ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    556
    امتیاز
    15,970
    شهرت
    7
    1,346
    سردبیر نشریه

    Lightbulb سلسله تصویر 2

    خب خب خب
    جدا انتظار نداشتم در این حد از تاپیک استقبال بشه
    دست مریزاد

    پس بریم سراغ دومین تصویر،
    فقط یادتون باشه، قبل از ادامه دادن داستانتون، ایتدا قسمت اولش رو توی متن مخفی (این مربع قرمز و زرد) قرار بدین تا یه بک گراند کلی بهمون بده و بعد قسمت دوم داستان رو (خارج از متن مخفی) بنویسید


    fa485ffd56be90dcc09f37e936f7ab94.jpg
    امضا:

    A.Gh

    والا
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2013/08/03
    محل سکونت
    قم
    نوشته‌ها
    871
    امتیاز
    9,630
    شهرت
    18
    2,291
    پليس سایت
    متن مخفي!
    مرد از اسبش پیاده شد. آب با صدای خنکی از زیر پلی که روی آن ایستاده بود میگذشت. رنگین کامی زیبایی آن جا را دوچندان می ساخت و بهجت را به صورت هرکسی می آورد. اما در صورت مرد تنها احساسی که به چشم نمی خورد بهجت و سرور بود.
    جای آن غمی بزرگ و خشمی عمیق در چین های پیشانی اش خودنمایی می کرد و همراه با زخمی تا نزدیکی گردنش کشیده می شد. زخمی که صورت گرم مرد را با ابهت تر می ساخت. زخمی که داستانی پر از غم به دنبال داشت.
    مرد میتوانست خوشحال تر باشد اگر آن مجسمه ها نبودند یا دره به نام دره خدایان معروف نبود. دره پر بود از مجسمه هایی غول پیکر از خدایان متعدد آن سرزمین که توسط بهترین مجسمه سازان تمام اعصار ساخته شده بودند.مجسمه هایی که عامل اصلی خشم مرد بودند.
    مرد واقعیت را در مورد موجوداتی که خود را خدایان آن سرزمین میخواندند میدانست. خدایانی که روزی قهرمانانی عدالت جو و خیرخواه از نژادهای مختلف آن سرزمین بودند. کسانی که در کنار هم اژدهای تاریکی را شکست داده و به نعمت بزرگی رسیده بودند:جوانی و عمر طولانی
    اما غرور حتی بهترین قهرمانان را نیز از بین می برد. مغرور و سرمست از قدرت و نیروی زندگی خود را خدای آن سرزمین خواندند دوران خود را آغار کردند. دورانی که حالا در نظر مرد دوران تاریکی جدیدی بود.
    غرور قدرت زیاد باعث شده بود هرچه بیشتر قهرمانان گذشته خود را خدا بخوانند و با ظلم کسانی که واقعیت را می دانستند از راه بردارند.
    آن سوار نیز حقیقت را میدانست و همین باعث مرگ همسر و فرزندانش شده بود.
    مرد دوباره سوار اسب شد و به تاخت شروع به حرکت کرد. درحالی که از آنجا دور میشد فریاد زد:به زودی از شما انتقام میگیرم. منتظرم باشید.
    آن مرد راز دیگری نیز میدانست.....

    روزها بود که مرد در سرزمین های مرده به سر میبرد. جایی که نه به خاطر حاصل خیز نبودنش بلکه به خاطر ساکنانش به این نام نامیده شده است:نامرده ها (undeads)
    او در راه رسیدن به گنجی خاص با تعداد زیادی از سربازان ارباب مرده ها کسی که خودش را خدای مرگ می نامید جنگیده بود و حالا به عمیق ترین جنگل آن سرزمین رسیده بود. جنگل مقدس خدای مرگ.
    جز خود ارباب سرزمین، قهرمان گذشته که حالا خدای مرگ خوانده میشد، کسی اجازه ورود به آنجا را نداشت و آنجا توسط محافظانی قوی از نامرده هایی که تحت اراده ی مستقیم خدای مرگ بودند محافظت میشد.
    مرد تا آنجا با جنگ های سختی رو به رو شده بود اما سخت ترین جنگ در مقابلش قرار داشت. محافظان دوقلو که قوی ترین محافظان گنجینه بودند. قاتلانی بیرحم که تنها چیزی که پشت سرشان به جا میگذاشتند تکه پاره های بدن قربانی هایشان بود.
    _ تو کی هستی؟ صورتت را نشان بده؟ ورود به اینجا ممنوع است. به زودی خواهی مرد. هاه هاه هاه هاه هاه.
    همزمان صحبت میکردند گویی یک نفر از همزمان از دو دهان صحبت کند. صدای گوش خراششان همراه به کلیک کلیک دندان هایشان مو را بر تن مرد سیخ کرده بود اما اراده ی او مصمم تر از آن بود که به این راحتی تسلیم شود.
    از داخل کلاه خود صدای مصمم و قوی اش در جنگل طنین انداز شد:من جنگجوی بی نام و نشان هستم . من جنگجوی بدون صورت هستم. من انتقام جوی تنها هستم . گنجینه ی اربابتان را به دست خواهم آورد. بهترین تلاشتان را برای کشتن من به کار ببرید .
    دو نامرده هیسی کشیدند و از دو طرف به مرد حمله کردند. هردو چاقو هایی تیز از جنس استخوان اژدها آلوده به مهلک ترین سم ها داشتند. چاقوهایی که خود ارباب مرده ها به طور مستقیم از بدن اژدهای تاریکی خارج کرده بود.
    مرد شمشیرش را بیرون آورد . شمشیری به ظاهر ساده اما....
    هکزمان شروع به ورد خوانی کرد چاقوی نامرده سمت راستی را به شمشیرش دفع کرد و با گلوله ای آتشین نامرده دوم را به کناری پرت کرد. عده ی کمی میتوانستند اینگونه از جادو های سطح بالا و شمشیر به طور همزمان و برای مدت طولانی استفاده کنند. ده سال تلاش مستمر مرد نتیجه خود را به خوبی نشان میداد.
    حمله های از دو طرف ادامه داشتند. تنها راه از بین بردن این دو نامرده ی خاص جدا کردن استخوان هایشان و سپس سوزاندن آن استخوان ها بود. ویژگی ای که منحصرا ارباب مرده های به آن دو بخشیده بود.
    حدود نیم ساعت حمله ها از دو طرف ادامه داشت. زره مرد به خوبی او را حافظت میکرد و او تا میتوانست استخوان های آن دو را جدا میکرد و با آتش میسوزاند . در آخر او خسته اما پیروز میدان بود. با قدرت تمام از زخمی شدن با چاقو های سمی جلوگیری کرده بود کاری که در افسانه ها گفته شده بود فقط دو نفر از خدایان توانایی آن را داشتند و حالا کسی که قصد داشت خدایان دروغین را از بین ببرد توانسته بود آن کار را انجام بدهد.
    مرد از بین درختان رد شد و به اولین قطعه از جنگل که آفتاب بدون مانع بر آن می تابید رسید
    در وسط پرتوی نوری از آفتاب جایزه ی مرد روی ستونی منقوش به کلماتی به زبانی که آن را نمی دانست قرار داشت.
    مرد با احتیاط به جلو رفت. باید طلسم سختی را اجرا میکرد تا از اثرات طلسم های محافظ ستون جلوگیری کند وو همزمان با نگه داشتن آن طلسم از روی کتابی که دااشت با طلسم های دیکری طلسم های محافظ را خنثی کند.
    این کار نیروی جادویی عظیمی میخواست. نیرویی که تعداد کمی از جمله آن مرد داشتند. ساعتی مشغول آن کار بود و چندین بار از معجون نیروزایی که دااشت استفاده کرد.
    در آخر به جایزه اش دست پیدا کرد :سنگ قلب پادشاه مرده ها
    آن راا در کیسه ای کوچک و بند دار گذاشت و به گردنش آویزان کرد.
    حالا او اولین عنصر برای رسیدن به خواسته اش داشت.....
    دیگه نمیتونم
    ..........................................
    دیگه تمومه دیگه بریدم دیگه خستم از این که هرچی هی اومدم و نرسیدم
    یاس
    ای داد و ای فریاد از این شب بیخواب
    که غصه میپاشد به خلوتم مهتاب
    منم سکونی گس شبیه یک مرداب
    چهارتار
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2016/06/12
    محل سکونت
    بندر عباس
    نوشته‌ها
    8
    امتیاز
    869
    شهرت
    0
    17
    کاربر انجمن
    متن مخفی رو چطور میزارن؟
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2014/01/30
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    63
    امتیاز
    234
    شهرت
    0
    168
    آپلود کننده
    متن مخفي!
    همانطور که افسار اسبم را گرفته بودم و او را به دنبال خود می کشیدم صدا زدم:
    کسی نیست؟ جوابی نیامد پس تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم. پس این پلی بود که به برزخ ختم می شد. اسبم شیهه ی ناآرامی کشید. به او حق می دادم؛ مجسمه ی مرگ بر ما سایه افکنده بود و از هرطرف توسط غول های عظیم سنگی زیرنظر گرفته شده بودیم. فقط نگاه سرد یکی از آن ها کافی بود تا سرمایی طول ستون فقراتم را طی کند. آب دهانم را قورت دادم؛ پشت این مجسمه ها، برزخ قرار داشت. شیاطین آن جا را خانه ی خود می نامیدند، همین دلیل برای وحشت کردن هرکس که یک بار آن ها را از نزدیک دیده بود کفایت می کرد. دفعه ی قبل که یک احمق دروازه را گشوده بود، یک قرن طول کشیده بود تا آن ها را به سرزمین خود باز پس فرستند و حالا من می خواستم آن دروازه را بگشایم. البته نه برای آمدن شیاطین، که برای رفتن خودم. به یک قدمی دروازه رسیده بودم که تیری جلوی پایم فرو رفت. عقب کشیدم و صدای مردی را شنیدم: فکر کرده ای کجا می روی؟ عزمم را جزم کردم. دیگر برای سوال و جواب دیر شده بود. روی اسبم پریدم و تاختم. قبل از این که از دروازه رد شوم، حس کردم تیری از کنار صورتم رد شد.

    لحظه ای در نیستی شناور شدم و بعد به زمین فرود آمدم. اسبم چند قدمی برداشت و ناگهان تمام توان خود را از دست داد و بی اختیار نشست و من را هم به زمین انداخت. بلند شدم و خاک را از تنم تکاندم و به اطراف نگریستم. برزخ، چندان شبیه برزخ نبود؛ در حقیقت درون جنگلی بودم با درختانی بلند قامت، که با تصورم از برزخ در تناقض بود. درختان تنه های باریکی داشتند، بیش از حد باریک. همان طور که اطراف را نظاره می کردم، سرمای عجیبی در ستون فقراتم پیچید و بالا رفت، به طوری که احساس کردم دستانی سرد جمجمه ام را در دست گرفته اند. دستم را دور قبضه ی شمشیر محکم کردم. ناگهان از دوردست سایه ای سرخ رنگ پدیدار شد. سایه همانطور جلوتر آمد و خطوط بدنش آشکارتر شد. آماده شدم که شمشیر را بیرون بکشم و قدمی عقب گذاشتم.دود سرخی دور یکی از درختان رو به رویم پیچید و شکل پیکره ای با عبایی سرخ به خود گرفت. پیکره استخوانی و بلند بود و پوست سبز رنگی داشت. چند قدمی عقب رفتم که دیدم سایه ی اول هم اکنون رو به رویم ایستاده. با وحشتی که سعی می کردم افسارش را به دست بگیرم فریاد زدم: «چیستید و چه می خواهید؟» دردی جان گداز در جمجمه ام پیچید و تصاویری به ذهنم هجوم آوردند. موجودات رو به رویم را دیدم که گردی سبز رنگ از میان انگشتانشان به رود ها و زمین همین جنگل می ریزد. در تصورم درختان تنومند تر بودند. ناگهان تصویر تغییر کرد.. درختان چون آتش و گدازه می جوشیدند و از میانشان چیزی جدا می شد و چون مایعی سست به زمین می ریخت، بعد ناگهان می خروشید و بالا می آمد و بدن تنومند شیاطین را تشکیل می داد. تصویر بار دیگر عوض شد. حالا خود را می دیدم که در کارزار با شیطین می جنگیدم. بازوی یکیشان را زخمی کردم و دردی در بازوی خودم پیچید. یکی دیگر را کشتم و درد تمام وجودم را فرا گرفت. به حال برگشتم و بر دو زانو افتادم. بدون هیچ توضیحی می دانستم که شیاطین از جوهره ی وجود اینان بودند. می دانستم که اینان خود از موجودات زنده تغزیه می کنند، درواقع از زندگی درونشان. بی هوا شمشیر کشیدم و به جلو جهیدم. مصبب تمام بدبختی هایمان این ها بودند. این ها بودند که شیاطین را بر سر ما آوار کرده بودند. یکی از موجودات عقب رفت، در هوا معلق شد و دستانش را از هم گشود. دودی سبز رنگ از نوک انگشتان کشیده اش خارج شد و دور من پیچید. در یک لحظه تمام اتفاقات سخت و دردناک زندگی ام روبه رویم جان گرفت. بی اختیار شمشیر از دستم لیز خورد و پایین افتاد. خودم هم چهار دست و پا به زمین افتادم. از دهانم خون بر چانه ام سرازیر می شدو به زمین می ریخت. حال که داشت جانم را از بدنم بیرون می کشید می دیدم که آنها هم از ما خشمگین بودند، از این که مخلوقاتشان را کشته بودیم. سعی کردم بلند شوم و شمشیرم را دوباره بردارم. چند قدمی تلو تلو خوردم و دوباره به زمین افتادم. می توانستم حس کنم که دستانم پیر و رنجور می شوند. دندان های خون آلودم را به هم فشردم و خواستم دوباره بلند شوم که موجود رو به رویم دهان گشود: «برو.» تک تک اندام هایم از هم گسست و قبل از این که آخرین فریادم را بکشم، به غبار تبدیل شدم.
    این پایان راه من بود.
    حتی آن هایی که فکر می کنند سرنوشت از قبل مشخص شده، قبل از رد شدن از خیابان ابتدا دو طرف آن را نگاه می کنند

    استیون هاوکینگ
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2013/08/23
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    814
    امتیاز
    63,623
    شهرت
    8
    3,669
    مدیر تایپ و اسکن
    متن مخفي!
    به پسرک نگهبان گفتم: اون دیگه کیه؟
    آب دهانش رو قورت داد و گفت: نمیدونم قربان. وقتی اون دایره طلایی پیداش شد کسی اینجا نبود. من خیلی سریع دویدم سمت شهر تا کسی رو خبر کنم که شما رو دیدم.
    گردن کشیدم و مرد گیج را زیر نظر گرفتم. لباس های یک شوالیه را به تن داشت و افسار یک اسب شوالیه را به دنبال خود میکشید. اما توانسته بود راه ورود به هزارتوی پرتال ها را بیابد و حتی سخت تر از آن، راه خروج را. از کی تا حالا جادوگران اجازه به دست گرفتن شمشیر یک شوالیه را داشتند؟
    پسر با صدای لرزان گفت: اون از دنیای شما اومده، مگه نه؟
    با کلافگی گفتم: دنیای سابق من، بله. اون یه دشمنه.
    _ باید چی کار کنیم؟
    _ تو میری سمت شهر و موضوع رو شفاهی برای رئیس شورا توضیح میدی، اونم خصوصی. هیچ کس بجز رئیس شورا و کسانی که اون اجازه بده نباید از این موضوع چیزی بفهمه. و بهش میگی من اینجا مراقب اون غریبه م و از هر تلپاتی استقبال میکنم.
    سری تکان داد و به سرعت به سمت راه پل مخفی رفت. راه های مخفی میان مجسمه ها... مردم این دنیا مغزهای عجیبی داشتند.
    سعی کردم تمرکزم را جمع کنم. این مرد از یک سفر سخت آمده بود، خسته، گرسنه، تشنه و گیج بود، و از هرگونه اسباب رفاهی استقبال میکرد. برای استفاده از جادو نیاز به غذا داشت و برای پیدا کردن غذا نیاز به جادو، یا یک راهنما که برای مدتی سرگرمش کند و از شهرها دور نگهش دارد.
    گزینه هایم را بررسی کردم. کشیدن اطلاعات از داخل مغزش مهم ترین ماموریت من بود. نمیتوانستم داخل مغزش بشوم، چون او یک جادوگر بود و متوجه این حمله میشد، و خدایان میدانستند چقدر طول میکشید تا بفهمد جادوهای ضدحمله اش چقدر قوی تر شده اند، آن هم بدون دزدیدن سال های باقی مانده زندگی کسی. پی بردن این مرد به قدرتی که در جو این دنیا موج میزد میتوانست به قیمت جان تمام مردم اینجا ختم بشود، پس این گزینه را به طور کامل کنار گذاشتم.
    میتوانستم توهمی از یک راهنمای ساده یا حتی غذا و آب و ایجاد کنم، اما ریسک کشف شدنشان بالا بود و او را از وجود یک جادوگر در نزدیکی اش آگاه میکرد. همین الان هم به لطف فاصله زیادمان بود که نمیتوانست من را احساس کند. اما اگر متوجهم میشد، مسلما خودش را از جلو دیدم پنهان میکرد و همین فاصله زیاد نیز باعث میشد نتوانم بخوبی ردش بگیرم.
    چاره ای نبود، باید حضورا به سراغش میرفتم.
    اما من یک فراری بودم، یک مجرم، و چهره ام برای بسیاری از هموطنان سابقم شناخته شده بود. پس به یک افسون تغییر چهره متوصل شدم. یک مرد تنومند؟ نه، میتوانستم با تصویر یک زن زیباتر و جوانتر از ضعف سربازان شرافتمند در مقابل زنان و کودکان استفاده کنم. میتوانستم ساندویچ و قمقمه ی رها شده ی سرباز را قرض بگیرم.
    داس غول پیکر را رها کردم و به سرعت از پله ها پایین رفتم. استفاده از افسون سرعت انرژی زیادی میگرفت و حفظ ماسکی را که در حال طراحی اش بودم برایم سخت میکرد، اما نمی توانستم ریسک دور شدن آن مرد از جلو چشمانم را به جان بخرم. به سرعت از پاشنه ی پای مجسمه مرد شنل پوش بیرون زدم و خودم را به پل رساندم. تقریبا فراموش کردم صدایم را نیز تغییر بدهم.
    متوجه شدم مرد از روی پل گذشته و وارد جاده قدیمی منتهی به شهر شده است.
    _ قربان؟
    دست شوالیه قبل از چرخیدن سرش به سمت شمشیرش رفت. با نگاه مظلوم و متعجبی گفتم: شما کی هستین؟
    _ خدایان رو شکر!
    مرد میانسالی بنظر میرسید. یک شوالیه جادوگر که تا این سن دوام آورده بود. این موضوع او را ترسناک تر میکرد. گفتم: شما از... اونجا اومدین؟
    _ دختر خانم، من نماینده تمام دنیاهای خارج هستم و برای ارائه پیشنهاد صلح به سرزمین شما اومدم. لطفا برای خیر سرزمین خودتون من رو به مسئولین سرزمین خودتون راهنمایی کنید. باید این جاده رو ادامه بدم؟
    طوری پلک زدم که گویی سعی میکنم حرف هایش را درک کنم. پیشنهاد صلح؟
    ذوق بیشتری به صدایم دادم: شما یک جادوگرین؟
    _ خانم، من به کمک فوری شما احتیاج دارم.
    _ اوه، بله! من میتونم خیلی سریع شما رو به شهر برسونم. اما این راه مردم عادیه. یک راه میانبر هم هست که فقط جادوگران میتونن ازش استفاده کنن. اگه همراهم بیان میتونم بهتون نشون بدم.
    _ متاسفانه خانم، من جادوگر نیستم.
    _ بله؟
    بلافاصله به خودم آمدم و صدایم را به حالت تقلبی اش دراوردم: پس چجوری اومدین اینجا؟ چجوری...
    _ به کمک همکارم، اما اون مرده.
    به نگاه غمگینش خیره شدم. باورم نمیشد همه چیز تا این حد ساده است. بی هیچ مکثی به ذهنش هجوم بردم.
    برای او مثل یک خلسه کوتاه مدت بود، اما برای من...
    هر چه جلوتر میرفتم بیشتر شوک زده میشدم. برخلاف محاسباتم، اصلا نیازی به تغییر چهره نبود. او مرا نمیشناخت. هرگز اسمم را نشنیده بود. من فراموش شده بودم... من متعلق به قرن هایی پیشتر از این تولد این مرد بودم... و جهان به شدت تغییر کرده بود. برای سالها حافطه این مرد از یک زندگی سیاه پر شده بود، از خاطرات تلخ، عذاب مردم، ترس و مرگ...
    زمانی که از ذهنش بیرون آمدم، برای چند لحظه باورم نمیشد که چکار کرده بودم. بعد از تمام تلاش هایم، در پایان، با در رفتن از زیر فدکاری نهاییم، نه تنها تمام تلاش هایم را به باد داده بودم، بلکه چنین کابوس عظیمی را به واقعیت تبدیل کرده بودم...
    و آن جادوگر... آن دوست عزیزم...
    باید برمیگشتم. اگر به هر طریقی این پای این سرزمین به این فاجعه باز میشد همه چیز تمام میشد. این دنیا باید پنهان میماند، برای محافظت از کسانی که هنوز امید پیروزی داشتند.
    باید پرتال را باز میکردم، و مرحمت های این دنیا دیگر برای قدرتم کافی نبود.
    به مرد نزدیک شدم. خنجرم را بیرون کشیدم و در گلویش فرو کردم. با چشمانی شوکه به صورت واقعی ام زل زد و ناامیدانه سعی کرد بر طلسم انجمادی که لحظه به لحظه بیشتر قدرت میگرفت غلبه کرد. کشتن اسبش راحت تر بود.
    به سرعت غذا و آب را خوردم و به سمت جواهر کروی قرمزی که آن طرف پل، در میان صخره ها پنهان شده بود، به راه افتادم. در دل با دوستانم خداحافظی کردم، اعضای شورا، مردم شهر، و تاجری که در اولین روزهای ورودم به این دنیا پناهم داده بود. حداقل خیالم راحت بود که حافظه اجساد را پاک کرده ام و کسی بهانه و اجازه ای برای دنبال کردن من نداشت.
    خنجر را روی پوست دستم کشیدم و قطره های خون را روی جواهر ریختم.


    جادوگر جوان با افسوس به گور دسته جمعی خیره شد، به سربازانی که با چهره های جمع شده به دنبال جواهرات بجا مانده در میان لباس های کهنه و از شکل افتاده، استخون ها را زیر و رو می کردند، و شاهزاده سوار بر اسب که محزون و عبوس کار زیردستانش را نظاره میکرد. خیلی وقت بود که حرمت مردگان از بین رفته بود. اگر پنجاه سال پیش بود اجساد حداقل به دل آتش سپرده میشدند، اما حالا کسی برای تلف کردن وقت دولت احترامی قائل نبود. با این حال هیچ کس آرزو نمیکرد جای آن استخوان ها باشد.
    یک ابله تازه کار و ده ها مفت خور سست عنصر!
    چرا درسی به این انسان های پست نمیداد؟ به این موجودات خواری که تا وقتی با دید کوته فکرانه شان منافع خودشان رو در خطر نمیدیدند همه چیز را نادیده میگرفتند؟ مگر همین ها نبودند که به شیاطینی مثل اعضای انجمن اجازه داده بودند زمین های مقدس خدایان مرده را به چنین بدبختی و فلاکتی بکشانند؟ فقط یک اشاره کوتاه و بعد...
    جادوگر چشمان مادی اش رو باز کرد و نفس عمیقی کشید. دوباره در میان درختان جنگل دور افتاده ایستاده بود، روبروی یادواره ای از آن سالهای سیاه پر از کشمکش. یادواره ای شامل چند سنگ نامنظم که به طرز عجیبی روی هم قرار گرفته بودند، بدون این که کوچک ترین قصدی برای لیز خوردن و افتادن داشته باشند. جادوگر به کلمات باستانی حک شده روی بالاترین سنگ خیره شد.
    یک بار دیگه، بدون این که متوجه حضورشان شود، تقریبا تسلیم پچ پچ هایشان شده بود. استفاده از چشم سوم روز به روز سخت تر میشد و خدا میدانست تا کی میتوانست مثل چند لحظه پیش، سر بزنگاه به خودش بیاید. اگر بازرسان تیزبین و سختگیر دولت میفهمیدند تا حالا چندبار با کنترل کردن خودش جلوی یک کشتار دسته جمعی دیگر را گرفته است، نه تنها بجای تشکر و اعتماد بیشتر موج سرزنش هایشن رو روانه ی حامیانش میکردند، بلکه باید بزودی با تمام درجات و امکاناتش خداحافظی میکرد و چه بسا انتظار مرگش را میکشید.
    با عصبانیت سایه ش را فراخوند. احضار پیکر محو سرخ رنگ چند لحظه ای طول کشید و بعد جادوگر جوان با احساس حضور بزرگترین حامی اش به اضطرابش اجازه داد کمی آرام بگیرد. با لحن تندی زمزمه کرد: کجا رفتی؟ این وظیفه توه که از این مردم در برابر من محافظت کنی!
    صدای بیخیال و مرموز سایه اش در گوشش طنین انداخت: نه، وظیفه من اینه که قدرت دزدی تو رو تحمل کنم. اگه میدونستم نمیتونی حتی چند ثانیه از پسشون بربیای...
    _ تقصیر من نیست! از وقتی دروازه باز شده الگوریتم های کنترلی من اونطور که باید پیش نمیره.
    _ بی عرضگی خودت رو تقصیر این دنیا ننداز. اوضاع قراره بدتر بشه.
    جادوگر برگشت و به پیکر عظیم و معلقی خیره شد که فقط برای خودش قابل دیدن بود: منظورت چیه؟
    _ هزارتو یه مسافر داره.
    _ چی؟ از کجا؟ از کی؟
    _ فقط میتونم بگم انجمن همون پنج سال پیش آخرین زهر خودش رو ریخته. بمحض اینکه فهمیدم یچیزی درمورد هزارتو غیر عادیه... یا حداقل غیرعادی تر از بقیه مواقعه، رفتم یه نگاهی بندازم. نشونه خوبی نیست.
    _ درمورد مسافر بگو.
    سایه مکثی کرد.
    _ بهتره عصا رو بیرون بیارن.
    _ امکان نداره. اون یه ابزار نفرین شده ست. اگه به دست دشمن جدیدمون برسه...
    _ درواقع ما باید کمکش کنیم بهش برسه!
    _ منظورت چیه؟
    _ ورودی هزارتو برای ما نامعلومه و لحظه خروج مسافر هم همینطور، و اگه بخوایم جلوش رو بگیریم باید پیداش کنیم. اونم از این موضوع خبر داره و قبل از اینکه کار از کار بگذره تا اونجایی که بتونه از خودش نشونه ای بجا نمیذاره. نه نشونه ای که من و تو بتونیم ببینیم. تنها راهش اینه که خودش خودش رو به ما نشون بده.
    جادوگر متوجه نقشه ی سایه شد: اگر متوجه آزاد بون همچین سلاحی بشه مسلما سراغش میاد. ولی اگه آزاد بشه ممکنه دست آدمای خطرناک تری بیفته!
    _ بخاطر همینه که باید دست بجنبونی. از حامیانت کمک بخواه و خودت رو به شاه نشون بده. متقاعدش عصا رو بهت بسپره و طوری این کارو بکن که فکر کنه ایده خودشه.
    جادوگر سرش را تکون داد.
    و بعد مکث کرد...
    _ چرا باید به حرف یک شیطان فراری گوش بدم؟
    _ خدایا... بازم این بحث قدیمی.
    جادوگر جوان متوجه هاله سیاه جدیدی که شروع به پوشاندن صورت تار سایه کرده بود شد. هاله ای لبالب از نارضایتی و کلافگی، و کمی ترس.
    _ جون من به جون تو بنده، و اینطور که معلومه قرار نیست با سطحی که الان داری از پس یه گشت و گذار تنهایی بر بیای. الان دوتا انتخاب داری. یا من رو زیر سوال ببری و مثل هم نوعان ضعیف و بی ارزش خودت زیر پای جنگ جدیدی که پیش رومونه له بشی، یا عاقلانه تصمیم بگیری و همه چیز رو قبل از این که شروع بشه تموم کنی.
    جادوگر واکنشی نشان نداد. به سایه اعتماد نداشت. او دیگر حتی به خودش هم اعتماد نداشت. اما آینده ترسناک تر از آنی بنظر میرسید که دست روی دست گذاشته و بدون هیچ ریسکی منتظر بماند.
    _ باید چی کار کنم؟
    _ خودت رو به قصر برسون و کارایی رو که گفتم بکن. سعی کن وقتی من نیستم از چشم سومت استفاده نکنی.
    _ توام یه لطفی بکن و تمام پیوندها رو قطع نکن.
    _ نگران نباش، من نمیتونم همه زنجیرهام رو رها کنم!
    بی هیچ حرف دیگری، سایه دیگر رفته بود.
    جادوگر نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. چقدر صاف و ساکت، چقدر آرام و هشداردهنده.
    گویی که در حال وداع باشد، برای آخرین بار به جملات روی یادواره خیره شد، و بعد در حالی که آنان را زمزمه میکرد به راه افتاد:
    _ ببین و به یاد بیاور
    گمشده ای را که یک بار و برای همیشه
    گره های سرنوشت را باز میگشاید....
    ویرایش توسط Leyla : 2017/01/20 در ساعت 04:19
    So one hand is holding yours while
    The other is waving goodbye
    I love you, but it's your turn to fight

    Sia - waving goodbye
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سلسله تصویر 1
    توسط mixed-nut در انجمن داستان کوتاه
    پاسخ: 6
    آخرین نوشته: 2017/01/07, 21:59
  2. صبحانه در اغاز ازدواج و چند سال بعد از آن ( طنز تصویری)
    توسط abramz در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 9
    آخرین نوشته: 2015/01/27, 23:06
  3. پ ن پ تصویری
    توسط Araa M.C در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 9
    آخرین نوشته: 2014/12/10, 19:37
  4. تصویر چاقوهای مختلف
    توسط tars15 در انجمن مطالب جالب و دانستنی‌ها
    پاسخ: 2
    آخرین نوشته: 2014/07/31, 11:41
  5. گلدان تصویری
    توسط BOOKBL در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 4
    آخرین نوشته: 2014/07/09, 18:04

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •