ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 3 نخست 1 2 3
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 24 , از مجموع 24

موضوع: سلسله توصیف

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    655
    امتیاز
    29,567
    شهرت
    4
    1,618
    سردبیر نشریه

    سلسله توصیف

    سلام‌علیکم پیشتازیای گل گلاب!
    چتونه؟
    ها؟
    چرا این‌قدر بی‌حال و بی‌کار و بی‌حوصله و بی‌انگیزه و بی...
    اصلا لعنت به بی
    انجمن شده یه برکه، هرازگاهی یکی میاد یه سنگ‌ریزه می‌اندازه وتمام!
    نه ولم کنین یه کم غر بزنم، اه!

    بگذریم.
    بیاید یه کم بنویسیم، چطوره؟ (هرکی بگه خوب نیست درجا میرم پ.خ، گفته باشم!)
    می‌خوام یه سنگ‌ریزه پرت کنم توی این برکه، امیدوارم شما هم همکاری کنین
    قضیه از این قراره: من سلسله رو شروع می‌کنم، در یک بند یه جایی رو توصیف می‌کنم، و بعد سرنخی از جایی که نفر بعدی باید توصیف کنه رو بهش می‌گم، نفر بعد به دلخواه خودش اون سرنخ رو توصیف می‌کنه و این سلسله ادامه پیدا می‌کنه. حتما از سرنخ نفر قبلی برای نوشتن استفاده کنین و حتما برای نفر بعدی یه سرنخ باقی بذارین. توصیفات می‌تونه هر ژانر و هر ادبیاتی داشته باشه، هیچ محدودیتی وجود نداره جز یه قانون:
    « نوشته نباید بیشتر از 300 کلمه بشه!»
    و البته خودتون می‌دونین که توی توصیف، دیالوگ نداریم

    برای شروع: پیرمردی کنار صخره ها

    چنگ زدم. اصلا نمی‌دانستم چه چیزی بالای این صخره‌ها در انتظارم است. سمعکم افتاده بود اما غرش آبشار فراتر از آستانه‌ی تحمل گوش‌هایم بود. دستم به ریشه‌ی بوته‌ای گیر کرد و از استخوان‌هایی که هنوز می‌توانستند وزنم را بالا بکشند تعجب کردم. باید مثل پیرمردهای دیگر، خودم را بازنشسته می‌کردم و باقی عمرم را در سواحل خوش آب و هوا کنار تنها پسرم می‌گذراندم؛ نه این که بین زمین و آسمان با پایی که شاخه‌ی شکسته‌ای آن را عمیقا شکافته بود، معلق باشم. سینه‌ام را به تخته‌سنگ چسباندم و نگاهی به زیر پایم انداختم. ماه کامل، کل دره را روشن کرده بود و حتی رنگین‌کمان کوچکی بر فراز سرم نمایان بود. آن‌ها مرا می‌دیدند، و من هم آن‌ها را. چندتایشان، آن‌هایی که زیاد از زمان تولیدشان نگذشته بود، در همان مسیر تلف شده بودند. هنوز آن‌قدر تکامل پیدا نکرده بودند که بتوانند از پس این صخره‌ها بربیایند، اما با همان یاخته‌های ناقصی که به جای بازو داشتند، تقلاکنان خود را بالا می‌کشیدند: به سمت من؛ به سمت گوشت تازه؛ به سمت گوشت ارباب سابقشان!



    سرنخ نفر بعدی: توله خرسی بالای درخت افرا
    امضا:

    A.Gh

    والا
  2. #21
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    266
    امتیاز
    17,621
    شهرت
    12
    755
    کاندید مدیریت ویرایش
    باد می وزد و شعله ی فانوس خاموش می شود. به پشت سر نگاه می کند مسیر طولانی ای را پشت سر گذاشته است، راهی برای برگشت ندارد. فانوس را به گوشه ای پرتاب می کند و به راهش ادامه می دهد. صدای زوزه ی گرگ ها با صدای بهم خوردن برگ در ختان مخلوط می شود و فضا را وهم انگیزتر می کند. در نور کم مهتاب درختان و شاخه ها به نظرش مانند دیوها و غول های داستان های ترسناکی بودند که شب ها زیر تخت با نور کم شمع مطالعه می کرد. مسیر به اندازه ای روشن بود که بتواند راه درست را تشخیص دهد. زوزه ها نزدیک و نزدیک تر می شدند. ترس تمام وجودش را فرا گرفته. سرعت گام هایش را بیشتر کرد، هر چند ثانیه ای سرش را بر می گرداند و به پشت سر نگاه می کرد. وقتی متوجه شد راه را گم کرده است برای لحظه ای ایستاد. حالا ترس به لرز شدیدی در پا ها و دست هایش تبدیل شده بود. دوید، با تمام سرعتش می دوید. ناگهان دره ای را در چند قدمی اش دید برای ایستادن دیر شده بود کنترلش را از دست داد، به ته دره سقوط کرد و از خواب پرید.
    سرنخ بعدی: آدم فضایی
    ویرایش توسط momo jon : 2016/12/31 در ساعت 18:58
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  3. #22
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    655
    امتیاز
    29,567
    شهرت
    4
    1,618
    سردبیر نشریه
    امروز چقدر کوله‌اش سنگین شده بود. با خود فکر کرد، این چیزی‌ست که باید در ذهنم باشد؛ چیزهای واقعی، مثل همین کوله‌ی سنگین. مثل همین هوای سرد بهمن، یا پیاده‌روی یخ زده. باید حواسش را روی قدم‌هایش متمرکز کند، یا حتی روی انگشتِ شستِ کرخ‌شده‌اش که به بند کوله گیر داده بود. ولی...
    ذهن او همیشه ملغمه‌ای از افکار بود؛ افکار مربوط و نامربوط، مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرید. گاهی سردرد می‌گرفت، اما نمی‌توانست متوقفشان کند. صبح تا شب، شب تا صبح... فرقی نمی‌کرد مشغول چه کاری باشد، درس خواندن یا تماشای تلوزیون، آواز خواندن یا گوش دادن. افکارش، آه، یک گله اسبِ افسارگسیخته‌ی وحشی بود. رام نمی‌شد. متوقف نمی‌شد. کشته نمی‌شد.
    اوایل اهمیتی نمی‌داد. از جولان دادن این همه فکر توی مغزش لذت می‌برد. اما کم‌کم آشوب شد. اطرافیانش را آزرد. اغلب حرف‌ها را فراموش می‌کرد و گاهی حتی نمی‌شنید. تمرکز، مثل آبی در مشتش، از لای انگشتانش سر می‌خورد و هدر می‌رفت. توضیح‌داد؛ برای مادرش، برای معلمش، برای روان‌شناسی که فکر می‌کرد باید روزی چهارتا قرص رنگارنگ بخورد. اما او نمی‌خواست. می‌خواست خودش باشد، خودش بماند، همین دیوانه‌ی پریشان.
    برای همین هم شده بود "آدم‌فضایی دوست‌داشتنیِ" او.

    سرنخ بعدی: وارث


    (همینطوری که دارین به سرنخ بعدی فکر میکنین، شاید از این تاپیک هم خوشتون بیاد :
    سلسله تصویر 1)
    ویرایش توسط mixed-nut : 2017/01/01 در ساعت 14:28
    امضا:

    A.Gh

    والا
  4. #23
    تاریخ عضویت
    2017/12/29
    محل سکونت
    قم
    نوشته‌ها
    7
    امتیاز
    741
    شهرت
    0
    6
    کاربر انجمن
    چشمانش بسته بود ولی میتوانست ناارامی توی خانه را حس کند صدای بم راه رفتن که تکرار می شد ویا صدای تکان دادن چیزهایی در اتاق های دیگر .نفس لرزانی می کشد و دوباره متوجه درد ماهیچه اش می شود و اه می کشد . می دانست که راهی برای خلاص شدن از شر آن را ندارد پس باید مدتی تحمل می کرد سرش راکمی به سمت چپ می چرخاند و سیاهی جلوی چشمش را نور نارنجی ماتی پر میکند لبخند میزند گرمای روی پوست صورتش حس خوبی دارد.دوباره صدای پا نزدیک می شود و کمی بعد سایه ای رویش میافتد . مرد اخم میکند. دستان لطیف و گرمی روی پیشانی اش مینشیند وبعد پارچه ای دور بازواش پیچ میخورد مرد کلافه سرش را به سمت دیگر میچرخاند ولی میگذارد کار انجام شود بعد از مدتی که دوباره سکوت ایجاد شد مرد چشمانش را بازکرده و دست لرزان و پردردش را به ارامی به سمت بالشتش میبرد و به سختی شئ را از زیرش بیرون میکشد. تسبیح ابی توی دست مرد در نورافتاب برق میزد. مرد لبخند کوچکی میزند و درحالی که چشمانش می درخشید دستش رابه سمت انگشت دست دیگرش برده و ارام انگشترش را بیرون می اورد. با دستان لرزان انگشتر فیروزه را به نخ انتهای تسبیح میبندد کار سختی ست ولی مرد بالاخره موفق می شود.ناگهان درحالی که مرد انگشتر را بین انگشتانش گرفته بود ونگاه میکرد صدای تلفن درخانه می پیچد مرد چشمانش را میبندد وانگشتر را نزدیک لبانش میبرد تا ان را ببوسد نفس عمیقی میکشد ولی ناگهان نفس درسینه اش حبس میشود و بیرون نمی رود. حس میکند سینه اش تنگ شده و نمیتواند نفس بکشد ولی مرد ارام است چشمانش را باز نمیکند ومطمئن میشود قبل از تسلیم شدن تبریک برای به دنیا امدن نوزاد را بشنود.

    سرنخ بعدی: لیوان چای خالی
    [CENTER][INDENT][COLOR=#b22222][SIZE=7] !fine[/SIZE][/COLOR]
    [/CENTER][/INDENT]
  5. #24
    تاریخ عضویت
    2017/12/30
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    49
    امتیاز
    4,315
    شهرت
    0
    42
    کاربر انجمن
    نگاه غمناک و خسته ی او به ساعتی که بیدارش میکرد خیره بود. باز هم تا صبح خوابش نبرده بود. خاطرات جنگ او را چنگ میزدند. زخم های این چنگ ها از ترکش بمب های عظیم بدتر بود. صدای کسانی که به قاتل خود ناخواسته جان میدادند. شاید اگر او به جنگ نمیرفت انسانی پر افتخار تر بود. او به حدی مدال داشت که شاید قهرمانان ورزش های المپیک در زندگیشان بدست نیاورده بودند. آن هم در ورزش مورد علاقه ی همه "نبرد گلادیاتور ها" .
    لباس های ساده اش را پوشید و به راه افتاد. پیرمرد پیاده به سمت پیاده رو ها ی خالی رفت, خال از انسان های دیگر. بعد از چند دقیقه به محل کارش رسید. لیوان چای خالی منتظر او بود. درد هایش را در یک لیوان چای غرق میکرد و شاید تا زمانی که مشتری به مغازه بیاید تنها دوست او تنها لیوان چای خالی بود.

    سر نخ بعدی: سقوط دروازه ی قلعه
    Mindreader
صفحه 3 از 3 نخست 1 2 3
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 24 , از مجموع 24

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. توصیه هایی برای ایجاد زلزله در زندگی!
    توسط f.s در انجمن مطالب جالب و دانستنی‌ها
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2018/03/06, 15:25
  2. نقاشی های جالب از آنیتا مجیا ( توصیه میشه ببینید! )
    توسط abramz در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 5
    آخرین نوشته: 2015/06/16, 10:57
  3. توصیه به هشتمی های سال اینده
    توسط .AvA. در انجمن آموزشگاه
    پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2015/06/11, 15:31
  4. موضوع انشا «ازدواج را توصیف کنید» + طنز :))
    توسط Nari در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 0
    آخرین نوشته: 2014/12/01, 19:33

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •