ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 1 2 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2012/10/25
    محل سکونت
    TEHRAN
    نوشته‌ها
    1,660
    امتیاز
    46,520
    شهرت
    6
    6,381
    مدیر بازنشسته

    اینجا غذاخانه ی ارواح است

    سلام
    بخونید و نظر بدید
    داستان هدف خاصی نداره فقط دلم خواست نوشتمش هر گونه نقدی را پذیرا می باشیم

    عادت داشتم پاهای عریانم یخ باشند.
    اما این بار سرما، خب حتی از حد معمول نیز پایش را فراتر می برد.
    سیستم گرمایشی در این فصل سرد، بیشتر از توان خودش مایه می گذاشت.
    اما زمانی که دست زمستان اصرار به آغوش گرفتنت داشته باشد، جز دل بستن به پشم و نخ در هم تنیده، به چه می توانی امیدوار باشی؟
    برای بسیاری، از جمله پدرم فقط همان پتوی گرم و نرم کافی بود.
    اما من در این مکان، خب تنها فردی بودم که چیزی بیشتر طلب می کرد.
    چشم گرداندم.
    نقره ای رنگ می تابید.
    از درون پنجره های متعدد راهروی نسبتا طویل، به داخل سرک می کشید.
    چراغی روغن سوز بالای درب مسیر می لرزید.
    نه تنها خودش، شعله ی بی جانش نیز می رقصید.
    با کمک ماه و چراغ، قادر بودم حداقل در راه زمین نخورم.
    به در رسیده و به دنبال دستگیره محو در نور بی تاب، دستم را تکان دادم.
    هنگامی ک در به کندی در لولایش چرخید، به لبه چراغ برخورد کرده و شعله اش را خاموش ساخت.
    شانه ای بالا انداختم. زیر لب گفتم:
    - خب، زیادم مفید نبودی.
    انگار صدایی بالاتر از زمزمه، آرامش این کاخ کوچک را درهم می شکست.

    فضا سکوت محضی نداشت.
    بیرون از خانه، باد می وزید. من را دوستی قدیمی می پنداشت.
    چون انگار برای جلب توجه ام، مجبور بود به قاب پنجره سنگ بکوبد.
    خب، یک ماهی بود که در جواب تنها سکوتی کوتاه نصیبش می شد.
    متوجه نشدم در میانه در ایستاده و به چراغ خیره شده بودم، تا انگشتانی سرد، مثل سوزن به کمرم کشیده شد. لمسش از روی لباس به راحتی می گذشت و به پوستم می رسید.
    دستم را روی قلبم گذاشتم:
    - باشه، حواسم به زمان هست.
    بدون آن که بدانم دندان هایم روی لب هایم فشرده می شد.
    هنوز به این عادت نداشتم.

    فضای جدید روشن تر، پهن تر، اما خالی از پنجره بود.
    نور، سفید و آبی به خوبی به من خوش آمد گفت.
    از میان سقف می تابید. گوی هایی چنان کوچک از بالا اویزان بودند، که امکان داشت آن ها را با فندق اشتباه بگیرید. بهتر از چراغ هایی ک داشتم، روشنایی را تامین می کردند.
    فضا با هر قدمی که به سمت ردیف درب ها بر می داشتم، سنگین و گرفته تر می شد.

    در اینجا بوی غذایی نمی آمد. آشپزخانه ای وجود نداشت تا من و پدرم، همچون یک خانواده بر روی میز زیبایش بنشینیم و از مصاحبت هم لذت ببریم.
    گویی اینجا برف می نوشید و یخ می جوید.

    دری بزرگ، در میان قابی سنگی خود نمایی می کرد.
    دست بردم و با کف دستم به آن فشار وارد کردم.
    کریستال های یخی ریز بی عیب و نقص از درون آن به داخل دستم فرو رفتند و سوزشی خفیف برایم به ارمغان آوردند.
    و بعد، احساس آشنای کشیده شدن سرمای دستم.
    همزمان با تکه شدن در و فرو ریختنش، صدای ناقوس روی سقف شنیده شد.
    باید عجله می کردم.
    با رد شدن از مرز در حس کردم که روح شکل مادی به خود گرفت.
    نیازی حس نمی کردم تا نگاهش کنم.
    به اندازه ی کافی او را دیده بودم.
    راهم را به سمت دیوار شخصی ام پیمودم.
    قالب بدنم بر روی آن جای گرفته بود.
    پدرم در کنار دیوار ایستاده و امدنم را نگاه می کرد.
    امشب آمده بود تا با حضورش دلگرمم کند. لبخندی دل سرد کننده بر گوشه ی لبم بازی کرد.
    استوانه ای دراز در دستش نمایان شد. تکانش داد و به سمتم گرفت:
    - بگیرش. محلول امشب سرمای بیشتری رو ازت می کشه. همونطور ک خواسته بودی.
    در چشمانش درخشش نگرانی و در لب هایش خط های اضطراب را دیدم:
    - مطمئنی؟ درسته ک تامین ارواح محافظ وظیفه توئه، اما این دیگه زیاده رویه.
    تنها جوابم گرفتن استوانه و سر کشیدن آن بود.
    خانواده ای عجیب داشتم؛ در هر چند نسل چندین فرزند از هم خون های من وظیفه محافظت شهر از ارواح متخاصم را داشتند.
    من در این شهر خدمت می کردم.
    ما انرژی ارواح نیک و آن ها مال ما را تامین می کردند.
    بلورهای یخ را حس کردم ک به درونم نفوذ کرده و بدنم را زخم می کردند.
    فریاد تیزی از دهانم به بیرون جهید. ناخوداگاه چرخ خوردم و محکم به عقب کشیده شدم.
    روحی مادی، به شکل یک زن جلو آمد و تماما من را در بر گرفت.
    روال کار به همین صورت بود. ارواح مرده با روح زنده اما از جنسی مخالف ارتباط برقرار می کردند. سعی کردم به این فکر نکنم که این نوع اتصال پاکی دوران جوانیم را از بین می برد یا نه.
    در حقیقت فرصتی برای این کار نداشتم؛ سرما از درونم کشیده می شد. درست بود، درد داشت و بدنم را به رعشه می انداخت. بیشتر از همیشه اما چاره ای نداشتم.
    درد برای لحظه ای آن چنان زیاد شد ک نفسم را گرفت اما سپس تمام شده بود. من سهمم را انجام داده بودم.
    دهان روح را نزدیک دهانم حس کردم. شعله ای سفید از میان حفره تاریک قصد بیرون آمدن داشت. دهانم را باز کردم و آن را با رقبت به داخل کشیدم.
    گرما احساس لذت بخشی داشت.
    به درونم نفوذ می کرد و تمام بدنم را در خود غرق می ساخت. زخم هایم را درمان می کرد.
    نگرانی پدرم بی مورد بود.
    هیچ چیزی چنین لذتی را برایم به همراه نداشت.
    مثل خوردن یک لیوان شکلات داغ، در ایوانی رو به طبیعت بود.
    روح عقب کشید و به درون سقف به گوی های کوچک جذب شد.
    از کنار پدرم رد شدم و سوت زنان با بدنی داغ و سوزان به سمت اتاقم حرکت کردم.
    بگذار برف هر چقدر که می خواهد ببارد.

    اینجا کاخی بود کوچک،
    محافظ شهری بزرگ،
    حصاری فرا گرفته به دور شهر
    این کاخ ورودی ارواح
    من محافظم و آن جا
    غذا خانه ی ارواح بود
    ویرایش توسط ThundeR : 2017/02/06 در ساعت 15:49
    ThundeRam
    Fire and Blood
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    266
    امتیاز
    18,210
    شهرت
    12
    755
    کاندید مدیریت ویرایش
    نثرشو دوست داشتم
    خیلی خوب بود ممنون
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  3. #3
    تاریخ عضویت
    2015/03/27
    محل سکونت
    FarAway
    نوشته‌ها
    210
    امتیاز
    3,350
    شهرت
    0
    737
    f.s
    کاربر انجمن
    مثه همیشه خوب بود... و خاص... خوبه که نوشتی!
    [CENTER][IMG]http://www.8pic.ir/images/33838584135123073412.jpg[/IMG]
    [/CENTER]
    [CENTER];Dear My Problems
    [/CENTER]
    [CENTER].My [SIZE=4][COLOR=#ff0000]GOD[/COLOR][/SIZE] Is [COLOR=#ff8c00][SIZE=4]Bigger[/SIZE][/COLOR] Than [COLOR=#ffd700][SIZE=4]You[/SIZE][/COLOR]
    [/CENTER]
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    656
    امتیاز
    31,016
    شهرت
    4
    1,636
    سردبیر نشریه
    خیلی قشنگ بود
    ممنون بابت به اشتراک گذاشتنش
    امضا:

    A.Gh

    والا
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2015/03/29
    محل سکونت
    خوزستان///دزفول.(کانون خورشیده!!)
    نوشته‌ها
    449
    امتیاز
    19,942
    شهرت
    0
    1,183
    تیم فنی نشریه
    تا حالا این مدل داستانی رو ندیده بودم
    واسه همین برام خیلی جالب بود
    اگر حوصله داشته باشی، از دیدگاه من، پتانسیل یه داستان بلند رو داره


    ایــــــــش بر تو ای اخطار-__________- چرا فقط باید چهارتا شکلک باشه؟؟؟؟؟ -____~





    پ.ن: درحال ایده پردازی برای داستان جدید
    .
    .
    .
    .
    کاورشو وقتی میزنم که کار با قلم نوری رو یاد گرفته باشم
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2012/10/25
    محل سکونت
    TEHRAN
    نوشته‌ها
    1,660
    امتیاز
    46,520
    شهرت
    6
    6,381
    مدیر بازنشسته
    نقل قول نوشته اصلی توسط Banoo.Shamash نمایش پست ها
    تا حالا این مدل داستانی رو ندیده بودم
    واسه همین برام خیلی جالب بود
    اگر حوصله داشته باشی، از دیدگاه من، پتانسیل یه داستان بلند رو داره
    نقل قول نوشته اصلی توسط mixed-nut نمایش پست ها
    خیلی قشنگ بود
    ممنون بابت به اشتراک گذاشتنش
    نقل قول نوشته اصلی توسط f.s نمایش پست ها
    مثه همیشه خوب بود... و خاص... خوبه که نوشتی!
    نقل قول نوشته اصلی توسط momo jon نمایش پست ها
    نثرشو دوست داشتم
    خیلی خوب بود ممنون

    ممنون از نظراتتون
    خوش حالم ک خوشتون اومده
    ThundeRam
    Fire and Blood
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2013/02/06
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته‌ها
    167
    امتیاز
    7,158
    شهرت
    0
    299
    کاربر انجمن
    قشنگ بود
    مبهم بود کمی
    آخرش نفهمیدم چی شد پدرش زنده بود یا روح بود؟
    کلا خیلی گیج کننده بود
    توصیفای قشنگی داشت ولی توی بعضی از جمله ها توصیفات گنگ بود که شاید از قصد اینطور توصیفی به کار بردی
    در کل مرسی از داستانت بازم بنویس
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    259
    امتیاز
    8,721
    شهرت
    4
    507
    نویسنده
    سلام.
    عجب ادبیات خاصیآفرین به این همه ظرافت و توصیفات شیک و البته مبهم و گنگ.
    هنر خاصی توی نوشتت هست که درکش برای من سخت بوداما با پایان داستانت همه چیز رو مرتفع کردی. هرچند هنوز بعضی جاهاش رو نمی‌فهمم.
    بازم بنویس لطفا
    کانال شعر خودم توی تلگرام

    ghoghnous13_1365@
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2017/01/19
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    67
    امتیاز
    4,129
    شهرت
    0
    153
    نویسنده
    خیلی جالب بود سبک نوشتنت در عین مبهم بودن گیرایی و جذابت خاصی داشت ک خواننده رو تا آخر داستان میکشید فقط بعضی جاها زیادی این ابهام به چشم میخوره ک فک میکنم باید بررسی بشه مثل "نقره ای رنگ می تابید." که من دقیقا متوجه نشدم منظورت ماهِ یا چیز دیگه ...
    یا به نظرم این جمله "یک ماهی بود که در جواب تنها سکوتی کوتاه نصیبش می شد" خیلی مبهمه متوجه منظورت نشدم دقیقا و یکی دوتا جمله کوتاه دیگه که زیادی بردیشون تو هاله ابهام ...
    ولی در کل از خوندنش لذت بردم و منتظر نوشته های بیشتری هستم .

  10. #10
    تاریخ عضویت
    2017/04/27
    نوشته‌ها
    12
    امتیاز
    781
    شهرت
    0
    10
    کاربر انجمن
    جذاب بود
    ممنون
    [url=http://iranhair.net/]کاشت مو[/url] |[url=http://iranhair.net/category/eyebrow-transplantation/]کاشت ابرو[/url] | [url=http://iranhair.net/category/eyelash/]کاشت مژه[/url] | [url=http://iranhair.net/category/planting-beard/]کاشت ریش[/url]
صفحه 1 از 2 1 2 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. شایعات قوت گرفت...جان اسنو زنده است یا نه؟/مسئله این است!
    توسط Araa M.C در انجمن اخبار فیلم، سریال و انیمه
    پاسخ: 7
    آخرین نوشته: 2015/07/26, 19:15
  2. هاست های هک شده،یوزر،پس، ip هاست
    توسط H.A.M.I.D در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 4
    آخرین نوشته: 2015/03/29, 18:17
  3. مرد عنکبوتی شگفت انگیز 2 نتوانست پرندگان ریو را شکست دهد !
    توسط abramz در انجمن اخبار فیلم، سریال و انیمه
    پاسخ: 12
    آخرین نوشته: 2014/06/21, 16:36
  4. نقد و برسی فیلم All Is Lost (همه چیز از دست رفته است)
    توسط Prince-of-Persia در انجمن بایگانی
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/02/05, 00:37

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •