ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 3 1 2 3 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

موضوع: سلسله توصیف

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    649
    امتیاز
    28,619
    شهرت
    4
    1,598
    سردبیر نشریه

    سلسله توصیف

    سلام‌علیکم پیشتازیای گل گلاب!
    چتونه؟
    ها؟
    چرا این‌قدر بی‌حال و بی‌کار و بی‌حوصله و بی‌انگیزه و بی...
    اصلا لعنت به بی
    انجمن شده یه برکه، هرازگاهی یکی میاد یه سنگ‌ریزه می‌اندازه وتمام!
    نه ولم کنین یه کم غر بزنم، اه!

    بگذریم.
    بیاید یه کم بنویسیم، چطوره؟ (هرکی بگه خوب نیست درجا میرم پ.خ، گفته باشم!)
    می‌خوام یه سنگ‌ریزه پرت کنم توی این برکه، امیدوارم شما هم همکاری کنین
    قضیه از این قراره: من سلسله رو شروع می‌کنم، در یک بند یه جایی رو توصیف می‌کنم، و بعد سرنخی از جایی که نفر بعدی باید توصیف کنه رو بهش می‌گم، نفر بعد به دلخواه خودش اون سرنخ رو توصیف می‌کنه و این سلسله ادامه پیدا می‌کنه. حتما از سرنخ نفر قبلی برای نوشتن استفاده کنین و حتما برای نفر بعدی یه سرنخ باقی بذارین. توصیفات می‌تونه هر ژانر و هر ادبیاتی داشته باشه، هیچ محدودیتی وجود نداره جز یه قانون:
    « نوشته نباید بیشتر از 300 کلمه بشه!»
    و البته خودتون می‌دونین که توی توصیف، دیالوگ نداریم

    برای شروع: پیرمردی کنار صخره ها

    چنگ زدم. اصلا نمی‌دانستم چه چیزی بالای این صخره‌ها در انتظارم است. سمعکم افتاده بود اما غرش آبشار فراتر از آستانه‌ی تحمل گوش‌هایم بود. دستم به ریشه‌ی بوته‌ای گیر کرد و از استخوان‌هایی که هنوز می‌توانستند وزنم را بالا بکشند تعجب کردم. باید مثل پیرمردهای دیگر، خودم را بازنشسته می‌کردم و باقی عمرم را در سواحل خوش آب و هوا کنار تنها پسرم می‌گذراندم؛ نه این که بین زمین و آسمان با پایی که شاخه‌ی شکسته‌ای آن را عمیقا شکافته بود، معلق باشم. سینه‌ام را به تخته‌سنگ چسباندم و نگاهی به زیر پایم انداختم. ماه کامل، کل دره را روشن کرده بود و حتی رنگین‌کمان کوچکی بر فراز سرم نمایان بود. آن‌ها مرا می‌دیدند، و من هم آن‌ها را. چندتایشان، آن‌هایی که زیاد از زمان تولیدشان نگذشته بود، در همان مسیر تلف شده بودند. هنوز آن‌قدر تکامل پیدا نکرده بودند که بتوانند از پس این صخره‌ها بربیایند، اما با همان یاخته‌های ناقصی که به جای بازو داشتند، تقلاکنان خود را بالا می‌کشیدند: به سمت من؛ به سمت گوشت تازه؛ به سمت گوشت ارباب سابقشان!



    سرنخ نفر بعدی: توله خرسی بالای درخت افرا
    امضا:

    A.Gh

    والا
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2013/09/01
    نوشته‌ها
    1,227
    امتیاز
    8,086
    شهرت
    0
    4,870
    کاربر انجمن
    میلرزید، لرزیدنش را حس میکردم، بوی ترس و وحشتش هوا را پر کرده بود، من هم میلرزیدم از شوق، از بوی خون گرمی که میان شاخه های افرا با تپش های قلبی ناآرام حرکت میکرد. جیغ زد و من مشتاقانه غریدم، زبانم دیوانه وار روی لبها و دندانهای بلندم میدوید، شکمی که روزها جز برف چیزی ندیده بود، فریاد میکشید، تمام بدنم فرمان به بالا رفتن میداد، ناممکن بود اما مغزم گرسنه تر و مشتاق تر از ان بود که درک کند. پنجه هایم تنه ی افرا را میدرید، میپریدم، بالا میرفتم و پایین میخزیدم اما جنونی که گوشت زنده بالای درخت دچارم کرده بود راضی به تسلیم شدن نبود. بار دیگر جیغ زد، جیغ های از روی درماندگیش حریص ترم میکرد میغریدم، میچرخیدم، میپریدم اما پایین ترین شاخه بالاتر از توانایی من بود.
    زوزه ای در دوست صدایم زد؛ به دنبالش صدای پاهایی سنگین و نعره های وحشتناک موجودی عظیم تمام شوقم را به ترس تبدیل کرد. بازهم جیغ کشید اما این بار گویی مرا به مبارزه میخواند، برای اخرین بار رو به توله خرس بالای افرا غریدم و به سمت گرسنگی میان برف ها گریختم.

    اممم با گوشی تایپ کردم کلی توصیف دیگه میخواستم بنویسم ولی سخته کوتاهش کردم
    سرنخ بعدی: غواص و کوسه
    [CENTER][FONT=B Koodak][SIZE=5]خودتو تغییر بده، عالم برات تغییر می کنه[/SIZE][/FONT]
    [/CENTER]
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2016/07/27
    نوشته‌ها
    109
    امتیاز
    3,413
    شهرت
    0
    349
    کاربر انجمن
    ای کاش انقدر ترسو نبودم. می‌دیدمش که هراسان دور خودش می‌چرخد و به خزه‌های روی سنگ های زیر اقیانوس چنگ می‌زند. دنبال کسی می‌گشت انگار؛ ولی من... من با تمام نگرانی هایم که با نفرت آمیخته بود، جایی همان نزدیکی ها قایم شده بودم. هنوز سنگینی خنجری که با آن ضربه‌ای به پایش زده بودم را درون دستانم حس می‌کردم. هنوز آخرین درخشش تیغه‌ی برنده‌اش را به خاطر داشتم. لحظه‌ی پخش شدن خونش درون آب هم هنوز گوشه‌ای از مغزم جا خوش کرده بود و منِ بزدل، بازهم ساکن، جایی در بیکرانِ اقیانوس پنهان شده بودم. درون لباس قواصی‌ام گرم بود، اما عرقم سرد. چشمانم میسوخت. گریه کرده بودم.
    حالا دیگر تمام می‌شد. کوسه ها می‌رسیدند. پیکر طوسی رنگشان را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خوردند. پیمان هم آخرین شانسش را با تفنگ زیر آبی اش امتحان می‌کرد. دستانش می‌لرزیدند. تیر آب را شکافت و سر راهش به گروهی از ماهی ها خورد. باز هم خون قرمز... کوسه ها دوره‌اش کردند. چشمان پیمان ترس خالص را منعکس می‌کرد. عقب رفت. به خزه‌های همان سنگ ها چسبید. به بالا نگاه کرد، به سطح آب، جایی که آخرین پرتوهای خورشید از آن می‌گذشتند. دست چپش را دراز کرد. به سمت جایی... خدای من! به سمت من... می‌دانست من آنجا هستم. و انگشت وسطش را نشانم داد. نگاهش هنوز اما به سمت قاتلانش بود.
    حالا من بدتر می‌لرزیدم. کوسه‌ها، با همان چشمان بی احساسی که هر روز می‌دیدمشان، خود را به او کوبیدند. دندان های اره مانندشان باز شد و پوست نرم شکم پسری که زمانی دوستم بود را شکافت. پیمان، سرش را محکم به عقب برد و کلاه قواصی‌اش خرد شد. حالا بی صدا فریاد می‌زد. روده‌ها بیرون کشیده شدند، مایع زردی درون آب پخش شد و او دیوانه وار می‌لرزید. دهانش پر از خون شده بود. سرش را محکم تر به سنگ پشت سرش کوباند. دستش هم از بازو کنده شد. می‌توانستم صدای خرد شدن استخوان هایش را حس کنم.
    طعم شور اشک بازهم روی لب هایم فریاد می‌زد. تقصیر کوسه ها بود! من فقط خنجری دوستانه زدم!

    سرنخ بعد: کودکی که مادرش را در خواب کُشت.
    - تو از من میخوای مثل اون باشم. اونکه از مرگ نمی‌ترسید... ولی من اون نیستم. من می‌ترسم!

    - تو باید بترسی رایان! ترس زنده نگهت می‌داره. اگه میخوای مثل اون الگوی احمقی که برات ترسیم کردم نمیری، باید بترسی!

    «مرگ عزیز - به زودی»
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2012/02/07
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته‌ها
    2,275
    امتیاز
    36,009
    شهرت
    0
    7,794
    رئیس پليس سایت
    کودک کوچک مانند عروسکی که توسط دست های ناپیدا هدایت می شود تاتی تاتی کنان به سوی اتاق مادرش میرفت. با هر قدم بدنش به راست و چپ مایل میشد.
    چاقوی کوچک درون دستانش با شمایل کوچک و کودکانه اش در تضاد بود ولی کسی این صحنه را نمیدید تا بتواند چاقو را از دستان کوچک کودک در بیاورد. به در نیمه باز اتاق مادرش رسید.
    مادر مانند عروسکی، با چشمانی باز، خوابیده بود. کودک راهش را به سوی تخت ادامه داد. در کنار تخت ایستاد. قدش کوچکتر از آن بود که حتی اگر دستانش را کاملا دراز کند چاقو به مادرش برسد ولی برای کودک مهم نبود. دست کوچکش را بالا...
    - ســــــارا غذا آمادس بدو بیا تا یخ نکرده.
    دخترک با شنیدن صدای مادرش رو از خانه عروسکی کوچکش برگرداند و عروسک های مادر و کودک چاقو بدست را تنها گذاشت. بعدا می توانست بازیش را ادامه دهد.
    سپس با خود اندیشید شاید بتواند همان بازی ای که با عروسک هایش می کرد را با مادرش انجام دهد؟؟ شاید شب وقتی همه خواب بودند...

    سرنخ: آخرین مهمان
    ویرایش توسط smhmma : 2016/12/18 در ساعت 12:20
    :Its my family's house,Its my children's house




  5. #5
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    649
    امتیاز
    28,619
    شهرت
    4
    1,598
    سردبیر نشریه
    سرش را بلند کرد. از فرط اضطراب، پوست گوشه ی ناخن اشاره ی دست راستش را مدام به نیش کشیده و زخم کرده بود. آنقدر پاهایش را از لبه ی مبل تاب داده بود که دیگر رمقی برایشان نمانده و حالا بی حرکت، آویزان مانده بودند. صحبت ها ته کشیده و استکان های خالی چایی، روی میز جا خوش کرده بودند. وقتش بود. می توانست احساسش کند. ضربان قلبش بالا رفت. پسرک نگاهی به در انداخت.
    آخرین مهمان قصد عزیمت کرد. از روی مبلش بلند شد، دست داد و روبوسی کرد. در حینی که به سمت در می رفت، دستی هم برای پسرک تکان داد. اما پسرک فقط این صحنه ها را ملتمسانه نظاره گر بود.
    مهمان در را باز کرد. پسرک با دندان های نیشش به جان پوست داخلی لپش افتاده بود. مهمان روی پادری قدم گذاشت. پسرک تاب دادن پاهایش را از سر گرفت. مهمان با سردرگمی شروع به جستجوی اطرافش کرد. نفس پسرک سنگین شد. همه چیز لو رفت. سرها همگی به سمت پسرک برگشتند.
    نه! نباید میگذاشت که آخرین مهمان نیز برود. نمی توانست جای کفش هایش را نشانش بدهد. سرش را پایین انداخت. یک نفر داشت به او نزدیک میشد؛ احتمالا برای این که از او بازجویی کند، ولی او تسلیم نمیشد.
    نگاهی به میز آن سوی اتاق انداخت. جای گلدان یادگاری مادربزرگ خالی بود. اگر آخرین مهمان هم می رفت، بعد...
    مادرش حسابش را می رسید!


    سرنخ بعدی: مردی نشسته روی نرده ها
    امضا:

    A.Gh

    والا
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2016/03/30
    محل سکونت
    ابادانجلس
    نوشته‌ها
    411
    امتیاز
    5,051
    شهرت
    0
    747
    تایپیست
    روی نرده ها نشسته بود.غروب تن سیگارش با اخرین بوسه ب پایان رسید.افتاب مشکین ترین نقاب خود را بر چهره زده بود.اهی کشید.سیگار را انداخت .در تاریکی پایین پاهایش محو شد.امشب شیر هستی یا خط؟میپری یا میمانی ؟ تنها چیز هایی ک ب ذهنش میرسید.تحت فشار خوابی بود ک سالها در انتظارش میزیست.چشمهایش را بست. دت هایش را روی نرده ها گذاشت و زیر لب گفت:من زمانی ک از این دنیا روم.انچنان قبرم را نور کنید. ک خداوند ز یادش ببرد .ک چ مقدار و چقد بد بودم.
    از روی نرده پرید.روی زمین افتاد.سپس بلند شد و ب سمت خانه سوت زنان راه وفتاد. گویا در تمام این مدت ما سر کار بودیمو او روی نرده های مدرسه ی خویش -_-
    سرنخ بعدی: اخرین کبریت
    دوستان اگه ی وقتی خطایی چیزی از من دیدین و اینا ...
    .
    .
    .
    برید دکترچش پزشک!خطای دید دارین وگرنه من ب این گلی (: والاح!
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    266
    امتیاز
    16,982
    شهرت
    12
    755
    کاندید مدیریت ویرایش
    با دستانی که از شدت سرما به رنگ خون در آمده بودند، به دنبال کبریت تمام جیب هایش را گشت. تنها سه چوب کبریت برایش باقی مانده بود. اولی را روشن کرد، مغازه ای پر از شیرینی و شکلات دید. آب از دهانش جاری شد. بادی وزیدن گرفت و آتش کوچک خاموش شد. دومی را روشن کرد، چند تخته چوب و یک بخاری زغالی قدیمی را دید. باد لجباز دومین کبریت را نیز خاموش کرد. سومین کبریت را با احتیاط روشن کرد و بدون معطلی به روی چوب هایی که روی آن ها بنزین ریخته بود، انداخت. در حالی که مغازه شیرینی فروشی در آتش می سوخت، او با لبخندی شیطانی به سراغ قربانی بعدی خود به راه افتاد.
    سرنخ بعدی: روح سرگردان
    ویرایش توسط momo jon : 2016/12/19 در ساعت 13:59
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  8. #8
    تاریخ عضویت
    2016/06/17
    نوشته‌ها
    23
    امتیاز
    1,525
    شهرت
    0
    81
    کاربر انجمن
    بسمه تعالی
    جلوی ظرف شیشه ای بزرگ، چمباتمه زده بود و گه گاهی هم لبانش را لیس می زد که باعث می شد برق بزنند، درست مانند چشمانش. منتهی برق چشمانش در حقیقت انعکاس نور دیگری بود؛ برق آب نبات های رنگارنگ درون شیشه! از ابتدای روز به آن ها خیره شده و تا آن لحظه که خورشید به وسط آسمان رسیده بود، همچنان به آن ها خیره نگاه می کرد. صبح تقریبا شیشه پر بود امّا از آن جا که مغازه دار، علاقه ای به برگرداندن باقی مانده پول مشتری ها نداشت، یکی از آن آبنبات های بزرگ و خوشمزه را به جای باقی پول به آن ها می داد. پسرک برای آخرین بار لبانش را لیس زد و با آرزویی که بزرگتر از آن بود که برآورده شود، دستش را به سمت شیشه دراز کرد. دست شفافش از شیشه گذاشت بدون آن که با آن تماس پیدا کند. با ناراحتی پوفی کرد و به آن سوی خیابان به راه افتاد تا اسباب بازی ها را تماشا کند.
    سر نخ بعدی: کتابخانه تو.
    [CENTER][B][COLOR=#0000ff][SIZE=5][FONT=b nazanin]هر گلی علّت و عیبی دارد!
    گل بی علّت و بی عیب، خداست![/FONT][/SIZE][/COLOR][/B][/CENTER]
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2016/07/27
    نوشته‌ها
    109
    امتیاز
    3,413
    شهرت
    0
    349
    کاربر انجمن
    گم شده‌ام؟ نمی‌دانم. هر شب در این اتاق نم گرفته و تاریک بی هدف قدم می‌زنم. درست بعد از اینکه همسرم هراسان بیدار می‌شود و می‌پرسد چرا پسرمان گریه می‌کند و من مجبورم برایش توضیح دهم جفتشان سال گذشته در تصادف مردند. هر شب به این اتاق تاریک میایم و با قژ قژ کف پوش چوبی اش درد و دل می‌کنم. روی چندتا از قفسه های بزرگ پر از کتاب که روی زمین پهن شده‌اند دراز می‌کشم. گاهی پکی از سیگارم میزنم و دودش را تماشا می‌کنم که با نور مهتاب می‌آمیزد. نوری که از سقف شیشه‌ای کتابخانه وارد می‌شود و من، بیشتر از خودم عاشق انعکاسش روی کف پوش براق هستم. کتاب ها را هم دوست دارم، صفحه‌های پاره پاره‌شان، بوی نم صفحاتشان و حتی آن هایی که تنها گرده‌ای ازشان باقی مانده را هم می‌پرستم. هر چه باشد خودم آتششان زدم. شیشه‌ی خالی شراب و نم محتویاتش گوشه‌ی دیوار، گویی بخشی از روحم هستند و من هر شب جرعه جرعه از آن می‌نوشم. مایع قرمز رنگش را گاهی روی کتاب ها می‌ریزم. مست شوند شاید مُسکِران من... می‌خوانمشان. هرشب، می‌خوانمشان. همان کتاب ها، همان صفحات، همان هایی که او میانشان چند گل سفید خشک کرده بود. گل هایی چنان آسیب پذیر که گویی با هر لمسم ممکن است بشکنند و جهان هم با آن ها. میخوانم گرچه کلماتشان به شراب رنگ باخته اند. می‌خوانم و هرشب منقلب تر میشوم مقابل جوهر حروف وارفته‌اش.
    صبح که می‌رسد، نخوابیده بیدار می‌شوم. آفتاب چشمم را می‌زند و آثار باران دیشب را آرام آرام بخار می‌کند. قفسه های پریشان، خورشید درخشان، شیشه های شکسته و مُسکران پاره پاره را از زیر نظر می‌گذرانم، بعد تا شب بعد می‌خوابم.

    سرنخ بعدی: مرگ
    - تو از من میخوای مثل اون باشم. اونکه از مرگ نمی‌ترسید... ولی من اون نیستم. من می‌ترسم!

    - تو باید بترسی رایان! ترس زنده نگهت می‌داره. اگه میخوای مثل اون الگوی احمقی که برات ترسیم کردم نمیری، باید بترسی!

    «مرگ عزیز - به زودی»
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2016/07/20
    نوشته‌ها
    90
    امتیاز
    5,574
    شهرت
    0
    210
    تایپیست
    به خیال خودم کف دستانم را جوری بر سر گندم زار می کشم که نوازش هایم را فراموش نکند!
    به خیال خودم هوا را بو می کشم تا عطر تازه ی زندگی را جایی در این لابه لا پیدا کنم.
    اما با هر قدم که بر می دارم و با هر خرچ چوب های شکسته زیر پایم، گندم های خیالی محو و محو تر می شوند و جایشان را به تباهی اطرافم می بازند.
    سیاهی بهترین واژه برای توصیف دوروبر من است. زیر این نور کور کننده ی آفتاب همه چیز سیاه است، همه چیز!
    از آن سخنگوی مهربان که ادعا می کند با بیشترین توان آدم کش ها را نابود می کند تا آن آدم به ظاهر خوب که آن طرف قصه را تروریست اعلام می کند...
    از همان بازیگری که برای نان شب حاظر به تظاهر هایی سنگین می شود، تا آن آدم خوشفکری که فیلمنامه می نویسد... همه سیاه است!
    و می دانید، بد تر از همه نامی ست کوچک از خدا و پیغمبر و دین که آنچنانی به تباهی شتافت که دیگر این روز ها از سیاه ترین سیاهی هاست!
    در جایی که خدا سال هاست مرده است. . . دست نوازش بر سر گندم ها خیالیست که خنده های تلخی بر لب هایت می کارد. . . بوی زندگانی؟ اینجا که آدم کش ها بهترینِ دین دار ها اند، بویی جز مرگ نمی آید...

    سرنخ بعدی: آینه
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه
    نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

صفحه 1 از 3 1 2 3 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. توصیه هایی برای ایجاد زلزله در زندگی!
    توسط f.s در انجمن مطالب جالب و دانستنی‌ها
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2018/03/06, 15:25
  2. نقاشی های جالب از آنیتا مجیا ( توصیه میشه ببینید! )
    توسط abramz در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2015/06/16, 09:57
  3. توصیه به هشتمی های سال اینده
    توسط .AvA. در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2015/06/11, 14:31
  4. موضوع انشا «ازدواج را توصیف کنید» + طنز :))
    توسط Nari در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/12/01, 19:33

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •