از میان در نیمه باز صدایش را شنیدم. بعد در را بست. از کی اینقد ادم غیر قابل تحملی شده بودم؟ قبلاها خیلی شوخ و شنگ بودم و خیلی محبوب بودم اما بعد از...
    افسار افکارم را دوباره به دست گرفتم و به مشکل اصلی‌مان هدایتش کردم.
    - تا حالا جن گرفتی محمد؟
    -نه قربان.
    از چشمانش معلوم بود که ترسیده. این سریال سوپرچنتال (یا هر کوفتی) که بود رویش بسیار تاثیر گذاشته بود و از جن حسابی می‌ترسید.
    نسیم که معلوم بود از اذیت کردن پسرک لذت می‌برد گفت:« نترس. زیادم بد نیست. هرچی از اون مزخرفات توی فیلما دیدی از ذهنت بنداز بیرون. جنا خیلیم خوبن. اصلا راستش باهاشون مهربون برخورد کنی تا ابد خادمت میشن.»
    با شک به سمتم نگاه می‌کرد.
    - خب خب خب. اصلا هم اینطوری نیست. اگر یه لحظه حواست نباشه جوری تیکه تیکه‌ات میکنن که همه‌ی هیلرهای دنیا با هم نمی‌تونن کمکت کنن.
    - به هر حال مبارز ما تویی وظیفه تو جنگیدن باهاشه و خب ما هم اگر جایی دستمون رسید بهت کمک می‌کنیم. من می‌تونم با فرستادن پیامهای ذهنی حواسش را پرت کنم و مهدیه هم وسایلی داره که فقط خودش بلده باهاشون کار کنه. نسیمم که هیلره.
    به سمت نسیم نگاه کردم. یک لحظه سینه‌ام فشرده شد.
    - پس چطوری بگیریمش؟
    - چند تا اسلحه هست که به اطر یک سری خواصشون میتونن موجودات انسویی رو گیر بندازن. همین الان برو کارگاه مهدیه. فیلم‌های مبارزه‌های قبلی بقیه با جن‌ها رو ببین تا اماده بشی. اسلحه‌هایی که میخوای رو هم ازش بگیر. برو.
    بلند شد که برود اما به سمت من برگشت.
    - اما به من گفتن که کارگاه تکنوها جای خطرناکیه.
    - نه اتفاقا. جای خوبیه. فقط ممکنه گازهای سمی،اتیش، یا هزارتا چیز دیگه بکشنت. به وسایلشون دست نزنی کاریت نمی‌شه.
    - باشه....
    زیر لب غرغری کرد واز در بیرون رفت.
    - نسیم ...
    - جواد...
    سکوت کردم تا حرفش را ادامه بدهد.
    - چیشد که برگشتی؟
    - انتقام.
    - از من؟
    - از مقصر اصلی. تو مقصر دوم اون قضیه‌ای.
    - خب حالا تو هم شورش رو در اوردی دیگه. بعد اینهمه سال هنوز؟
    - چقدر بیخیالی. تو می‌دونستی که اون مریضه. تو می‌دونستی که بدنش تاب زخمای عمیق رو نداره. تو می‌دونستی که نباید بیاد با این حال نه تنها به من هیچ چیز نگفتی بلکه اجازه دادی بیاد...
    - اینا اسرار بین هیلر و بیماره. به کسی نباید گفت. هم قسم خوردیم. حالا میشه بس کنی؟ داری همه رو اذیت می‌کنی!
    - فقط من و تو اینجاییم!
    - از وقتی اومدی هرجا میری سر همه درد میگیره. نکنه منم که باعث میشم بقیه اینطوری بشن.
    اصلا متوجه نشده بودم. توانایی تلپات بودنم این اواخر ماه که تاثیر قرص کمتر می‌شد بیشتر می‌شد. پس ابنهمه افکار مزاحم برای همین بود. تمرکز کردم و حفاظهای ذهنی‌ام را بستم.
    - متوجه نشدم. الان بهتری؟
    - بله!
    - برو از انبار وسایلت رو بردار.
    داشت به سمت در می‌رفت که گفتم ...
    - نسیم...
    -بله؟
    -دیگه نمی‌خوام اشتباه دفعه قبل تکرار بشه.
    چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و موقع رفتن چیزی زیر لب در مورد مقصر نبودن و انسو زمزمه کرد....
    میگن که ( judjment sword is mine یا همون j.s.m )ولی فعلا کمان بیشتر دوست دارم



  7. #16
    تاریخ عضویت
    2016/07/03
    نوشته‌ها
    38
    امتیاز
    2,359
    شهرت
    1
    96
    مترجم
    راوی: سجاد
    همگروهی ها: جواد (و سینا)
    متن مخفي!

    موضوع: حوصلمون سر رفته

    جواد با مشتش زد روی میز، با لحن بی حوصله‌ای گفت: «مشکل از کجاست؟ کوچیک ترین مبارز که عارفس تا بزرگمون که عذراس، مأموریت گرفتن.»
    نمی‌دانستم چه بگویم، از سه روز پیش که عمدة مأموریت‌ها شروع شد تا الان که دیگر کسی در سربازخانه نمانده بود، منتظر بودیم. گفتم: «یعنی چون برادریم؟»
    - هیچ ربطی نداره، خواهر برادرای دیگه‌ای هم بودن، صادق و مهرناز که جزو اولیا بودن.»
    گفتم: «ولش کن. بریم سالن یه چیزی بخریم بریم بیرون بخوریم.»
    ناامید بلند شدیم که برویم. در سربازخانه مگس پر نمی‌زد، اجازه‌ی حمل اسلحه‌ی گرم را داخل محوطه‌ی سازمان به ما نمی‌دادند، ولی امکان نداشت بدون شات‌گان‌هایمان بیرون برویم، البته اگر دست تکنو‌لوژیست‌ها برای یک سری «تغییرات ضروری» نداده بودیمشان. تا آن موقع دست انباردار فقط دو تا کالیبر45 داشتیم. وقتی از درب ورودی سربازخانه گذشتیم عدهای از نظافت‌چی‌ها وارد راهرو می‌شدند، از اتاق تمرین رد شدیم، متوجه نشدم چه کسی آن‌جا دارد تمرین میکند، دهنش سرویس، چه سروصدایی به راه انداخته بود. از پنجره‌ی کنار راهرو قسمتی از محوطه‌ی حیاط جلوی ساختمان دیده می‌شد، یک نیسان پیکاپ جلوی درب اصلی حیاط ایستاده بود و صادق و مهرناز و بقیه گروهشان را تشخیص دادم که کنار آن ایستاده بود، داشتند جعبه‌ی بزرگی را از پشت آن بیرون می‌آوردند. محمد‌رضا پشت فرمان نشسته بود. سقلمه‌ای به جواد زدم تا او هم نگاه کند. با آزردگی شانه بالا انداخت و راهمان را ادامه دادیم.
    ***
    در لابی کنار میز نشسته بودم، جواد به عادت همیشگی روی میز نیم‌خیز کرده بود و جوکی که خوانده بود به من نشان می‌داد، کم مانده بود روی آن بایستد. بعد از دقایقی تلاش برای تغییر دادن جو، خسته و بی‌حوصله برگشت سر صندلیش و پاهایش را انداخت روی هم، پاشدم تا دو لیوان قهوه بیاورم. مهرناز و صادق، به همراه علی‌رضا وارد لابی شدند، محمد‌رضا که پیکاپ را می‌راند انگار آن را به پارکینگ برده بود. صادق و مهرناز جعبه را می‌آوردند، بزرگ بود، اقلا یک آدم نسبتا غول‌پیکر درون جعبه‌ی فایبرگلاسی با آرم پیشتاز کورپوریشن جا می‌شد. برایشان دست تکان دادم و با اشاره به جعبه پرسیدم: «جدیدا زدین تو کار نقل و انتقال خرس؟»
    مهرناز سر تکان داد و اصلاح کرد: «خون آشام. تو گرمت نیست با اون کت؟»
    جواد که نظرش جلب شده بود گفت: «ایول، خون‌آشام، این شد یه چیزی.»
    - شما دوتا هنوز بیکار می‌گردین؟
    جواد آهی کشید و ناگهان بالای میز پرید. هرکس در لابی بود به سمت او برگشت. من با نگاهی عاقل اندر سفیه به او خیره شده بودم. با کت و شلوار اتوکشیده و کفش و کلاه براقش، زیاد نمایش عاقلانه‌ای نبود. دادش به هوا رفت: «ایهاالناس! خوب به من نگاه کنین! من بی‌نوا رو ببینین! این بی‌نوا از بی‌کاری به این وضع رسیده.»
    لبخندی روی لب همه نشست. جواد دستش را بالا برد و رو به آسانسور بخش اداری اشاره کرد. ادامه داد: «اگه تا ربع ساعت دیگه یه مأموریت ازون در بیرون نیاد...»
    درب آسانسور باز شد، همه در نتیجه نگاهشان به آن سمت رفت، شخص آشنایی از آن بیرون نیامد، پسری عینکی با قد متوسط کمی تپل، وارد لابی شد. تمام نگاه‌ها به علت نمایشی که جواد راه انداخته بود، حالا به سمت او بود. پسر شوکه از وضعی که در آن گیر افتاده بود، لپ‌هایش گل انداخت، عینک مربعیش را جابه جا کرد و سرش را خاراند. جواد همچنان با دهان باز به سمت او – در اصل آسانسور – اشاره می‌کرد. سر و شکلش شبیه تکنو‌ها بود، حس کردم کورسوی امیدی در دل من و برادرم روشن شد.
    - هیچ‌کس بهش دست نمی‌زنه!
    قهقهه‌ی همه به هوا بلند شد. سعی کردم به همان شانس اندک چنگ بزنم و به این که اگر این‌طور نباشد چقدر خیط می‌شویم فکر نکنم، در تأیید جواد، گفتم: «آره، مال خودمونی، بیا اینجا.»
    همه کم و بیش منتظر بودند ببینند نتیجه‌ی این یک دستی زدنمان چه می‌شود. پسر از همان فاصله گفت: «اهم، سلام. شما دو تا مبارزین؟»
    با شنیدن این حرف جواد از روی میز پایین پرید و هر دو به سمت او دویدیم. پسر لبخندی لرزان زد و شروع کرد عقب عقب رفتن به سمت آسانسور.
    ***
    در کافه نشسته بودیم، مشتاقانه به حرف‌های پسر، سینا، گوش می‌دادیم.
    - ببینید بچه‌ها، من تا به حال مأموریت نرفتم. تا الان سرم تو کار خودم بوده؛ می دونید ارتقاء اسلحه و این جور کارا، اما حالا یهو به من می‌گن برو مأموریت اونم از قرار معلوم شکار خون‌آشام! چرا دروغ؟ یکم ترسیدم، البته هیجان‌زده هم هستم.
    به او گفتم: «اووففف پسر چقدر حرف می زنی! تنها نکته مفید حرفات این بود که هدفمون شکار خون‌آشامه. خب بگو ببینم بدون حرف اضافه؛ کی و کجا؟»
    قبل از این که پاسخم را بدهد، کیف‌دستی‌اش را روی میز گذاشت، آن را باز کرد و قطعات اسلحه‌ای را از آن خارج کرد، از دسته‌اش آن را شناختم، دسته‌ی شاتگان من بود، از هر قطعه دو دست داشت، آن‌ها را چید روی میز و با اشاره‌ی سرش مشغول سر هم کردنشان شدیم. در حالی که مشغول مرتب کردن قطعات بود گفت: «هر اطلاعاتی لازم داریم توی این نوت‌بوک همراهم هست.»بعد با حالتی عصبی عینکش را جابه‌جا کرد و با اشاره به شاتگان‌هایمان جواب داد: «هیم، خوب روشون کار شده البته یه دو سه تا بهینه‌سازی هست که روشون پیاده می‌کنم، کار خاصی نداره.»
    نوت‌بوکش را هم درآورد و کیس را توضیح داد، بعد از بررسی فایل‌ها و برنامه‌ریزی آماده رفتن بودیم. دوباره جریان حیات را در رگهایم حس می کردم. صرف نظر از خود موضوع شکار موجودی غریب به نام خون‌آشام، بله من برای این کار به دنیا آمده‌ام!
    ویرایش توسط PythoN : 2017/07/20 در ساعت 19:51
    «پایتون»
    با
  8. #17
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    442
    امتیاز
    14,764
    شهرت
    0
    1,144
    تیم فنی نشریه
    راوی: آوا
    نام همگروهی ها: نرجس، عارفه، سامان
    نام مأموریت: زنده دستگیر کردن گرگینه زامبی


    عینک بزرگ ازمایشگاه رو برداشتم و به چشمام زدم. روی میز بزرگ نقره ای رنگ ازمایشگاه دولا شدم و با دقت، ۱۰ میلی لیتر از محلول بیوره رو با پیپت برداشتم. این محلول رو روی پروتئین های مختلفی امتحان و گزارش کار رو با دوربین هایی که نرجس برام ساخته بود، ثبت میکردم.
    امنیت آزمایشگاه، اینکه از قلم کاغذ استفاده نمی کنم و همه جزییات رو می تونم به حالت ثبت شده ببینم، مدیون دوستی بودم که توی زیرزمین کار میکرد.
    برای این که پروتئین ها بتونن جوابی رو که میخوام بهم برسونن، از قدرتم به جای کاتالیزگر استفاده کردم. پروتیین ها رو کنار گذاشتم و به دنبال ادامه تحقیقاتم، به زیر هود آزمایشگاه رفتم.
    نفس عمیقی کشیدم و محتاطانه، پتاسیم کرومات رو با نقره نیترات مخلوط کردم. بعد از چند ثانیه، رسوبی با رنگ قرمز آجری، تحویلم داد.
    لحظه هایی رو که با استادم، خانم سجادیه کار میکردم و توی آزمایشگاه بزرگش، به جون چیز های مختلفی میوفتادم تا اونها رو درمان یا بازسازی کنم، توی ذهنم نقش بست. چه روزهایی داشتیم.
    موش های دلبندم! به سمت قفسه موش ها به راه افتادم و همینطور که خاطرات قدیمی م رو توی ذهنم مرور میکردم، یکی از موش ها رو برداشتم. کاری که میخواستم بکنم، این بود که محلول نقره کروماتِ حاصل شده رو روی موش ها آزمایش کنم؛ چون به دنبال روشی برای درمان نوعی از مسمویت بودم.
    ناگهان صدای قطع و وصل شدن پیجر به گوشم خورد و باعث برهم زدن تمرکزم شد. از صدای بلند آن، لحظه ای شوک به من وارد شد و باعث لرزیدن دستم گشت. با تشکر از کسی که با من کار داشت، کمی از هیدوژن پراکسید روی دستکشم ریخت. سریع به سمت شیر آب دویدم و دستم رو زیرش گرفتم.
    - آاااخ... ای لعنت به...
    از درد سوزش وحشتناکش، چشمام رو محکم بستم و دندونام رو روی لبم فشار دادم. وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم که اسید، قسمتی از دستکش آبی آزمایشگاه رو خورده بود. خدارو شکر که هیلر بودم و میتونستم تا حدودی، تاثیر خطرناک اسید رو کم کنم؛ خب لااقل دستم تاول نزد ولی به شدت سرخ شد. با سرعت به سمت جعبه کمک های اولیه که روی دیوار سفید آزمایشگاه جا خوش کرده بود، دویدم. پمادی از داخل آن برداشتم و شیرهء زرد رنگ آنرا روی جای سوختگی دستم مالاندم. دوباره از دردش، فحشی نثار باعث و بانی اش دادم و غرغر کنان، دستم رو با یک باند استریل بستم.
    با عصبانیت، دکمهء پیجر رو زدم و صدای عارفه توی فضا پیچید: فوری به دفتر نرجس بیا.
    زیر لب و با حرص گفتم: عارفه عزیزم کل آزمایش رو به باد دادی.
    با تشکر از دوست زیرزمینی م، سیستمی که بهش میگفتم پاز رو راه اندازی کردم. دقیق نمیدونستم که نرجس، چطور همچین سیستمی رو ساخته، اما باعث شد که کل آزمایش به حالت استاپ دربیاد.
    عینک آزمایشگاه رو سر جاش گذاشتم و عینک معمولی خودم رو برداشتم. روپوش سفیدم رو به چوب لباسی آویزون کردم و به سرعت به سمت زیرزمین حرکت کردم. اتاق من و نرجس خیلی دور نبود برای همین میتونستم به جای آسانسور، - که همچنان عین بالابر های دستی کار میکنه- از راه پله استفاده کنم و اولین نفری باشم که به اتاق نرجس برسم.
    اتاق نرجس، اتاقی بزرگ بود با هارمونی رنگ های خاص... نه مثل آزمایشگاه من که رنگی جز رنگِ سفیدِ یک دستِ کاشی ها، چیزی نمی دیدی.
    نرجس، مثل همیشه روپوش سفیدش را پوشیده بود و در جیب هایش، خودکارهای رنگارنگی به چشم میخورد. مثل همیشه، موهایش را در دو طرفش بافته بود.
    -سلام نرجس
    -سلام جیگر. چه خبر؟
    توجه اش به دست باندپیچی شده ام جلب شد. با نگرانی پرسید: دستت چیشده؟
    با نیشخندی گفتم: به لطف اون پیجر مزخرف، اسید ریخت روش... البته خیلی هم اوضاع بد نیس.
    نرجس اندکی آسوده خاطر گفت: خوبه که هیلری، وگرنه تا الان دستت رو نابود میکردی.


    دوباره اخم هایش را در هم کردو با حالتی متفکرانه گفت:فکر کنم باید یه سیستم امنیتی هم برای خودت نصب کنم. ظاهرا وقتی تمرکز میکنی، حواست به جای دیگه ای نیست و تا یه صدایی میشنوی، یهویی شوک بهت وارد میشه. با این اوضاع، میترسم خودتو به باد بدی.
    برایش ادایی در آوردم و گفتم: نترس! حواسم به خودم هست، همین که برای سیستم امنیتی آزمایشگاه برام زحمت کشیدی بس بود. دیروز نزدیک بود به خاطر دود کبریت مثل موش آبکشیده بشم.
    سپس با خنده ادامه دادم: فکر کنم اگه تو سیستم امنیتی اعظم رو برنامه ریزی می کردی، دیگه نیازی نداشت بره جکوزی.
    نرجس خندید و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما با باز شدن ناگهانی در و وارد شدن سامان، دوباره دهانش را بست. من و نرجس برایش بلند شدیم و ایستادیم. خب بالاخره بزرگ تر بود و احترامش واجب!
    سامان، سرحال و پرانرژی گفت: سلام بر دوستان نازنین. چطوری آوا؟ چه خبر نرجس؟
    نرجس نیز دوستانه جواب داد: خوبم سامان. خوش اومدی. بشین.
    سامان خودش را روی مبل انداخت و پرسید: کیانی... ببخشید عارفه هنوز نیومده؟
    جواب دادم: الانا ست که برسه، تو قهوتو بخور.
    سامان به سرعت برق، یکی از فنجان های قهوه را برداشت و و آرام آرام شروع کرد به نوشیدن.
    اندکی را در سکوت گذراندیم. سپس نرجس نگاهی به مانیتور اش انداخت و دکمه ای را فشرد. در باز شد و عارفه در چهارچوب در نمایان گشت. عارفه با صدایی بلند گفت: سلام بچه‌ها!
    و خودش را بر روی مبل کنار سامان انداخت. سامان با خنده گفت: اوه، تا جایی که می‌دونیم تو از هممون بچه تری، آبجی کوچیکه!
    با این حرف سامان، ‌من و نرجس زدیم زیر خنده. عارفه زیر لب غرید: این قدر با نمک بود، یادم رفت بخندم!
    سپس، دوباره با صدای بلندی گفت: خب بچه‌ها، اوه نه، بزرگا، یه شکار داریم.یه شکار خوب، از نوع دیوونه‌اش!
    برایم سوال شده بود که چه چیزی می توانست اینقدر بد باشد که عارفه به آن بگوید شکار خوب!
    عارفه ادامه داد: خب همون طور که گفتم، هدف یه گرگینه زامبی دیوونه اس. اوممم... مثل این‌که چندان وقت زیادی هم نداریم.
    نرجس از زیر میز کارش، چندین کوله بیرون کشید و به سمتمان پرت کرد. من و سامان، زیپ کوله های تجهیزاتمان را باز کردیم. وسایلی فوق العاده پرکاربرد و عالی. باند ها و چسب زخم های مخصوص نانو که هیچ وقت آلوده نمی شدند و عفونت ها رو به بیرون می راندند. محلول بند آوردن سریع خونریزی. پنس ها و تیغ های جراحی استریل توی وکیوم و کپسول های مسکن های فوری و البته بهترین شان که مورد علاقه من بود، آمپول هایی بزرگ، آماده برای از پا در آوردن هر موجودی که حتی قابلیت شلیک هم داشت... فقط سوالی که برایم پیش آمده بود، این بود که او از کجا می دانست برای درمان جای پنجه ی گرگینه زامبی، باید از عصاره گل پتوس استفاده میکند؟ احتمال دادم که فیلم ها و نتایج آزمایشگاهم را چک میکند. نرجس فقط باید یک هکر میشد!
    ناگهان سامان تپانچه ای در آورد و پرسید: برای کشتنه؟
    نرجس گفت: نه. برای زندانی کردنه.
    سپس برای سامان و عارفه درباره کاربرد چیز هایشان، توضیح داد.
    پس از بررسی تجهیزات، سامان به صورت ذهنی گفت: همه آماده اید بچه ها؟
    در ذهنم جواب مثبت دادم. عارفه در جلوی ما به راه افتاد. کوله هایمان را روی دوشمان انداختیم و من، نرجس و سامان، مثل سه تفنگ دار پشت سر عارفه به راه افتادیم.
    همانطور که در آسانسور تا پارکینگ طبقاتی پیش میرفتیم، عارفه توصیه هایی درباره ماموریت به ما داد: خب همونطور که گفتم باید زنده بگیریمش و البته حواس هاتون خوب جمع باشه؛ من تلفات نمی خوام. سامان تو خوب حواستو به دستورا جمع کن. نرجس، تو به بهترین صورتی که می تونی رد گیریشون می کنی و آوا، تو عقب بایست و هر کدوم از ما که آسیب دیدیم رو میاری عقب و درمان می کنی. هر چه سریع تر کار باید تموم بشه. اصلا دوست ندارم نصف شبی دنبال گرگینه ها بدوم یا شب پیششون باشم.


    همه سری به تایید حرف های او تکان دادیم.
    آماده ماموریت سنگینی می شدیم که خدا می دانست آخرش به کجا ختم می شود.




    photo_2017-07-20_03-38-24.jpg photo_2017-07-20_03-38-29.jpg
    راوی:نرجس
    همگروهی ها: آوا، عارفه، سامان
    نام مأموریت: زنده دستگیر کردن گرگینه زامبی


    وقتی سامان به حالت تلپات گفت که حرکت کنیم، بلافاصه روپوش سفیدم رو درآوردم و جلیقه چرمی مشکی روی پیراهن خاکستری‌م پوشیدم. در حین پوشیدن و باز کردن بافت موهام، کشوی میز رو باز کردم و لب تاپ سفید رو توی کوله‌م انداختم. همراه با آوا، به سمت ون سفید توی پارکینگ رفتم. روی صندلی عقب ون نشستم و پلگرامم رو بررسی کردم. فاطمه مشخصات مکان انجام ماموریت رو داده بود اما طبق تخمینی که سامان زد، احتمالا تا رسیدن به اونجا حدود یک ساعت طول میکشید. همینطور که لب تاپ رو از توی کوله‌م بیرون میکشیدم، گفتم: درسته که فاطمه مشخصات مکانش رو گفته، ولی تا وقتی برسیم اونجا، مدام جابه جا میشه.
    عارفه خودکار آبی رو درآورد و همونطور که تیغهء براقش رو بررسی میکرد، گفت: اطلاعات میگن که توی حومه شهره. مکان دقیق ترش کجاست؟
    - دارم چک میکنم.
    برنامه gps رو راه اندازی کردم و اطلاعات فاطمه رو واردش کردم. ظاهرا موجود آنسوییمون، توی پارکی در همون نزدیکی ها ظاهر شده. زیر لب گفتم: خدا بداد بچه ها برسه.
    دستم رو به میله صندلی گرفتم و چند قدم جلوتر، روی یه صندلی دیگه، نزدیک سامان نشستم. اشاره کردم: برو سمت راست، از اونجا بپیچ توی اتوبان.
    سامان از آینه ماشین نگاهی به لب تاپ انداخت و پرسید: لب تاپ معمولیه؟! چرا وسیله پیشرفته تری نیووردی؟
    آوا به جای من جواب داد: خب معلومه دیگه! وسایل پیشرفته رو که نمیشه در ملأعام بین مردم جابه جا کرد. برامون مشکل ایجاد میکنن. . .
    ادامه دادم: علاوه بر اون، خلاف قوانین سازمان هست. بپیچ سمت راست.
    بعد از اینکه سامان پیچید، با حالت نامطمئنی گفت: ولی اینطوری سازمان های دیگه راحت میتونن ما رو ردیابی کنن. بازم برامون مشکل ایجاد میکنه.
    - خوب این ردیابیشون بستگی داره. اول باید از سیستم امنیتیش بگذرن. به اضافه اینکه این سیستم امنیتی، جوریه که متوجه میشه داره ردیابی میشه یا نه. اونموقعه که کار جالب میشه - برو مستقیم - بعد از اینکه متوجه شدیم دارن ردیابیمون میکنن، تنظیمات امنیتی، خودش شروع به ردیابی سیستمی میکنه که سعی داره ما رو زیر نظر بگیره. فرآیند های ردیابی و شناسایی و اینا، خیلی پیچیدست ولی به هرحال شدنیه. . .
    عارفه دست از بررسی آخرین خودکارش کشید و پرسید: خوب اینا که گفتی صحیح، ولی بازم نگفتی که چطور مانع از ردیابیمون میشه؟
    - اول اینکه شناسایی و ردیابی از طریق تنظیمات امنیتی، ممکنه طول بکشه؛ چون احتمالا خود کسی که داره ما رو ردیابی میکنه هم برای خودش سیستمای امنیتی برقرار کرده.
    دوم اینکه، اگر کسی بخواد ما رو ردیابی کنه، باید از یه بازی خیلی جالب رد بشه؛ هروقت که قفل و فیلتر و تنظیمات امنیتی سیستم رو شکست، برنامه خودش براش یه موانع دیگه با راه حل های دیگه طراحی میکنه. این بازی انقدر طول میکشه تا ما بتونیم شخص رو خودمون ردیابی کنیم و مشت محکمی بر دهان او بکوبیم.
    چند دقیقه سکوت بعد از پایان صحبت هام، آوا اولین کسی بود که این سکوت رو شکست.
    - حالا وقتی که بخوایم گرگینه زامبی رو بگیریم، اون که همینطور نمی ایسته بگه <<سلام جیگر! بیا منو بگیر! >> حتما بهمون حمله میکنه. اینجا هم که فقط سامان و عارفه هستن که میتونن مبارزه کنن. پس من و تو چی؟
    عارفه از جیب شلوارش، آدامسی درآورد و همانطور که مشغول جویدنش شد، با تعجب پرسید: مگه میخوای بجنگی؟!
    - من نمیتونم و نمیدونم که چطور بجنگم؛ کار من اینه که هروقت شماها چیزیتون شد و افتادین رو دست من خوبتون کنم. غیر از اینه؟ ولی باید از خودمم دفاع کنم. . .
    سپس رو به من ادامه داد: چیزی واسه دفاع برای من نزاشتی؟ به جز اون خرت و پرتای پزشکی که توی کوله‌م بود.
    نگاهی به ساعت مچی‌م انداختم و سرم رو به نشونه تایید تکون دادم. گفتم: خب از اونجایی که فقط ده دقیقه تا مکان مورد نظر فاصله داریم و "سامان هم باید بپیچه سمت راست!" . . .
    با پیچیدن ناگهانی سامان، همه به طرز خطرناکی به سمت عقب پرت شدیم. آوا فریاد زد: هوووی! مث آدم برون!
    عارفه نیز پس از بدست آوردن کنترلش، با عصبانیت روی صندلی نشست و فریاد بلند خطرناکی روی سامان کشید
    اما در جواب، با قهقهه سامان روبه رو شدند. وقتی به سختی از روی خروار تجهیزاتم در عقب ماشین بلند شدم، شونه‌م رو با درد وحشتناکی مالوندم و همونطور که تلوتلوخوران به سمت جایگاه قبلیم قدم برمیداشتم، ادامه دادم: . . . و همینطور ازونجایی که سامان توی ماشین روندن بی استعداده و امیدوارم که داد و فریادای عارفه بی نتیجه نباشه و حالش رو جا بیاره، و تو هم کلا توی جنگ بی استعدادی، یه عینک تک چشمی برات درست کردم که واسه نشانه گیری بهت کمک میکنه. کافیه اون کپسول باریک فلزی ای که توی کوله‌ته رو تا حد چشمات و کلا، تا حد نشانه گیری عینک تک چشمی بالا بیاری و شلیک کنی - آره اون بدنه بالاش رو بچرخون، دکمه‌ش میاد بیرون - یه سیم انعطاف پذیر الکتریکی با سرعت ازش میاد بیرون و به موجود میخوره. توی مدتی که داره شوک الکتریکی بهش وارد میکنه، تو یا باید فرار کنی یا بدویی سمتش و با این...
    از توی کوله‌م، وسیله دایره شکلی فلزی درآوردم و بهش دادم.
    - با پرت کردن این به سمتش، توی تور گیرش بندازی...همینجا بزن کنار.
    وقتی سامان ماشین رو پارک کرد، همه پیاده شدیم و نگاهی به اطراف انداختیم. هوا اندکی ابر شده بود و نور کمی از لابه لای ابرها تابانده میشد. سامان با اشاره به سمت چپش گفت: پارک اونجاست.
    عارفه چینی به پیشانی اش انداخت و گفت: من که چیزی نمیبینم. . . صدایی هم نمیاد.


    دستم رو روی دست عارفه که شمشیرش رو اندکی از غلاف آزاد کرده بود، گذاشتم. دوباره لب تاپ رو از کوله‌م درآوردم و چهارزانو روی زمین نشستم. عارفه هم اندکی آنطرفتر خودش را تالاپی روی زمین انداخت و با چشمهایش، اطراف را جست و جو کرد.
    با سرم اندکی به آوا اشاره کردم و گفتم: اون حتما جابه جا شده. توی این مورد باید کمکم کنی.
    آوا کنارم نشست و پرسید: چطوری؟
    - میدونیم که DNAگرگینه زامبی ها با حالت عادی فرق میکنه. DNAآدما هم که باهم اختلاف دارن و این مورد شامل گرگینه زامبی ها هم میشه ولی یه چیز مشترک توی DNAشون دارن و اون به ما کمک میکنه که پیداش کنیم اونم با استفاده از . . .
    صدای غرش موجودی غیرعادی که همراه با فریاد یک انسان بود، به صحبت هایم پایان داد. عارفه و سامان با نیشخندی بر لب گفتند: هلو بپر تو گلو!
    ویرایش توسط Banoo.Shamash : 2017/07/20 در ساعت 14:50 دلیل: DNA رو نوشته dna :|


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  9. #18
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    332
    امتیاز
    2,781
    شهرت
    12
    519
    مدیر انجمن
    راوی: عارفه (ملقب به کیانیک)
    همگروهی‌ها: آوا، نرجس، سامان
    ماموریت: دستگیری گرگینه‌زامبی دیوانه
    هوم.
    بالاخره به رانندگی توسط سامان رضایت دادم و همگی سوار ون شدیم و با توجه به راهنمایی‌های نرجس (که سرش را از روی لپتاپ بلند نمیکرد) به طرف ساختمانی نیمه کاره در کنار یک پارک، راه افتادیم. در راه حرف هایی زده شد که توجه چندانی به آنها نداشتم، یعنی بررسی خنجر‌ها و یک آهنگ و آدامس، توجهی باقی نمیگذاشت!
    همان طور که برای دهمین بار شاهد برخورد سرم با اطراف و افتادن نرجس بر روی خروار تجهیزاتش که در آخرین صندلی بودند،(به کله پا شدن آوا اشاره‌ای نمیکنم!) بودم، بر سر سامان فریاد زدم:《 مثل آدم برون سامان!》و در جواب تنها قهقه‌ای نصیبم شد. چه طور به این بشر گواهینامه داده بودند؟
    بعد از پایین شدن از ون، یکی از شمشیر‌هایم، رعد را بیرون کشیدم و در حالی که به صورت رنگ پریده‌ی نرجس نگاه میکردم، به خودم قول دادم از این به بعد خودم رانندگی کنم!
    از ساختمانی نیمه‌ساز در بیست متری ما، صدای فریاد های دلنواز (سلنا گومز کم میاره!) شنیده میشد. دوربین ها و و میکروفن‌های پوششی‌مان را در آوردیم و به سوی محوطه دویدیم. با خنده به کفش‌های پاشنه بلند آوا و نرجس نگاه کردم. من هیچ چیز را با کتانی و اسپرت‌هایم عوض نمیکنم!
    همان اول کار، با عبور از روی کلوخی، آوا بر زمین افتاد. خنده‌ای را فرو خوردم و به او کمک کردم بلند شود. با نهایت سرعتی که پای آسیب دیده‌اش اجازه میداد، به دنبالمان دوید. نرجس با نگاه به صفحه‌ی لپتاپش گفت:《کسی دور و ور نیست.》
    - خوبه.
    با وجود گرگینه، حوصله‌ی سر و کله زدن با مردم را نداشتم.از بوی گند هیولای سه متری و پشمالو، چینی به بینی‌ام دادم و نرجس که نگاهش به پنجه‌های موجود افتاده بور، اخمی کرد. پشت گرگینه رو به جمع ما بود. دور و ور را بررسی میکردم که صدای یا ابرررفرض گفتن سامان را شنیدم. بدون نگاه کردن به جانور غریدم:《این خوراک منه!》 جانور غرشی کرد و من نگاهم را از دیوار نیمه‌ساز روبرویم به او دوختم. چیزی نمانده بود که با دیدن چشم‌های وحشتناک و قرمز هیولا، فریاد بزنم نه، من خوراک اونم!
    ترس اولیه که برطرف شد، هیجانی در سراسر بدنم پخش شد، آخ جون، هیولا! همان طور که پخش شدن آدرنالین در بدنم را تشخیص میدادم، به نقشه‌ای که در طول راه کشیده بودیم فکرکردم. سریعا کمانم را در آورده و سه تیر را بیرون میکشم. تیر اول را در دستان دستکش پوشم میگذارم. معمولا تیر‌انداز قابلی هستم ولی نه با جابه جایی‌های مکرر جانور! سومین تیر به هیولا خورد، لعنتی فرستادم‌ و به خودم قول دادم بیشتر تمرین تیراندازی کنم! چرا هدف گیری واقعی شبیه گیم نیست؟
    فریاد شادی نرجس از به هدف خوردن تیر را شنیدم. اما من میدانستم چنین جانوری با یک تیر بیهوشی از پا در نمی‌آید!
    در تایید فکرم، هیولا نگاهی به من انداخت. از نگاهش این کلمات میبارید:《توی فسقلی با اون تیر فسقلی ترت میخوای منو بندازی زمین؟》 در آن موقعیت خطرناک آهی میکشم. قد من ۱۷۰ سانتی متره و با توجه به این که مدام در خال خوردن چیزی هستم، مطمئنم که لاغری‌ام هم مادر‌زادی است!
    رو به افراد گروه فریاد میکشم:《این‌جوری بیهوش نمیشه!》آخ اگر اجازه کشتنش را داشتم، آخ...
    سامان برای اطمینان از گفته‌ام چند بار با تفنگ بیهوشی به گرگینه شلیک کرد.
    در جواب هجوم چنگال‌های بزرگ جانور، سپرم را بالا و یکی از دوشمشیرم، رعد را بیرون میکشم، تا بتوانم آذرخش را هم در بیاورم، سامان حواس جانور را پرت میکند. از گوشه‌ی چشم آوا را میبینم که به طرف کوله‌ام خیز برمیدارد و نرجس هم به طرف تجهیزاتش میدود. رعد را به پشت هیولا میکشم و بعد از سه ضربه‌ی جانانه‌ی دیگر، تنها خون کثیف جانور نصیبم میشود. نگاهم را به مبارزه دادم و فریاد زدم:《مواظب باش!》سامان خود را کنار میکشد، ولی نه قبل از برخورد پنجه‌ی جانور به بازویش.
    هیولا به سمت من دوید و من بنا به غرایزی که هر جنگجو، پس از سال‌ها تمرین به دست می‌آورد، به کناری پریدم. مبهوت آن چشم‌های قرمز شده بودم که فریاد بگریش آوا، من را به خود آورد! طناب مخصوص من همراه با قلابی که به آن متصل شده بود، به سمتم آمد. در بین ماجرا یک سوال مهندسی برایم پیش آمد《چرا تمام اعضا در پرتاب وسایل به سمت من‌اینقدر ماهرند؟》《کی جواب جنازه‌ی منو میده؟》 خوشبختانه کار به آنجا نرسید و من با استفاده از سرعتم، توانستم آن را در هوا بقاپم. چه رمانتیک!
    پس از دومین پرتاب، توانستم طناب را به صورت حلقه‌ای به دور جانور گیج بپیچم. آه. فقط اگه یه ذره دیگه زور داشتم... برای سومین مرتبه در آن روز به خودم قول دادم، میرم بدنسازی! سامان به کمکم آمد و من توانستم با سرعت، به دور هیولا بچرخم و طناب را در قلاب انداخته و به طرف مخالف بکشم. دو گره. سومین گره به سوزشی عمیق از کمر تا بازویم ختم شد. باز هم میتوانستم کلماتی را از چشمان جانور بخوانم:《آخ جون، آب‌آلبالو!》اوووف. بیخیال. از کی تا حالا متخصص حالات جانوران دیوانه شده‌ام؟ بالاخره من و سامان جانور را قفل کردیم. جانور می غرید و ما را نگاه میکرد. با قوی‌تر شدن ناگهانی جانور و فشار وارده بر طناب، فهمیدم که بوی خون من به مشامش رسیده‌است. نفس عمیق میکشم و توانم را به روی طناب میریزم. اوه. طناب پوسیده بود. درست زمانی که جانور در شرف آزادی بود، چشمان وحشیش کم‌سو شد و به جلو، بر زمین افتاد. در پشت جایی که هیولا ایستاده بود، نرجس با لبخندی پیروزمندانه بر لب و با شوکری قوی در دستش، ظاهر شد. آخ. نفس راحتی کشیدم. آوا لنگان‌لنگان، از طرف کوله ها می‌آمد. از وضع پایش فهمیدم چیزی بر پایش افتاده. به او گفتم:《افتادنت حکمت بود. مرسی!》 آوا به موقع عمل کرده بود. خودم را روی زمین می‌اندازم. با کم شدن ناگهانی آدرنالین در بدنم، متوجه درد عمیقی میشوم. از انتخاب گروهم کاملا راضیم. نرجس گفت:《فکر کنم بتونیم این جونور رو تو محفظه‌ی پشتی ون بندازیم.》آوا گفت:《خوبی کیان؟ پشتت کلا خونیه!》گفتم:《خوبم. آب‌آلبالوی گرگینه است.》لحن آوا جدی شد:《کیانیک!》اوه، اوه. موضوع جدیه. هر وقت آوا از کیانیک (که معمولا اعضای سازمان مرا به آن میشناسند) استفاده میکند، یعنی قاطعانه در مرز انفجار است. دستانم را به نشانه‌ی تسلیم بالای سر میبرم و میگویم:《باشه بابا. رسیدیم سازمان میرم درمانگاه.》سامان خندید و گفت:《وای. ندیده بودم کسی عارفه رو مجبور به کاری کنه!》میگویم:《احتمالا آخرین بار هم هست که میبینی.》و بلند شده و به سوی جانور میروم. با خنجرم یکی از چنگال های بزرگش را میکنم. از سه سال پیش و مرگ خوانواده‌ام، که در سازمان به کار گرفته‌شدم، از هر جانوری که در ماموریت‌هایم بوده، چیزی برمیدارم. به دوستانم نگاه میکنم. خسته، زخمی و خون‌آلود. با وجود این، یک مرحله از ماموریتمان مانده‌است. مرحله‌ای که بدون آن، ماموریت برایم تمام نمیشد، این مرحله باید اجرا میشد...
    .
    .
    .
    سلفی!
    آیفونم ‌را از جیبم در می‌آورم. (چیه؟ فکر کردی فقط خودت آیفون داری؟) لعنتی! شکسته. اصلا من اگه شانس داشتم اسمم شمسی بود! ولش کن. اه. وکیلو برا این روزا ساختن. میگم یکی دیگه برام بخره. با این افکار پیچشی در دلم پدید آمد. وای. باید یه سر به املاک پدر مرحومم هم بزنم. شتتتتتتتت!
    - تا یادم نرفته نرجس.
    - هوم؟
    - لطف کن و از این به بعد از خودم روپوش بگیر. این چیه آخه؟
    - ها؟
    - خب ولش کن. سلفی!
    سریعا در کنار هیولای نقش زمین شده می‌ایستیم. برای آوا شاخ میگذارم و میگویم:《بگید سیب!!!》آه. چرا سامان طالبی گفتن را ترجیح میدهد؟
    با هر زحمتی بود هیولا را در محفظه چپاندیم. من قبل از هرگونه اقدام از طرف سامان، به طرف در راننده دویدم. سامان فریاد زد:《تو گواهی‌نامه نداری! من نمیخوام تیکه‌تیکه شم!》آوا و نرجس نگاهی رد و بدل کردند که میشد جمله‌ی این تویی که ما رو یتکه‌تیکه میکنی را از آن خواند.
    با یک نیشخند از قبل تمرین شده، بیست و ششمین کارتم را از جاکارتی در میاورم. آن را روبه سامان میگیرم و میگویم؛《آ، آ. من گواهینامه دارم. سازمان بهم داده و با یه پارتی هم کارم راه افتاده. تو فکر کردی هر روز با راننده شخصی میام؟》
    در طول راه، آهنگی را به غرغر سامان ترجیح میدهم. آوا به درمان بچه‌ها به جز من پرداخت و نرجس به‌بایگانی فیلم‌های گرفته شده از دوربین‌های خودش و سامان مشغول شد.
    به سازمان که رسیدیم گفتم:《این غول تشن رو بدید مامورای زندان و منم میرم برای گزارش.‌نکته‌ای هست که اضافه‌ کنید؟》آوا من و من کنان گفت:《خب راستش، اممم. راستش پنجه‌های گرگ مسموم بودن. با یه سم ناشناخته از آنسو.》نرجس و سامان تقریبا فریاد کشیدند:《چیییی؟》
    - مال سامان رو همون اول خنثی کردم. ولی تو کیان،
    آب دهانش را قورت داد و گفت:《محدوده‌ی سم تو بدن تو خیلی زیاده، و خب به همین راحتی هم بیرون نمیاد.》
    نفس راحتی کشیدم و با چنان بیخیالی‌ای خب گفتم که نرجس هم عصبانی شد!
    - خب. مثل اینکه دشمنامون باهوش تر شدن. من میرم گزارش.
    شلوار لی دم پا گشاد و و روپوش آبی‌ام سراسر خون بودند و خون، روی موهای بلند دم اسبی‌ام لخته شده بود و در چند جای صورتم خراش دیده میشد. فکر کنم از گرگینه زامبی هم وحشتناک تر شده‌ام چون هر کس سر راهم سبز میشود، مثل گچ، سفید میگردد. (من کوچکترین جنگجو‌ام و همه من را میشناسند، ولی نه در این حالت!) من هم از این موقعیت برای امتحان ورژن‌های جدید چشم‌غره‌ام استفاده میکنم! بعد از این که چشم غره‌ای به پسری که با چشم‌های باز و دهان گشاد مرا مینگریست، تحویل دادم، به اتاق ملکه‌ی سرخ میرسم.
    - اوه. تو حالت خوبه عارفه؟
    - امممم. بله.
    - خب؟
    - ماموریت با موفقیت تموم شد و نرجس فیلم‌های گرفته شده رو براتون میفرسته.
    - چیز مشکوکی ندیدین؟
    - خب من حس کردم با توجه به دیوونه بودن گرگینه، زیادی با شعور به نظر میرسید و ...
    - و؟
    - خب پنجه‌هاش با یه سم اونوری مسموم بودن. انگار دشمنامون باهوش شدن!
    - کیا زخمی شدن؟ حال بچه‌ها خوبه؟
    - نگران نباشید. بازوی سامان خراش برداشته بود که سم به موقع خارج شد.
    نگاهی به من انداخت:《و خودت؟》سرم را خاراندم:《خب من داشتم رانندگی میکردم و ...》حرفم را قطع کرد:《خوب میشه؟》با بیخیالی گفتم:《خب نه کاملا ولی...》فریاد زد:《سریع، درمانگاه!》
    خب شاید دوست داشته باشم بعضی زخم ها را نگه دارم، ولی این زخم، مطمئنا از آنها نبود! به همین دلیل راهم را به سمت درمانگاه کج میکنم. در درمانگاه آوا را ندیدم، احتمالا سه نفری در اتاق نرجس مشغول جوسازی بودند و من مشتاق بودم که به آنها ملحق شوم. وای. با سارا مواجه شدم و بعد از کر شدن با جیغ بنفش مخصوصش، پرسیدم:《چطوری؟》خشمگین جواب داد:《بیا این جا ببینم!》
    کاملا مطمئن باشید خلاص شدن از دست سارا در این حالت آسان نیست، و به همین خاطر با مرتب کردن ظاهرم، یک ساعتی معطل شدم. در آخر سارا گفت:《کیانیک؟》
    - هوم؟
    - میدونی پنجه‌های گرگینه مسموم بودن دیگه؟
    - آره‌.
    - و میدونی که سم از بدنت خارج نشده؟
    - خب، اینم آره.
    با نگاهی غمگین ادامه داد:《پس باید منتظر درد‌های گاه و بیگاه باشی.》تعجب کردم. با دیدن صورتم عزمی راسخ در چشمانش جرقه زد:《قول میدم راه درمانشو پیدا کنم.》لبخند تلخی زدم:《میدونم که سعیتو میکنی. ازت ممنونم.》
    از حرف‌های سارا اندکی ناراحت شدم. ولی بعد آن را پذیرفتم و منتظر هجوم درد ماندم. برای کسی که زندگیش سراسر درد بوده، درد جسمانی چندان موثر به نظر نمیرسید. هر چند بعد‌ها نظرم عوض میشد.
    با ورود به اتاق نرجس گفتم:《سلام بچه‌ها!》قبل از این که سامان دهانش را برای گفتن تو از همه بچه‌تری باز کند، گفتم:《اگه یک کلمه‌ی دیگه حرف بزنی خبر خوب رو نمیگم!》دهانش را باز و بسته کرد ولی صدایی از آن خارج نشد.
    - خوبه. کیا میان نوتلا بار؟ و رستوران؟
    نگاه‌هایشان را به من دوختند و اضافه کردم:《مهمون من!》هر چند میدانستم سامان رعایت مرا نمیکند. ولی خیالی نبود. پول برای من جور بود.
    تا پارکینگ مسابقه دادیم. سریع گفتم:《خب. فاطمه امروزو به ما مرخصی داده و من نمیخوام به خاطر تصادف بازم مرخصی بگیرم و رو ماشین نازم هم خط بیفته. پس خودم رانندگی میکنم!》
    با فریاد داریم میایم ناهار سامان، در افق محو میشویم.
    یه شیک نوتلا و پیتزا، چه‌ها که نمیکند!
    ویرایش توسط kianick : 2017/07/20 در ساعت 19:26
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  10. #19
    تاریخ عضویت
    2017/07/09
    محل سکونت
    در حال جستجو
    نوشته‌ها
    39
    امتیاز
    21
    شهرت
    0
    74
    مترجم
    راوی: سینا (sinaGhf)
    گروه: جواد، سجاد، سینا
    متن مخفي!
    photo_2017-07-21_12-02-15.jpg

    مأموریت: شکار و دست‌‌‌گیری خون‌آشام
    آخـــــــــــــخ! دادم به هوا رفت.
    قهوه مثل ماگمای داغ از نوک زبان تا منتهی الیه معده‌ام را سوزاند. باید زودتر فکری به حال این ماجرا می‌کردم، دیگر حسابش از دستم درفته بود که چندبار اینجوری دهان و مری‌ام را آتش زده‌ام.همین جور که هم‌زمان تلاش می‌کردم زبانم را فوت کنم و ماتریس روبرویم را ذهنی حساب کنم - محض تفریح! - ناگهان صدایی شنیدم؛ دیــنگ! و یک ایمیل روی صفحه‌ی کامپیوترم ظاهر شد. با خودم گفتم باز چی شده؟ نکنه دوباره برنده خوش‌شانس کامپیوتر کوانتومی شده‌‌‌ام و باید رمزم را ارسال کنم تا درب منزل تحویل بگیرمش؟ امان از دست این جوجه هکرها! چندین بار با این تلاش مضحکانشون برخورد جدی کردم و به جای رمز کرمی برایشان فرستادم که سیستم خودشان هک بشود، اما باز هم از این تازه کارها پیدا می‌‌‌شود. اما این بار خبری از این ایمیل‌ها نبود، با تعجب به مانیتور خیره شدم، از طرف دفتر رسمی سازمان خبرنگاری زندگی پیشتاز بود که خب، میدونید سازمان خودمون! متن ایمیل هم کوتاه بود؛
    «پیام فوری: آقای سینا عزیز، لطفاً در اسرع وقت در دفتر مسئول هماهنگی مأموریت‌‌‌ها،خانم فاطمه، حضور به عمل آورید.»
    با توجه به لحن ایمیل حدس زدم واقعی باشه، اما در مورد اینکه بامن چه کاری دارند هیچ ایده‌‌‌ای نداشتم. کامپیوترم را گذاشتم روی آماده به کار، تابلو«اگر جانتان را دوست دارید به وسایل نزدیک نشوید!» را روی میزم گذاشتم و عینک و کارتم را از روی میزم قاپیدم. راه افتادم به طرف آسانسور و با خودم فکر می‌‌‌کردم که کارت چه روش احمقانه‌‌‌ای برای تأمین امنیت است، مطمئنم که یک دشمن حرفه‌‌‌ای یا حتی نیمه‌‌‌حرفه‌‌‌ای به راحتی از پس این قسمت بر میاد، انگار نه انگار که ایده‌‌‌ی حسگر عینبیه‌ی چشم را خودم به سازمان دادم، شاید برای رئیس زیاد هم امنیت ما مهم نباشد، یاد یکی از شایعات مسخره‌‌‌ای که برای او ساخته‌اند، افتادم؛ اینکه او از سیاره‌‌‌ای دیگر آمده و انسان نیست وچون سیستم تنفسی‌‌‌اش با هوای سیاره زمین کار نمی‌‌‌کند، ناچار است مدام سیگار بکشد تا زنده بماند! حداقل این تئوری توجیه می‌‌‌کند چرا او به فکر امنیت ما نیست. به آسانسور رسیدم، شنیده بودم یکی از بچه‌ها طرح آسانسور سریع‌‌‌السیر و همه‌جهته را به سازمان داده اما مثل همیشه به خاطر بودجه رد شده؛ این هم نمونه‌‌‌ای دیگر از بی‌‌‌توجهی سازمان به ما. کارتم را نشان می‌‌‌دهم، تأیید اطلاعات و بالاخره حرکت! وقتی در طبقه یکی مانده به آخر متوقف شد، پیاده شدم. این هم 196 ثانیه که از زندگیم تلف شد. واقعاً باید بروبچه های تکنولوژیست رو جدی‌تر بگیرن، همین طور که در افکار خودم (که یواش یواش سمت و سویی حماسی و انقلابی می گرفت) غرق بودم به سمت اتاق فاطمه راه افتادم و که ناگهان مانعی سر راهم سبز شد، برخورد قطعی بود اما فاطمه با سرعت عمل عالی یک مبارز خودش رو کنار کشید. تنها به لطف دسته‌های مغناطیسی عینکم، این بار یک عینک خرد شده روی دستم نماند.
    - سینا، تکنولوژیست، درسته؟
    - بله.
    و شروع کردم به معذرت خواهی اما او اجازه نداد ادامه بدهم.
    - خیلی دیر کردی، داشتم میومدم سراغت، مگه ندیدی پیام فوریه؟ مگه من بیکارم بشینم تو دفتر منتظر جناب‌عالی؟
    خُب این دیگر تقصیر من نبود. شروع کردم به غر زدن راجع به آسانسور و لیست کارهای جالبتری که میتوان در 3 دقیقه و 16 ثانیه انجام داد.
    اما دوباره با اشاره‌ی دستش من را متوقف کرد؛گفت: «باشه، باشه، لابد الان می‌‌‌خوای بگی که چقدر سازمان به شما کم لطفی می‌‌‌کنه، این که شما از همه بیشتر کار می‌‌‌کنید و هزار تا آه و ناله دیگه، ولی الان وقتش نیست بیا به دفترم، اطلاعات مأموریت رو بگیر.»
    انصافاً ملکه ی سرخ لقب برازنده‌‌‌ای برای اوست. درحالی که شعله های انقلابی در ذهنم فروکش می‌‌‌کرد، وارد دفترش شدیم.او به من یک نوت‌بوک داد.
    - تمام چیزایی که لازمه این تو هست، مأمور‌‌‌های قبلی که کار شناسایی رو انجام دادن بی نقص بودن میخوام این مأموریت هم کامل انجام بشه، مفهومه؟
    بله‌‌‌ای زیر زبانی گفتم. و با تعجب به نوت‌بوک خیره شدم. گفت: «چرا تعجب کردی؟ این جا ما از این تکنولوژی‌ها هم داریم.» جواب دادم: «با توجه به وضع سازمان اگر پاپیروس هم بهم می‌دادید تعجب نمی کردم، اما شنیده‌‌‌ام مأموریت ها توی پاکت داده می‌‌‌شن.» با اخمی جهنمی به من خیره شد: «بلبل زبونی بسته. اگه ناراحتی می‌‌‌تونم نوت‌‌‌بوکو ازت بگیرم.»
    سریع از اتاق پریدم بیرون. تمام افکار در سرم ‌‌‌می‌‌‌چرخید: مأموریت...آنسو...خاطره...قتل... خون...صدای ناله...مرگ. سرم رو برای رهایی از این افکار شوم تکان می‌‌‌دهم و به جایش به بررسی اطلاعات مأموریت توی نوت‌بوک پرداختم. تصمیم گرفتم‌‌‌ به بخش تحقیق و توسعه بزنم. چون اکثراً مبارز‌‌‌ها اسلحه‌‌‌هایشان را آنجا می‌‌‌دهند برای ارتقا. گفتم شاید بچه‌های آنجا بتوانند یک جفت مبارز خوب بهم معرفی کنند. کاشف به عمل آمد که دو برادر مبارز شات‌گان هایشان را برای تغییرات سپرده بودند آنجا. بچه ها می‌گفتند که مبارزان خوبی هستند. اسلحه ها را گرفتم. خوب روی اسلحه‌ها کار شده بود اما دو سه جا می‌‌‌توانست بهتر شود، مثلاً؛ با گلوله گذار خودکار اگر زیاد شلیک می‌‌‌شد تا حد خطرناکی داغ می‌‌‌شد، البته با یک دست‌کاری کوچولو حل‌شدنی بود. فکر کردم اگر از لابی شروع کنم بهتره. پس دکمه ی آسانسور را زدم و منتظر ماندم.
    قبل از آن که در باز شود صدایی نامفهوم از پشت در شنیدم که انگار می‌گفت: «اگه تا ربع ساعت دیگه یه مأموریت ازون در بیرون نیاد...» قبل از این که حتی فکری بکنم در آسانسور باز شد و با نا‌‌‌محتمل ترین صحنه ی عمرم مواجه شدم. یک نفر کت‌وشلوار پوش با کلاه و جلیقه، با دهانی بــاز، با دستش به طرف من اشاره می‌کرد، یک نفر دیگر هم با شباهت به نفر اول به حدی که فقط می تواند برادرش باشد، به علاوه‌ی حدودا 30 جفت چشم که به من زل زده‌‌‌اند. خب طبیعتاً دست و پایم را گم کردم، احساس کردم دارم قرمز می شوم و عینکم را روی چشمم جابه‌‌‌جا کردم. پسر روی میز(که تقریبا مطمئن بودم یکی از دو برادر مبارز جواد و سجاد هستند) فریاد زد: «هیچ‌کس بهش دست نمی‌زنه!» خنده‌ی همه‌ی حضار به هوا بلند شد. یواش یواش داشتم می‌‌‌فهمیدم که کار آسانی با این دو برادر ندارم که برادر دوم حکم تأیید بر نظرم زد«آره، مال خودمونی، بیا اینجا.» باور کنید مبارز‌‌‌ها همه این شکلین، مغرور، پررو و فکر می‌‌‌کنند فقط خودشون قهرمان ماجران. از آن جایی که هنوز توی شوک ورود عجیبم بودم اولین سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم: «اهم، سلام. شما دو تا مبارزین؟»
    شاید کورسوی امیدی داشتم که جواب منفی باشد و بتوانم سریع از آسانسور از این طبقه جهنمی فرار کنم، اما آنها به سمت من دویدند و فهمیدم که شخص برادر‌ها به تورم خورده‌اند.

    توی کافه نشسته بودیم و من داشتم اطلاعات مأموریت را بازگو می‌کردم:
    «ببینید بچه‌ها، من تا به حال مأموریت نرفتم. تا الان سرم تو کار خودم بوده؛ می دونید ارتقاء اسلحه و این جور کارا، اما حالا یهو به من می‌گن برو مأموریت اونم از قرار معلوم شکار خون‌آشام! چرا دروغ؟ یکم ترسیدم، البته هیجان‌زده هم هستم.»
    - اووففف پسر چقدر حرف می زنی! تنها نکته مفید حرفات این بود که هدفمون شکار خون‌آشامه. خب بگو ببینم بدون حرف اضافه؛ کی و کجا؟
    بفرما. نگفته بودم؟ با خودم گفتم بالاخره باید به خودم مسلط بشم و نشون بدم رئیس کیه! گفتم اسلحه ها رو نشون بدم حتماً تعجب می کنن پس کیف دستی‌‌‌ام را گذاشتم روی میز و قطعات اسلحه رو چیدم روی میز و اشاره کردم که سرهمشان کنند. بعد خودم هم مشغول شدم؛
    - هر اطلاعاتی لازم داریم توی این نوت‌بوک همراهم هست.
    دوباره عینکم رو جابه‌‌‌جا کردم (حتماً باید همین روزها فکری برایش بکنم چون وسط حمله و مأموریت یک لحظه غفلت هم کافیست) کمی اطلاعات هم راجع به اسلحه‌هایشان دادم: «هیم، خوب روشون کار شده البته یه دو سه تا بهینه ‌سازی هست که روشون پیاده می‌کنم، کار خاصی نداره.»
    دلیلی نمی دیدم بحث تخصصی برایشان راه بیاندازم، اصولاً مبارزها به کمتر حرف زدن علاقه دارند. نوت‌بوکم را درآوردم و مأموریت را توضیح دادم، بعد از بررسی فایل‌ها و برنامه‌ریزی آماده رفتن بودیم. به سمت کارگاه رفتم تا وسایلم رو جمع کنم. به خودم گفتم پسر جدی جدی داری می‌‌‌ری مأموریت!

    به میز نازنینم خیره شدم، یک باردیگر جزئیات مأموریت را در ذهنم مرور کردم:
    گروه: جواد و سجاد(مبارز)، سینا(تکنولوژیست)
    هدف مأموریت: شکار خون‌‌‌آشام
    زمان مأموریت: اول صبح (احتمالاً به خاطر استفاده از ضعف هدف)
    مکان مأموریت: هتل سرافیم‌ در حاشیه شهر
    وسایل مأموریت: خُب، از اولش به خاطر همین مورد اومدم اینجا. تفنگ‌‌‌های تشعشع که نوری تقریباً معادل نور خورشید رو برای 5 ثانیه به یک شعاع 3 متری می تابونه، ایده آل برای کار ما، با دستکاری هایی که روی باتریش پیاده کردم‌، می‌‌‌تونه تا 20 بارهم شلیک کنه. دیگه چی؟ سنسورهای حساس به حرکت که سریع به دیددرشب زوم خودکار وصلشون کردم که بدون ریسک موجود رو ببینیم، اسلحه تورانداز که از وقتی سیستم قدیمی نیتروگلیسیرین انفجاری ( که گاهی اوقات منفجر نمی‌‌‌شد یا تو صورت مأمور منفجر می‌‌‌شد)رو با سیستم مبتنی بر 3 واکنش زنجیری با مادة اولیه‌ی سدیم‌‌‌آزید عوض کردم سرعتشون به 3 میلی ثانیه رسیده، رو هم برداشتم و یه قفل کننده خودکار روی هدف وصل کردم که اطلاعاتشو از همون سنسورحرکتی میگیره.
    یه جلیقه هوشمند که علائم حیاتی مأمور رو کنترل می‌‌‌کنه و در صورت نیاز یه کیت کمک های اولیه داره که خدا نکنه اصلاً به کار بیاد و درآخر میکروفون و دوربین.
    کوله‌‌‌ام را بستم. فکر کردم بد نباشه با عماد هم مشورتی بکنم، هرچی باشه از دار دنیا یه دونه ارشد دارم. یادم افتاد که مأموریت رفته پس گوشی‌‌‌ام را در آوردم و شماره‌‌‌ش را گرفتم، خدا خدا کردم که وسط عملیات نباشه.
    ‌‌‌‌‌‌ - الو؟ سینا ؟
    منو میشناسه! « بله خودمم، عماد به من مأموریت دادن،»
    - باشه می‌‌‌دونم اولین بارته . اشکالی نداره البته من بار اول این جوری نبودم، فقط سعی کن تمرکز کنی و فکر کنی که اگه اشتباه کنی اول من بعد فاطمه چه بلایی سرت میاریم. اصلاً هم حرکت عجولانه‌‌‌ای نکن. باشه؟
    - ممنون خیلی حالم بهتره. یه سوال سازمان ون یا ماشینی چیزی میتونه به ما بده ؟
    - ببینم چی کار می‌‌‌تونم بکنم. آبرو تکنوها رو نبری ها! من دیگه نمی‌‌‌تونم صحبت کنم.
    با خودم گفتم مشکل ارشدها چیه. کمی با وسایل وقت تلف کردم و همان موقعی که کوله‌‌‌ام رو برداشتم، پیامی برام اومد، عماد بود«‌ یه ون ایوکو می‌‌‌تونی از پارکینگ تحویل بگیری» خواستم بپرسم چه مدلی که یادم افتاد نمی‌‌‌تواند صحبت کند. به بخش پارکینگ رفتم. با نگاهی به ون‌‌‌های داخل پارکینگ فکر کردم ون ما نمی‌‌‌تواند جزو این ابوقراضه‌‌‌ها باشد پس لابد در اتاق مخفی یا جای دیگریست. مسئول پارکینگ فردی بود که مطمئن بودم حاضر است نقاشی کامل ون را بکشد اما از جایش تکان نخورد و آن را نشانم دهد.
    - سلام سینا هستم. تکنو. قرار بود عماد با شما هماهنگ کنه یه ون ایوکو به ما بدید ولی مدلشو نگفت.
    - پسر جان سازمان کلاً ۳ تا ون ایوکو داره که فقط یکیش شرایط راه رفتنو داره. بیا اینم کلیدش. بگرد ببین ایوکو کدوم ونه همونه.
    راه افتادم به سمت پارکینگ، عینکم را برای جستجو ایوکو تنظیم کردم. راه افتادم. آنجا بود! یک ون درب و داغان که مارک پیشتاز کورپوریشن جوری رویش حک شده بود که انگار افتخار سازمان بود. با یکی از بچه های کارواش صحبت کردم تا تمام ون را یک بار بشورند.
    راه افتادم که اخبار رو به بچه‌ها برسونم. بقیه‌ی ماجرا رو انگار خواب بودم صحبت با بچه ها، مرور نقشه، توضیح اسلحه‌‌‌ها، خوابی پر از کابوس های سرد و تلخ، زنگ میخ وار ساعت، بارگیری وسایل، راه افتادیم.
    ناگهان به خودم اومدم و دیدم جواد میگه « اراذل، پاشید، گیر کردیم.»
    ویرایش توسط sinaGhf : 2017/07/21 در ساعت 14:35
  11. #20
    تاریخ عضویت
    2017/01/17
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته‌ها
    29
    امتیاز
    2,204
    شهرت
    0
    58
    کاربر انجمن
    • راوی: محمد
    • اسم همگروهی ها: مهدیه، جواد، نسیم
    • ماموریت: گرفتن جن
    ----------

    بعد از اینکه با خوانوادم بخاطر شغل و آیندم و این چیزا جر و بحث کردم رفتم تو یه کوچه خلوت نزدیک خونمون که یه جای باز خوب داشت ، من همیشه میومدم اینجا تمرین تیراندازی ، تیراندازی یجورایی حالمو بهتر میکرد
    از بچگی عاشق تیرکمون بودم برا خودم از این تیرکمونای دست ساز میساختم و باهاش پرنده ها رو میزدم
    تا اینکه حدود دو سال پیش خانوادمو راضی کردم بزارن برم کلاس تیراندازی اونجا کارم عالی بود و بهم میگفتن جثه ام کاملا مناسب برای اینکاره [یکم جثه ام کوچیک بود ولی ماهیچه هام ورزیده بودن] علاوه بر اینا سرعت دیویدنمم خیلی زیاد بود ک اونم بخاطر اندازه بدنیم بود ، عاشق لباسای چرم بودم از اونا ک کلاه دارن ، وقتی میپوشیدم با تیرکمونم خیلی خفن میشدم d: یه جین از این لباسا داشتم هر وخ میپوشیدم همه یه جور نگاه عجیبی بهم میکردن ولی برام مهم نبود.

    همینجوری ک داشتم به سمت دیوار تیر مینداختم و افکارمو مرور میکردم یه دفعه یه صدا از ته کوچه اومد اولش چیزیو که دیدم باورم نمیشد قلبم با سرعت عجیبی تلپ تلپ میکرد یه موجود شبیه گرگ بود ولی ایستاده بود و آب دهنش به صورت منزجر کننده ای آویزون بود همینجوری داشت به من نزدیک تر میشد ،چند نفر با ظاهر و سلاح های عجیبب پشت سرش دنبالش میکردن
    از ترس خشکم زده بود نمیدونم چی شد تصمیم گرفتم به سمتش تیر بندازم اما دستام میلرزید که باعث شد تیرام خطا بره
    حدود دو متری من بود ک یهو یه نفر یجور تور انداخت روش و سه نفر دیگه با تیرای مخصوص بیهوشش کردن و افتاد.
    من هنوز تو شوک این اتفاقا بودم قبلن تو فیلما موجودات ترسناک و ماوراطبیعی دیده بودم
    اما هچوخ حتی تصورشم نمیکردم همچین چیزایی وجود داشته باشن.

    یه پسر جوون خوش هیکل با موهای قهوه ای بهم ریخته همون که اون تو رو انداخته بود روی اون حیوون داشت با یه پسر عینکی چیزایی راجب من پچ پچ میکردن تا اینکه پسر مو قهوه ای اومد سمتم و گفت:
    - کار شجاعانه ای بود که انجام دادی آدمای دیگه معمولا فرار میکردن!!
    - این چی بود؟؟شما کی هستین؟!!
    -این یه گرگینه زامبی بود که از آنسو اومده بود ماهم شکاچی های سازمان زندگی پیشتازیم
    - چی؟؟آنسو چیه؟؟!
    - یه بعد دیگه از دنیا که هیولا ها اونجا زندگی میکنن و گاهی وقتا وارد دنیای ما میشن
    - شما اونا رو میگیرین؟؟
    - آره سازمان ما و یه سازمان دیگه به اسم بوک پیج
    - آهان چه جالب
    - آدم شجاعی بنظر میای انگار کارت با تیرکمونم خوبه
    - بله ممنونم
    - دوس داری با ما کار کنی؟
    - واقعا؟؟جدی میگید؟؟ ینی میشه؟؟؟؟؟؟!
    - با من بیا تا به مدیر سازمان معرفیت کنم اونجا بهت توضیح میدن همه چیو؛
    با گروهشون حرکت کردم تا وقتی ک رسیدم به یه ساختمون خبرگزاری به اسم زندگی پیشتاز رفتیم داخل ساختمون
    اونجا آدمای عجیبیو میدیدم که هر کس به کاری مشغول بود
    به دنبال اون پسر جوون حرکت میکردم تا اینکه رسیدیم به آسانسورا چهار تا آسانسور بود ک یکیش از بقیش درب و داغون تر بود بنظر میومد ک به زیر زمین میره
    به هر حال سوار یکی از آسانسورایی که بالا میرفتن شدیم
    خودمم تعجب میکردم ک چجوری قبول کردم که بیام همه این جیزای عجیب یهو اتفاق افتاد
    به هر حال توی طبقه یکی مونده به آخر پیاده شدیم
    پسر جوون با اشاره یکی اتاقا رو به من نشون داد ک جلوی درش دوربین و سنسور نصب شده بود و گفت:
    - اونجا اتاق مدیره باهاش هماهنگ کردم برو جلوی در، در خودش باز میشه من دیگه رفتم خدافظ.
    رفتم جلوی در اتاق و در باز شد
    خیلی آروم رفتم داخل یه دختر تقریبا جوون پشت میز نشسته بود که باید مدیر سازمان میبود به یه صندلی اشاره کرد:
    - بشین
    بدون هیچ حرفی نشستم رو صندلی
    -من فاطمه هستم ملقب به ملکه سرخ شنیدم جلوی یه گرگینه زامبی شجاعانه عمل کردی و بهم گفتن ک کارت با تیرکمون بد نیست
    - بله خانوم
    - پس میخوای بیای تو سازمان با ما کار کنی
    - بله خانوم
    - خب بزار تا قوانینو همه چیو برات توضیح بدم
    بعد از حدود یک ساعت صحبت کردن تمام امور سازمان و حقوق قوانین رو برام توضیح داد و یه فرم استخدامی رو به عنوان جنگجو پر کردم
    و یه کارت اعتباری توی پاکت بهم داد که حقوقمو واریز میکردن [حالا میتونستم به خانوادم بگم که یه شغل توی خبرگذاری دارم] توش برای گوشیمم یه برنامه به اسم پلگرام با یه اکانت مخصوص فرستاد که باید برای ارتباط با افراد سازمان استفاده میکردم.

    بعد از حدود دو هفته تمرین و آموزش تو سازمان یه پیام توی برنامه پلگرامم از طرف ملکه سرخ اونده بود که
    بهم گفته شده بود که برم روی پشت بوم تا همکارای گروهمو ببینم
    به طرف پشت بوم سازمان حرکت کردم
    تو راه پله ام یه نفر افتاده بود بنظر میومد معتاد باشه
    بی تفاوت از کنارش رد شدم
    جلوی در پشت بوم یه بوی تلخ سیگار میومد ، رفتم بالا
    یه مرد با یه سیگار گنده دهنش ، یه ریش نامرتب و جوری که غمو میشد تو چهرش حس کرد اونجا بود
    رفتم بهش سلام کردم و دست دادم
    - سلام من محمدم همکار جدیدتون ، ملکه سرخ گفتن بیام اینجا
    - سلام محمد خوش اومدی من جوادم رییس گروه ، گروه ما چهار نفره من که تلپاتم ، مهدیه که تکنو گروهه نسیم هم که هیلره توام جنگجوی جدید مایی
    - میتونم بپرسم جنگجوی قبلی چیشد؟؟
    یه دفه حالت چهرش پر از غصه شد و گفت
    - نه
    - اوه متاسفم نمیخواستم ناراحتتون کنم
    - مشکلی نداره ؛ بیا این پاکتو بگیر ببر بده به یه تکنو به اسم مهدیه تو زیرزمین بعدش خودت بیا به اتاق کنفرانس
    - بله قربان
    پاکت آبی رنگو گرفتم و رفتم پایین طبقه همکف از تو محوطه دنبال تکنو میگشتم که نامه رو به یکی بدم برسونه به دست مهدیه چون بچه های دیگه بهم گفته بودن بهتره که تو زیرزمین نرم برای غیر تکنو ها خطرناکه
    اما ظاهرن تکنو ها زیاد نمیومدن بالا حرکت کردم به سمت اون آسانسور که میرفت سمت پایین تا اینکه یه دختر با روپوش آزمایشگاهی دیدم ک یه کارتن چیپس دستشه تعجب کردم (آخه کی یه کارتن چیپس میخوره /: ) بنظر میومد ک تنکو باشه صداش کردم
    - ببخشید خانوووووووم
    اما انگار نشنید داشت دکمه آسانسورو میزد راهمو از بین جمعیت باز کردمو سریع خودمو رسوندم بهش
    جلوش وایساده بودم از چهرش معلوم بود ک تعجب کرده نمیدونم از چی ، گفتم:
    - ببخشید شما دارین میرین پایین؟ از تکنولوژیست هایین؟ کسی به اسم مهدیه میشناسین؟
    -بله دارم میرم پایین، تکنوبوژیستم و چنین کسی هم میشناسم
    با خوشحالی پاکتو از تو جیب داخلی لباسم در اوردم و گفتم
    - خیلی دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم ،همه هم بهم میگفتن نیام اون پایین بهتره پس میشه این پاکتو بهش برسونین؟؟
    کارتن چیپس رو گذاشت زمین و پاکت رو گرفت
    -حتما!!
    -ممنونم
    هوووفی گفتم و رفتم به طرف اتاق کنفرانس وقتی وارد شدم یه دختر روی میز سرشو گذاشته بود و خوابیدع بود منم آروم نشستم روی یه صندلی و منتظر موندم

    تا اینکه همون تکنو که نامه رو بهش داده بودم اومد تو اتاق فهمیدم که این تکنو همون مهدیه هست ولی نمفهمیدم چرا همون موقع ک نامه رو گرفت اینو بهم نگفت در هر حال نگاهی بهش انداختم و دوباره ساکت نشستم و به نقطه نامعلومی خیره شدم
    تا اینکه بالاخره رییس اومد ، تا اوند داخل یه سردرد خفیف گرفتم و مث اینکه بقیه بچه ها هم همینحوری شدت مخصوصا مهدیه که دستاشو گذاش رو سرش
    به هر حال نشست و گفت:
    - یک جن ، پیشنهادی دارین؟؟
    من همیشه از جن و این چیزا یکم میترسیدم ولی تو یه سریال دیده بودم که چطوری گیرش میندازن و سریال ها معمولا از افسانه های محلی الهام میگرفتن ک ممکن بود واقعی باشه
    سرمو اوردم بالا و گفتم:
    - امممم ، توی سریال سوپرنچرال دیدم که با علامت تله شیطان یک جن را گیر انداختند زیر فرش یا چیزی قایمش میکنیم و جن رو توش به دام میندازیم.
    -دیگه؟
    - نسیم و مهدیه هم چنتا نظر دادن که چندان هم بد بنظر نمیومد
    جواو دستاشو به نشانه سکوت اورد بالا
    و همه ساکت شدن گفت:
    - از تور و آب مقدس استفاده میکنیم، مشکل شماها ندیدن جنه است من میتونم با ذهنم حضورشو حس کنم اما بازهم دیدن مستقیم جن مفیده
    مهدیه گفت:
    -پیشنهاد میدم از یو وی استفاده کنیم یا دوربین چشمب مادون قرمز، این موجودات از خودشون گرما ساطع میکنن ته به خاطر اینکه زنده ان به خاطر اینکا اصطکاک ذراتشون باعث میشع گرم بشن ولی خب از اونجایی ک جسم ندارن طبیعتا نمیتونن ذره داشته باشن پس...؛
    منکه از حرفاش چیزی نفهمیدم جواد دستاشو اورد بالا و ساکتش کرد گفت:
    - تجهیزات ما باید خیلی معمولی باشه تجهیزاتی که یه خبرنگار با خودش حمل میکنه در همین حد و خبری هم از اسلحه هاس سنگین و چیزهای توی چشگ نیست
    - خب اشکالی نداره میتونیم از لنزش استفاده کنیم خودم درستش کردم در واقع نه با مادون قرمز نه با فرا بنفش کار نمیکنه فقط ...؛
    جواد آهی کشید و مهدیه فهمید که دوباره داره زیاد حرف میزنه و ساکت شد. جواد گفت:
    - برای گیر انداختنش هم به تور نیاز داریم ولی تور باید به آب مقدس آغشته بشه همچنین چیزی داری
    - نه ولی درست کردنش کاری نداره
    - خوبه محل کارمونم یه روستای دور افتاده و متروکه بیرون شهره همین میتونی بری، سریع برو و اینا رو تهیه کن . تا شب راه میفتیم.
    مهدیه بلند شد و بیرون رفت آهی کشید که فهمیدم بخاطر رها شدنش از سردرد بود
    جواد روشو به سمت من کرد و گفت:
    -تا حالا جن گرفتی محمد؟
    - نه قربان.
    من از یجورایی از جن میترسیدم و فک کنم نسیم هم فهمید و برای شوخی با من گفت:
    - نترس زیادم بد نیست هر چی از اون مزخرفات تو فیلما دیدی از ذهنت بنداز بیرون جنا خیلیم خوبن اصلن راستش اگه باهاشون مهربون باشی تا ابد خادمت میشن.
    با شک و تعجب یه طرف جواد نگاه گردم گفت:
    - خب خب خب ، اصلن هم اینطوری نیست اگه یه لحظه حواست نباشه جوری تیکه تیکه ات میکنن که همه هیلر های دنیا هم نمیتونن کمکت کنن
    به هر حال مبارز ما تویی وظیفه تو جنگیدن باهاشه ولی خب ما هم اگه جایی دستمون رسید بهت کمک میکنیم من میتونم با فرستادم پیام های ذهنی حواسشو پرت کنم و مهدیه هم وسایلی داره که فقط خودش بلده باهوشون کار کنه ، نسیمم که هیلره
    - پس چطوری بگیریمش؟
    -چنتا اسلحه هست که بخاطر یه سری خواصشون میتونن موجودات آنسویی رو گیر بندازن همین الان برو کارگاه مهدیه فیلم های مبارزه های قبلی با جن ها رو ببین تا آماده بشی اسلحه هایی که میخوای رو هم ازش بگیر ، برو
    بلند شدم به سمت در برم ک یادم اومد گفتم:
    - اما به من گفتین که کارگاه تکنوها جای خطرناکیه
    - به وسایلشون دست نزنی چیزیت نمیشه
    - باشه
    زیر لب گفتم خدا خودش کمک کنه و از در رفتم بیرون

    داشتم میرفتم به طرف آسانسوری ک میرفت به سمت زیر زمین که مهدیه رو دیدم سریع خودمو رسوندم بهش تا مجبور نباشم تنها برم پایین رفتم کنارش گفتم:
    -امممم رییس بهم گفت که بیام پایین تا بهم فیلم مبارزه قبلی با جنا رو بهم نشون بدی و برام اسلحه بسازی
    - دنبالم بیا
    دنبالش رفتم سوار آسانسور شدیم روی دستش یه علامت بود که داخل آسانسو جلوی یه سنسور نگه داشت و آسانسور حرکت کرد تا رسیدیم پایین وارد سالن تکنو ها شدم
    اونجا پر از اسلحه و کامپیوتر و وسایل جوشکاری و کلی چیز میز دیگه بود
    مهدیه به طرف قسمت کاری خودش حرکت کرد منم دنبالش رفتم
    تا اینکه پشت یه میز شلوغ پلوغ پر از آت و آشغاا که کنارش یه کارتن چیپس بود و یه سطل آشغال پر از پوست چیپس نشست و گفت:
    - چجور سلاحی میخوای
    - اگه زحمتی نیس تیر و کمان
    یکم با کامپیوترش ور رف و به طرف کامپیوتر اشاره کرد و گفت
    - تو بشین این فیلما رو ببین تا من سلاحتو آماده کنم .
    - باشه
    پاشد و رفت به طرف دیگه ای از سالن تو راهم پاش گیر کرد یسری وسایلو پخش و پلا کرد.
    این فیلما از اون فیلمایی نبود ک شما بخوایین ببینین ولی جالب بود یه دو ساعت پای کامپسوتر بودم تا اینکه مهدیه اومد:
    - خب چطور بود؟
    - ممنون یه چیزایی فهمیدم
    یه تیر کمون پیشرفته با یه استوانه پر از سه نوع تیر زرد و قرمز و مشکی که به کمر آویزون میشد دستش بود تیرکمون رو داد بهم و گفت:
    - ببین باهاش راحتی
    - یکم زه کمانو امتحان کردم عالی بود.
    به سمت تیرا نگاه کرد و گفت:
    - ببین سه نوع تیر برات ساختم تیر مشکی مث تیرای عادیه و مشخصا روی جن اثر نداره برای موجودای دیگه گذاشتمش تیر زرد تیر ویژس و تو هر ماموریت نوعشو عوض میکنم ولی الان تیر زرد یه جور تور آغشته به آب مقدس میندازه روی هدف و اما تیر قرمز این تیر فقط و فقط مال مواقع فوق اظطراریه تیر مرگبار که هر موجودیو میکشه و فقط سه تا از اینا فعلا برات ساختم.
    - وای ممنون این چیزا فوق العادن واقعن که کارت حرف نداره
    - ممنون لطف داری
    لبخندی زد و تیرا رو داد به من؛
    تیر کمون و استوانه تیردان رو انداختم پشت کمرم
    و به نگاه کردن فیلما ادامه دادم...

    خیلی غرقه فیلما شده بودم و انگار خودم داشتم به جای ادمای توش میجنگیدم که مهدیه صدام کرد.
    - امیدوارم برات مفید بوده باشن، هر چند هیچی تجربه اولین مبارزه نمیشه. پس اگه گند زدی هم ناراحت نباش‌.
    و یک عینک رو به سمتم دراز کرد.
    - خود عینک به طور خودکار همه چیو ضبط و اپلود میکنه. کنار عدسیها هم دو تا دکمه هست، قرمز برای فیلتر فرابنفش و ابی برای فیلتر مادون قرمز. نمره چشماتونو از پرونده هاتون دراوردم ولی تا وقت داریم امتحانشون کن که اشتباهی نشده باشه. و راستی میشه کمانتو بهم بدی؟
    عینک رو گرفتم و کمان رو دادم.
    - یادم رفت بهت بگم. ولی جنس کمانت از یه جور ساختار پیشرفته کربنیه که تکنو های خودمون اینجا ساختن و باعث یه صرفه جویی بزرگ توی هزینه های سازمان شد. من توی پروژش نبودم. اون موقعها زیاد میرفتم ماموریت. ولی ایده ی خیلی خلاقانه ایه. درواقع تمام چینش های مولکولیه ساختار رو خود بچه های اینجا....
    انگار نگاه ناامیدانه منو دید که حرفشو قطع کرد.
    - خوب خیلی مهم نیس. به هر حال جنسش خیلی خوبه و مهمتر از اون تو خالیه پس با فشار دادن این دکمه این شکلی میشه.
    و دکمه تقریبن ناپیدایی رو فشار داد. در یک لحظه کمان بزرگ توی خودش اندازه یه کف دست جمع شد.
    مهدیه دوباره خواست یه چیزی بگه که صدای پلگرام هردومون بلند شد. وقتش شده بود. مهدیه سراسیمه به سمت میزش برگشت. دوربین فیلمبرداری عظیم الجثه ای را در یک کوله پشتی فرو کرد و یک کیف دستی را هم برداشت.
    وارد آسانسور درب و داغون شدیم و به سمت بالا حرکت کردیم. جواد و نسیم جلوی در منتظر بودن. به محض اینکه ما رو دیدن جواد شروع کرد.
    - پوششمون تیم گزارش تلویزیونیه. کارتاتون رو دم دست نگه دارین. مهدیه دوربین رو اوردی؟
    سرش رو تکون داد و عینک ها رو به جواد و نسیم داد و دوباره همون حرفها رو زد.
    بعد همه به سمت ون سیاهرنگی با نشان بزرگ خبرگزاری زندگی پیشتازه و ارم روش رفتیم. جواد به سمت صندلی راننده چرخید و به من اشاره کرد که جلو بشینم. مهدیه و نسیم عقب کنار تجهیزات از ریخت افتاده پشت ون نشستند.
    به محض راه افتادن ون صدای باز شدن بسته چیپس بلند شد.
    ویرایش توسط M.Shojaei : 2017/07/23 در ساعت 05:48
    M.Shojaei
صفحه 2 از 4 نخست 1 2 3 4 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 37

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سر حدات اخلاقی در داستان های فانتزی کجا هستند؟
    توسط لینک دانلود در انجمن بحث آزاد
    پاسخ: 2
    آخرین نوشته: 2015/07/27, 21:50
  2. پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/08/28, 12:34
  3. داستان دسته گلي براي مادر
    توسط miina در انجمن داستان کوتاه
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2013/10/26, 17:19
  4. پسرک دستفروش نویسنده گمنام داستان کوتاه
    توسط آرمیتا37 در انجمن حکایات و اشعار
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2012/09/29, 00:54

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •