ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: گلاره

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2017/04/27
    نوشته‌ها
    8
    امتیاز
    370
    شهرت
    0
    12
    کاربر انجمن

    گلاره

    روی پله های ساختمان نشسته بود. یادداشتش را کامل می کرد. وقتی آن را تمام کرد، به پشت بام رفت؛ به لبه آن خیره شد. یادداشتش را در جیب گذاشت و با قدم هایی سنگین، آرام و اندوهگین به سمت لبه رفت. پاهای لرزانش را روی جان پناه گذاشت. او از ارتفاع می ترسید، اما آن لحظه واهمه ای از بلندی آن ساختمان ده طبقه نداشت. چشمانش را بست؛ آماده بود. اما صدایی لبریز از اعتماد به نفس، شتابان او را صدا زد:« هی خانوم!»
    سرش را آرام برگرداند؛ سعی می کرد با گوشه چشمانش او را ببیند. مردی بود با پیراهنی آبی پررنگ مرد قدمی جلوتر گذاشت و پرسید:« ببخشید خانوم، شما اون بالا چیکار می کنید؟»
    ــ رو این لبه بقیه چیکار می کنن... منم همونو دارام انجام میدم. حالا بهتره که بری.
    ــ اگه اینطوره، باشه. اما فقط میشه بگید چرا داری این کار رو انجام میدید؟
    چشم های دختر اشک آلود شد. با نفسی که به زور بالا می آمد گفت:« این دنیا دیگه برا من تموم شده. کسی... کسی دیگه دوستم نداره»
    مرد قدمی دیگر جلو آمد:« آها... پس شکست عشقی خوردی. ولی... میدونم این بیشتر وقتا بی ادبیه، اما میگه شما چند سالتونه؟»
    دختر می توانست به راحتی به این سوال پاسخ دهد. برای او همه چیز تمام شده بود اشک هایش را پاک کرد و گفت:« بیست و هشت»
    مرد خندید و گفت:« واقعا؟ منو بگو که فک کردم تازه لیسانستونو گرفتی. کمتر بهت میاد. اما خوب تو که دختر بالغی هستی. یعنی واقعا برای یه شکست عشقی ساده می خوای زندگیت رو نابود کنی؟ می خوای اطرافیانت رو از وجود خودت محروم کنی؟»
    دختر عصبانی شد. به سوی او برگشت و از جان پناه پایین آمد. با لحنی عصبانی و توام با گریه به مرد گفت:« تو از زندگی من چه میدونی هان؟ تو کی هستی؟ شکست عشقی ساده؟ نامزدت که یه سال باهاش بودی و یهو ترکت کنه میشه یه شکست عشقی ساده لعنتی؟ می دونی چه حسی داره مادرت میگه دیگه نمی خوام ببینمت؟ نمیدونی کصافت. تو هیچی نمیدونی.» شدت گریه اش بیشتر شد. اما مرد مثل اینکه انتظار این واکنش را می کشید. اما قیافه ای تا حدودی بهت زده به خود گرفته بود. بی مقدمه گفت:« آه... شما چقدر خوشگلی!» گریه دختر تا حدودی قطع شد. نگاهی تعجب زده به آن مرد کرد. می خواست که به بالای جان پناه برگردد که مرد به سمت او حرکت کرد و او را صدا زد:« آخه خانوم...»
    ــ همونجا به ایست نزدیک من نشو.
    ــ باشه باشه. شما هم نرید بالا. تازه رختون رو دیدم! نگاه کن خانوم. میدونم الان وقت مناسبی نیست و شما میخواید با آرامش دقیقه های آخرتون رو سپری کنید؛ اما من از بچگی آدم کنجکاوی بودم. یه آدمی هم که قصد خودکشی داره خوب... میدونید به همین راحتی پیدا نمیشه! الان هم که شما دلیل خودکشیتون رو گفتید، خوب من همیشه فکر می کردم... آدم برای خودکشی غم های بزرگ تر این رو باید داشته باشه.
    ــ آخه....
    ــ میدونم...میدونم واقعا این چیز هایی که تعریف کردید غمناک و سخت هستند. اما آخه خانوم... ببخشید اگه بی ادبی نباشه .... اسمتون...
    او خوب حرف میزد برای لحظه ای دختر فراموش کرد که در حال انجام چه کاریست. اما به هر حال او چیزی برایش مهم نبود. اسمش را گفت:« گلاره»
    ــ بزار یکم باهات راحت صحبت کنم گلاره. اگر هم تو این دقیقه های پایانی به دردت می خوره اسم منم امیده.
    اسم واقعی او امید نبود. ادامه داد:
    ــ همونطور که گفتم واقعا چیزهایی که گفتی خیلی سخت و تلخن. اما تنها راهش اینه که خودت رو بکشی؟ مطمعنا یه دختر بالغ مثل تو راه های بهتری رو میشناسه. اما یکم عجولانه تصمیم گرفتی.
    گلاره کمی به فکر فرو رفت. اما همان لحظه تمام اتفاقات زندگی اش دوباره جلوی چشمانش مرور شد. با قاطعیت رو به او کرد و گفت:« نه... این بهترین کاره. من برای هیچکس مهم نیستم. مادرم دیگه منو دوست نداره. از وقتی من با فرهاد نامزد کردم بابام دیگه تو چشمام نگاه نکرد. فرهاد باعث شد دیگه دوستام باهام صمیمی نباشن. اما حالا خود فرهاد ولم کرد رفت. اون رفت.» منتظر جواب مرد نماند. سریع به بالای جان پناه رفت و دستانش را باز کرد تا کار خود را به سرانجام برساند. اما مرد، دستان گلاره را گرفت و آن را پایین آورد. صورتش را به صورت خود نزدیک کرد. او را از بازوان نحیفش گرفته بود و با صدای نسبتا بلند گفت:« فرهاد باید آدم فوق العاده بد سلیقه ای باشه که تو رو ول کرده و رفته»و بلافاصله او را بوسید. سه ثانیه طول کشید.گلاره کاملا جا خورد. با دستانش به سینه او زد و از خود جدایش کرد. بهت زده به او نگاه می کرد. کاملا متعجب و حیران پرسید که او دارد چه غلطی می کند؟! مرد گفت:« مطمعنا تو هم مثل خیلیا به عشق در یک نگاه اعتقاد نداری. اونم بالا پشت بوم»
    گلاره همچنان به اون زل زده بود. ناگهان چیزی را که از جیب مرد بیرون زده بود دید. مثل اینکه یک نشان بود. اخم هایش در هم رفت و گفت:« وایسا ببینم... اون نشان چیه... توی جیبت. تو جزو کمپین دوباره زندگی هستی؟»
    مرد که دوست نداشت این قضیه لو برود گفت:« آره... ولی مطمعن باش او حرکت من ربطی به این...
    ــ خفه شو!
    سریعا از جیبش مدالی به همان شکل در آورد. سمت او پرت کرد و گفت:« منم جزو این کمپین بودم. سه نفرو از خودکشی و افسردگی شدید نجات دادم. اما الان خود من اینجام»
    مرد هیچ حرکتی نمی کرد. حتی پلک هم نمی زد. مثل اینکه آبی بسیار سرد برویش ریختند و او همانجا یخ زده. مثل اینکه برای او هم دیگر همه چیز تمام شده بود. صدایی مدام در سرش می گفت که یعنی واقعا هرچیز که کمپین می گفت دروغ بود؟ این که زندگی هیچ وقت تمامی ندارد. این که ما میتونیم از زندگی لذت ببریم. به خود می گفت که نگاه کن... اون توی کمپین سه ستاره س و تو فقط یه ستاره. گلاره با لحنی افسوس مانند ادامه داد:«می بینی امید.... دنیا هیچی نیست. هیچی»
    سرش را پایین انداخت. رویش را برگرداند و نشان کمپین گلاره را برداشت. نگاهی به آن کرد و سپس آن را زمین انداخت. درحالی که می رفت تا گوشه ای بنشیندو این اتفاق را هضم کند گفت:« دیگه کاریت ندارم. می تونی خودتو بندازی پایین. اما...هیچی ولش کن
    ــ چیه بگو
    ــ ولش کن مهم نیست.
    ــ بگو دیگه. من که قراره بمیرم.
    ــ شاید فکر کنی که هرچیزی که گفتم برای این بود که تو رو منصرف کنم. خوب بیشترش... همینطور بود. اما تو... تو واقعا خوشگلی.
    رفت و گوشه ای نشست. سرش را پایین انداخته بود و فکرمیکرد. فکر اینکه از این به بعد چه کار کند. گلاره به سمت لبه رفت. دوباره خود را آماده خودکشی کرد. اما کمی مکث کرد. از همان بالا آن مرد را صدا زد.
    ــ هی امید
    ــ چیه؟
    ــ می خوام بهم یه قولی بدی
    ــ چه قولی؟
    ــ قول میدی؟
    ــ خوب... باشه بگو
    ــ تو خودکشی نکن.
    ــ آخه ... ولی...
    ــ قول دادیا. فک کن این وصیت منه.
    با کمی مکث آن مرد لبخند کوچکی زد و قبول کرد. حالا دیگر موقع خودکشی گلاره بود. نوک پاهایش را به لبه نزدیک تر کرد. درتلاش بود تا خودش را رها کند. اما الان دیگر از ارتفاع می ترسید.
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    238
    امتیاز
    6,961
    شهرت
    4
    480
    نویسنده
    سلام. بدون هیچ اغراقی باید بگم که داستانتون عالی بود. البته به شخصه با ی جاهاییش مشکل دارم اما محتوای خوبی داره. احسنت
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2017/01/19
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    66
    امتیاز
    3,258
    شهرت
    0
    153
    نویسنده
    داستان بامزه ای بود ... موضوعش ساده بود ولی خوب نوشته بودیش...
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/04/27
    نوشته‌ها
    8
    امتیاز
    370
    شهرت
    0
    12
    کاربر انجمن
    ممنون از توجهتون
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2017/06/16
    محل سکونت
    جهنم
    نوشته‌ها
    326
    امتیاز
    2,662
    شهرت
    12
    500
    مدیر انجمن
    منتقد: Melisandre
    گلاره
    خب سلام
    در مورد نقر داستانت میتونم بگم روون بود و مشکلی نداشت اما از اونجایی که داستان شما یک داستان دیالوگ محور بود تقریبا نثر خیلی نمیتونه مهم باشه به اندازه ی دیالوگا...
    دیالوگ هاتون در حقیقت نمیشه گفت بد بودن اما نقص داشتن یعنی کاملا حرفه ای نبودن... به خصوص جایی که گلاره به کسی که خودشو امید معرفی کرده بود میگه کثافت آشغال
    یعنی خوب بودنا اما جا داشتن بهتر بشن... نمیتونم خیلی در مورد دیالوگ راهنمایی کنم چون زمینه ایه ک من خودم توش افتضاحم به علاوه هم اینکه کسی خیلی نمیتونه کمک کنه چون یه مهارتیه که طی ممارست و تمرین بوجود میاد و البته اینکه باید شخصیت نویسی کاملی داشته باشید که وقتی مخاطب داستان رو میخونه حس نکنه شخصیت ها هر دو یا هر چند تا که هستند از زبان نویسنده دارن صحبت می کنن یعنی یه جورایی نویسنده رو پوشش میدن و خودشون شخصیت و زندگی ای ندارن... اینا بر میگردن به ضرافت و دقت توی شخصیت نویسی و توجه به حاشیه ها و جزئیات شخصیتی ای که باید برای مخلوقتون بنویسید... اینا به صورت تئوریک توضیح میدن که چی کار کنید تا دیالوگای بهتری بنویسید اما در اصل بیشتر باید تمرین کرد و خوذدتونو در غالب شخصیت قرار بدین و با توجه به ویژگی های اون که بازم برمیگرده به شخصیت نویسی، پیش بینی کیند رفتار و واکنشش چی خواهد بود و اینکه چجوری جواب میده و ادبیاتش چه تفاوت هایی با شما داره و و و... این از بحث دیالوگ

    خب من اشکال واضح و یا چیز خاصی ندارم در مورد پی رنگ کار بگم یعنی به نظرم ایرادی نداره اما الان ممکنه یکی بیاد بگه من هزارتا سوال برام پیش اومده و پلاتت میلنگه... اما من نیاز بیشتری به توضیح نمیدیدم... فقط مسئله اینه که خب من لذت بردم از داستان (نه اونقدری که باید اما لذت بردم...) اما هدفش هنوزم گنگه مشخص نیست حرفش چیه و چی میخواد به مخاطب بگه... پایانشو خب من دوست داشتم و به نظرم محکم چیده شده بود اما بقیه قسمت ها همشون انگار لگو سازی یه بچه اند که زیادی بالا رفته و قطعه ها رو روی هم چیده و الان هر لحظه ممکنه همشون سقوط کنند... یعنی میلنگه اما من بلد نیستم و نیمدونم چه طوری توضیح بدم این شل و لنگ بودن داستانو... اما میدونم میشد بهتر باشه...

    یکی دو تا اشکال نگارشی و پرش لحن بعضی جاها داشت اما زیاد نبود و تو ذوق نمیزد
    اهان حالا که فکر می کنم میتونم ایراد پلاتو در بیارم... توضیحات در مورد دلایل خودکشی گلاره کم بود و انگار که یه اشاره ای به هر کدوم میکرد و بعد ولش میکرد و توضیح نمیداد... مادرش خب چرا دقیقا چی شده بود؟ برادر؟ خانواده؟ اصلا اون پسره چرا ولش کرد؟ خب کی بود؟و و و اما لازم نیست همه اینا توضیح داده بشه... مسئله اصلی همون مامانه بود و اینکه توضیحات در موردش کم بود و سوال ایجاد میکرد تو ذهن مخاطب
    همین دیگه من اشکال دیگه ای به نظرم نمیاد
    مرسی که نوشتی خوب بود ممنون

    موفق و پیروز باشی
    مریض حالیم خوش نیست نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری ♪♫♫
    درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی نه من دچار بیماری♪♫♫
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2017/04/27
    نوشته‌ها
    8
    امتیاز
    370
    شهرت
    0
    12
    کاربر انجمن
    خیلی ممنون بابت اینکه داستان رو خوندید و نظرتون رو گفتید.
    درمورد دیالوگ نویسی حق با شماست. گاهی اوقات یادم میره با توجه به شخصیت داستان دیالوگ ها رو بنویسم. و سعی می کنم بهتر بشم.
    درمورد پیام نوشته باید بگم سعی در این بود که مرز باریک امید و نا امیدی رو نشون بدم. کسی که برای ایجاد امید به زندگی در دل مردم تلاش می کرد، دست به خودکشی زده (گلاره) و پسری که تلاش می کنه برای متقاعد کردن اون تا خود کشی نکنه، وقتی که مدال دختر رو میبینه کاملا ناامید میشه.
    اینکه فرمودید توضیحات درمورد خودکشی گلاره کم بود، باید بگم که درواقع به نظر من اهمیت زیادی نداره که چرا گلاره خودکشی می خواد بکنه. اصلا قرار نیست خودکشی گلاره توجیه بشه و خواننده بهش حق بده. اون یک تصمیم احساسی گرفته. همچنین به نظر من شما باید این رو درنظر بگیرید که این یک داستان کوتاهه و خاصیت های مینیمال رو داره. به هیچ وجه لازم نیست شما بدونید مادره چرا دیگه دوستش نداره چون این یک رمان نیست. لازم نیست چیز دیگه ای درمورد فرهاد و دوستاش بدونید. چون هدف داستان کوتاه و به خصوص مینیمال (هرچند که این داستان رو نمیشه یک مینیمال دونست) اینه که صراحتا به چیزی که داستان قصد گفتن اون رو داره اشاره کنه. یعنی همون قضیه ای که امید و نومیدی تنها باریکه ای با هم فاصله دارن و این دنیا می تونه راسخ ترین آدم ها رو هم به زانو دربیاره. حالا این که شما میگید سوال ایجاد می کنه در ذهن مخاطب برمیگرده به این که مخاطب باید بدونه داره یه داستان هزار و خورده ای کلمه ای میخونه یا یک رمان.

    در انتها باز هم ممنونم که وقتتون رو برای راهنمایی من گذاشتید و اینکه خوشحال میشم داستان دیگم رو به اسم رولت روسی در همین انجمن بخونید و مشکلاتش رو بهم بگید.
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2016/10/11
    محل سکونت
    جایی در میان هیچ جا
    نوشته‌ها
    15
    امتیاز
    745
    شهرت
    0
    16
    کاربر انجمن
    جالب بود یه داستان کوتاه از خودکشی. جالب بود، داستان خوبی بود. یعنی حرفی برای گفتن داشت. ولی انگار داستان گیج بود. نمیدانم چطور بگم. مشکل این نیست که هدف داستان تنها یکی نبود، یا سیر داستانی کاملا جا نیوفتاده بود. جوری بود که انگار نوشته سخته گفتنش، قابل لمس شاید کلمه ای باشه که کمی مناسب باشه. قابل لمس نبود ارتباط بین شخصیت ها کامل اتفاق نمی افتاد و به عنوان یه کار جدی، لحظه برملا شدن اون حقیقت زیادی تهی بود، به نظرم خواننده انتظار داشت شکه بشه، البته شکه میشد اما انتظار داشت خیلی بیشتر شکه بشه، دیالوگ ها خوب بود و کنش و واکنش بین شخصیت ها خیلی خوب بود، کاملا این در هم تنیده گی اتفاق افتاده بود. داستانی هست که ارزش خوندن حتی بیشتر از یک بار داشته باشه.
    و این نظر من بود ممکنه اشتباه باشه. ولی مطمئنا درست و کامل نیست.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •