ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 9 1 2 3 ... آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 82
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    941
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن

    خاطرات ترسناک من

    سلام
    نظرتون چیه هرکس یک خاطره از ترسناک ترین چیزی که تو عمرش دیده بگه یا اتفاقات ترسناکی که براتون افتاده
    خاطرات ترسناک خودتونو با بقیه به اشتراک بزارید .
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    257
    امتیاز
    8,529
    شهرت
    4
    506
    نویسنده
    سلام. من نظرم مثبته اما چراغ اول رو باید گویندۀ مطلب روشن کنه.
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    941
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن
    یک زمانی بود هرجا میرفتم حس میکردم یک چیزی یا کنارمه یا پشت سرم اما وقتی برمیگشتم کسی نبود
    یکبارم اومدم خونه سلام کردم یک نفر جواب داد

    رفتم کل خونرو گشتم هیچکس نبود
    آخرم گفتم با خودم توهم زدی دیوونه
    ترسیدم اما خودمو به اون راه زدم
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/06/01
    نوشته‌ها
    44
    امتیاز
    1,987
    شهرت
    0
    88
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط snake نمایش پست ها
    یک زمانی بود هرجا میرفتم حس میکردم یک چیزی یا کنارمه یا پشت سرم اما وقتی برمیگشتم کسی نبود
    یکبارم اومدم خونه سلام کردم یک نفر جواب داد

    رفتم کل خونرو گشتم هیچکس نبود
    آخرم گفتم با خودم توهم زدی دیوونه
    ترسیدم اما خودمو به اون راه زدم
    ترس شدید تلقین انسان رو قوی می کنه جوری که از ترس فکر کردید یکی جوابتون رو داده. چون انتظار داشتید یکی جوابتون رو بده. قدرت تلقین خیلی خیلی زیاده.

    خودم وقتی بچه بودم یه شب خوابیده بودم که دیدم یکی داره رو صورتم دست می کشه می گه: مهدیییی....مهدی..یییییی
    از جام بلند شدم ولی کسی رو ندیدم و دوباره که خوابیدم دوباره دیدم یکی دست رو صورتم می کشه می گه: مهدیییییی....مهدی....یییی
    نمی دونم از خواب آلودگی بوده یا از تلقین. ولی این خاطره یادم میاد.

    پ.ن: اصلا نمی خواستم خاطره بگم، گفتم که اسپم نشه.
    در ضمن، من از تاریکی می ترسم، شاید بخاطر اون بوده :D جو گیر نشید
    [SIZE=4]عاشق اینم که پرواز کنم به سمت ستاره ها، داخل کهکشان ها محو شم، جایی که هیچکس دستش به من نرسه
    داستان من، « [COLOR=#0000ff]نور اژدها [/COLOR]» [COLOR=#ff0000]( باید تا آخر دنیاها و جهان ها سفر کرد؟ یا با سرنوشت روبرو شد؟ )[/COLOR]: [URL]https://forum.pioneer-life.ir/thread8990.html[/URL]
    [/SIZE]
    [IMG]http://s9.picofile.com/file/8307190284/Dragon_s_Light_Season_3.jpg[/IMG]
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2015/01/23
    نوشته‌ها
    160
    امتیاز
    4,841
    شهرت
    0
    193
    کاربر انجمن
    یه شب هیشکی خونه نبوود منم از تاریکی و جن بسیار میترسم ولی جوری نیستم به خودم تلقین کنم تا ساعت 4 بیدار بودم اومدم بخوابم لامپ رو خاموش کردم از طرف باغ صدای دویدن میومد و به شیشه ضربه میخورد و اتفاقا به نتیجه تلقین به خودم رسیدم و گفتم صدا ضبط میکنم چون وقتی لامپ روشن میکردم صدا قطع میشه و وقتی خاموش میکردم صدا دوباره میومد صدا رو تو هر دو حالت ظبط کردم و اونجا بود که **** چهار حرفیه پیداش کنید
    [CENTER]

    سرها
    [/CENTER]
    [CENTER]ميغلتند
    [/CENTER]
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2017/06/01
    نوشته‌ها
    44
    امتیاز
    1,987
    شهرت
    0
    88
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط جلاد نمایش پست ها
    یه شب هیشکی خونه نبوود منم از تاریکی و جن بسیار میترسم ولی جوری نیستم به خودم تلقین کنم تا ساعت 4 بیدار بودم اومدم بخوابم لامپ رو خاموش کردم از طرف باغ صدای دویدن میومد و به شیشه ضربه میخورد و اتفاقا به نتیجه تلقین به خودم رسیدم و گفتم صدا ضبط میکنم چون وقتی لامپ روشن میکردم صدا قطع میشه و وقتی خاموش میکردم صدا دوباره میومد صدا رو تو هر دو حالت ظبط کردم و اونجا بود که **** چهار حرفیه پیداش کنید
    خب کلمات ممکن: جن، دزد، تلقین، روح.
    خب هیچکدوم از اینا چهار حرفی نیست.
    فقط می مونه: بابا ، گربه

    بیا جواب درست رو معلوم کن رفیق
    [SIZE=4]عاشق اینم که پرواز کنم به سمت ستاره ها، داخل کهکشان ها محو شم، جایی که هیچکس دستش به من نرسه
    داستان من، « [COLOR=#0000ff]نور اژدها [/COLOR]» [COLOR=#ff0000]( باید تا آخر دنیاها و جهان ها سفر کرد؟ یا با سرنوشت روبرو شد؟ )[/COLOR]: [URL]https://forum.pioneer-life.ir/thread8990.html[/URL]
    [/SIZE]
    [IMG]http://s9.picofile.com/file/8307190284/Dragon_s_Light_Season_3.jpg[/IMG]
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2016/03/30
    محل سکونت
    ابادانجلس
    نوشته‌ها
    412
    امتیاز
    5,168
    شهرت
    0
    748
    تایپیست
    اسیه جون خونه جوابتو نداد گلم فک کنم خیلی لخت بوده خونتون صدات برگشته
    بعد خب میدونی.ترسناک ترین چیز صدای ی نفر بود ک با علی (ali-rbn) شنیدیم.خیلی بد بود هنوزم میترسیم خیلی خاطره ی خفنی بود... یادش ب خیر!
    دوستان اگه ی وقتی خطایی چیزی از من دیدین و اینا ...
    .
    .
    .
    برید دکترچش پزشک!خطای دید دارین وگرنه من ب این گلی (: والاح!
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    941
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن
    نه اتفاقا خونه ما غار نیست که صدا منعکس شه و ازاینحرفا.
    اما من تازه اومده بودم خونه نمیترسیدم و اصلا تو حال و هوای این چیزا نبودم

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط غریبه ی آسمانی نمایش پست ها
    ترس شدید تلقین انسان رو قوی می کنه جوری که از ترس فکر کردید یکی جوابتون رو داده. چون انتظار داشتید یکی جوابتون رو بده. قدرت تلقین خیلی خیلی زیاده.

    خودم وقتی بچه بودم یه شب خوابیده بودم که دیدم یکی داره رو صورتم دست می کشه می گه: مهدیییی....مهدی..یییییی
    از جام بلند شدم ولی کسی رو ندیدم و دوباره که خوابیدم دوباره دیدم یکی دست رو صورتم می کشه می گه: مهدیییییی....مهدی....یییی
    نمی دونم از خواب آلودگی بوده یا از تلقین. ولی این خاطره یادم میاد.

    پ.ن: اصلا نمی خواستم خاطره بگم، گفتم که اسپم نشه.
    در ضمن، من از تاریکی می ترسم، شاید بخاطر اون بوده :D جو گیر نشید
    منم قبول دارم قدرت تلقین انسان خیلی موثره
    کوچیک که بودم یک فیلم دیده بودم وقتی خوابیدم همش با خودم تکرار میکردم جن وجود نداره جن وجود نداره تا یکدفعه یک نفر تو گوشم گفت وجو داره
    خدا خیرش نده داشتم سکته می کردم بعدشم جوون مرگ میشدم
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    445
    امتیاز
    19,494
    شهرت
    0
    1,177
    تیم فنی نشریه
    خاطره ای ک من میخوام تعریف کنم، اول از همه باس بهتون بگم که الحمدالله نه تلقین و توهم بوده، نه فشار روانی یا کاری یا درسی ک بشه بهش بگید بختک.
    یه چیزم بگم که من چندین اتفاق برام افتاده، از کوچیکترینش ک زمزمه بوده تا الان ک بزرگترین دیدن ی چیزی بوده! و جالبیش اینجاس ک من هربار ک اتفاق قبلی رو از یاد میبردم، یه اتفاق "بدتر" برام میوفتاد! واسه همین کلا با خودم تصمیم گرفتم که این آخری رو به هیچ وجه من الوجوه فراموش نکنم چون نمیدونم دفعه بعد، چه بلایی سرم بیاد!
    اینی ک میخوام بگم، همین آخریه‌س:

    من معمولا شب ها بیدار میشم که درس بخونم، مثلا ساعتای دو یا سه. عادتمه. موبایلمم همیشه ساعتش تنظیمه و گاهی اوقات هم خودم به حالت خودکار، زودتر از موعدی ک میخوام، بیدار میشم.
    اتاقم، تختم کنار دیواره و کنار تختم، اون تهش ک دیه پاهام سمت دیواره، یه آینه کشویی قدیمی هست، بزرگه هم، مال جهاز مامانم بوده. مدلش هم ی جوریه که... چی اسمشونه دوتا ستونی لاغر چوبی داره و کلا مث این جدیدا نیس ک همش آینه‌ست و سقف نداره. تو زاویه ای که آینه و تختم هست، وقتی دراز میکشم دقیقا میتونم فضای پشت سرم رو از توی آینه ببینم.
    اون شب هم ک بازم قرار بود بیدار شم، بیدار شدم ولی چه بیدار شدنی!!!‌
    چشامو ک وا کردم، دیدم یه نفر ک همش سیاه بود، - کاملا سیاه بود! نه دهنی نه مویی- زل زده به من. سرش رو برگردوند، نگاه در اتاقم کرد و دوباره به من نگاه کرد. گفتم که همش سیاه بود ولی نمیدونم چرا احساس میکردم اون دفعه آخری ک نگام کرد، داره بهم با دندوناش میخنده!!!
    تو اون لحظه، من معنای واقعی پوچی رو احساس کردم! نه گرما، نه سرما، نه خوشحالی، نه ترس، نه اضطراب نه خستگی، هیچی هیچی!!!
    همه اینا اگر اشتباه نکنم، توی کمتر از دو ثانیه اتفاق افتاد اونم تو بیداری کامل. دست و پامم نمیتونستم تکون بدم. بی حرکت و ثابت.
    وقتی کلا اون شخص سیاه رفت، حالتم عادی شد ولی یکم اضطراب داشتم. هنووز نمیدونستم ک چی دیدم. فکر میکردم داداشمه ک اومده اذیتم کنه واس همین با موبایلم ور رفتم ک مثلا بفهمه بیدارم و اینا، منتظر بودم صدا پاشو بفهمم یا صدا نفساشو. راحت بود فهمیدنش چون خونه غرق در سکوت بود. وقتی دیدم ن صدایی میاد ن هیچ نشونه دیگه، نور موبایلم رو دور اتاق چرخوندم. وقتی دیدم کسی نیس، اونموقع بود ک از ترس داشتم میمردم!!!! تا مدت ها نمیتونستم برم سمت آینه. هی رومو میکردم اونور ازش رد میشدم.


    پ.ن: دوستان این ماجرا مال چند ماه پیشه...


    و اصلا هم سرکاری نیس!


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2017/06/01
    نوشته‌ها
    44
    امتیاز
    1,987
    شهرت
    0
    88
    کاربر انجمن

    Wink

    نقل قول نوشته اصلی توسط Snake نمایش پست ها
    نه اتفاقا خونه ما غار نیست که صدا منعکس شه و ازاینحرفا.
    اما من تازه اومده بودم خونه نمیترسیدم و اصلا تو حال و هوای این چیزا نبودم

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -



    منم قبول دارم قدرت تلقین انسان خیلی موثره
    کوچیک که بودم یک فیلم دیده بودم وقتی خوابیدم همش با خودم تکرار میکردم جن وجود نداره جن وجود نداره تا یکدفعه یک نفر تو گوشم گفت وجو داره
    خدا خیرش نده داشتم سکته می کردم بعدشم جوون مرگ میشدم
    بابا چیه شلوغش کردین. جن بوده دیگه. گفت: سلام، جنه هم گفت: علیک
    باور کنید جنا از آدم هایی که من تو زندگیم دیدم بی آزار ترن، بلایی که این آدم ها تو زندگی سر من آوردن هیچ موجود ماوراطبیعه ای نمی تونه سر من بیاره.

    بگذریم یه بار از خواب بیدار شده بودم یا هنوز خواب بودم، نمی دونم. دیدم یه دستی مثل شاخه درخت که سه تا انگشت درختی داشت، به شیشه خونمون می زنه. خونه ی ما هم آپارتمانی بود که اصلا درخت تا 5 متریش پیدا نمی شد اونم به اون ارتفاع. وقتی پرده رو کنار زدم دیدم هیچی نیست ولی وقتی خوابیدم دیدم که دوباره داره به شیشه می زنه. {با اینکه فکر می کنم اینا تو خواب برام اتفاق افتاده و چون بین خواب و بیداری اینو تجربه کردم نتونستم تو بچگی مرزشون رو تشخیص بدم} ولی باید بگم که خیلی خوب یادمه این ماجرا رو

    اینا همشون موقع خواب سر و کلشون پیدا میشه. تو بیداری جرئت ندارن بیان جلو. ترسوها
    [SIZE=4]عاشق اینم که پرواز کنم به سمت ستاره ها، داخل کهکشان ها محو شم، جایی که هیچکس دستش به من نرسه
    داستان من، « [COLOR=#0000ff]نور اژدها [/COLOR]» [COLOR=#ff0000]( باید تا آخر دنیاها و جهان ها سفر کرد؟ یا با سرنوشت روبرو شد؟ )[/COLOR]: [URL]https://forum.pioneer-life.ir/thread8990.html[/URL]
    [/SIZE]
    [IMG]http://s9.picofile.com/file/8307190284/Dragon_s_Light_Season_3.jpg[/IMG]
صفحه 1 از 9 1 2 3 ... آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 82

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •