ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 8 از 8 نخست ... 6 7 8
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 79 , از مجموع 79
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    421
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن

    خاطرات ترسناک من

    سلام
    نظرتون چیه هرکس یک خاطره از ترسناک ترین چیزی که تو عمرش دیده بگه یا اتفاقات ترسناکی که براتون افتاده
    خاطرات ترسناک خودتونو با بقیه به اشتراک بزارید .
  2. #71
    تاریخ عضویت
    2013/08/30
    محل سکونت
    خونمون ^^
    نوشته‌ها
    219
    امتیاز
    13,220
    شهرت
    5
    876
    کاربر انجمن
    والا خاطرات ترسناک که زیاد دارم سابقه ی جن دیدن و تحت تسخیر بودنم داشتم حتی سابقه ی پیش جن گیر رفتنم دارم ولی فانوسا حال ندارم بنویسمشون

    در نتیجه به این قناعت میکنم:
    یه روز تو خونمون دراز کشیده بودم یه موشه اومد خورد به پام با دهن بسته جیغ کشیدم خیلی مضحکه، میدونم همه خواب بودن چون شب بود تا یه هفته پامو با انواع و اقصام شوینده ها میشستم
    یه بارم تو دسشویی بودم یهو از اون زیر میرا یه موش پرید بیرون با همون وضع افتضاح از دسشویی پریدم بیرون البته خداروشکر کسی نبود بیرون دسشویی وگرنه کل ابرو حیثیت داشته و نداشتم به *دهنِ* سگ میرف

    نتیجه میگیریم نرگس اونقدی که از موش میترسه از جن نمیترسه
    این مدل قربون صدقه‌ها هست میگن عشق کی بودی تو. اول خاقانی گفته:
    از گُلِ سرخ رسته اى، نرگسِ دسته بسته اى
    نرخِ شکر شکسته اى، پسته دهانِ کیستى؟
  3. #72
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    239
    امتیاز
    7,111
    شهرت
    4
    486
    نویسنده
    خیلی سال پیش دادشم اینا ی خونۀ خیلی بزرگ داشتن که گوشه‌اش یک اتاق بلااستفاده بود. در این اتاقه خود به خود باز می‌شد یهوما فکر می‌کردیم قفلش خرابه، بعده‌ها داداشم گفت خودش جنه رو دیده تو خونشون؛ الله اعلم. این مقدمه رو گفتم که بدونید ی چیزایی تو اون خونه بود. ی روز یکی از دوستام اومده پیش من تا باهاش ریاضی کار کنم،منم کلید خونۀ دادشم رو داشتم و رفتیم اونجا. طرفای 10 یا 11 بود که من رفتم بیرون دنبال ی کاری. موقع بیرون رفتم به رفیقم گفتم داداش اینجا جن داره‌ها، چیزی شد نترس. این رفیقه ما هم گفت برو بابا، من و ترس.
    ما رفتیم و بعد حدود 1 ساعت برگشتیم، دیدم این بنده خدا خودش رو گوشۀ مبل جمع کرده و زیرچشمی به در این اتاقه که خود به خود باز میشه نگاه می‌کنه، گفتم چی شده؟ شروع کرد تعریف کردن؛ گفت تو که رفتی من پیش خودم گفتم برو بابا، جن ترس نداره که و از این حرفا، یهو موتورخونه روشن میشه و با صدای وحشتناکی شروع به کار می‌کنه و در این اتاقه هم با صدای قیژ ملایمی باز میشه. هیچی دیگه این بنده خدا بلند شده بود سر ظهری همۀ برقا رو روشن کرده بود و ی گوشه کز کرده بود. البته من بعده‌ها از داداشم شنیدم خونشون جن داشته
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  4. #73
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    334
    امتیاز
    2,781
    شهرت
    12
    519
    مدیر انجمن
    اممممم. فردا به این امید میخوابم که روحم جدا شه ازم...آخ‌جووووووون.شایدم یکی رو سکته دادم از ترسهععععی.البته شایدن فقط تو شب اتفاق بیفته نه؟ یعنی باید شب بخوابم؟؟؟؟؟آه...
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  5. #74
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    49
    امتیاز
    601
    شهرت
    0
    74
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط kianick نمایش پست ها
    اممممم. فردا به این امید میخوابم که روحم جدا شه ازم...آخ‌جووووووون.شایدم یکی رو سکته دادم از ترسهععععی.البته شایدن فقط تو شب اتفاق بیفته نه؟ یعنی باید شب بخوابم؟؟؟؟؟آه...
    اخه نمیشه ک فدات شم ، من که از قصد نکردم ، در ضمن اصلا حس خوبی نیست که جنازه تو ببینی ، در ضمن کسایی هم ک شوت باشن حس نمیکنن حضورتو . پدرم یه چیزایی برام گفته اگه حوصله داشتی بیا پ.خ. برات میگم .
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
  6. #75
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    334
    امتیاز
    2,781
    شهرت
    12
    519
    مدیر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط Celaena Sardothien نمایش پست ها
    اخه نمیشه ک فدات شم ، من که از قصد نکردم ، در ضمن اصلا حس خوبی نیست که جنازه تو ببینی ، در ضمن کسایی هم ک شوت باشن حس نمیکنن حضورتو . پدرم یه چیزایی برام گفته اگه حوصله داشتی بیا پ.خ. برات میگم .
    آرهههههه.
    میخوام بدونم
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  7. #76
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    264
    امتیاز
    12,973
    شهرت
    12
    751
    کاندید مدیریت ویرایش
    نقل قول نوشته اصلی توسط Celaena Sardothien نمایش پست ها
    اخه نمیشه ک فدات شم ، من که از قصد نکردم ، در ضمن اصلا حس خوبی نیست که جنازه تو ببینی ، در ضمن کسایی هم ک شوت باشن حس نمیکنن حضورتو . پدرم یه چیزایی برام گفته اگه حوصله داشتی بیا پ.خ. برات میگم .
    من یه همچین چیزی رو تجربه کردم البته موقع بختک. روحم کاملا جدا نشده بود. همونجور دراز کشیده اطراف رو میدیدم تو جسمم بودم دستو پامو تکون میدادم حرف میزدم ولی نه چشمام باز بود نه دهنم تکون میخورد و نه دستو پام رو تکون میخورد. فقط و فقط روحم بود که تلاش میکرد خلاص شه:/
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  8. #77
    تاریخ عضویت
    2017/03/18
    محل سکونت
    شمال غربی
    نوشته‌ها
    92
    امتیاز
    425
    شهرت
    9
    119
    تایپیست
    جونم براتون بگه قبلا ترس رده متوسطمو براتون تعریف کردم در پستای سابق البته من ترسو نیستما ولی ی چیزایی ترس بر انگیزن حتی اگه ادم ترسو نشناسه ناخوداگاهش احساس خطرو تشخیص میده اونم از پدیده هایی که برایمان ناشناخته اند هر چه که بیشتر توشون تعمق کنه ترسش بیشتر میشه این طبیعته انسانیه ترس عاملی برای زنده ماندن ما و فرار از خطراته بگذریم زیادی دارم وراجی میکنم
    ترس من در دوران معاصر زندگی ام جز اون خاطره هه ک در پستای سابق تعریف کردم ترسی ندارم اما نگاهی بندازیم به دوران باستان زندگی ام دورانی که من طفلی بیش نبودم البته اینطور که برام طعریف میکنند خودمم نیز خاطره درستی ازش ندارم هر چه باشد موضوعیه که درون ادم می خواد فراموشش کنه
    دوازده ساله بودم
    پسری شیطان و از خود راضی در پی کشف راز هایی ناشناخته و هر چیزی که در اطرافش جریان داره
    از خواندن کتاب های قدیمی {به لطف مادربزرگ گرام خدا روحشو با مردگان شما قرین رحمتش فرماید ی گنجینه از کتابهای ناب و پرپر شده داشت البته نمیدونم بعداز مرگش خان عمو جان و پسرعموهای نازنین تر از برگ گل که دوس دارم سر ب تنشون نباشه باهاشون چیکار کردن ) که و یادداشت برداری از مطالب مهمش که شاید در عملیاتی که انسانو با بزرگترین ترسش روبرو کنه به درد بخوره
    کنجکاو تر از همیشه در حال تکمیل اجزای لازم برای پروژه جن برداری بودم
    سفر به روستای اجدادی و سر ساعت دوازده نیم شب







    تا ایجاشو یادمه ولی میگفتن که بیهوش پیدام کردند انار بقیش از حافظم پاک شده هر چی فک میکنم چیز بیشتری یادم نمیاد
    S.D.B

    اسمم هم مثل خودم یک برنده
    والا


  9. #78
    تاریخ عضویت
    2017/07/09
    محل سکونت
    در حال جستجو
    نوشته‌ها
    39
    امتیاز
    21
    شهرت
    0
    74
    مترجم
    سلام به همه. به عنوان مقدمه می خوام بدونید که من کلاً ژانر ترسناک رو خیلی دوست دارم چه کتاب باشه چه فیلم باشه هرچی. یه جایی یادمه شنیدم به خاطر نوعی بیماریه روانیه نمی دونم. این داستان هم مربوط به سه سال پیشه. من یه شب تا ساعت 3 بیدار بودم اون موقع ماه رمضون بود داشت قرآن می خوند تو تلویزیون یادم نمیاد دقیقاً کدوم آیات بود ولی راجع به قیامت بودن. خلاصه سحری خوردم نمازی به کمر زدم و خوابیدم.
    اول از همه خوابم توی یه جای ترسناک شروع شد سر کلاس عربی. همین جور که معلممون داشت حرف می زد نگاهم از پنجره کلاس به بیرون افتاد یهو دیدم هوا سیاهِ سیاه شد یه توپ های ذرخشان گنده ای از آسمون داشت میومد زمین یکیشون به طرف کلاس ما. خلاصه پاشدیم در رفتیم ولی وقتی بیرون کلاس بودم یه هو دنیا زیرو رو شد فکر کنم یکی از سنگا خورد بهم بچه ها واقعاً واقعاً درد سوختن و له شدن رو حس کردم دلم می خواست با صدای بلند داد بزنم قشنگ دست و پام و که داشتن می سوختن و بیرون رفتن خون از بدنمو متوجه بودم تو همین گیرو دار از خواب بلند شدم اما چه بلند شدنی، بعد از اون کابوس آرزوم بود فقط نور پذیرایی رو یه لحظه ببینم تا مطمئن شم خواب بودم اما هر کاری می کردم چشمام باز نمی شد فکر کنم نزدیکه پنج دقیقه داشتم سعی می کردم چشمامو باز کنم عقلمم نمی رسید که دست و پامو تکون بدم ولی فکر کنم اگر می خواستمم نمی تونستم . حالم خیلی بد شد خیلی. گریم گرفت داشت نفسم بند میومد نمی تونستم نفس بکشم تا این که بالاخره مامانم اومد تکونم داد. به محض برخورد دستش چشمام باز شد . اونشب بدترین شب زندگیم بود بدترین .
    ,Dear PAST
    .Thank You for all of the Experience & Lessons
    ,Dear Future
    ...I am Ready
  10. #79
    تاریخ عضویت
    2017/07/04
    محل سکونت
    سرگردانم و درحال انجام ماموریت های امپراتوری
    نوشته‌ها
    49
    امتیاز
    601
    شهرت
    0
    74
    ویراستار
    نقل قول نوشته اصلی توسط sinaGhf نمایش پست ها
    سلام به همه. به عنوان مقدمه می خوام بدونید که من کلاً ژانر ترسناک رو خیلی دوست دارم چه کتاب باشه چه فیلم باشه هرچی. یه جایی یادمه شنیدم به خاطر نوعی بیماریه روانیه نمی دونم. این داستان هم مربوط به سه سال پیشه. من یه شب تا ساعت 3 بیدار بودم اون موقع ماه رمضون بود داشت قرآن می خوند تو تلویزیون یادم نمیاد دقیقاً کدوم آیات بود ولی راجع به قیامت بودن. خلاصه سحری خوردم نمازی به کمر زدم و خوابیدم.
    اول از همه خوابم توی یه جای ترسناک شروع شد سر کلاس عربی. همین جور که معلممون داشت حرف می زد نگاهم از پنجره کلاس به بیرون افتاد یهو دیدم هوا سیاهِ سیاه شد یه توپ های ذرخشان گنده ای از آسمون داشت میومد زمین یکیشون به طرف کلاس ما. خلاصه پاشدیم در رفتیم ولی وقتی بیرون کلاس بودم یه هو دنیا زیرو رو شد فکر کنم یکی از سنگا خورد بهم بچه ها واقعاً واقعاً درد سوختن و له شدن رو حس کردم دلم می خواست با صدای بلند داد بزنم قشنگ دست و پام و که داشتن می سوختن و بیرون رفتن خون از بدنمو متوجه بودم تو همین گیرو دار از خواب بلند شدم اما چه بلند شدنی، بعد از اون کابوس آرزوم بود فقط نور پذیرایی رو یه لحظه ببینم تا مطمئن شم خواب بودم اما هر کاری می کردم چشمام باز نمی شد فکر کنم نزدیکه پنج دقیقه داشتم سعی می کردم چشمامو باز کنم عقلمم نمی رسید که دست و پامو تکون بدم ولی فکر کنم اگر می خواستمم نمی تونستم . حالم خیلی بد شد خیلی. گریم گرفت داشت نفسم بند میومد نمی تونستم نفس بکشم تا این که بالاخره مامانم اومد تکونم داد. به محض برخورد دستش چشمام باز شد . اونشب بدترین شب زندگیم بود بدترین .
    نور علی نور و بختک علی بختک ، جدا برات ارزوی زندگی بلندی میکنم :\
    I some times agree with the wind
    that
    You have to pass , pass and pass
    I some times agree with the sun
    That
    You have to be kind ...
    I always agree with the nature
    That
    Nothing will be like it was, any more
    by:Me ,Celaena
صفحه 8 از 8 نخست ... 6 7 8
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 79 , از مجموع 79

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •