ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 9 نخست 1 2 3 4 ... آخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 81
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    941
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن

    خاطرات ترسناک من

    سلام
    نظرتون چیه هرکس یک خاطره از ترسناک ترین چیزی که تو عمرش دیده بگه یا اتفاقات ترسناکی که براتون افتاده
    خاطرات ترسناک خودتونو با بقیه به اشتراک بزارید .
  2. #11
    تاریخ عضویت
    2013/08/23
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    829
    امتیاز
    79,504
    شهرت
    8
    3,690
    مدیر تایپ و اسکن
    باور کنین همه اینا در برابر خاطره من هیچی نیستن -__-
    یه شب نصفه شب از خواب بیدار شدم رفتم قضای حاجت که دیدم یه سوسک سیاه حموم بالدار رو دیوار نشسته و بهم زل زده =_=
    یه چند دیقه به هم نگاه میکردیم فقط هیچ کدوم جرئت نداشتیم تکون بخوریم
    اخرش اینقدر جیغ زدم یکی با دمپایی پیداش شد
    ...though the truth me vary, this ship will carry out body safe to shore

    little talks - the monsters and men
  3. #12
    تاریخ عضویت
    2013/08/03
    نوشته‌ها
    1,033
    امتیاز
    20,478
    شهرت
    1
    3,942
    مدیر گرافیک
    نقل قول نوشته اصلی توسط Leyla نمایش پست ها
    باور کنین همه اینا در برابر خاطره من هیچی نیستن -__-
    یه شب نصفه شب از خواب بیدار شدم رفتم قضای حاجت که دیدم یه سوسک سیاه حموم بالدار رو دیوار نشسته و بهم زل زده =_=
    یه چند دیقه به هم نگاه میکردیم فقط هیچ کدوم جرئت نداشتیم تکون بخوریم
    اخرش اینقدر جیغ زدم یکی با دمپایی پیداش شد
    فک کنم قسمت ترسناکش اینجا بود که یادت اومد تو خونه تنها بودی
    .If Plan A didn't work, the alphabet has 25 more letters
  4. #13
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    941
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن
    مادر بزرگ من و خاله هام همیشه هروقت خونه مادر بزرگم میریم و شب میمونیم همه ی آینه های اتاقو برعکس می کنند حتما یک دلیلی داره دیگه به نظرم هیچوقت نباید آینه جلو روی آدم باشه
    (بانو شمش) نمیدونم جواب میده یا نه اما لطفا یه دعا همیشه همرات داشته باش
  5. #14
    تاریخ عضویت
    2017/06/01
    نوشته‌ها
    44
    امتیاز
    1,929
    شهرت
    0
    88
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط Snake نمایش پست ها
    مادر بزرگ من و خاله هام همیشه هروقت خونه مادر بزرگم میریم و شب میمونیم همه ی آینه های اتاقو برعکس می کنند حتما یک دلیلی داره دیگه به نظرم هیچوقت نباید آینه جلو روی آدم باشه
    (بانو شمش) نمیدونم جواب میده یا نه اما لطفا یه دعا همیشه همرات داشته باش
    دعا چیه؟ دعا برای خودش ارزشی داره، منم خیلی وقت ها توی خونه وقتی تنهام یه صورت هایی رو می بینم که انگار دارن به من لبخند می زنن بعد که زهرم می ترکه و روم رو بر می گردونم، می بینم یه لباسی شکل اون شده بود.
    یه شب اصلا خوابیده بودم دیدم یکی کنارم داره به من زل می زنه، به قدری ترسیدم که از جام بلند شدم، عین آدم هایی که خودشون رو روی نارنجک پرت می کنن، خودم رو پرت کردم رو کلید و بعد از روشن شدن لامپ ها دیدم لباس بود.
    دوستمون هم گفته بود که بعد از بیدار شدن از خواب این اتفاق براش افتاده، خب وقتی از خواب بیدار می شی هنوز بین خواب و بیداری هستی ولی خودت نمی دونی. گفتن که این اتفاق هم در عرض دو ثانیه افتاد نه اینکه ایشون سه دقیقه به اون نگاه کنن اونم سه دقیقه لبخند بزنه. به نظر من اینکه چون برای یه چیزی دلیل نداریم بخواییم همیشه دعا کنیم {که خودم موقع تنهایی ها دعا می کنم} کار عاقلانه ای نیست.
    گاهی وقت ها شده وقتی تنها بودم صدای باد مثل این بود: مهدیییییی، مهدییییییی، و من سریع زنگ می زدم به پدر و مادرم ولی وقتی می دیدم ادامه داره خودم با کله می رفتم و پیداش می کردم و می فهمیدم باده
    نمی خوام بگم کسی دروغ می گه، نه اصلا قصدم این نیست. منظور من اینه که برای این افراد سوء تفاهم یا سوء دید پیش اومده. خب دیدن یه جسم سیاه، اونم تو اتاق تاریک و بعد از بیدار شدن فکر نکنم چیز خیلی غیرمعمولی باشه. {البته بازم عذر می خوام}
    ویرایش توسط غریبه ی آسمانی : 2017/06/14 در ساعت 20:25
    [SIZE=4]عاشق اینم که پرواز کنم به سمت ستاره ها، داخل کهکشان ها محو شم، جایی که هیچکس دستش به من نرسه
    داستان من، « [COLOR=#0000ff]نور اژدها [/COLOR]» [COLOR=#ff0000]( باید تا آخر دنیاها و جهان ها سفر کرد؟ یا با سرنوشت روبرو شد؟ )[/COLOR]: [URL]https://forum.pioneer-life.ir/thread8990.html[/URL]
    [/SIZE]
    [IMG]http://s9.picofile.com/file/8307190284/Dragon_s_Light_Season_3.jpg[/IMG]
  6. #15
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    239
    امتیاز
    7,631
    شهرت
    4
    491
    نویسنده
    سال 83 یا 84 بود. بچه های مدرسه رو برده بودیم شمال اردو. البته یکی از روستاهای شمال طرفای بلده نور . ی منطقۀ دنج نیمه کوهستانی و جنگلی. روستایی که ما رفته بودیم به طور کل خلوت بود و منطقه ای که به وفور توش جن دیده بودن. یکی از شاگردای مدرسه به اسم شایان که خیلی ریزه میزه بود( البته نسبت به سنش که 16 ساله بود) خیلی نترس بود. طوری که بچه ها توی ظلمات شب بردنش بیرون روستا با دستو پای بسته ولش کردن اون خودش رو باز کرد و برگشت و ما رو مسخره می‌کرد که خیلی ترسویید.
    روز یکی مونده به آخر 10 - 12 کیلومتری از روستا رفتیم بیرون . بعد از کلی خوشگذرونی موقعی که هوا تاریک شده بود برگشتیم. هوا تاریک بود و قسمتایی از مسیر بین کوه و دره بود و ما هم برای اینکه بچه ها تو تاریکی نیفتن توی دره مربیا دو دسته شدیم. چند نفری رفتن جلو و من و چند نفر دیگه موندیم عقب. بچه ها رو هم بین خودمون نگه میداشتیم. وسطای مسیر بودیم که صدای شایان از پشت سرمون اومد که داد میزد و میگفت:
    -آقارضااااااااا، کمکککککککک.
    حالا فکرش رو بکنید هوا تاریک، چشم چشم رو نمی بینه، ماهم توی آسمون نیست؛ ما بیست و خرده ای آدمیم با ی دونه چراغ قوه. یکی از بچه ها با چراغ قوه بدو بدو اومد عقب که شایان افتاده توی دره. ما باور نمی‌کردیم، من خودم نفر آخر بودم و هیچ کسی هم پشت سرم نبود. شروع کردم داد و زدن و صدا کردن. گفتم:
    -شایااااان.
    همون موقع ی نفر از جلوی جمع گفت:
    -چیه؟
    آقا ما رو میگیبا عصبانیت رفتیم جلو و دیدیم شایان اونجاست. من با عصبانیت گفتم:
    -پسرۀ بی شعور. چرا تو این تاریکی و این وضعیت مسخره بازی درمیاری.
    آقا بنده خدا کپ کرده بود. یکی از بچه ها گفت:
    -بابا شاین ده دقیقه است ساکته و من دارم باهاش صحبت میکنم.
    ما گفتیم:
    -پس این صدایی که اومد و گفت آقا رضا کمک چی بود.
    اونجا بود که دوزاریمون افتاد. بچه ها روزای قبل کلی به جنا بد و بیراه گفته بودن و اونا هم تو بدترین موقعیت تلافی کردن. من هنوز با این شایان ارتباط دارم تا همین چند سال پیش فکر میکرد که ما میخواستیم بترسونیمش تا اینکه بالاخره متقاعدش کردیم که اون اتفاق واقعا افتاده.
    حالا از شمال برگشتیم یکی از بچه ها توهم زده بود و شبا کلا نمی‌خوابید که اون داستان خودش رو داره.
    ولی باور کنید توی اون شرایط توهم و صدای باد و اینا برای چند نفر به طور همزمان اتفاق نمیفته و شک نکنید چیزی که شنیدیم صدای طبیعت یا بچه ها و اینا نبود.
    از این دست اردوها ما زیاد بچه ها رو بردیم فعلا اینو داشته باشید تا بعد
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  7. #16
    تاریخ عضویت
    2017/06/11
    محل سکونت
    آشیانه اژدها
    نوشته‌ها
    10
    امتیاز
    941
    شهرت
    0
    31
    کاربر انجمن
    واییییییییییییییییییی خیلی باحال بود
  8. #17
    تاریخ عضویت
    2016/05/18
    محل سکونت
    تهران یه جایی
    نوشته‌ها
    28
    امتیاز
    1,765
    شهرت
    0
    50
    کاربر انجمن
    نقل قول نوشته اصلی توسط MIS_REIHANE نمایش پست ها
    اسیه جون خونه جوابتو نداد گلم فک کنم خیلی لخت بوده خونتون صدات برگشته
    بعد خب میدونی.ترسناک ترین چیز صدای ی نفر بود ک با علی (ali-rbn) شنیدیم.خیلی بد بود هنوزم میترسیم خیلی خاطره ی خفنی بود... یادش ب خیر!
    ها يادش بخير چقدر ترسيديم پسر منو ريحانه سر يه جلسه آنلايني بوديم بعد يكي شروع كرد به صحبت نميدونم ميكروفونش خراب بود چي بود ولي صدا به قدري وحشتناك بود كه من تو ميكروفون داد زدم يا بسم الله دي: يعني قشنگ ميتونستي تصور كني يه مردي كه نصفش ماره داره صحبت ميكنه دي: اون شب خوابم نميبرد به مولا
    راستش من زياد چيزاي ترسناك نداشتم اصولا برا رسيدن به اين هيجاناي ترسناك ميرم گيم ترسناك ميزنم دي:ولي سال پيش يه شب ساعتاي دو سه اينا بود. ما خونه مادر بزرگم بوديم بعد ازون خونه قديمي بزرگا هم هست دي: با صداي پا تو خونه بيدار شدم. ما يه نانچيكو داريم هرروز باهاش تمرين ميكنيم() اينم همرامون بود. ترسيدم به خورده. پاشدم رفتم طبقه پايين اين نانچيكوعه هم دستم. اسنيكي قدم ور ميداشتم دي: توهمم زده بودم از ترس صداي نفساي كشدار و اينا ميشنيدم هر از گاهيم انگار يه شكلي ميديدم گوشه كنار خونه. خوشبختانه تاريكي رو دوست دارم در نتيجه زياد اذيتم نميكرد. همون لحظه صداي قدم از پشت سرم اومد خيلي نزديك بود! منم ديگه وحشتم فوران كرد برگشتم كل زورمو گذاشتم پاي نانچيكو كوبيدم به طرف!
    آخ اگه بدونين چقد آب شدم وقتي ديدم پسر خالمه اومده آب بخورده دي: بنده خدا با ضربه من دستش بد آسيب ديد نصفه شبي بردنش درمانگاه منم ديگه تا يه مدت نانچيكو ميديدم جيغ ميزدم دي:
    خلاصه كه اين بود انشاي من راجع به خاطره ترسناك
    [SIZE=6][FONT=times new roman][COLOR=#0000FF][B][I]زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه... واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشی.[/I][/B][/COLOR][/FONT][/SIZE]
  9. #18
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    239
    امتیاز
    7,631
    شهرت
    4
    491
    نویسنده
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali-rbn نمایش پست ها
    ها يادش بخير چقدر ترسيديم پسر منو ريحانه سر يه جلسه آنلايني بوديم بعد يكي شروع كرد به صحبت نميدونم ميكروفونش خراب بود چي بود ولي صدا به قدري وحشتناك بود كه من تو ميكروفون داد زدم يا بسم الله دي: يعني قشنگ ميتونستي تصور كني يه مردي كه نصفش ماره داره صحبت ميكنه دي: اون شب خوابم نميبرد به مولا
    راستش من زياد چيزاي ترسناك نداشتم اصولا برا رسيدن به اين هيجاناي ترسناك ميرم گيم ترسناك ميزنم دي:ولي سال پيش يه شب ساعتاي دو سه اينا بود. ما خونه مادر بزرگم بوديم بعد ازون خونه قديمي بزرگا هم هست دي: با صداي پا تو خونه بيدار شدم. ما يه نانچيكو داريم هرروز باهاش تمرين ميكنيم() اينم همرامون بود. ترسيدم به خورده. پاشدم رفتم طبقه پايين اين نانچيكوعه هم دستم. اسنيكي قدم ور ميداشتم دي: توهمم زده بودم از ترس صداي نفساي كشدار و اينا ميشنيدم هر از گاهيم انگار يه شكلي ميديدم گوشه كنار خونه. خوشبختانه تاريكي رو دوست دارم در نتيجه زياد اذيتم نميكرد. همون لحظه صداي قدم از پشت سرم اومد خيلي نزديك بود! منم ديگه وحشتم فوران كرد برگشتم كل زورمو گذاشتم پاي نانچيكو كوبيدم به طرف!
    آخ اگه بدونين چقد آب شدم وقتي ديدم پسر خالمه اومده آب بخورده دي: بنده خدا با ضربه من دستش بد آسيب ديد نصفه شبي بردنش درمانگاه منم ديگه تا يه مدت نانچيكو ميديدم جيغ ميزدم دي:
    خلاصه كه اين بود انشاي من راجع به خاطره ترسناك
    وااااااای. داداش تو هیچ حرکتی نزن که بدجوری میری تو فاز قضیه. اینجوری کل خانواده رو روونۀ درمانگاه میکنی
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  10. #19
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    443
    امتیاز
    19,090
    شهرت
    0
    1,174
    تیم فنی نشریه
    نقل قول نوشته اصلی توسط Snake نمایش پست ها
    مادر بزرگ من و خاله هام همیشه هروقت خونه مادر بزرگم میریم و شب میمونیم همه ی آینه های اتاقو برعکس می کنند حتما یک دلیلی داره دیگه به نظرم هیچوقت نباید آینه جلو روی آدم باشه
    (بانو شمش) نمیدونم جواب میده یا نه اما لطفا یه دعا همیشه همرات داشته باش
    دقیقا همینجا قضیه مشکل پیدا میکنه
    کنار اون آینه، آیت الکرسی هستش. ازونا ک قدیمین و سر ی کشتی مینویسن. با اینحال بازم...

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط غریبه ی آسمانی نمایش پست ها
    دعا چیه؟ دعا برای خودش ارزشی داره، منم خیلی وقت ها توی خونه وقتی تنهام یه صورت هایی رو می بینم که انگار دارن به من لبخند می زنن بعد که زهرم می ترکه و روم رو بر می گردونم، می بینم یه لباسی شکل اون شده بود.
    یه شب اصلا خوابیده بودم دیدم یکی کنارم داره به من زل می زنه، به قدری ترسیدم که از جام بلند شدم، عین آدم هایی که خودشون رو روی نارنجک پرت می کنن، خودم رو پرت کردم رو کلید و بعد از روشن شدن لامپ ها دیدم لباس بود.
    دوستمون هم گفته بود که بعد از بیدار شدن از خواب این اتفاق براش افتاده، خب وقتی از خواب بیدار می شی هنوز بین خواب و بیداری هستی ولی خودت نمی دونی. گفتن که این اتفاق هم در عرض دو ثانیه افتاد نه اینکه ایشون سه دقیقه به اون نگاه کنن اونم سه دقیقه لبخند بزنه. به نظر من اینکه چون برای یه چیزی دلیل نداریم بخواییم همیشه دعا کنیم {که خودم موقع تنهایی ها دعا می کنم} کار عاقلانه ای نیست.
    گاهی وقت ها شده وقتی تنها بودم صدای باد مثل این بود: مهدیییییی، مهدییییییی، و من سریع زنگ می زدم به پدر و مادرم ولی وقتی می دیدم ادامه داره خودم با کله می رفتم و پیداش می کردم و می فهمیدم باده
    نمی خوام بگم کسی دروغ می گه، نه اصلا قصدم این نیست. منظور من اینه که برای این افراد سوء تفاهم یا سوء دید پیش اومده. خب دیدن یه جسم سیاه، اونم تو اتاق تاریک و بعد از بیدار شدن فکر نکنم چیز خیلی غیرمعمولی باشه. {البته بازم عذر می خوام}
    نمیدونم چطور اتاقمو اون زاویه رو تعریف کنم
    شما فرض کن تخت من دقیقا سمت راست دیواره،، و اون آینه چسبیدس به دیوار. و درضمن... به نظر شما، چوبلباسی در این حد نزدیک آینه‌س که انگار دقیقا روبه روی آینه ایستاده؟ آخه چوبلباسی من، جاییع که میتونم این حرف شما رو رد کنم و بگم همچین چیزی نبوده! درواقع اون پیکر سیاه، جوری بود ک اصن انگار توی خود آینه‌س، انگاری جلوی آینه ایستاده ولی من بجای اینکه پشت پیکرش رو ببینم، چهرش رو مستقیما توی آینه دیدم! ___

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghoghnous13 نمایش پست ها
    سال 83 یا 84 بود. بچه های مدرسه رو برده بودیم شمال اردو. البته یکی از روستاهای شمال طرفای بلده نور . ی منطقۀ دنج نیمه کوهستانی و جنگلی. روستایی که ما رفته بودیم به طور کل خلوت بود و منطقه ای که به وفور توش جن دیده بودن. یکی از شاگردای مدرسه به اسم شایان که خیلی ریزه میزه بود( البته نسبت به سنش که 16 ساله بود) خیلی نترس بود. طوری که بچه ها توی ظلمات شب بردنش بیرون روستا با دستو پای بسته ولش کردن اون خودش رو باز کرد و برگشت و ما رو مسخره می‌کرد که خیلی ترسویید.
    روز یکی مونده به آخر 10 - 12 کیلومتری از روستا رفتیم بیرون . بعد از کلی خوشگذرونی موقعی که هوا تاریک شده بود برگشتیم. هوا تاریک بود و قسمتایی از مسیر بین کوه و دره بود و ما هم برای اینکه بچه ها تو تاریکی نیفتن توی دره مربیا دو دسته شدیم. چند نفری رفتن جلو و من و چند نفر دیگه موندیم عقب. بچه ها رو هم بین خودمون نگه میداشتیم. وسطای مسیر بودیم که صدای شایان از پشت سرمون اومد که داد میزد و میگفت:
    -آقارضااااااااا، کمکککککککک.
    حالا فکرش رو بکنید هوا تاریک، چشم چشم رو نمی بینه، ماهم توی آسمون نیست؛ ما بیست و خرده ای آدمیم با ی دونه چراغ قوه. یکی از بچه ها با چراغ قوه بدو بدو اومد عقب که شایان افتاده توی دره. ما باور نمی‌کردیم، من خودم نفر آخر بودم و هیچ کسی هم پشت سرم نبود. شروع کردم داد و زدن و صدا کردن. گفتم:
    -شایااااان.
    همون موقع ی نفر از جلوی جمع گفت:
    -چیه؟
    آقا ما رو میگیبا عصبانیت رفتیم جلو و دیدیم شایان اونجاست. من با عصبانیت گفتم:
    -پسرۀ بی شعور. چرا تو این تاریکی و این وضعیت مسخره بازی درمیاری.
    آقا بنده خدا کپ کرده بود. یکی از بچه ها گفت:
    -بابا شاین ده دقیقه است ساکته و من دارم باهاش صحبت میکنم.
    ما گفتیم:
    -پس این صدایی که اومد و گفت آقا رضا کمک چی بود.
    اونجا بود که دوزاریمون افتاد. بچه ها روزای قبل کلی به جنا بد و بیراه گفته بودن و اونا هم تو بدترین موقعیت تلافی کردن. من هنوز با این شایان ارتباط دارم تا همین چند سال پیش فکر میکرد که ما میخواستیم بترسونیمش تا اینکه بالاخره متقاعدش کردیم که اون اتفاق واقعا افتاده.
    حالا از شمال برگشتیم یکی از بچه ها توهم زده بود و شبا کلا نمی‌خوابید که اون داستان خودش رو داره.
    ولی باور کنید توی اون شرایط توهم و صدای باد و اینا برای چند نفر به طور همزمان اتفاق نمیفته و شک نکنید چیزی که شنیدیم صدای طبیعت یا بچه ها و اینا نبود.
    از این دست اردوها ما زیاد بچه ها رو بردیم فعلا اینو داشته باشید تا بعد
    خوشبحالتون و همچنین خوشبحال اون بچه هایی ک بردیدشون اردو میشه لطفا آدرس دقیق اون روستا رو بگی؟
    ولی با اینحال، تو منطقه ای ک ب وفور دیدن جن هستو اینا، نباس توهین میکردن. تازه فکر میکنم این انتقام سادشون بوده. بخوان انتقام بگیرن، تا مدتها ولت نمیکنن و انتقامشونم انتقامه!!!!


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  11. #20
    تاریخ عضویت
    2015/01/23
    نوشته‌ها
    160
    امتیاز
    4,841
    شهرت
    0
    191
    کاربر انجمن
    منم اومدم با خاطره دوم یه بار از طرف چند تا از دوستام دعوت شدم یه منطقه سردسیری و گفت عملا هیچی نیارین حتی لباس گرم ما گفتیم واوو دمش گرم رفتیم اونجا با اتوبوس پیاده شدیم بارون گرفت بادم می وزید یخ زده بودیم گفت بچه ها باید یه ساعت پیاده بریم تا محل و ما هم راه افتادیم رفتیم دیدیم یه دونه آلاچیق و هیچگونه امکانات رفاهی منتظرمونه نگهبان اومد یه سلام احوال پرسی دید نه پتو داریم نه لباس گرم برد ما رو یه دویست متر دور تر از آلاچیقه وسط یه دره یه سوله کنار یه رودخونه آقا ما همینجوری یارو ما را از همه جا دور کرده بود **** بودیم سوله رو دیدیم بیشتر ***** رفت دوازده تا پتو اورد دیدیم نه آدم خوبیه رفتیم مستقر شدیم اومدیم گفت نوبت گردشه گفتم کجا بریم وسط بارون گفت دره جنی اینقدر اصرار کرد که ساعت 11 شب پا شدیم دو ساعت از وسط یه دره رفتیم وسط کوه نشستیم اتیش روشن کردیم نیم ساعت داستان ترسناک ما هم کفری چیز ترسناکی ندیدیم به جن ها فحش دادیم برگشتیم اون وسط من التماس فحش ندید اونا بد تر فحش می دادن برگشتیم ساعت سه رسیدیم به سوله دیدیم نگهبانه نشسته دم در یه پلاستیک دستشه سلام کردیم گفت کجا بودیم ماجرا رو بدون سانسور تعریف کردم یارو گفت ***** که اولا نباید می رفتین اونجا دوما فحشم دادین یه چیزی با خودش گفت گفت شب اینجا بمونین خوب نیست ما رو برد خونش نشستیم شام کنسرو رفیقم اورده بود یعنی تنها چیزی که خرس گنده همراهش بود غذا بود یارو گفت که پدر بزرگش ترس از جن داشته و شبا نمی رفته به درختا و گله گوسفندشون سر بزنه یه شب اینا می برنش دره جنی و برای این که نشون بدن نمی ترسن این و برادراش شروع کردن فحش دادن به جنا بعد پیرمرد رو میزارن تو سوله در رو هم قفل میکنن پیرمرد هم التماس میکرده ولی اینا رفتم دیگه تقریبا داشت گریه می کرد و مشخص بود پایان خوبی نداره داستانش یه کم آب خورد و داستانش رو ادامه داد که صبح میرن سر بزنن بهش خودشو یه گوشه جمع کرده بده و هر چی صداش کردن بیدار نشده بوده و فهمیدن که مرده و بعدش تو پزشکی قانونی فهمیدن سکته کرده .
    ما که اینارو شنیدیم بدتر شده بودیم که یهو یارو خندید و گفت شوخی کردم
    [CENTER]

    سرها
    [/CENTER]
    [CENTER]ميغلتند
    [/CENTER]
صفحه 2 از 9 نخست 1 2 3 4 ... آخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 81

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •