ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 6 نخست 1 2 3 4 5 ... آخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 55
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2014/04/28
    محل سکونت
    قبرستون
    نوشته‌ها
    366
    امتیاز
    63,626
    شهرت
    2
    1,812
    معاون سایت

    پیشتازان | دور سوم |«ماموریت»

    آنچه گذشت . . .
    در قسمت قبل خواندیم که مجید، خادم اهریمن، از شکاف موجودی ابتدایی و اهریمنی بیرون کشید ( با قربانی شکافو کمی باز کرد تا این سایز از اهریمنای ابتدایی عبور کنن) و بعد از آلوده کرد دهکده و دنیا به اون ویروس قدرتهای پیشتازی خودش رو فدا کرد و دستش رو قطع کرد تا بتونه ویروس رو با خودش به قصر بیاره.
    * چون میدونید ک فقط پیشتازها بخاطر جادوی قصر میتونن وارد قصر بشن و هر موجود دیگه ای بیاد داخل یه ساختمون خراب شده نه قصر مگه اینکه پیشتاز باشه.*
    و بعد آلودگی رو به سنگ روح برد و قلب قصرو آلوده کرد. و قصر از بین رفت تا پیشتاز که آخرین مانع بین تاتادوم و ارتشش و دروازه ی زندگی بودن هم در دنیای آلوده ی جدید تنها و بی دفاع قرار بگیرن.
    پیشتازها خیلی زود متوجه شدن که بیماری انسانهای جهان رو به موجوداتی وحشی تبدیل کرده و مثل فیلمهای زامبی ای بقیه رو مبتلا میکنه اما وقتی این ویروس وارد بدن پیشتاز میشه بجای زامبی کردنش اونو میکشه که احتمالا بخاطر قدرت درون اونهاست.
    و برای همین بود که انگل مدتها قبل در دست امیرکسرا نتونست دووم بیاره و بیرون اومد.(دقت کنید ک انگل ناقل ویروسه نه خوده ویروس! و ویروس توی تخم های این انگله که وقتی یکی مبتلا میشه ویروسو از طریق تخمهای انگل انتقال میده، پس تخم ها با قدرت پیشتاز ها خنثی میشن و پیشتاز ها ک قدرتشون خنثی شده میمیرن، اما تو بدن انسانها چیزی برای خنثی شدن نیست پس تخمها انگل میشن و اون فرد زامبی میشه.)
    پیشتازها کشف کردن ک شاید اخرین امیدشون دانش خفته در دروازه باشه و برای بیدار کردن دروازه و استفاده از دانشش باید طبق مراسم خاصی عمل کنن.

    ادامه ماجرا . . .
    -بگو دیگه! چی فهمیدی؟
    - باشه بزار برسم به صفحه اش . . . اها اممم ...خب میگه که باید شیش تا نه اول گفته که باید تا قبل از کامل شدن ماه . . . اصلا ماه کامل کیه؟
    فاطمه دست کرد تو جیبش آیفون سیکس پلاس نقره ای شو درآورد که قابش از این قاب جلفای بزرگ باب اسفنجی بود که معلوم نیست قاب گوشیه یا تبلت-_- بعد از چند ثانیه چک کردن برنامه ی صور ماهش گفت: تقریبا هشت روز دیگس.
    علیرضا گفت:
    - یا استقودوس! ما که نمیتونم ظرف 5 روز هر شیش تا ماموریتی که اینجا نوشته انجام بدیم!
    محمد حسین ابراز کرد:
    - خب اگه همزمان انجامش بدیم که میشه دیگه!
    برای اولین بار در عمرم به محمدحسین افتخار کردم که بالاخره تونست از پتانسیل هاش استفاده کنه.
    ولی وقتی دو دقه بعد دیدم پاشو تا مچ تو دهنش فرو برده و داره با دندونش ناخون انگشت شست پاشو میگیره فورا از افتخارم پشیمون شدم.
    علیرضا مجددا گفت:
    -خب گیریم که شش دسته بشیم کی مارو میبره اونجا؟
    - سجاد دیگه.
    - ینی سجاد هی میره میاد و اینا؟ شاید یه گروه بخواد زودتر برگرده؟ چجوری ب سجاد خبر بدیم؟
    محمد حسین که از کندن ناخونش فارغ شده بود ناخونه تو دهنشو تف کرد و گرفت:
    - کاش شیش تا سجاد داشتیم!
    و باز هم خواستم به او افتخار کنم اما قبلش برای اطمینان نگاهش کردم و دست تا آرنج درون دماغ رفته اش را که دیدم باز هم بیخیال شدم.
    ایده ی محمد حسین در ذهنم جرقه ای برای اشتعال شد اما امیرحسین زودتر از من نتیجه گیری کرد!
    - اگه میشد قدرتارو ادغام کرد قدرت کولن سازی عمادو با سجاد قاتی میکردیم اونوقت . . .
    همزمان با او گفتم:
    میتونیم!! اگه تو همزمان قدرت هردوشونو لمس کنی میتونیم!!
    بعد از حل این مشکل به سراغ کتاب رفتیم.
    - خب داشتم میگفتم! باید تا هشت روز دیگه خودمونو به اینجا برسونیم.
    با انگشتم به نقشه ای در صفحه آخر کتاب اشاره کردم.
    - شش تا ماموریته که باید تا حداقل چهار روز آینده انجامشون بدیم... بعد دستاورد ها باید در شبی ک ماه کامله توسط یک پیشتازی خورده بشه و در این موقعیت که میبینید زانو بزنه و ظاهرا همینا باید کافی باشه.
    فاطمه پرسید:
    - و ماموریتا؟
    - اها ببخشید . . . خب اممم اول سیماب ماه! اینجور ک این نقشه نشون میده یجا طرفای کویرای ایرانه، دشت لوت. گفته میشه سه شب قبل هر ماه کامل، ماه در افق این کویر قابل دسترسیه و در لحظه ی غروبش میشه اشعه ی اونو ذخیره کرد. بهش میگه سیماب ماه.
    یه ماموریت هم تو یه جنگله که آرمان چون یمدت خونوادش از دستش عصبانی بودن تو آمازون ولش کردن فهمیده این جنگل آمازونه، باید از یه درخت خاص که کنار باتلاق رشد میکنه شیره گرفته بشه.
    از معبد اساطیری آتنا توی آتن هم باید جام خاصی ک جنسشو ننوشته ولی شکلشو اینجا کشیده . . . ایناهاش. . . اورده بشه تا این مواد توی اون نوشیده بشه. ماموریت بعدی اسمش آب حیاته. ایجور که کشف کردیم نقشه اش با نقشه ی آبشار نیاگارا مطابقت داره، کتاب میگه پشت این آبشار حوضچه ی زندگیه که باید آبشو برداریم. اسم ماموریت بعدی خاکستره خون و استخوان که از یه قبرستان توی دهکده ی نیوجرسی باید بیاریم البته کتاب هیچ اشاره ای به مکان یا نوع این خاکستر نکرده متاسفانه پس باید یه خاکی تو سرمون بریزیم!
    اما ماموریت اخر... قندیل های مردگانه. اینطور که کتاب میگه توی شهر ***(بهش هنوز فکر نکردم) یک غار به داخل زمینه...اینجور که نقشه میگه...البته توی تصویرای ماهواره ای که نگاه کردیم همچین چیزی نبوده . . . ولی ظاهرا غار به محلی زیر زمین راه داره که کتاب بهش گفته آندرسیتی یا شهر مردگان. در عمیق ترین قسمت این مکان قندیل هایی درخشان و بلوری وجود داره. .. بلورایی ک فکر کنم تو آب حل میشن برای همین باید به معجون اضافه بشن. اممم همین دیگه . ..
    حانیه گفت:
    -پس معطل چی هستین؟ زود دست بکار شیم.
    - اها یادم رفت . . . راستش به همین راحتیام نیست... اممم کتاب میگه که . . . میگه که این ماموریتا یسری نگهبانایی داره که از دید انسانها دورن... و برای محافط از مواد اولیه ساخته شدن تا دروازه بدست فرد نااهل باز نشه... و خوب این نگهبانا خیلیم مهربون بنظر نمیان.
    امیرحسین پرسید؛
    - عکسشونو داره؟
    - اره ایناهاش...
    وقتی صفحات تصاویر هیولاهای نگهبان هر ماموریت را نشانشان میدادم علیرضا جیغ کوتاهیدکشید و چشمانش لوچ شد، زیرلب گفت:
    - این همه گودزیلا فراتر از پردازش مغز منه.
    و بعد غش کرد.

    اندکی بعد وقتی متوجه شدیم با تکاندن سارا میتوانیم بیشتر از 200 اسلحه که از اتاق مخفی فاطمه دزدیده بود همه را تجهیز کنیم، اماده ی حرکت شدیم. شش فرمانده؛ لیلا، سپهر، فاطمه، حریر، وحید، شهرزاد به همراه افرادشان اماده بودند.
    به آنها گفتم:
    یادتون باشه حتما یکم اضافه تر بیارید! شاید مجبور بشیم به اندازه دو یا سه نفر معجون درست کنیم ممکنه حتی یکم از معجون هدر بره پس به اندازه کافی جمع کنید.
    قرار بود من کنار امیرحسین و عماد و سجاد اصلی بمانم و از آنها محافظت کنم.
    امیرحسین دست عماد و سجاد را گرفت و چشمانشان را بستند، (امیرحسین قدرتش دزدین قدرت دیگران بود) بعد از مدتی سه سجاد و سه عماد جلوی ما ظاهر شدند، عجیب بود چون توقع شش امیرحسین داشتیم! اما خوشبخاته هر سه عماد و هرسه سجاد قدرت باز کردن پرتال را داشتند و هرکدام همراه یکی از گروه ها راهی ماموریت شدند.
    من، امیرحسین و سجاد و عماد اصلی را درون چادر گذاشتم و خودم مشغول نگهبانی بیرون چادر شدم.
    درحالی ک دوستانم در جای جای دنیا در حال انجام ماموریتهایی خطرناک و طاقت فرسا بودند و خیلی زود، درکمتر از چهار روز دیگر به ما ملحق میشدند.
    ویرایش توسط admiral : 2016/04/12 در ساعت 18:39
    فقط برای کشف #nobody ها زنده هستم و نفس میکشم!
  2. #21
    تاریخ عضویت
    2015/08/23
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته‌ها
    145
    امتیاز
    5,284
    شهرت
    0
    536
    کاربر انجمن

    حریر، روز آخر، نوشته ای که در زنگ تفریح کوتاه مدت نوشته شده است!
    ( این نوشته نوشته پایانی نیست)
    گروه متشکل است از: حانیه، عماد، آوا، آر...مان.

    از روز اول ماموریت تا الان، مرتب با شوک های زیاد برخورد کرده ام. یک ساعت قبل از این که همه گروه گروه شویم و با لگد به نقاط مختلف جهان پرتاب شویم-گذشته از این که همه یک سفر خارج از کشور مهمان شدند و ما فقط کویری در مرکز کشور خودمان گیرمان آمد که نامردی است- من به گوشه ای خلوت رفتم، به حالت خاصی که برای تمرکز از آن استفاده می کردم و حاصل از تمرین های یوگا بود نشستم و تمرکز کردم.
    دنبال تک تک خطر های احتمالی راه خودمان، و راه بقیه گشتم. همه را چندبار و چندبار دیدم، ولی به طرز عجیبی محدودیت وجود داشت. الان که فکر می کنم می فهمم خیلی چیز ها به من نشان داده نشد. نه آن عقرب کذایی، نه آن طوفان شنی که عماد و حانیه را از ما جدا کرد و نه...و نه آن اتفاق های هولناک بعد را. عوضش از خیلی از نقاطی که می دانستم شن های روان هستند و مانند باتلاقی هرکس که قدمی روی آن مناطق بگذارد در خود می بلعد سالم گذشتیم. یا زمانی که بدترین نوع طوفان شروع به شکل گیری کرد ما زیر پناهگاهی مخفی شده بودیم. و من...تصاویر وحشتناکی از بقیه پیشتازی ها دیدم...تصاویزی که لرز به دلم نشاند. تصاویری که مرا نگران سرنوشت خواهرها و برادرهایم کرد. تصویر اژدهایی در حال سقوط...و نادر، فاطمه و بقیه آن ها که در کنارش سقوط می کردند!
    زهرا را دیدم، زهرا دوست داشتنی. از آن شیطنت همیشگی بر چهره اش هیچ اثری نبود. جدیت ماموریت و مسئله مرگ و زندگی باعث شده بود نهایت دقت و تمرکزش را روی ماموریت بگذارد. روی زنده ماندن...
    تصویر لیلا و تیمش که در محاصره موجوداتی عجیب بودند...
    تصویر امیرکسرا و تیری که از سینه امیرحسین بیرون زد....
    تصویر ترس، ناامیدی. تصویر سرما و گشنگی. و تصویری که هیولاهایی را به من نشان می داد حتی وحشتاک تر از هیولایی که خودمان با آن روبرو شدیم.
    و می دانید بدتر از همه این ها چه بود؟بدتر از همه تصویر گروه خودم بود. گروهی که هر ضربه شان به نگهبان به ترمیم آن منتهی می شد، گروهی که روی شن ها، زیر آسمان پر ستاره نشسته بودند و زجه می زدند. و درآخر خودم که با چشمانی خالی به نقطه ای دور خیره بودم...
    این تصاویر متعلق گذشته بود. آن زمان چیزی نفهمیدم اما الان دلیلشان برای من روشن شده و سردرگم نیستم. اما مسلما سردرگمی از این سوزش گلویم بهتر بود، خیلی بهتر...
    نگران لیلائم. نگران کسرا و نگران نادر. نگران همه هستم و در عین حال، احساس کمی آرامش می کنم، چون در این برهه از زمان که دارم این متن را می نویسم کار ما به پایان رسیده و سیماب ماه جمع شده، گرچه نه به آن شیوه ای که انتظارش را داشتیم!
    آرزو می کنم که ای کاش در کنار بقیه بچه ها بودم. شاید اگر در آن موزه پاریس کنار کسرا، امیرحسین، محمدحسین و آن دختر ناشناس بودم تیر مسیر خودش را از درون بدن دختر پیدا نمی کرد...
    درست است، شاید. خیلی اتفاق ها ممکن بود بیفتد ولی نیفتاد. خیلی ها باید زنده می ماندند ولی نماندند. خیلی ها هم...باید می مردند اما با وقاحت تمام زنده اند و در تلاش برای گرفتن موهبت زندگی از مایند! بله مجید، دقیقا در حال صحبت کردن با تو هستم.
    من می دانم چه احساسی داری. حتی با وجودی که از تو متنفرم، حتی با وجودی که می دانم به خاطر کارهایی که کردی مادرم جایی، احتمالا درون اتاق من، درحالی که در فراغ من می گریست مورد حمله واقع شد. می دانم زجر کشید، می دانم خیلی زجر کشید. و می دانم مقصر تویی.
    اما..هنوز احساست را می فهمم. می خواستی بهترین باشی. حس می کردی تنها این که از اکثر انسان های روی کره زمین قوی تری کافی نیست، و قصد داشتی از پیشتازی ها هم پیشی بگیری.
    خب، خبری برایت دارم. تو برده اربابان پلیدی هستی. آن ها منتظر می مانند تا خدمتت را انجام دهی، و خیلی راحت می کشنت. خیلی راحت تر از این که فکرش را بکنی! من صرفا در حال رجز خواندن نیستم. من این را در آینده ات دیدم، و بدان که هیچ کس از جاسوس ها، ریاکار ها و خیانتکار ها خوشش نمی آید. حتی کسانی که آن ها را به کار می گیرند.
    واقعا نیاز به این نوشتن داشتم. الان، در حالی که فقط چند ساعت به پایان ضرب العجل چهار روزه مانده، من و گروهم، گروهی که در ابتدای سفر پنج نفره بود و الان با چهارنفر به پایان خط رسیده در انتظار ساخته شدن پرتال نشسته ایم. در این سکوت، که گاهی هق هق حانیه آن را در هم می شکند من باید می نوشتم، وگرنه سکوت ضربه های پی در پی خودش را وارد می کرد و من به مرز جنون می رسیدم...
    پایان.
    حریر، در مرکز دشت لوت، قلمی که جوهرش در حال تمام شدن است و کاغذی که پوشیده از شن است.
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love rain, but you use an umbrella to walk under it ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love sun, but you seek shelter when it is shining ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love wind, but when it comes you close your windows ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]So that's why I'm scared,
    when you say you love me...

    «Bob Marley»[/FONT][/SIZE]
    [/FONT][/COLOR]
  3. #22
    تاریخ عضویت
    2015/08/23
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته‌ها
    145
    امتیاز
    5,284
    شهرت
    0
    536
    کاربر انجمن
    زمان: روز چهارم،آخرین روز مامورت
    افراد حاضر در داستان: پنج نفر، بدون نفر پنجم
    عماد،آوا،حانیه، من و آرمان


    از کجا شروع کنم؟ این گرما و این همه شن ذهنم را تار کرده...گاهی در حال راه رفتن، ادامه دادن و پیش رفتن دلم می خواهد از ته دل جیغ بکشم. و خب، نمی کشم. چهره تمام بچه ها با وجود خستگی یک جرقه کوچک امید را دارد و جا زدن من این را، که تنها دارایی ماست از بین می برد. نگاهشان به من می گوید که مهم نیست چه قدر بلا سر ما آمده، آن ها به آینده امید دارند. این حس نابی ست که با جوان بودنشان ارتباط مستقیم دارد! و آیا این من را پیر جلوه می دهد؟ خب من بین آن ها از همه بزرگترم و مسئولیت هم به عهده من است. اما این باعث نمی شود که پیر باشم. من در درون پیرم.


    آهی می کشم، اما تقریبا بلافاصله پشتم را راست می کنم و با اراده به راه ادامه می دهم. تسلیم شدن؟احمقانه و بی معنی است.
    به مرکز کویر رسیده بودیم. طبق چیزی که در نقشه بود و امیرکسرا به ما نشان داد، باید انتظار نگهبان سیماب ماه را داشته باشیم. چیزی نمی دیدم، تا جایی که چشم کار می کرد شن بود و شن. کمی دقت کردم، با فاصله ای حدود صد متر از ما، دایره ای سنگی را دیدم که بخش بزرگی از زمین را پوشانده بود. از اینجا واضح نبود، اما به نظر می رسید این دایره سنگی پر از طرح ها و نقش و نگار های خاص است. به اعضای گروه اشاره ای کردم و به سمت دایره سنگی حرکت کردیم.
    و ایجا بود که...جهنم شروع شد.
    از میان شن ها، موجودی بیدار شد که هرگز مانندش را ندیده بودم. هیولاوار، عظیم و وحشت آور. به نظر می آمد از گل و سنگ ساخته شده باشد و مانند حیوانی بزرگ بود که جای هر پا خنجری سنگی و نوک تیز داشت و در صورتش جز دهانی پر از دندان های تیز چیز دیگری وجود نداشت. نه چشمی، نه یک بینی و نه هیچ چیز دیگر. نیشخند وحشت آوری بر دهان هیولاوارش بود و تنها ترس و ترس را منتقل می کرد.
    از میان شن ها بیرون آمده بود و هنوز شن مانند قطرات آب از او فرو می ریخت. کاملا از حضور ما مطلع بود و می دانستیم به کمتر از مرگ ما راضی نخواهد شد زیرا که ما وارد منطقه تحت حفاظت او شده بودیم. نمی دانم چرا ، شاید انتظار نداشتیم که با این هیکل عظیمش انقدر سریع باشد. شاید هم چون او را بی چشم دیده بودیم فکر می کردیم از دید او پنهانیم. همه این ها با همدیگر باعث شدند وقتی پنجه خنجرمانند به سمتمان آمد عکس العملمان کند باشد و به سختی از سر راهش کنار برویم.همه جز...آوا. خنجر مستقیم به سمت آوا می رفت و آوا، خشکش زده بود. شوک دست و پاهایش را قفل کرده بود و با چشمانی پر از ترس تنها خیره مانده بود. آرمان فریاد زد: آوا مواظب باش!!!!
    این کمک کرد. آوا تکانی خورد و خودش را به سمتی پرتاب کرد، ولی عکس العملش آن قدری سریع نبود که از زخمی شدنش جلوگیری کند. خون در هوا پاشیده شد، و به دنبالش همه به خودمان آمدیم! حانیه با سرعت از جا پرید و به سمت آوا رفت و بقیه ما شروع به دویدن در اطراف نگهبان کردیم، و سعی کردیم با حرکات سریع از زخمی شدن و مرگمان جلوگیری کنیم.

    در ذهنم
    آمدن خطرم را دیدم، پنجه خنجری شکلش در حال حرکت به سمت من بود. عقب رفتن کمکی به من نمی کرد و طبق صحنه های چند دقیقه آینده من از پشت به زمین می افتادم و به سیخ کشیده می شدم. پس تنها کاری که در آن لحظه به ذهنم رسید را کردم، به سمتش دویدم.
    چیزی که در ذهن من می گذشت این بود که، نوک تیز خنجر هایش به سمت من نیست و با دویدن، به جایی که می خواهم کوبیده می شوم نه به تیزی تیغ. درست هم بود، زیرا که وقتی بالاخره ضربه از سمت او آمد، من با سنگ عظیمی کوبانده شدم و چندین متر به عقب پرتاب شدم. درد در بدنم پیچید، ولی می دانستم وضعیتم حاد نیست. احتمالا یکی یا دوتا از دنده هایم شکسته بود، و می توانستم تحمل کنم. به سختی از جایم بلند شدم، با چشمم دنبال آرمان گشتم. پیدایش نکردم. وقت بیشتر گشتن نبود، پس حدس زدم در آن سمت نگهبان و در نزدیکی حانیه و آواست. به سمت عماد دویدم که برای خستگی رفع کردن پشت یک تپه کوچک شنی نشسته بود. و فریاد زدم: الان کاری نمی تونیم بکنیم جز حمله!باید یه شکاف روی این سنگ گنده باز کنیم.
    عماد چشمانش را تنگ کرد و پرسید:چرا؟ فقط یه شکاف؟
    با بی صبری سر تکان دادم: آره. برای کشتن این هیولا باید آتیش درونش خاموش شه.
    از جا بند شدیم و به سمت هیولا دویدیم. پشتش به ما بود و به سمت آوا و حانیه می رفت...عماد کاتانا هایش را بیرون آورد، می دانستم به شدت تیز و برنده اند و در مواردی روی سنگ نیز اثر می کنند. مثل یک مبارز عالی، بدون این که فریادی بزند و توجه نگهبان را به خودش جلب کند حمله کرد. حمله حمله خوبی بود، تیغه شمیر ها بر سنگ بدن نگهبان نشستند و شکاف عمیقی ایجاد شد. با خوشحالی به همدیگر نگاه کردیم، انتظار نداشتیم به این سادگی باشد.
    طولی نکشید که این خوشحالی ناپدید شد. شکاف با سرعتی عجیب شروع به ترمیم کرد، و ما از شدت تعجب حرکتی نکردیم. همانجا ایستادیم و نگاه کردیم.
    پس قدرت ترمیم هم داشت...خیلی خب.
    باید شکاف دیگری ایجاد می کردیم و این بار مثل احمق ها منتظر ترمیم نمی ماندیم. وارد می شدیم و کار را تمام می کردیم. اما الان...هیولا متوجه ما شده بود. با وجود درد زیاد درون قفسه سینه ام، به سرعت حرکت کردم و به عماد هم گفتم در جهت مخالف من برود. باید آرمان را پیدا می کردم...
    بالاخره او را دیدم. فریاد زدم و امیدوار بودم بتواند صدایم را بشنود: یه شکاف ایجاد کن و یه نفر رو بفرست داخلش! باید آتیشش خاموش شه!
    به چهره اش نمی آمد که متوجه حرف هایم شده باشد. خواستم بیشتر به او نزدیک شوم که با ضربه محکم نگهبان به زمین میانمان شن ها به هوا رفت و هردو به عقب پرتاب شدیم.
    نگهبان در حال پیروزشدن بود. حس خستگی و درد ما را به عقب می راند ولی نگهبان مثل قبل، بدون کوچک ترین اثری از خسته شدن حمله می کرد. اوضاع خوبی نداشتیم...
    ناگهان دیدم گرما و انرژی خورشید به سمت نقطه ای جمع می شوند. هوا برای لحظه ای چند درجه خنک تر شد...انرژی خورشید حول آن نقطه به چرخش در آمدند و مثل شعله ای شدند که با سرعت می چرخید. چیزی مثل... گردبادی که عنصر تشکیل دهنده اش هوا نبود، آتش بود.گردآتش؟ نمی دانم.ناگهان آن گلوله آتش که فهمیدم کسی نیست جز آرمان شروع به دویدن کرد. با سرعت زیاد، و به سمت هدفی که بدنه سنگی نگهبان بود. سر راهش به حانیه چیزی گفت و ادامه داد که باعث شد حانیه هم بلند شود و پشت سرش بدود. آرمان در چند قدمی نگهبان متوقف شد، گلوله آتش به سختی از او جدا شد و با شدت به بدن هیولا برخورد کرد! شکاف ایجادشده بسیار از شکاف قبلی عمیق تر بود، و این بار همه ازقدرت ترمیم آن هیولا با خبر بودیم و شوک و ترسی وجود نداشت. خواستم به سمت شکاف بروم، ولی قبل از من حانیه خود را به درون آن پرتاب کرد و بعد از چند ثانیه کوتاه، شکاف بسته شد. نگران به آن نقطه ای که حانیه در آن ناپدید شده بود نگاه کردم و فقط امیدوار ماندم که حانیه سالم بماند. ولی بسته شدن شکاف باعث شد به چیز دیگری که از چشمانم دور مانده بود توجه کنم. به جسمی که ناگهان سقوط کرد... لحظه ای در آن گرمای زیاد تمام تنم یخ زد، سرم گیج رفت و کم مانده بود از هوش بروم. آن چه می دیدم را باور نمی کردم.
    دویدم و به سمت آن جسم از هوش رفته- امیدوار بودم تنها از هوش رفته باشد- رفتم. کنارش زانو زدم، دستش را گرفتم و نبضش را گرفتم.، نه. نه. این اصلا امکان نداشت. باز هم امتحان کردم. نبض گردنش... و آن هم نتیجه قبل را به من داد.
    قفسه سینه ام که از قبل درد می کرد، با درد دیگری فشرده شد. دردی عظیم تر، زجرآورتر و نابود کننده تر.
    فرصت اشک ریختن نداشتم. نگهبان با صدای بلندی شروع به لرزش و ترک برداشتن کرد و می دانستم الان منفجر می شود.مشخصا حانیه در انجام کارش موفق شده بود. درد نمی گذاشت احساس خوشحالی کنم، و انفجار قریب الوقوع نمی گذاشت گریه کنم. باید بدن آرمان را از آنجا دور می کردم، و به تنهایی نمی توانستم. عماد با چشمانی شوکه شده و پر از اندوه کنارم آمد. با ناباوری به آرمان خیره شد.
    :اون...اون نمرده مگه نه؟
    لب هایم را به هم فشردم و گفتم: کمکم کن از مسیر انفجار دورش کنیم.
    با چهره ای در هم کمک کرد، و بعد از رساندن جسم آرمان به محلی امن آوا را منتقل کردیم که بهوش آمده بود ولی به شدت ضعیف بود. کنار بدن آرمان نشست و به آرامی گریه کرد. با نگرانی منتظر بیرون آمدن حانیه ماندیم، دیر شده بود و تاخیر بیشتر از این خطرناک بود. عماد طاقتش تمام شد و می خواست به دنبال حانیه برود که با دست جلویش را گرفتم. عصبانی و خشم آلود خواست چیزی بگوید که زیر لب گفتم: صبر کن.
    و شروع به شمردن کردم: 6..5...4...3...2...1!
    حانیه از ارتفاع دو متری، از درون یکی از ترک های روی نگهبان بیرون پرید و به سرعت دوید تا خود را از موج انفجار دور کند. انفجاری که رخ داد و قطعه های سنگ را به همه جا پراکنده کرد و نفسمان را برای چند لحظه بند آورد. چهره اش پر از انرژی بود و قوی تر به نظر می رسید. وظیفه اش را انجام داده بود و لبخند می زد...
    تا آن که ما را دید. ما که کنار جسدی نشسته بودیم و اندوه از چهره مان می بارید...قبل از رسیدن به ما پاهایش لرزید و روی زانوهایش افتاد. مانند ما، او هم آن چه چشمانش می دید باور نمی کرد.

    تا غروب خورشید ما همچنان در همان نقطه و در اطراف آرمان نشسته بودیم و سوگواری می کردیم. هرکس به گونه ای. حانیه و آوا با اشک و زجه، من و عماد هم با صورت هایی خشک وچشمانی که مانند دو چاه خشک خالی بودند.
    حانیه دنده های من را درمان کرده بود، اما دردی در سینه ام بود که او نمی توانست درمان کند. مهم نبود چقدر درمانگر خوبی بود، و مهم نبود که چقدر تلاش کند. درد درون سینه من علاج ناپذیر بود. درد از دست دادن دوستی که با هم خندیده بودیم، گریه کرده بودیم، زجر کشیده بودیم...درد از دست دادن کسی که گاهی با روشن فکر بازی هایش شخصیت دیگری را به من شناسانده بود که اصلا فکر نمی کردم داشته باشد. حتی شوخ طبعی هایش...تلخی هایش و...همه و همه از جلوی چشمانم می گذشتند.
    این درد از دست دادنن یک دوست بود، یک دوست.
    و ماه بالا آمد. ماه بالا آمد و چیزی نمانده بود که به مرکز دایره سنگی برسد، و می دانستم تنها در آن زمان و مکان است که ما به چیزی که می خواهیم می رسیم. با خشم و اندوه از جایم بلند شدم. آرمان مرده بود، و من نمی گذاشتم این فداکاری اش بی ارزش شود. باید ماموریت را تمام می کردم. به سمت دایره سنگی رفتم. دایره ای بود که روی آن الگوهای پیچییده ای حک شده بود، نماد هایی ناشناخته و زیبا. دور تا دورش یک نماد دایره شکل که درونش نوشته هایی به زبانی بیگانه بود تکرار شده بود. درون دایره هم چندین مارپیج با مثلثی که نوک هایی مسطح داشت دیده می شد. چیزی از آن نفهمیدم اما طبق غریزه ام درست در مرکز دایره ایستادم و دست هایم را رو به ماه گرفتم. با خودم گفتم چطور باید سیماب ماه را با خودم می بردم؟ آیا بهتر نبود که یک بطری خالی می آوردم و با آن سیماب ماه را جمع می کردم؟ اما با وجود همه این فکر ها، تا لحظه ای که نور به مرکز رسید، تنها منتظر ماندم، چیزی نگذاشت از آن جا بروم و بطری بیاورم. و ناگهان...نور جریان یافت.
    مثل این بود که...نقره مذاب بر دستانم فرو می ریخت. نقره مذابی که سرد بود، نقره مذابی سرد و زمستانی. و روی پوستم ریخت. مانند یک مار بر روی دستانم حرکت کرد و به شکل های مارپیچ و عجیب در آمد. و مثل یک خالکوبی با طرح های زیبا بر دستم ماند.دستم می سوخت، حسی داشتم که انگار یخ به دستانم چسبیده. این طرحها از دستانم بالا رفتند و گردنم را نیز پوشاندند... و در آن زمان بود که ماه از مرکز دایره گذشت و آن لحظه جادویی به پایان رسید. با حیرت و کمی ترس به دستانم نگاه کردم. دستانم پوشیده از طرح های نقره ای شده بودند و برق می زدند. با دقت به آن ها نگاه کردم، به نظر می رسید ترکیبی از نقره، آب و نور باشند. به آرامی و از زیر پوستم حرکت می کردند و جریان داشتند...مشخص بود که زیر لایه از پوستم فرو رفته اند.
    نگاهم را از دستانم گرفتم و به سمت بقیه برگشتم. ماموریت به پایان رسیده بود و اکنون زمان برگشت بود. عماد می بایست پرتال بسازد و امیدوار بودم این بار موفق شود. باید موفق می شد، چاره دیگری نبود.
    به سمتش رفتم و خیلی مختصر گفتم: عماد، لطفا شروع به ساخت پرتال کن.
    بدون هیچ حرف اضافه ای سر تکان داد، و شروع به کار کرد.
    باید برمی گشتیم و مطمئن می شدیم که تلفات ما ارزشش را داشته باشد....
    ویرایش توسط Harir-Silk : 2016/05/08 در ساعت 10:31
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love rain, but you use an umbrella to walk under it ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love sun, but you seek shelter when it is shining ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love wind, but when it comes you close your windows ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]So that's why I'm scared,
    when you say you love me...

    «Bob Marley»[/FONT][/SIZE]
    [/FONT][/COLOR]
  4. #23
    تاریخ عضویت
    2013/08/23
    محل سکونت
    تهران
    نوشته‌ها
    829
    امتیاز
    76,882
    شهرت
    8
    3,689
    مدیر تایپ و اسکن
    راوی: لیلا
    زمان: روز دوم ماموریت
    مکان: غار
    بقیه: سجاد نرجس محمدمهدی فاطمه2 نگین کیاناز شایان
    موضوع: بی تو بدبینم به جاده، به کسی که توی راهه



    سعی میکنم مغزمو کار بندازم ولی شایان پیش دستی میکنه: فاطمه؟
    _ میدونم. همین الان برقراره. امنیم.
    آب دهنمو غورت میدم و رو به نگین میگم: آتیشو خاموش کن. اکسیژنو لازم داریم.
    سریع بند و بساطمو جمع میکنم و کوله فاطمه رو هم روی دوشم میندازم. باید تمرکز کنه. فعلا مهم ترین عضو گروه اونه. نور چراغ قوه ها رو به دور و اطراف میندازیم و سعی میکنیم وحشت نکنیم.
    یا حداقل زیاد وحشت نکنیم.
    یه جمع بندی ساده... باید روی یک هدف کلی تمرکز کنیم.
    _ خیله خوب... اینا چی میخوان؟
    نگین حدس میزنه: غذا؟
    _ چندتان؟
    سجاد میگه: با یه حساب سر انگشتی بیست و دو، سه... حدودا.
    _ اگه سعی کنیم از حلقه محاصره شون بیرون بریم دنبالمون میکنن، ولی اگه اینا نگهبان باشن، ممکنه بتونن ما رو به چیزی که میخوایم برسونن. پس باید یه راهی پیدا کنیم که ما اونا رو دنبال کنیم نه...
    کیاناز میگه: بچه ها!
    با تعجب به طرف کیاناز و بعد مسیر حرکت چارغ قوه ش برمیگردیم.
    نگین میگه: دارن میرن.
    موجودات عجیب الخلقه پشت به سپر دفاعی و بی توجه به نور چراغ قوه ها به طرف تونل‌های کوچکتر می‌روند و محو می‌شوند.
    محمدمهدی امیدوارانه میگه: شاید زیاد گشنه شون نباشه.
    نگین دوباره آتیشش رو روشن میکنه تا نگاه دقیق تری بندازه و...
    اوه. پس جریان از این قراره.
    موجودات از داخل تونل‌ها هجوم میارن. تعداد خیلی بیشتری اطراف سپر تجمع میکنن، خیره به نگین، به آتیش محصور بین دستاش.
    زمزمه میکنم: باور نکردنیه.
    سجاد با نیشخند میگه: نگین، الهه ی خرچنگا!
    کیاناز میگه: عنکبوتا؟
    مهم نیستن. (هر چی هستن کرم نیستن )
    نرجس میگه: حالا چی؟ صبر کنیم؟
    میگم: نه. گفتم که، اکسیژونو لازم داریم.
    فاطمه عرق روی پیشونیشو پاک میکنه و میگه: سپر ضروریه؟
    لبمو به دندون میگیرم. نمیتونیم احتیاطو کنار بذاریم.
    شایان میگه: پس، نگین آتیشو خاموش کن. وقتی پراکنده شدن اونایی که از تونلای عریض تر میرن دنبال میکنیم.
    یطوری همه چیز خیلی آسون به نظر میرسه. یجا بشینی، بذاری پیدات کنن و خیلی راحت به بازیشون بگیری. اطلاعات کتابم کمکی نمیکنه... هیچ چیز خاصی درمورد نگهبانا نمیگه.
    یعنی بیخودی نگرانم؟
    صدای مبهمی از یکی از تونل های بزرگ پیش رویمان شروع میشه، برای سه ثانیه، صدای غرش کوتاهی بلند میشه.
    این موجودات رو دیوانه میکنه. به سرعت بهمون هجوم میارن و به سپر برخورد میکنن. از سر و کله همدیگه بالا و میرن و تا سقف پیش میرن، روی دیوار نامرئی راه میرن، تمام سطحشو میپوشونن، با چنگگهاشون به دیوار میکوبن و قطره های عرق روی پیشونی فاطمه بیشتر از قبل میشن. واضحه که داره بهش فشار میاد. جو متشنج خیلی بیشتر از قبل بینمون پخش میشه.
    نگین قدرت آتیشش رو بیشتر میکنه و با اضطراب چند تا از نمایش های کوچولوش رو برای جلب توجه عنکبوتا شروع میکنه، ولی نگرانی هوا هنوز باقیه.
    کار سختیه، اینکه با همه اون ادعایی که داری وایستی و تنها کمکی که از دستت بربیاد منتظر موندن و چشم امید داشتن به کسی باشه که داره وظایف تو رو انجام میده. هیج چاره ای نیست. ذهنم یک ثانیه ام از کار نمیایسته ولی واقعا چاره ای نیست.
    تونل شروع به لرزیدن میکنه. چیزی بهمون نزدیک میشه.. یچیز سنگین، با سر و صدای زیاد، چیزی که نمیشه دید و ازش اجتناب کرد.
    داد میزنم: مراقب باشین!
    نرجس میگه: به طرف دیوارا برین!
    دستکشامو میپوشم، الان وقت جاخالی دادنه. نمیتونم بذارم این دستا به هیچ دوستی بخورن.
    صدای برخورد میپیچه و فاطمه که کنارم ایستاده روی زمین میفته، موجودات روی سرم میفتن و بدون اینکه بتونم درک درستی از اطرافم داشته باشم با یه دست لباس فاطمه رو چنگ میزنم و با دست دیگه سعی میکنم موجودی رو که به موهام چنگ زده بکنم. سعی میکنم بلند شم ولی بدتر به زمین میفتم. تعداد بیشتری لباسام رو چنگ زدن، اسباب خودم و فاطمه ام سبک نیستن. ولی انگار کاری جز چنگ زدن از پس این موجودات برنمیاد. به محض اینکه موجود چسبیده به موهام به صورتم برخورد میکنه روی زمین میفته. اراده مو جمع میکنم، درحالی که هنوز فاطمه رو ول نکردم دست آزادم رو تکیه میکنم و بلند میشم. مبارزه یا فرار؟ اینجا هیچی به نفع ما نیست.
    صدای داد و فریاد بچه ها فاطمه تلو تلو میخوره ولی دنبالم میاد. به داخل نزدیک ترین تونل پرتش میکنم و در حالی که برمیگردم موجودات رو از لباسام میکنم. بوی سوختگی و صدای جرقه های الکتریسیتته اطراف میپیچه. صدای غرشی میشنوم و قبل از اینکه بتونم نگاه دقیق به کیاناز بندازم که با سرعت از جلو چشمام رد میشه و مایع عجیبی روی زمین جلو پام و در پی اون موجوداتی که دنبالش میکنن میندازه – میتونه اسید باشه – موجود غول پیکیری جلوی دیدمو میگیره. چیزی شبیه به همون موجودات کوچیکتر دور و اطرافم، ولی خیلی خیلی بزرگتر. فضای زیادی از تونلو اشغال کرده. سرش که چندین متر ازم بالاتره میچرخه و بهم زل میزنه. چنگکاشو به طرفم میاره و ناخودآگاه مجب
    ورم میکنه به طرف همون تونلی بپرم که فاطمه رو به داخلشم فرستادم. میخواد دنبالمون کنه که آتیش بزرگی از پشت بهش برخورد میکنه. برای جلوگیری از سوختگی و چنگک های غولپیکری که بهم نزدیک میشن چند قدم به طرف عقب میرم، دستامو جلوی صورتم میگیرم و کورکورانه دو قدم به عقب میرم تا به دیواره ی تونل بچسبم، صدای جیغ کیاناز گوشمو پر میکنه، پام گیر میکنه و سقوط میکنم...
    ...though the truth me vary, this ship will carry out body safe to shore

    little talks - the monsters and men
  5. #24
    تاریخ عضویت
    2012/02/07
    نوشته‌ها
    86
    امتیاز
    4,625
    شهرت
    0
    369
    دبیر پرتال
    روز اول ماموریت به خوبی و خوشی و بدون دردسر جدی تموم شده بود(البته اگر شیطنت های بچه های تیم رو در نظر نگیرم) و ما به ورودی ابشار رسیده بودیم . اون شب قرار شد شاعر نگهبانی بده ، من خوابیدم ؛ ولی یه حسی بهم میگفت که شبمون مثل روزمون خالی از حادثه نخواهد بود . برای همین پنج نفر از اجدادم رو که بهشون اعتماد کامل داشتم رو خارج کردم و هر کدوم رو گذاشتم نگهبان یکی از بچه ها(از جمله خودم) تا اگر اتفاقی افتاد ازشون دفاع کنن و من رو هم بیدار کنن
    چند ساعتی بیشتر نبود که خوابیدم که دو تن از اجدادم که که محافظ زهرا و شاعر بودن موجی از انرژی به سمتم فرستادن که من رو از خواب پروند . صاف سرجام نشستم و سپهر و هادی رو به سرعت بیدار کردمو گفتم : بچه ها ... سپهر با شاعر ارتباط برقرار کرد و بلافاصله صورتش در هم رفت و تو ذهنهامون داد زد: بجنبین یه گله گرگ بیش از حد بزرگ با سر دسته غیر معمول بهشون حمله کردن روح های تو ازشون دفاع میکنن و شاعر هم دونه دونه عقبشون میزنه ولی اونا بازم برمیگردن و عقب نگه شون داشتن ولی یه مشکلی هست اونا خیلی زیادن شاعر و زهرا حتی با کمک روحات زیاد در مقابل اونا دووم نمیارن . من با تمام سرعتی که بدنم میتونست تحمل کنه به سمت ابشار دوییدم . هادی هم سپهر رو کول کرده بود و پام به پام میدویید . تو فرصت کوتاهی که داشتیم نقشم رو از طریق سپهر به هادی منتقل کردم . شمشیر هام رو کشیدم نیروم رو درونشون متمرکز کردم و تمام انرژی ای که بدنم در حال حاضر میتونست تحمل کنه رو از روح ها فرا خواندم . ذهنم رو متمرکز کردم روی خاطرات مربوط به گرگ های اجدادم تا نقاط ضعف و روش شکست دادنشون رو یکبار دیگه مرور کنم . گرگ هارو میدیدم که شاعر و زهرا رو محاصره کردن ، زهرا رو نمیدیدم ولی روحی که ازش محافظت میکرد رو میدیدم . شاعر وسط یه نیم دایره محافظ از اب ابشار ایستاده بود و عرق میریخت و هر گرگی نزدیک میشد رو عقب پرت میکرد ، ولی بشدت خسته بود . به میان گرگ ها دویدم ؛ شمشیر هامو جلو اوردم و به صورت ضربدری مقابلم گرفتم و دو گرگ جلوم رو از هم دریدم بعد چرخی زدم سه گرگ دیگه رو به زمین انداختم . بقیه گله متوجهم شده بودن، عنصر سوپرایز از دستم رفته بود . هادی که سپهر رو عقب تر روی زمین گذاشته بود ، با یک پرش خودش رو به من رسوند که باعث شد زمین بلرزه و گرگ ها یه لحظه بترسنو عقب بپرن هادی با سپرش یک دسته گرگ رو به عقب پرت کرد و شمشیرش رو کشید و از طریق سپهر بهم گفت که ازش دور بشم و برم سمت رهبر گرگ ها . قدرتم رو در پاهام جمع کردم و پریدم روی هوا پشتکی زدم وشمشیر هام رو جلوی بدنم جمع کردم . موقع فرود با ضرب زیادی دستامو باز کردم که باعث شد دو گرگی که تو نقطه فرود کنارم بودن ، به زمین بیفتن . پیامی از سپهر اومد: پشت سرت... با پرشی به جلو ، روی هوا پشتکی زدم تا رو به روی تهدیدی که سپهر گفته بود قرار بگیرم . سر دسته گرگ هارو دیدم یه گرگ بزرگ با خز یدست مشکی و چشم های قرمز که هوشیاری و تفکر درونش موج میزد . شمشیری که در دست چپم بود رو از روی شونم به عقب بردم و دیگری رو به هوا پرت کردم و در جهت مخاللف گرفتم . گرگ رهبر کمی به عقب رفت و سپس زوزه ای بلند کشید و لحظه ای بعد من توسط ده گرگ دیگر محاصره شده بودم ؛ رو یکی از پاهایم چرخیدم و به وسیله شمشیر هام موجی از ارواح رو در اطراف پخش کردم و هر ده گرگ به زمین افتادند . بلافاصله گرگ رهبر شروع به حمله کرد ، با هر دو دست و تمام توانم از خودم دفاع میکردم . لحظه ای بعد سپهر با اون شمشیر بزرگش و لباسی که به سیاهی شب بود و باعث میشد به سختی دیده بشه ، ظاهر شد شمشیرش رو بلند کرد و با یک ضربه سر رهبر گرگ ها رو جدا کرد .لبخندی بمن زد ؛ من گفتم : هییییی اون شکار من بود !! سپهر هم چشمک زد و گفت : به نظر میومد که تو شکار اون باشی !! و به سمت شاعر و زهرا دوید . با کشته شدن رهبرشون ، گرگ ها پراکنده شده بودند و فقط تعدادی شاعر و زهرا و در طرف دیگه هادی رو محاصره کرده بودن . به سمت هادی میدویدم که ناگهان صدای فریادش به گوش رسید ، با تمام سرعت به سمتش دویدم ؛ سر دو گرگ رو جدا و شکم سومی رو دریدم و شمشیر هایم رو به سمت دوتای دیگه پرت کردم که روی زمین افتادن . به سمت هادی رفتم ، زخم بزرگ و ملتهبی روی کمرش بود . هادی روی زمین نشسته بود و گریه میکرد و فریاد میزد « از قصد نبود هدفم تو نبودی تقصیر من نبود تقصیر پدرت بود » اینها رو فریاد میکشید و به زمین مشت میکوبید و اشک میریخت . به سمت شمشیر هایم رفتم از بدن گرگ ها بیرون کشیدمشون و خون رو از روشون تمیز کردم و به قلافشون برشون گردوندم . سپهر و بقیه هم رسیدن ، از سپهر پرسیدم : چرا اینجوری شده ؟ سپهر درحالی که شمشیر بزرگش رو تمیزمیکرد گفت :
    توی ذهنش زندانی شده و داره توسط خاطرات بد گذشتش و تخیل خودش شکنجه میشه یچیزی مثل کابوس خودمون . بنظرم میتونه بازخورد بدنش نسبت به یه ماده شیمیایی باشه شاید سمی که از پوست گرگا ترشح میشده یا شاید گرگی که زخمیش کرده نوع خاصی از گیاه زیر پنجه هاش له شده بوده ... پرسیدم : میتونی کمکش کنی یا کاری براش بکنی ؟ گفت: اره ولی باید ثابت یجا باشه تا بتونم در حالی که لمسش میکنم تمرکز کنم و به ذهنش وارد بشم.
    گفتم:خب اونش با منو شاعر ، زهرا میتونی بری بالای یه درخت و نگهبانی بدی؟ زهرا سری به تایید تکون داد وهمراه با پرنده ش به سمت بلند ترین درخت نزدیک رفت . سپری از ارواح دور منطقه ای که بودیم کشیدم که باعث شد بشدت خسته بشم و احساس گرسنگی کنم . به شاعر گفتم : من با یه ضربه به زمین میخوابونمش بعد تو با اب ببندش به زمین ، انرژی کافی داری که یمدت نگه ش داری تا کار سپهر تموم بشه ؟ لبخندی زد و گفت : این اطراف همیشه انرژی دارم . نگاهی به سپهر انداختم و گفتم : سپهر دستکش هاتو لازم دارم . دستکش هارو باز کرد و برام پرت کرد ، دستم کردم . دستکش ها از چرم محکم و 8 لایه ی مشکی ساخته شده بود و روی سیکن هاش فلز های گردی از جنس تیتانیوم دوخته شده بود و انگشت ها از کمی پایین تر از بند وسط ، ازاد میشدند تا محدودیتی در هگام مبارزه ایجاد نشه . کمی به تکنیک های بوکسروی ای که از سپهر و ارواح استادم یاد گرفته بود تمرکز کردم تا اسیب جدی به هادی وارد نش . شاعر با دو موج خروشان از اب ، که زیر دست هایش گوش به فرمان بودن در نزدیکی هادی ایستاده بود .کمی دور خیز کردم ، با تمام سرعت به طرف هادی دویدم . یک لحظه برق مشکی فلز شمشیر هادی رو دیدم تلاش کردم به ایستم ؛ روی یک پاشنه چرخیدم ، یکی از شمشیر هام رو کشیدم و به موقع بالا اوردم تا در مقابل شمشیر بزرگ هادی از خودم دفاع کنم . با این حال به خاطر وزن شمشیر و قدرت بدنی زیاد خودش ، ضرب شمشیرش من رو چیزی نزدیک به پنج متر به هوا پرتاب کرد . اون یکی شمشیرمم کشیدم رو هوا ملغ زدم تا به زمین برسم ، شمشیر هام رو توی زمین فرو کردم و با فشار اوردن رو اون ها اروم فرود اومدم . هادی سپرش رو به سمت شاعر پرت کرد ، ولی شاعر با اب روی هوا گرفتش و به کناری پرتش کرد . دوباره شمشیر هام رو قلاف کردم به سمت هادی دویدم و با یه اپر کات تمام قدرت زیر چونش ، بیهوشش کردم و به زمین انداختمش . سپهر بلافاصله چهار زانو بالای سرش نشست ، دستش رو روی پیشونی هادی گذاشت و چشم هاش رو بست . بعد از ده دقیقه استرس اور ، سپهر چشمهاش رو باز کرد و گفت : نمیتونم به ذهنش وارد بشم ، یچیزی جلومو میگیره ... انگار هادی دوتا ذهن داره . سپس نگاهی آغشته به ترس به من کرد و گفت : مثل وقتی میخوام وارد ذهن تو بشم.
    پرسیدم : یعنی فکر مکنی یه روح تسخیرش کرده؟
    گفت: بنظر اینطور میاد...!
    کمی فکر کردم و گفتم : وقتی میخوای بری تو ذهن هادی چه اتفاقی میفته؟
    -صدای جیغ یه دختر بچه رو میشنوم و بعد به عقب پرت میشم .
    کمی فکر کردم و پرسیدم : سپهر ، هادی تو گذشته ش ، دختر بچه ای که بهش نزدیک بوده ، مرده و یا یه دختر بچه رو خب چجوری بگم ... کشته؟
    سپهر با اخم سری تکون داد و گفت : اره
    گفتم : دورمون رو خالی کنید ، باید یه کاری بکنم که خیلی ریسکی و خطر ناکه . تا جایی که میشه ازمون دور شید ، جوری که فقط نسبت بهمون دید داشته باشید . شاعر از دور میتونی بند ها رو حفظ کنی ؟
    -نه از فاصله ی اینقدر دور نمیتونم نگه شون دارم .
    -پس بند هارو رها کن و با سپهر و زهرا برو .
    زهرا که توسط سپهر همه چیز رو میشنید پایین اومد.
    رو به بچه ها کردم و گفتم : دلیل رفتار های هادی و گیج شدن هاش و خیلی چیز های دیگه اینه که روح اون دختر بچه درونش گیر کرده و میخواد بیرون بیاد و اگر بیشتر بمونه ممکنه بهش اسیب دائمی بزنه . کاری که قراره بکنم خیلی خطرناکه و ریسک بالایی داره ؛ ولی چاره ی دیگه ای نیست . عقب برید ولی چشمتون به ما باشه . زهرا اگر چیزی نزدیکمون شد بکشش ، پرنده ت رو هم با یه سنگ بفرست بالای سر هادی اگر شروع به حرکت کرد بگو سنگ رو بندازه رو سرش . حالا برید و تا وقتی من به سپهر نگفتم برنگردید .
    روی زمین کنار هادی دراز کشیدم دستم رو ، روی بازوش گذاشتم .
    چشمامو بستم ، به قصر ذهنم رفتم و شروع به صحبت با نیکانم کردم . همرو بغیر از هفتا از قوی ترین ها و قابل اعتماد ترین ها داخل شمشیر هام ریختم و همونجا قفلشون کردم و کارم رو شروع کردم .
    لحظه ای بعد روحم از بدنم جدا شده و وسط جنگل ایستاده بود ؛ تو بعد دنیای ارواح بودم . روح هادی رو دیدم که با یک روح دیگه در حال کش مکش و داره درخشش رو از دست میده . زیر لب غرو لندی کردم و داخل بدن هادی شدم . به خاطرات توجه نکردم ، راهم رو به سمت مرکز ادامه دادم . وقتی رسیدم بدون اینکه به صحبت های هادی و مبارزش با روح دیگه توجه کنم ، دست روح دخترک رو گرفتم و از بدن هادی خارجش کردم ؛ بیرون که اومدیم بلافاصله به بدن خودم برگشتم و روح دخترک رو داخل گردنبدم زندانی کردم تا بعدا ببینم که باهاش چکنیم . تو دنیای واقعی بیدار شدم ، از جام بلند شدم و قفل شمشیر هام رو باز کردم و ارواح به بدنم برگشتن . سپهر بلافاصله توی ذهنم بود . پرسید : همه چی خوبه ؟ گفتم : اره میتونید بیاید.
    وقتی بقییه گروه بهمون رسیدن ، همه چیز رو توضیح دادم و گفتم : بهتره همه بخوابید تا صبح هنوز چند ساعتی وقت هست و هادی هم زودتر از اون بیدار نمیشه . من نگهبانی میدم . کسی اعتراضی نکرد و همه به سمت اردوگاه رفتن تا بخوابن ، من هم بالا سر هادی نشستم و سپری از ارواح به سمت اردگاه فرستادم تا اگر خبری شد هم متوجه بشم و هم بچه ها بی دفاع نباشن .
    دوساعت بعد هادی تکونی خورد و بیدار شد چشم هاش هوشیار تر از همیشه به نظر میرسید .
    گفت :چه اتفاقی افتاده ؟
    همه چیزی که میدونستم رو تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد ، گفت :
    حالا با اون بچه چیکار میکنی ؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمیدونم وقتی به قصر برگردیم یه فکری میکنیم فعلا جاش امنه.
    بقیه ی گروه هم بیدار شده بودن و بسمتمون اومدن . ارواح رو به بدنم برگردوندم ، ولی نفری یک محافظ برای بچه ها باقی گذاشتم . سپهر با نیشخندی به من نگاه کرد و گفت : نمیخوای دستکش های منو پس بدی ؟
    گفتم : نچ فکر نکنم خیلی راحت و بدرد بخورن .
    چپی بهم نکاه میکرد و توی ذهنم هرچی فوش بلد بود بهم داد و گفت : حیف که یه جفت زاپاس دارم . بعد از داخل یکی از جیب های بیشمارش یک جفت دیگه دستکش دراورد و دستش کرد و توی ذهن هممون گفت : صبحونه رو سرد توی راه میخوریم راه بیفتید.
    به سمت ابشار راه افتادیم ، توی راه ساندویچ های کالباس سردی که زهرا اماده کرده بود رو خوردیم .
    به ابشار رسیدیم . سپهر اشاره ای به شاعر کرد، شاعر گفت : بپرید توی اب نترسید برسیم اون ور خشکتون میکنم . داخل اب پریدیم و پشت سر شاعر حرکت کردیم . وقتی به دهنه ابشار رسیدیدم شاعر اب ابشار رو بالا نگه داشت تا ما رد بشیم . وقتی خودش هم رد شد اب رو روی زمین ول کرد و گفت : خیلی خب دنبال من بیاید و صدا نکنید.

    نیم ساعتی بود که در سکوت کامل شاعر رو دنبال میکردیم ، البته ذهن هامون اصلا ساکت نبود هر کسی در افکار خودش غرق بود . من و سپهر هم یکسره در مورد استراتژی های مختلف مبارزه بحث میکردیم و انواع حرکات رزمی و شمشیر زنی رو با هم ردو بدل میکردیم . محیط غار نه خیلی تاریک و نه خیلی روشن بود ، دیواره ها گویی از جنس خاصی بودند ؛ چون روشنایی کافی تامین میکردن . هوا خنک و تمیز بود و به ادم انرژی میداد . در کنار همه این ها من و سپهر راحت نبودیم و هر دو احساس خطر میکردیم . سپهر که دستش رو از روی قبضه شمشیرش بر نمیداشت و من هم در گوش به زنگ ترین حالت ممکن حرکت میکردم . ناگهان در تاریکی چیزی را در جلو حس کردم ، نمیتونستم بفهمم چیه ، فقط میدونستم یه موجود عادی نیست . سپهر که ارتباطشو با من قطع نکرده بود از بقیه تیم خواست تکون نخورن . چشمهاش رو بست و چند لحظه بعد با اخم هایی در هم اونهارو باز کرد و تو ذهنمون زمزمه کرد : هرچی هست دردسره و قدرتمند . نتونستم ذهنش رو باز کنم مثل ذهن انسان ها یا پیشتازی ها نبود . گفتم : روحش هم حس روح عادی رو نداره نزدیک ترین چیزی که بهش حس کردم روح بقیه پیشتازی ها بوده ولی این از اون هم فرار تره . زهرا پرسید : یعنی میتونه محافظ باشه؟ شاعر در جواب گفت: حتی نزدیک چشمه هم نیستیم در نتیجه فکر نکنم .
    گفتم : من میرم جلو هوام رو داشته باشید . ادور و ازنیر (نام شمشیر هام که در فرهنگ ما آدور اسم خدای دنیای مردگان و ازنیر اسم خدای روز و شب است) رو کشیدم . روح ها رو به حدی داخلشون فرستادم که طرح های روشون با رنگ سبز ابی ارواح شروع به درخشیدن کرد . باقی انرژی ارواح رو حداقل اونقدری که بیخطر میشد استفاده کرد رو بین اعضای بدنم تقسیم کردم . وقتی به سر دوراهی که در تاریکیش خطر رو حس کرده بودم ؛ رسیدم ، داخل ذهنم فریاد بلندی کشیدم تا به تیم هشدار داده باشم . موجوداتی بودند که یک دستشان با اتش ابی رنگی میسوخت و دست دیگرشون سرمای عجیبی تولید میکرد . بدنشون گویا از جنس فلز بود ، بال هایی تا به تا از جنس یخ و اتش داشتند . به اولی حمله کردم ، دست راستش رو بالا اورد شمشیری از یخ در دستش شکل گرفت که با برخورد با شمشیر من تکه های شکسته ی شمشیرش به اطراف پخش شدن ، ادور تا نیمه به داخل پوست عجیبش فرو رفت و گیر کرد ، ازنیر رو در دستم چرخوندم . کمی از انرژی النور رو به دستکش همون دستم منتقل کردم و با مشت محکمی به سینه موجود ادور رو از سینش جدا کردم و به عقب پریدم . مایع ای نقره ای رنگ مانند اتش فشان از زخم شونه موجود برای چند ثانیه ای فواره زد و سپس یخ زد و زخم بسته شد . من کمی عقب رفتم و گارد گرفتم . باقی تیم بهم رسیده بودن و به همین خاطر کمی احساس امنیت میکردم . در ذهنم همه چیز رو از طریق سپهر به کل تیم نشون دادم . زهرا کمی عقب تر نامرئی و اماده ایستاده بود . قرار بود از من و هادی به عنوان تانک استفاده بشه ، سپهر نیروی زمان اضطراری شاعر و زهرا هم ساپورت و حواس پرت کنمون بودن . شاعر جریان اب رو از اطرف به سمت خودش کشید تا در نهایت پنج موج بزرگ و خروشان از اب در کنارش بودن ، هادی شمشیرش رو کشید و سپرش رو محکم کرد . ازش پرسیدم : حالت خوبه ؟ لبخندی زد و جواب داد : از قبل بهترم خیالت راحت . به ارتش ترسناک رو به رومون نگاه کردم که منتظر حرکتی از سمت ما بودن و با احتیاط گارد گرفته بودن . لبخند پهنی زدم . سپهر که در کنارمون ایستاده بودپرسید : نریمان چرا همیشه تو شرایطای اینجوری اون لبخند رو میزنی در حالی که روز روزش نمیخندی؟
    جواب دادم : سال ها پیش پدرم بهم گفت : « مرگ به روی همه ما لبخند میزنه پسرم و فقط یک جنگجوی واقعیه که میتونه جوابش رو با لبخند بده.» به همین دلیل هروقت فکر میکنم کارم تمومه لبخند میزنم چون نمیخوام در چشمان پدرم مثل یه بزدل بمیرم
    خنده ای بلند از ته دل کردم و فریاد زدم : بگیرید که اومدم ! با سرعت بین جمعیت فلزی عجیب دویدم و ذهنم رو با تئو(یکی از اجدادم که استاد جنگ نا منظم و موقعیت های غیر ممکن بود) یکی کردم . مواظب بودم که کنترل رو به تئو ندم و در عین حال جلوش رو هم نگیرم . جوری شده بود که هردو یکی شده بودیم . ین جمعیت میچرخیدم و زخم میزدم و میدویدم و میچرخیدم ؛ این سبک جنگیدن یکی از تکنیک های تئو بود که بهش میگفت رقص فرشته در میان طوفان . هادی سر دو تا از کسایی که از زخم های من بخودشون میپرخیدن رو ، با یه چرخش شمشیرش پروندو با سپرش دوتای دیگه رو له کرد . برای یه لحظه امید در دلم زنده شد که این موجودات قابل شکستن هستن و ما میتونیم ازشون رد بشیم ، ولی اتفاق وحشتناکی افتاد . اونهایی که هادی سرشون رو بریده بود ؛ به صورت اتشفشانی شروع به خون ریزی کردن . طوری که توده ای بزرگ از خون عجیب و نقره ای رنگشون که مثل اتش مذاب بود ، روی زمین شکل گرفت . خون عجیبشون از زمین بلند شد و شکل یک سر رو بخودش گرفت و به گردنشون چسبید و یخزد و به فلز جامدی که پوستشون بود تبدیل شد .
    در ذهنم به تئو گفتم : عالی شد حالا چه خاکی بریزیم تو سرمون؟
    تئو گفت: دوتا راه داریم که یکیش بخاطر حرف گوش نکردن های تو غیر ممکنه ، اگر تمریناتت رو تموم کرده بودی و بجای شصت درصد تمام قدرتت رو داشتی ، در عرض چند دقیقه همشون رو از پا در اورده بودی.
    گفتم: چه ربطی داره ، هرچقدرم قوی باشی ؛ بازم چیزی که هرچقدر بزنیش خودش رو ترمیم میکرده رو نمیتونستم بزنم.
    تئو : یادت دوباری که کنترلت دست یکی از ما بود چیشد؟؟
    من همین طور که سرم رو از زیر یه تیغه یخ رد می کردم و با لگد تو سینه صاحب تیغه میزدم گفتم : اره . به گفته وحید چشام سبز ابی شده بود و هرکسی به سمتم میومد رو با سه تا مشت مینداختم زمین ؛ چطور؟
    تئو پاسخ داد : اون قابلیت بدن توئه . میتونی نقطه های اصلی اتصال روح و بدن رو ببینی البته با اموزش درست و وقت کافی ... بعد فریاد زد : سمت چپتو بپا بچه جون ! گلوله هایی از اتش به سمتم اومد ، به عقب پریدم . تئو تو ذهنم فریاد زد : رقص مرغ توفان !
    شمشیر هام رو توی دستم بر گردوندم و به حالت دفاعی کنار بدنم گرفتم و شروع به چرخش با تمام سرعت روی پای راستم کردم که باعث شد گرمای اتش پخش بشه و بهم اسیب نزنه .
    تو ذهنم با عصبانیت به تئو گفتم : میشه راه دومو بگی ؟
    - سرشون رو بزن و قبل از اینکه خودشو ترمیم کنه قلبش رو هم از بین ببر.
    - همینطور که از خودم دفاع میکردم فریاد زدم : سپهرررررررر!
    سپهر بلافاصله باهام ارتباط برقرار کرد و با لحنی وحشت زده گفت : بهتره یه راه حلی برا این مشکل لعنتی داشته باشی وگرنه هممون مردیم . حرف های تئو رو براش تکرار کردم و گفتم : شاعر سرشون رو گرم میکنه تو و هادی سرشون رو قطع میکنید منم قلبشون رو سوراخ میکنم هرکدومم که من بهش نرسم زهرا با تیر میزنتش اوکی؟
    همه موافقتشون رو اعلام کردن
    شاعر با موجی عظیم از اب جمعیت رو بهم ریخت و به زمین زد وقتی اب فروک کرد بلافاصله هادی به وسط پرید و با یک ضربه سر سه تاشون رو قطع کرد اون ها روی زانو افتادن و بلافاصله تیری در سینه هر یک فرو رفت سپهر جلو تر از من حرکت کرد و به سمت دشمن حمله برد من هم شمشیر هام رو قلاف کردم و و از داخل کیف کمریم چاقو هام رو در اوردم 24 تا چاقوی ریز بود که داخل یک بند نظامی قلاف شده بودند به سرعت دور بدنم بستمش دوتا رو از قلافشون خارج کردم و بدست گرفتم سپهر با یچرخش سریع سر دوتاشونو جدا کرد من هم روی هوا چرخی زدم و هر دو چاقو رو پرت کردم که مستقیم توی سینه دو نفری که سپهر سرشون رو قطع کرده بود فرو رفت
    وضعیت به همین منوال میگذشت شاعر هرجو مرج ایجاد میکرد و ما با استفاده از موقعیت دونه دونه میکشتیمشون تعداد کمی باقی مونده بودن سپهر سر یکی دیگشونم زد و من دست به قلاف چاقو هام بردم و دیدم که خالیه سپهر یک سر دیگه هم قطع کرد که بالافصاله با تیری از سمت زهرا به زمین افتاد ولی قبلی هنوز روی زانوهاش بود و داشت خودش رو ترمیم میکرد و سپهر هم اصلا متوجه نبود و زهرا هم در زاویه ای نبود که دشمن رو ببینه زیر لب دشنامی دادم شمشیر هام رو کشیدم و با تمام سرعت به سمت سپهر دویدم و اسم سپهر رو فریاد زدم ولی دیر بود شمشیر یخی دشمن پشت سپهر رو زخمی کرد ولی من فرصتی برای ضربه دوم بهش ندادم با ضربه یک شمشیر سرش رو جدا کردم و ضربه دیگری قلبش رو سوراخ کردم شمشیر هام رو ازاد کردم از زخمی شدن سپهر خیلی عصبانی بودم فریاد زدم بکشید عقب زهرا هوام رو داشته باش شاعر توهم به کارت ادامه بده بقیشون با من به سمت باقی مانده موجودات عجیب حمله ور شدم تمام قدرتم رو در خودم جمع کردم و شرع کردم به تکته کردنشون به حشیانه ترن حالت ممکن وقتی کارم با یکیشون تموم میشد مثل سوشی تیکه تیکه شده و اصلا به زهرا فرصتی برای تیر اندازی نمیدادم وقتی اخریشون رو کشتم دشنامی از سر عصبانیت و تنفر دادم و گفت : این بلاییه که سر کسانی میاد که به من یا کسایی که برام عزیزن اسیب بزنن فهمیدین اشغال های عوضبی و سپس با یک ضربه قلبش رو سوراخ کردم روح های همشون بهم منتقل شده بود همشون رو سنگ میان کمربندم زندان کردم تا بعدا انتقام بهتری ازشون بگیرم به سمت سپهر رفتم که روی یک زانو نشسته بود دستش رو گرفتم و بلندش کردم و گفتم : حالت خوبه رفیق سالمی؟؟؟ سپهر گفت اره زیر لباس زره سبک تیتانیومی تنمه فقط اون لعنتی کت خوشگلم رو پاره کرد خندیدم و گفتم:نترس انتقام کتتو قسمتیشو گرفتم بقیشم باشه واسه وقتی برگشتیم قصر و سرم خلوت شد از شاعر پرسیدم خوب حالا چی؟؟ گفت دنبالم بیاید
    به دنبال شاعر رفتیم تا به انتهای قار رسیدیم در بزرگی از جنس فلزی نا اشنا که مثل اب زلال میدرخشید و طرح ها و نشته های عجیبی داشت رو دیدیم گفتم : خب حالا چی...
    چگونه باید اغاز کرد چیزی را که اغازی ندارد؟
    چگونه باید گفت انچه را که نیست و هست...
    جهان را مرا.
    چقدر دشوار است وقتی نمیدانی نمیدانی ونمیدانی ودرعوض
    تنهایکبار میدانی!
    پاسخ.دیواری نامریی ست به امتداد من از هر سو.
    اما من اغاز میکنم و بزرگترین کوشش بشری را پی می گیرم
    این سفری ست در من جهان.از دریچه ی من
    چگونه باید پایان داد چیزی را که پایانی ندارد

  6. #25
    تاریخ عضویت
    2013/08/03
    محل سکونت
    قم
    نوشته‌ها
    880
    امتیاز
    16,802
    شهرت
    21
    2,312
    پليس سایت
    زمان:اواخر روز دوم و روز سوم
    مکان:آبشار نیاگارا
    ماموریت:حوضچه ی زندگی
    سرگروه:سپهر
    راوی:هادی
    اشخاص داخل داستان:هادی،سپهر،نریمان و شاعر و زهرا
    داستان:از وقتی صحبت های نریمان را شنیده بودم درفکر بودم. ذهنم درگیر بود و به سختی بر روی مسیرم تمرکز کرده بودم. مشکلی برای جنگیدن و دفاع از خودم نداشتم اما تمرکز کاملی هم نداشتم. نمی‌توانستم از فکر روح دخترک که به عامل عذابم تبدیل شده بود خارج شوم. به شدت احساس گناه می‌کردم. اما این بار احساساتم متفاوت از قبل بود. دیگر خشم و ناراحتی و افکار برای خودم بود و در نتیجه تحمیل آن روح عذاب دیده به وجود نیامده بود.
    از صحبت هایی که با نریمان داشتم فهمیدم که فراموشی حافظه ام در واقع مانعی برای جلوگیری از فعالیت آن روح بوده است. با پس گرفتن حافظه ام روح دخترک دوباره شروع به قدرت گرفتن کرده بود. از سه ماه پیش روز به روز قوی تر می‌شد تا دیروز به اوج قدرتش رسیده بود.
    زمزمه هایی او را در کابوس هایم به یاد می آوردم. اوایل به طور خودآگاه سعی کرده بودم با آن ها مقابله کنم ولی پس از مدتی فشار ذهنی که روحش به من وارد می‌کرد سبب شده بود تا او را فراموش کنم و روز به روز احمق تر شوم. اکنون که که از زیر بار آن فشار رها شده بودم متوجه میزان حماقتی که در این مدت گریبانگیرم بود شدم.
    به سختی راه خود را با جنگ از میان غار باز کردیم. تا به محل چشمه رسیدیم. آنقدر در فکر بودم که متوجه صحبت بچه ها نبودم. و جز هیولاهای رو به رویم به چیز دیگری نگاه نمی‌کردم. روی چشمه اب زندگی درپوشی فلزی مزین به طراح ها و نقش های فراوان بود.
    با اشاره سپهر آن را باز کردم. از فکر بیرون آمده بودم و بیشتر نگران بودم. از چند دقیقه پیش که اخرین هیولا به دست سپر کشته شده بود دیگری چیزی جلوی رویمان نبود.میترسیدم که مبادا هیولاها دست به حمله ای غافلگیرانه بزنند. پس به حالت آماده باش پشت به چشمه ایستاده بودم.
    ناگهان سپهر صدایی از سرتعجب در آورد و گفت : مثل این که یه متن کف چشمه هست.
    برگشتم و با بقیه به داخل آن نگاه کردم. متنی به زبانی عجیب در کف آن به چشم می‌خورد.
    سپهر گفت: به نظرم بهتره قبل از برداشتن آب از چشمه متن رو رمز گشایی کنیم. قبلا این زبان رودیدم اگه فقط بتونم...
    صدای غرشی بلند حرف سپهر را قطع کرد و همه مان را از جا پراند.کاملا هیولای محافظ را فراموش کرده بودم. همه به صورت آماده باش قرار گرفتیم.
    نریمان گفت: امیدوارم بودم بتونیم قبل از این که سروکلش پیدا بشه فرار کنیم.
    از میان تاریکی ها موجودی بزرگ که بدنش به رنگ های آبی و قرمز بود خارج شد. تقریبا سه متر قد داشت و بدنش تماما از عضله بود. پنجه هایش به شدت تیز و خطرناک به نظر می‌رسدند. سرش با صفحه های استخوانی با لبه هایی تیز محافظت می‌شد. چند زائده گوشتی و بلند از پشت سرش بیرون زده بودند اما یکی از ترسناک ترین قسمت های بدنش دم بلندش بود که پوشیده از خارهای تیز و وحشتناک بودند.صورت قرمز و هیولاوارش را به سمت ما گرفته بود و فریاد می‌زد.
    زهرا که درصدایش ترس موج می‌زد گفت: بهتر نیست آب رو برداریم و فرار کنیم؟
    - نه. نمیشه. راه خروجی بسته شده.
    اول به شاعر که این حرف را زده بود نگاه کردم سپس سرم را به طرف راهی که از آن آمده بودیم گرداندم. حق با او بود راه توسط دری آهنی و بزرگ مسدود شده بود که از دور نیز معلوم بود که من نیز توان شکستن آن را ندارم.
    سپهر با صدای مصمم و قوی گفت: چاره ای نیست باید بجنگیم.
    خوشحال بودم که با تیم خوبی و نسبتا قوی ای همراه هستم. از قدرت بالای جنگی سپهر و نریمان مطلع بودم و مبارزه های شاعر و زهرا را دیده بودم. راستش دوست نداشتم کسی در ماموریت کشته شود، دنیا تا الان به اندازه کافی متحمل انسان های کشته شده بود.
    شمشیر و سپرم را که برپشتم بسته بودم خارج کردم. سپهر و نریمان نیز شمشیرهایشان را کشیده بودند. شاعر از آب حوضچه های اطراف خنجرهایی ساخته بود و زهرا کمان به دست منتظر بود. می‌دانستم که باید به همراه نریمان به طور مستقیم با نگهبان چشمه رو به رو شوم. احساس می‌کردم که نیرو در عضلاتم شعله می‌کشد. افکار پوچ به انتهای ذهنم فرورفته بودند و ذهنم کاملا بر روی محیط متمرکز بود.
    درجواب غرش های بلند نگهبان چشمه فریادی جنگ طلبانه کشیدم و سوی او دویدم. نریمان دقیقا در کنارم بود و سپهر از پشت سر دنبال ما بود.
    -هادی برو سراغ پنجه هاش دمش با من. بقیه هم سعی کنید بکشیدش.
    نریمان درحالی که از زیر پنجه های نگهبان جاخالی می‌داد فریاد زنان این را گفت و با شمشیر هایش اولین ضربه دم نگهبان را منحرف کرد. در همین لحظه من به او رسیدم وقبل از این که پنجه های نگهبان سر نریمان را بپراند با شمشیر و سپرم آن ها را سد کردم. ضربه پرقدرتی به سپرم وارد شده بود. نگهبان از آن چه که فکر می‌کردم قوی تر و سریع تر بود. اگر قدرتم را نداشتم ضربه باعث می‌شد که سپر و شمشیرم با قدرت ضربه از دستم جدا شوند.
    ضربات متعدد پنجه ها و دم نگهبان به سمت من و نریمان حواله می‌شد.صدای کشیه شدن پنجه هایش بر روی فلز سپرم به شدت گوش خراش بود و بیشتر از بقیه چیز ها آزارم می‌داد. بقیه گروه به همراه روح های آزاد شده از نریمان درحال زخمی کردن نگهبان بودند. به خاطر وضعیت بدی که داشتم توانایی دیدن زخم‌های نگهبان را نداشتم اما چیزی به نظرم اشتباه بود. نگهبان هیچ اثری از خسته شدن نشان نمی‌داد.
    نگهبان ناگهان حرکت دیگری انجام داد. به جای ضربه زدن پرید. پرشش به بلندی پرش های من نبود اما کافی بود تا به فاصله خوبی از ما فرود بیاید. دیدمش. هیچ اثری از زخم ها برتنش نداشت. نمیدانستم آن همه ضربه ای که خورده بود کجا رفته بودند.با تعجب به او نگاه می‌کردم که سنگ بزرگی از دیوار غار کند و به سمت ما پرت کرد. نریمان به سرعت از محل برخورد دور شد اما سپهر که به خاطر پرش ناگهانی نگهبان بر روی زمین افتاده بود فرصت فرار نداشت.
    تصمیم گرفتم که تمرینی را که بار ها انجام داده بودم را اجرا کنم. شمشیر و سپرم را رها کردم و به سرعت پریدم و با تمام قدرت به سنگی که از تمام سنگ های قبلی که در آسمان خرد کرده بودم ضربه زدم. سنگ تبدیل به بارانی از خرده سنگ های ریز شد و برسرسپهر ریخت.
    شاعر و زهرا سریعا خودشان را به ما رسانده بودند. برایم سوال بود که چرا نگهبان حمله نکرد پس به او نگاه کردم. آب اطراف سرش را گرفته بود سر و بینی و گوش هایش را پر کرده بودم. او سعی داشت با دست هایش آن را کنار بزنم. لحظه ای امیدوار شدم که کار او تمام شده اما صدای سپهر امیدم را بر باد داد.
    او سرفه کنان گفت: این فقط کندش میکنه اما فکر نکنم به همین راحتی بکشتش. فکر جدیدی دارم باید متن کف حوض رو بخونم
    به نگهبان که کنار حوض آب زندگی ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد: باید برام وقت بخرید. شاعر میتونی با قدرتت جلوی حرکت دمش رو بگیری؟
    شاعر سری تکان داد و سپهر لبخند زنان رو به من گفت. هادی بدون شمشیر و سپرت برو جلو.پنجه هاش رو بگیر و نزار ازشون استفاده کنه. نریمان و زهرا هم باز زخمیش کنید تا به نتیجه برسیم.
    همه سری تکان دادیم و دوباره آماده جنگ شدیم. نگهبان نیز دیگر به آب کاری نداشت و با چشمانش که آتش در آن شعله می‌کشید شروع به دویدن کرد. شاعر سریع اب اطراف صورت او را به سمت دمش روانه کرد. من نیز به سرعت به سمت هیولا دویدم. او دستانش به سمت من حرکت داد. به مقع جاخالی دادم و پنجه هایش را از جایی گرفتم که نتواند زخمی ام کند. هردو به هم فشار میاوردیم و سعی میکردیم دیگری را به عقب برانیم اما چاره ای نداشتیم.
    سپهر بالای حوض ایستاده بود و مشغول ترجمه متن کف آن بود. زمان به سختی می‌گذشت و هرلحظه خسته تر می‌شدم. لحظه ای حس کردم تیرهای زهرا که در بدن نگهبان مانده بود یکی یکی خارج می‌شوند. ترسیدم که نکند هیولا در حال رو کردن قدرت دیگری از خود است اما ظاهر شدن زهرا در چند متری ما باعث شد که بفهمم که او در حال در آوردن تیر هایش است.
    لحظه ای دم هیولا از بند قدرت آب اطراف دمش که به دلیل ضعیف شدن شاعر پیش آمده بود رها شد. دم به سرعت به سمت زهرا که خیلی دور نبود حرکت. در کمتر از لحظه ای چند اتفاق افتاد.شاعر با آب به زهرا زد و او را به عقب پرتاب کرد. صدای نریمان به گوش رسید که میگفت: نه دمش رو... و فریاد شادی سپهر به گوش رسید.
    دم هیولا به سمت دیگر مخالف چرخید و درمقابل چشمان من و نریمان که ناتوان از مقابله با اتفاقی که در خال رخ دادن بود، بودیم، با قدرت زیاد به شکم سپهر بر خورد کرد. صدای بد سوراخ شدن بدن سپهر گوش هایم را پر کرد. سپهر به همراه دم نگهبان به هوا بلند شد و به سمت دیگری پرتاب شد. خونی که از شکم او فواره میزد به صورت من ریخت.
    نمی‌توانستم آسیب دیدن یکی از معدود دوستانی را که در مدت چندسال گذشته یافته بودم را تحمل کنم. خشم تمام وجودم را پر کرد. فریاد بلندی کشیدم پنجه های نگهبان را ول کردم و با قدرت به شدت زیادی با پاهایم به وسط سینه‌ی نگهبان کوباندم. ضربه پرقدرتم باعث شد که هیولا به عقب پرتاب شود و به دیوار غار کوبیده شود. دیوار غار از برخورد محکم لرزید و سنگ های بزرگی از سقف غار کنده شدند و بر روی سر نگهبان ریختند.
    اولین نفری بودم که به سپهر رسیدم. از زخم شکمش خون زیادی بیرون می آمد و همراه سرفه هایش خون بالا می آورد.از درد اشک در چشمانش حلقه بود و صدای ناله هایش به وسیله ی سرفه های خون آلودش خفه می‌شد و هرلحظه مرا عصبانی تر می‌کرد.
    نریمان و شاعر و زهرا که به خاطر برخوردش با دیوار غار لنگان لنگان راه میرفت نیز خودشان را به ما رساندند. شاعر از کیفی که درآن غذا و مقداری وسایل کمک های اولیه بود، چیز هایی را در ‌آورد و مشغول پوشاندن زخم سپهر شد تا از خون ریزی آن جلوگیری کند. به خاطر کلاس هایی که در قصر داشتیم تقریبا همه افراد از کمک های اولیه سر در می آوردند اما سپهر به کمک بیشتری نیاز داشت.
    با این که توانایی صحبت کردن نداشت اما صدایش را در ذهن هایمان می‌شنیدیم
    - فقط به حرفام گوش کنید زیاد وقت ندارم. تونستم متن رو ترجمه کنم. نقطه ضعف هیولا رو فهمیدم. این هیولا فقط به وسیله کسایی با نیت پاک و درست کشته میشه. باید اسلحه هاتون رو به ترکیبی از آب چشمه خون خودتون آغشته کنید تا بتونید به هیولا آسیب بزنید. اما به همین راحتی کشته نمیشه برای کشته شدنش باید همزمان قلبش رو سوراخ کنید و سرش رو جدا وگرنه دوباره خوب میشه هرچند دیرتر.
    سپس صدای سپهر محو شد. به چهره اش نگاه کردم. بیهوش شده بود.خشم عجیبی درخودم در جریان بود اما حس می‌کردم در پشت سرم اتفاق بدتری در حال افتادن است. برگشتم و نریمان را دیدم. به شدت داشت نفس نفس می‌زد و همزمان به شدت ناراحت و عصبانی بود. چندین ساعت جنگ با هیولاهای کوچک تر و این جنگ بدون موفقیت با نگهبان کار همه مان را ساخته بود.
    نبرای دومین بار از دیدن اتفاق جلوی چشمم در آن روز تعجب کردم. نریمان درحالی که شمشیرهایش را در زمین فروکرده بود و دسته های آن ها را گرفته بود بر روی دو زانو فرود آمد. صدای نفس نفس های بلندش گوش هایم را پر کرد.
    به صورتش نگاه کردم و در لحظه کوتاهی برقی سبز رنگ در چشمانش دیدم. وبعد برخلاف خستگی ای که تا آن لحظه در او به چشم می‌خورد با قدرت عجیبی ایستاد. شمشیر هایش را از زمین در آورد. بلندترین فریاد جنگ طلبانه ای را که تا آن روز کشیده بود سر داد و رو به جلو حرکت کرد. مسیر حرکتش را دنبال کردم و به نگهبان که تازه از زیر سنگ ها در آمده بود رسیدم.
    اول به شدت نگران شدم. مقابله با آن نگهبان آن هم به تنهایی کاری به شدت خطرناک بود، اما وقتی دیدم نریمان با چه تفاوتی نسبت به نگهبان برتری داشت خیالم راحت شد هرچند به نظر می‌رسید نریمان کنترل خود را دردست ندارد.
    با این که به خوبی نگهبان را زخمی می‌کرد اما باز هم هیچ فایده ای نداشت. باید برای یافتن برتری کامل نسبت به نگهبان طبق دستور سپهر عمل می‌کردیم. درحالی که یک چشمم به مبارزه در جریان بود خود را به چشمه آب زندگی رساندم. مقداری از آب را برداشتم. زخمی نه چندان عمیق روی دستم ایجاد کردم و خونم را با آب ترکیب کردم و مخلوط را روی شمشیرم ریختم.
    فلز سیاه شمشیرم لحظه ای درخشید و سپس نقش هایی روی آن شروع به شکل گرفتن کرد. به آن ها نگاه کردم، از بین آن ها فقط نشان تک شاخ را که نشان پیشتازان بود شناختم. پس از کامل شدن آن فرآیند سپرم را دوباره بر پشتم گذاشتم و دسته شمشیرم را در دودستم گرفتم. از اول این سفری این اولین باری بود که آن را اینگونه گرفته بودم.
    چندین بار نریمان را صدا زدم اما انگار صدایم را نمی‌شنید. به جلو دویدم و خودم را به او رساندم. شروع به دفع ضربات هیولا با شمشیرم کردم بدون این که به نتیجه نگاه کنم. دوباره نریمان را صدا زدم، اینبار به من نگاه کرد
    -حرفای سپهرو شنیدی؟ اگه آره برو و کاری رو که گفت انجام بده.
    دوباره چشمش به رنگ سبز درخشید.انگار به خودش آمده بود مرا با نگهبان رها کرد و به سمت حوض دوید. به نگهبان نگاه کردم. باورم نمیشد جای ضرباتم اینبار برای مدتی طولانی باقی می‌ماند و به سختی خوب می‌شد و حسابی نگهبان را اذیت می‎کرد.
    اینبار نوبت از کوره در رفتن من برای هیولا بود. خنده ای بر لبانم نقش بست. به خاطر گرفتن شمشیرم با دودست می‌توانستم آن را با اسرعت و قدرت بیشتری استفاده کنم اما دیگر دفاعی نداشتم. چون سرعتم در حد و اندازه سرعت قبلی نریمان نبود بیشتر دفاع می‌کردم و برای کشتن هیولا به کمک نیاز داشتم.
    بالاخره نریمان به کمک آمد لحظه ای شمشیر هایش را که ان ها نیز مزین به نقش هایی گوناگون بودند دیدم. سرعتش به حالت معمولی برگشته بود. مانند قبل می‌بریدیم و ضربه می‌زدیم با این تفاوت که اینبار ضرباتمان اثر گذار بود. هدفمان حفاط های سخت استخوانی اطراف گردنش بود تا بتوانیم سرش را جدا کنیم. نمی‌توانستیم زیاد عمیق ببریم اما جای ضرباتمان می‌ماند و بسیار کند تر از گوشت بدن هیولا ترمیم می‌شد. کار به شدت سختی بود و در این راه به وسیله پنجه هایش چندین زخم برداشتیم.
    شاعر که کار پانسمان سپهر را تمام کرده بود دوباره با آب مانع حرکت دم هیولا شده بود و تیر های زهرا که مانند شمشیرهای ما برنده شده بود هیولا را سوراخ سوراخ می‌کرد. حسابی تلاش کردیم. سرانجام توانستیم آنقدر صفحه های استخوانی را از بین ببریم تا به گردنش برسیم.
    اشاره ای به نریمان کردم، شمشیرم را رها کردم. از پنجه های نگهبان جاخالی دادم و کمرش را گرفتم و او را به دیوار غار چسباندم. کشیده شدن پنجه هایش بر روی سپرم که از پشت سرم محافظت میکرد حس میکردم.
    نریمان بلند گفت:زهرا سریع به دیوار بدوزش. شاعر دمش رو ثابت نگه دار.
    صدای برخورد و فرورفتن تیر در استخوان و ماهیچه به گوش رسید. تیرهای زهرا دست ها و پاهای نگهبان را به دیوار دوخته بود. او را رها کردم. شمشیرم را از روی زمین برداشتم. زمزمه کنان به نریمان گفتم:باهم.
    به سوی نگهبان که نعره های بلند می‌کشید و خشم نفرت در چشمان آتشینش پیدا بود رفتیم. اما خشم و نفرت او به اندازه خشم و نفرت ما به خاطر کاری که با سپهر کرده بود نبود. نریمان نوک ششمیر هایش را به هم چسباند و حالتی شبیه مثلث با بدنش ایجاد کرد. شمشیرم را بلند کردم و به سمت جای خالی که برای بریدن گردنش ساخته بودیم حرکت دادم همزمان حرکت شمشیر های نریمان به سمت قلبش را دیدم. ضربات زده شدند. با پرواز سر نگهبان و افتادنش در پشت سرمان نریمان شمشیرهایش را که تا وسط در سینه هیولا فرورفته بود در آورد.
    بدن و سر هیولای مرده آتش گرفت و خاکستر شد.
    نفسی از سر آسودگی کشیدم و با خستگی زیاد در کنار نریمان که به نظر انرژی اش تمام شده بود به سمت بقیه رفتیم
    ویرایش توسط sir m.h.e : 2016/05/04 در ساعت 15:09
    دیگه نمیتونم
    ..........................................
    دیگه تمومه دیگه بریدم دیگه خستم از این که هرچی هی اومدم و نرسیدم
    یاس
    ای داد و ای فریاد از این شب بیخواب
    که غصه میپاشد به خلوتم مهتاب
    منم سکونی گس شبیه یک مرداب
    چهارتار
  7. #26
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    نوشته‌ها
    76
    امتیاز
    10,792
    شهرت
    0
    229
    کاربر انجمن
    تاریخ:روز و چهارم ماموریت
    مکان:آبشار نیاگارا
    راوی:زهرا
    ماموریت :حوضچه ی زندگی
    سرگروه :سپهر
    اعضا:زهرا شاعر نریمان هادی سپهر

    مبارزه سختی بود همه خسته شده بودیم بعد اون مبارزه گوشه از هزار تو انتخاب کردیم تا یه نفسی تازه کنیم یه غار کوچیک سپهر رو که زخم بدی برداشته بود گذاشتیم تویه غار بیون از غار باهم شروع کردیم به صحبت نمیتونستیم برای سپهر صبر کنیم باید تصمیم میگرفتیم اون اگر بود مرگ رو انتخاب میکرد مهم بود این عملیات درست و هرچه زودتر انجام بشه اما ما نمیتونستیم بزاریم بمیره تویه این افکار بودم که شاعر به یک نکته اشاره کرد: من میتونم از آب حیاط استفاده کنم برای درمان زخم سپهر.
    هادی گفت: امکان نداره من با دستام به اون آب رو لمس کردم خوب نمیکنه زخم میزنه تو با این کارت سپهر رو میکشی
    شاعر نگاهی به همه ما کرد و گفت: من یه آب افزارم میدونم چی میگم همه متونی که درباره قدرتم پیدا کردم رو خوندم شما اصلا فکر کردین چرا اسم این آب اب حیاته خب من خوندم داستان آب حیات رو میدونم چی میگم کافیه با قدرتم اون رو تبدیل کنم به بارون
    نریمان گفت: که نه نمیشه نمیتونم قبول کنم فقط به داستانی که امکان واقعیتش کمه بسنده کنم تو تصمیم نمیگیری منم که تصمیم آخر رو میگیرم. بعد از سپهر مسیولیت این گروه بامنه.
    حس کردم داره دعوا میشه رفتم جلو تر و داد زدم: تمومش کنید اینجا مسئله فرماندهی نیست جون یه آدم در میونه من به شاعر اعتماد دارم حاطرم قبل از سپهر هم اون آب حیات رو امتحان کنم. نگاهی به شاعر کردم که مبهوت به من نگاه میکنه میشد لبخندی رو که تویه صورتش مخفی میکرد دید.
    سپهر از درد به خودش پیچید و ناله ای کرد همه به سمت جایی که سپهر خوابیده بودنگاه کردیم رفتم تا مشکی که شاعر با استفاده از قدرتش بدونه دست زدن به آب حیات پرکرده بود بیارم. یه نگاهی به سپهر بندازم اما مشک نبود و زخمی تازه پلویه سپهر رو شکافته بودشاعر رو و بقیه رو صدا کردم : یکی آب حیات رو برداشته سپهر رو هم زخمی کردن. با چند تیکه پارچه جلویه زخم رو گرفتم اما زخم خیلی عمیق تر از این حرفها بود باید هرچه زودتر یکاری میکردیم.
    نگاهی به بقیه کردم که هاج و واج مونده بودن گفتم زودباشین باید دو دسته بشیم منو شاعر تو نریمان با هادی بروید سمت تالار قبل از اینکه حرکت کنیم شاعر گفت: حالا باید از ب حیات برای سپهر ااستفاده کرد. از گردنش شیشه ای کوچیک بیرون آورد و ادامه داد: این هم یکمی از آب حیات که برای احتیاط برش داشتم من اون آماده میکنم اگر مخالفتی ندارین زمانی زیادی نیست هرکسی مشک رو برده از ما جلو تره بعد در شیشه رو باز کرد دستش رو کاسه کرد و آب رو تویه دستش خالی کرد قبل از برخورد آب با پوستش آب رو یه هوا موند به شکل یه گویه کوچیک شیشه ای در اومد لحظه ای طول نکشید که گویی به بخار تبدیل شد شاعر شیشه رو زیر توده ابر مانند کوچیک گرفت بارش شروع شد بارونی کوچیک تویه شیشه تا نصفه پر شد شاعر در ظرف رو بست و نگاهی به ما کرد و گفت آماده است مقدارش کمه فقط برای درمان سپهر داریم من برای این که شما خیالتون راحت بشه رویه خودم امتحان میکنم
    من به میون حرفش پریدم و گفتم : قرار شد من آب حیات رو امتحان کنم
    شاعر لبخندی زد و گفت : نمیزارم برای تو اتفاق بدی بیفته در ظرف رو باز کرد و گویه کوچکی از آب حیات رو برداشت به سمت چشمش برد. آب حیات آروم وارد چشم شاعر شد لحظه شاعر گفت آخ و دستش رو گزاشت رویه چشمش و بعد سرش رو بالا کرد و لبخند زد نگاه کنید چشم من سالمه
    نفس راحتی کشیدم به سمتش روفتم مشتی به کتفش زدم و گفتم : دیگه منو اینقدر نگران نکن.
    شاعر شونش رو گرفت بود گفت آخی از سره لبخند و شادی گفت به سمت سپهر برگشت گفت : خالا باید برای درمان سپهر هم استفاده کنم
    نرمان غرغر کنان گفت: فکر نمیکنم زیاد مفید باشه اما لاقل ضرر نداره. بعد رو کرد به هادی ادامه داد : تا اون دوتا دارن به سپهر رسیدگی میکنن بیا ما بریم دنبال مشک بعد رو کرد به من و گفت شما هم زودتر راه بیفتین
    بعد از بستن زخم سپهر شاعر بلند شد و نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت حرکت کنیم. منم در جوابش لبخندی زدم برای پیدا کردن دزد حرکت کردیم تویه راه بخشی از حواسم پیش شاعر بود از روز آشنایم باهاش دنیای من عوض شده بود دیگه تنها نبودم شاعر همش حواسش به من بود حتی وقتی نامرِی بودم منو میدید اولش عجیب بود و سخت ولی بعد کم کم به حضورش عادت کردم بعد دل بستم و حالا هم من با نگاهم اون دنبال میکنم و میبینمش حتی وقتایی که کسی اون نمیبینه
    با صدای شاعر به خودم اومدم.
    : نه این جا خبری نیست بهتر برگردیم خیلی دور شدیم نباید سپهر رو تنها میزاشتیم بهتر بود پیشش میموندی
    نتونستم جوابش رو ندم و گفتم : من تو رو تنها نمیزاشتم. نگاهم رو ازش دزدیدم
    شاعر اومد پیشم و دستم رو گرفت و گفت : بهتر زودتر برگردیم پیش سپهر شاید هادی و نریمان موفق شده باشن تویه گرفتن دزد. وقتی به غار رسیدم تقریبا همزمان بود با اومدن هادی و نریمان شاعر بلند گفت: سپهرهم نیست یعنی کجا رفته؟
    سجاد بی هوش گوشه غار افتاده بود وقتی بهوش اومد گفت فقط یادش میاد یچیزی خورده تویه سرش و بیهوش شده ما مطمین بودیم که سپهر نه به انتهای از پیدا کردن مشک نا امید شده بودیم و حالا هم نبودن سپهر
    نریمان نگاهی به منو شاعر کرد و به محمد گفت: اگه آب حیات رو رویه خودت امتحان نکرده بودی از سرتقصیر تو میدیدم اما حالا نمیشه اینو گفت با این حال فرماندهی بامنه بهتره بریم بیرون آبشار از اونجا تلپورت کنیم خودمون رو پیش بچه ها یه گروه متخصص جسجو لازم داره پیدا کردن سپهر من مسئولیت شکست تویه موریت رو به گردن میگیرم . سجاد تو هم شاید بیرون از غار حالت بهتر بشه بتونی مارو سالم تلپورت کنی.
    خسته و دست خالی به سمت بیرون از آبشار حرکت کردیم امیدوار بودیم که حداقل تویه راه برگشت از هیولا خبری نباشه اما گاردمون رو پایین نیورده بودیم چون کسی که مشک آب رو دزدیده بود هنوز اون بیرون بود.
    ماموریت ناتموم و این اتفاقات یعنی ما میتونیم بدونه آب حیات هم موفق بشیم تویه این فکرا بودم که یچیز غیر عادی تویه مسیرمون دیدم نریمان هم متوجه شده بود آروم بهم اشاره کرد خطری نیست ارواح میگن تله ای در کار نیست جلو رفتم مشک بود با یک نامه به دست خط سپهر
    [FONT=comic sans ms][SIZE=5][COLOR=#4b0082]​wizard girl[/COLOR][/SIZE][/FONT]
  8. #27
    تاریخ عضویت
    2013/08/03
    محل سکونت
    قم
    نوشته‌ها
    880
    امتیاز
    16,802
    شهرت
    21
    2,312
    پليس سایت
    (ادامه داستان زهرا)
    زمان:روز چهارم چند دقیقه پس از پایان داستان زهرا
    مکان:آبشار نیاگارا و محل شروع ماوموریت ها
    راوی:هادی
    ماموریت:حوضچه ی زندگی
    سرگروه :سپهر
    اعضا:هادی نریمان شاعر زهرا(بدون سپهر)کلماتی که خوانده شد مثل زنگ توی سرم صدا می‌کرد : به امیر کسرا اعتماد نکنید
    بقیه نامه را به سختی متوجه می‌شدم. نه می‌توانستم باور کنم نه میتوانستم به سپهر بی اعتماد باشم. ولی واقعا سخت بود.
    درست امیر کسرا را نمی شناختم ولی از آنجا که تعداد افراد کمی را میشناختم این مطلب عادی بود. اما در معدود بارهایی که دیده بودمش و با هم هم صحبت شده بودیم متوجه شده بودم که تقریبا دوست همه به شمار می‌رود و همیشه به بقیه کمک می‌کند. برای همین خیلی سخت بود باور کنم که او هم خائن است.
    برایم سوال پیش آمده بود که تمام کارهایش در شبی که قصر نابود شده بود تنها حقه و کلک اند؟ او با مجید –پیشتازی که خیلی های دیگر مانند من شناختی نسبت به او نداشتند- همدست است؟
    قبل از این که بتوانم بیشتر فکر کنم دیدم که کولون سجاد به سمت ما می آید.با این که هنوز بیش از نصف نامه مانده بود شاعر که در حال خواندن آن بود سریعا آن را پنهان کرد. کارش کاملا مطقی درست بود. در صورت خائن بودن کسرا دوست نداشتیم چیزی از طریق سجاد متوجه شود.
    سجاد که از اول سفر به ندرت حرف زده بو و هنگام جنگ ها تنها در گوشه ای امن منتظر باقی می‌ماند گفت: اگه قرار نیست منتظر سپهر بمونیم بهتره هرچی زود تر قبل از این که دوباره بهمون حمله بشه از اینجا بریم.
    به بقیه نگاه کردم. درچشم هایشان ناراحتی از جا گذاشتن سپهر به چشم می‌خورد. اما چاره ای نبود. همانطور که خود سپهر گفته بود باید به راهمان ادامه میدادیم و ماموریت را تمام می‌کردیم.
    سری به نشانه تایید تکان دادیم. سجاد به جلو رفت کمی تمرکز کرد و بعد دروازه ای در میان هوا باز شد. از دروازه عبور کردیم و خودمان را رو به رویی جایی که سفرمان را شروع کرده بودیم دیدیم. بالاخره ماموریت کامل شده بود.
    به محض دور شدن سجاد از ما که به سمت چادر اصلی که در آن گروهی که در محل باقی مانده بودند می‌رفت شاعر نامه را بیرون آورد و دوباره شروع به خواندن کرد. دوباره سپهر توصیه هایی کرده بود در مورد این که با احتیاط عمل کنیم و کارهای مختلف دیگر
    هنوز مدت زیادی از به پایان رسیدن نامه نگذشته بود که کسرا از چادر اصلی خارج شد. اندکی دستپاچه شدیم شاعر دوباره به سرعت نامه را در جایی پنهان کرد.
    سعی کردم گه حالت صورتم را عادی نگه دارم. دلم میخواست همان جا او را له کنم. اما صد درصد مطمئن نبودم و سپهر هم گفته بود که عجولانه اقدامی نکنیم. وقتی به ما رسید ناگهان اخم هایش در هم رفت با صدایی مملو از ناراحتی گفت: برای سپهر اتفاقی افتاده؟
    نمیدانستم که غم نهفته در صدایش واقعی است یا تنها نمایش است ولی اگر نمایشی بود میشد گفت که او بازیگر فوق العاده ای است زیرا اگر نامه را نخوانده بودیم جتی لحظه ای به آن صدا شک نمی‌کردم.
    گفتم: نگران نباش هنوز زندس و ماموریت هم با موفقیت تموم شد.
    - پس کجاست؟
    شاعر که در حال در آوردن کوله پشتی اش بود گفت: من داستان ماموریت رو براتون تعریف میکنم. بهتره بریم توی چادر. شماهاهم برید ببینید میتونید به زخم هاتون برسید یا نه
    کوله را به زهرا داد و به همراه کسرا از ما دور شد. معلوم بود که زهرا نمیخواهد اجازه بدهد او برود اما چاره‎‌ای نبود. نامه را که انگار شاعر در لحظات اخر درون کوله فرو کرده بود در آورد و به نریمان داد و بدون حرفی از ما دور شد.
    اول به نریمان سپس به خودم نگاه کرد. جفتمان پوشیده از باند های موقت برای جلوگیری از خون ریزی بودیم . باید هرچه زودتر به زخم هایم و همچنین بینی شکسته ام رسیدگی میکردم. امیدوار بودم بتوانم حانیه را پیدا کنم.
    به همراه نریمان به طرف چادری که به نظر میرسید درمانگاه است حرکت کردیم. میخواستم باقی کسانی که بازگشته بودند را ببینم و امیدوار بودم که دوباره کسی را از دست نداده باشیم.
    با فکر به این که سپهر چگونه میخواهد با آن زخم های بدش به تنهایی در میان آن همه خطر باقی بماند اخم هایم در هم رفت. اگر نگفته بود که همه برگردیم حتما در آنجا می‌ماندم.


    پایان داستان گروه
    دیگه نمیتونم
    ..........................................
    دیگه تمومه دیگه بریدم دیگه خستم از این که هرچی هی اومدم و نرسیدم
    یاس
    ای داد و ای فریاد از این شب بیخواب
    که غصه میپاشد به خلوتم مهتاب
    منم سکونی گس شبیه یک مرداب
    چهارتار
  9. #28
    تاریخ عضویت
    2012/02/07
    نوشته‌ها
    743
    امتیاز
    10,147
    شهرت
    8
    3,260
    مدیریت کل سایت
    راوی:‌ فاطمه
    روز دوم ماموریت
    گروه : باتلاق

    با صداي جيك جيك پرنده ها و نوري كه روي پلكام افتاده بود چشم باز كردم. از سردرد وحشتناك ديشب خبري نبود....ديشب! با شتاب سر جام نشستم! تو يك چادر كرم رنگ بودم و دور و برم پر از گياه هاي دارويي و امثالهم بود! ديشب چي شده بود؟
    داشتم فضاي اطرافمو بررسي مي كردم كه دختري با پيراهني بلند كتون مانند ورودي چادر رو كنار زد و وارد شد. با دست اشاره كرد بلند شم. سرم گيج رفت و از دستش اويزون شدم. اخمي كرد و بعد از اين كه تونستم تعادلمو حفظ كنم گياه هاي گوشه ي چادر رو بهم ريخت و با گياهي به سمتم اومد. قبل از اين كه بفهمم ميخواد چيكار كنه گياه رو توي دهنم چپوند و مجبورم كرد بخورمش. كمي بعد اون حالت گيج و دردي كه داشتم از بين رفت.
    درخت ها انقدر بلند بودن كه تقريبا جلوي افتاب رو مي گرفتن و هوا هنوز خيلي گرم نشده بود. توي فضاي خالي كه بين چادرها بود جمعيت ١٥-٢٠ نفره اي از جوون ها نشسته بودن. براي اولين بار اين جا بود كه يادم اومد بشريت از بين رفته! با خوشحالي فكر كردم شايد هنوز انگل ها به اين نقطه نرسيدن...داشتم رو دلايلش فكر مي كردم كه چشمم به دوتا شير افتاد و ناخوداگاه حالت تهاجميم برگشت. با ديدن حالت من چندتا جوون كه دست و پاشون باندپيچ بود از جا بلند شدن و مشكوكانه و خصم اميز نگاهم كردن. شير يال دار غريد و همه سرجاشون نشستن. اون يكي شير سرشو خم كرد و پس از كمي غرش ناگهان لرزيد و تبديل به اعظم شد.
    دوان دوان به طرفش رفتم و بغلش كردم: چي شده؟ ديشب چطور نجات پيدا كرديم؟
    اعظم لبخند زد و گفت قصه اش طولانيه. شير كنار دستمون لرزيد و تبديل به پسري قد بلند و جوان شد.
    با حيرت به اعظم گفتم: اعظم؟ چطور ممكنه؟ يعني اينم مثل توهه؟
    اعظم سرشو تكون داد: ام دقيقا نه ولي اره!
    جوابش فقط باعث شد گيج تر نگاهش كنم. مرد جوان با زبوني كه قابل فهم نبود با اطرافيانش مشغول حرف زدن شد.
    اعظم: بيين در واقع اون موجودات ديشب گرگ نبودن بلكه مثل من ادمايي بودن كه مي تونن تغيير شكل بدن. بعد از اين كه رئيسشون تبديل به شير شد و افراد زياديشون زخمي شدن فرصت كردم باهاش حرف بزنم و بهش بفهمونم كه ما قصد بدي نداريم. اينا در واقع يك طورايي انگار محافظ جنگل باستانين...
    من در حالي كه به هيكل هاي لاغر و چهره هاي جوونشون نگاه مي كردم گفتم: پير نميشن اينا؟
    اعظم: چرا ميشن. اينطوري كه فهميدم بزرگترا دسته دسته براي شكار رفتن و ويروسي شدن و برنگشتن. يك طورايي انگار اين محوطه ي زندگيشون حفاظ داره و نمي ذاره اونا وارد شن...شايدم به خاطر نوع خاص درختاشه و اونا بهش حساسيت دارن. به هرحال خودشون نمي دونن چي شده فقط ميدونن كه مردن و ديوونه شدن.
    -خب الان مي تونيم بريم؟
    -نه!
    -چي؟ نگو كه اسيريم!
    -نه بابا! فقط مسئله اينه كه اينا به جنگل واردن و گويا يك راه ميان بري مي شناسن كه...
    -: كه؟
    -خب زبون شيري اونقدرام زبون گويايي نيست! به هرحال هرچي هست عجيبه! به غير از اين از جنگل باستاني هم يك نقشه دارن. داره راضيشون مي كنه كه بهمون اعتماد كنن يا نه!
    -و اگه راضي نشن؟
    اعظم در حالي كه به شدت به درختا علاقه مند شده بود گفت: خب حالا اون موقع براش يك فكري مي كنيم!
    -اعظم!
    قبل از اين كه فرصت كنيم بيشتر حرف بزنيم پسر به سمتمون اومد و اشاره كرد كه دنبالش بريم:
    اعظم: ديدي بيخودي نگران بودي؟
    پشت سر پسر وارد بزرگترين چادر شديم. پسر از پشت گنجه ها جعبه اي رو بيرون كشيد و با پر خاصي درشو باز كرد. داخلش پوست نازكي از گوزن بود كه نقشه عجيبي روش كشيده شده بود. پسر پوست ديگه اي برامون كنارش گذاشت و از در بيرون رفت.
    اعظم: فكر كنم منظورش اينه كه اصلشو نميتونيم ببريم. گوشيت همراهته هنوز؟
    دست در جيبم كرد و گوشيم را بيرون اوردم. صفحه اش ترك هاي متعددي برداشته بود اما هنوز قابل استفاده بود.
    -اوه! خيلي شارژ نداره...
    -اي بابا! باشه تو عكس بگير منم دستيشو مي كشم.
    و دوتايي مشغول شديم: راستي بقيه كوشن؟
    اعظم: مشغولن واسه خودشون. سجاد كه خوابه. عليرضا داره دارو ياد ميگيره. نادر زخميه داره استراحت مي كنه و مهديه هم داره با تير كمون جديدش تمرين مي كنه.
    خوشبختانه كارمون كمتر از اونچه كه فكر مي كرديم طول كشيد و تقريبا مقارن با تموم شدنش همون پسر قد بلند دنبالمون اومد.
    ما رو به سمت چادر كوچكي هدايت كرد كه بچه ها بودن خواست بره كه جلوش وايسادم.
    من: اعظم چرا الان نمي ريم؟
    -نميدونم مثل كه اون راه ميانبر يك مراسم خاصي داره دقيق نفهميدم.
    من: اعظم ديره خب!
    اعظم: خب ميخواي همينطوري بريم؟
    من: نه! هوووف
    پسر كه با اخم سرش بين من و اعظم مي رفت و مي اومد ابروهايش را بالا داد.
    من: فكر كنم اعضاي قبيله اش از اين كه زخميشون كردم عصبين. ازش بخواه ازشون معذرت بخواد.
    اعظم و پسر هر دو تبديل به شير شدن و اعظم كمي غريد. پسر سري تكان داد و در همان هيبت شيري دور شد.
    كنار چادر نشستم و به اطراف نگاه كردم. براي اولين بار فرصت به دست اوردم كه درباره ي خيانت مجيد فكر كنم. چطور توانست اين كار را نه با ما، كه با بشريت بكند؟ در ازاي چه چيزي؟ به روزهاي اولي فكر كردم كه او وارد جمع ما شده بود...


    با تكان هاي دستي هوشيار شدم. اعظم بود: پاشو فاطمه وقتشه!
    خورشيد در وسط اسمان مي درخشيد و هوا حسابي گرم بود. پشت سر يكي از جوان هاي لاغر قبيله وارد جنگل شديم.
    ده دقيقه اي كه رفتيم به جمعيت رسيديم. پسر جواني كه تبديل به شير مي شد تمام بدنشو با خاك پوشونده بود و روي صورتش رنگ هاي مختلفي كشيده بودن و كنارش توده اي هيزم بود كه دور تا دوردرختي را فرا گرفته بود و پسر نيز بخشي از حلقه را تشكيل مي داد.
    منتظر مونديم تا ببينيم چه اتفاقي مي افتاد. با رد شدن نور خورشيد از اولين برگ ها دختر جواني كه طرف شاخه هاي شرقي بود به سرعت اتشي كه در دست داشت را در توده هيزم انداخت. نفس در سينه ام حبس شد. ميخواستند پسر را بسوزانند؟
    سريع تر از حد تصور هيزم ها اتش گرفتند و به پسر رسيدند. لحظه اي از وجود پسر بالا رفتند و لحظه اي كه باورم شد پسر ديگر به راستي خواهد مرد شعله كمتر شد. شعله ها از سر و پايش خاموش شدند و در كف دستانش مشتعل ماندند. پسر نفس عميقي كشيد و بازدمش را بيرون داد. انگار باد را هم با اين كارش ساكت كرد. شعله ها حالا فقط كف دستانش مي سوختند.
    پسر از حلقه خارج شد و به طرف درخت رفت. با صداي نامفهومي دستش را روي درخت گذاشت و بالافاصله شعله خاموش شد. سرش را پايين گرفت و روي دو زانو زمين نشست.
    دختري كه صبح ديده بودم پشت سر پسر از حلقه گذشت و دست شعله ورش را روي شانه پسر گذاشت و خاموش شد. پسر ديگري به همين منوال وارد شد فقط اين كه انها فقط دستشان را در اتش مي زدند و ان هرم اتش را نداشتند. اين روال ادامه يافت تا يك حلقه هفت نفري دور درخت تشكيل شد.
    باقي افراد شروع به زمزمه اوازي كردند و صدايشان اوج گرفت و در اخرين نت اتش خاموش شد. پسر بلند شد و دنبال او همه بلند شدند. پسر يك قدم عقب امد دو قدم سه قدم تا اين كه دايره از هم گسيخت و دري در ميان درخت ديده شد.
    بي اراده اهي از سر حيرت از دهان ما برامد. پسر با حركت دستش اشاره كرد كه عجله كنيم. اول مهديه بعد نادر و عليرضا و سجاد وارد شدند. من و اعظم باهم وارد شديم و اعظم غرشي كرد. حتما به نشانه تشكر و پسر نيز جوابش را داد. سپس در درختي بسته شد و ما در تونل خاكي اما روشن تنها مانديم.
    نادر و عليرضا سرگرم بحث درباره مراسم بودند و مهديه با شجاعت جلو افتاده بود. به اعظم گفتم: اخر سر چي گفت پسره؟
    اعظم ابروهايش را بالا داد: درخت ها مراقبتان باد!
    ویرایش توسط azam : 2016/05/05 در ساعت 22:18
  10. #29
    تاریخ عضویت
    2012/12/02
    نوشته‌ها
    508
    امتیاز
    19,068
    شهرت
    0
    1,875
    پاسخگو و راهنما
    راوی: اعشم
    روز: صبح سومین روز از ماموریت
    گروه: باتلاق (سرگروه فاطمه)
    اینجا زیباترین جنگلی بود که تا به حال دیده ام. زیباترین و در عین حال ترسناک ترین. چنان درختان بزرگی داشت که مانند طاقی آسمان را پوشانده بود، به طوری که در این نیم ساعتی که از آن تونل خاکی منتهی به این جنگل باستانی خارج شده بودیم نتوانسته بودم آسمان را ببینم. و در همین حینی که درختان مانع ورود نور آفتاب به جنگل میشدند، فضا به هیچ وجه تاریک نبود و نور سبز رنگی که منشاءش معلوم نبود همه جا را روشن کرده بود. سکوت مسحور کننده و ترسناکی در کل ا ین جنگل باستانی حاکم بود. بادی نمی وزید، پرنده ای نمیخواند، صدای آب روانی به گوش نمی رسید، انگار که زندگی در این جنگل جریان نداشت. حیوانات زیادی در این نیم ساعت دیده بودم، ولی آنها همینکه ما را می دیدند به سرعت دور میشدند و در جایی قایم میشدند. گویا تمام حیوانات جنگل افسرده و ترسو بودند و از هر رهگذری دوری میکردند؛ البته به جز یکی.
    به آرامی به سینه سرخی که روی پایین ترین شاخه ی د رختی نشسته است نزدیک میشوم. این سینه سرخ از اول مسیر، همینکه از تونل خارج شدیم به دنبالمان بود. سعی میکرد که زیاد به ما نزدیک نشود، ولی از دور با پروازهای نامنظم اش همراهمان بود و الان که چند دقیقه بود که برای استراحت و بررسی موقعیت ایستاده بودیم، او نیز روی یک شاخه ی درخت نشسته بود و به ما زل زده بود.
    به چشمان سیاه و نخودی شکل این سینه سرخ نگاه میکنم. او نیز به من زل می زند. یک سوت کوتاه، با نت های ریز و سریع برای آشنایی میزنم. همچنان به من زل زده است. سپس او هم با تردید سوت بسیار کوتاهی میزند. برای نشان دادن اینکه سوءنیتی ندارم به آرامی انگشت اشاره ی دست راستم را بالا میبرم تا او را لمس کنم. زمانی که انگشتم در چند سانتی متری نوک پرنده است جفت مان با صدای جیغ مهدیه از جا می پریم. پرنده به سرعت نگاهی به اطراف می اندازد و سریع از روی شاخه ی درخت بلند می شود و با پروازهای نامنظمی از ما دور میشود.
    مهدیه با عصبانیت مشغول جیغ و داد سر سجاد است. گویا سجاد برای دهمین بار در این چند ساعت مشغول کش رفتن مقداری غذا را داشت. زمانی که تازه از اون قبیله ی عجیب جدا شده بودیم به سرعت دریافتیم که اگر نمی خواهیم تا شب بدون غذا بمانیم باید تمام غذا و حتی آب ها را از دسترس سجاد دور نگه داریم. انگار هیچ وقت قصد سیر شدن نداشت، و همیشه مشغول خوردن بود.
    بعد از چند تهدید مهدیه مبنی بر دوختن دست سجاد به درخت با تیر در صورت تکرار این عمل، سجاد با حالت قهرآمیزی میرود و چهارزانو روی یک سنگ می نشیند.
    فاطمه به سمت سنگی که موبایلش را روی آن گذاشته است تا توسط سولار شارژری که مهدیه از مانائوس پیدا کرده است شارژ شود میرود. دست چپش نسبت به دیروز بسیار بهتر است و تنها با یک باند محکم آن را بسته است. این سرعت بهبودی یک استخوان شکسته واقعا عجیب است! یا اثر اون گیاه های مداوا کننده ی آن قبیله ی گرگ هاست و یا به خاطر طبیعت پیشتازی اش. ویژگی ای که تمام پیشتازی ها آن را دارند، مداوای سریع. که البته به خاطر وجود حانیه که در کسری از ثانیه تمام زخم ها را شفا میداد فکر نکنم افراد زیادی از این ویژگی خود باخبر باشند.
    فاطمه موبایلش را از شارژ در می آورد و عکسی را که از نقشه گرفته بود را باز میکند و میپرسد: �کسی چیزی از این نقشه میتونه بفهمه؟�
    از توی جیبم پوست گوزن را بیرون می آورم و به نقشه ی کپی شده ام نگاهی می اندازم. واقعا نقشه ی عجیبی است! انگار کسی که این نقشه را کشیده است از قواعد نقشه کشی هیچ چیزی را بلد نبوده است و به دلخواه چند خط روی آن کشیده است. این نقشه در عین عجیبی بسیار ساده به نظر می رسید. شبیه یک مثلث متساوی الاضلاعی بود که ضلع قاعده اش به جای یک خط صاف یک منحنی است و با دو منحنی موازی دیگر این مثلث را به سه قسمت تقسیم کرده بود. دقیقا شبیه یک هرم مواد غذایی.
    بدیهی ترین نتیجه گیری ممکن را به زبان می آورم: �به نظر این جنگل شبیه یک مثلثه.� و به بریدگی سمت چپ قاعده ی مثلث اشاره میکنم. � باید از اینجا وارد جنگل شده باشیم و از اونجایی که خیلی راه نرفتیم باید الان اینجا باشیم.� و با یک حساب انگشتی به نیم سانتی متر جلوتر از بریدگی که اشکالی نقطه نقطه در آن وجود دارد اشاره میکنم.
    -اعظم اون پسر درمورد این نقشه هیچ توضیح اضافی ای نداد؟
    درحالی که مشغول فکر کردنم ناگهان با به یاد آوردن حرف هایش موقعی که تازه کپی کردن نقشه تموم شده بود از جا می پرم و با هیجان به فاطمه پاسخ می دهم: �آره، آره، اصلا یادم نبود یه چیزایی درموردش گفت.�
    نادر چشمانش را در حدقه میچرخاند: �واقعا خسته نباشی! حالا یادت میاد؟�
    بدون توجه به نادر اخم هایم را درهم میکشم و سعی میکنم که به یاد بیاورم که دقیقا ا ون پسر شیری چه چیزهایی به من گفته بود.
    درحالی که چشمانم را بسته ام می گویم: � زبون شیری خیلی گویا نیست ولی انگار بهم گفت که ضربدر نشوندهنده ی مکان هیولای باستانی و دایره نشونه ی محل صحیح چیزیه که ازش نگهبانی میکنه. هیولای باستانی باید همون نگهبان باشه و چیزی که ازش مراقبت میکنه اون درختیه که باید شیره شو به دست بیاوریم.�
    نادر با اخم میپرسد: �ولی اینجا که سه تا ضربدره. توی هر قسمت این مثلث یه ضربدر و یه دایره کنار ضربدر ناحیه ی دوم. یعنی سه تا نگهبان داریم؟ چرا این نگهبانا توی سه جای مختلف اند؟ چرا هر سه تاشون باهم از شیره نگهبانی نمیکنن؟�
    به نشانه ی ندانستن سری تکان میدهم. �شاید باید واس به دست آوردنش از نگهبان اول رد بشیم و برای خروج از جنگل از نگهبان سوم.�
    علیرضا سری تکان میدهد و می گوید: � بالاخره میفهمیم ولی این نقطه ها چیه؟� و به مکانی از نقشه اشاره میکند که ما الان در آن هستیم. به آن نقطه ها که طرح یک مثلث کوچک را ساخته اند خیره می شوم. ناگهان با به یاد آوردن مفهومش نفسم را در سینه حبس میکنم. � اوه! اون پسر به من گفت که اصلا توی این مکان ها توقف نکنیم، یه چیزایی درمورد خطر مرگ میگفت.�
    فاطمه با سرعت ا ز جا میپرد و در حالی که سعی میکند به دست چپش فشار نیاورد بندهای کوله پشتی اش را محکم میکند میگوید: �فک کنم بهتره که از اینجا بریم، بعدا میشه درمورد اینکه چیکار باید بکنیم بحث کنیم. سجاد! زود باش بلند شو که بریم.�
    درحالی که همه ی مان به سرعت مشغول جمع کردن کوله و وسایلی که روی زمین گذاشته ایم هستیم، سجاد با ترس و لرز به پشت سرمان اشاره میکند و میپرسد: �چرا هوا اینقد سبز شده؟�
    با این حرف همه ی مان به عقب برمیگردیم و به درخت های پشت سرمان نگاه میکنیم. فضای پشت سرمان پر از مه سبز رنگی است که به سرعت مشغول خزیدن در جنگل است و به آرامی به سمت ما پیش می آید.


    اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار
    این ملت کتاب نمی‌خوانند....

    احمد شاملو


    A.A
  11. #30
    تاریخ عضویت
    2013/08/20
    محل سکونت
    اراک
    نوشته‌ها
    367
    امتیاز
    8,084
    شهرت
    0
    1,026
    مدیر آزمایشی
    اوی : مهدیه
    گروه فاطمه
    ماموریت باتلاق امازون
    هرچی بیشتر جلو میرفتیم خاک نرم تر میشد و حالت گل مانند پیدا میکرد. خیلی راحت میشد فهمید که به باتلاق نزدیک میشیم. بعد از عبور از تونل میان درخت هیچ اثری از اسمان نبود و بی نهایت سبزی رقیق پخش توی هوا باعث میشد احساس خستگی کنم، انقدر که دلم بخواد یک گوشه خودم رو جم کنم و بخوابم. انگار که توی هوا پودر خواب پاشیده باشند. از چهرۀ بقیه هم احساسی متفاوت معلوم نبود. میدانستیم هر چه سریع تر باید از این منطقه عبور کنیم. اما مه خیلی سریع تر از قدم های خسته ما پیش میرفت و حالا تقریبا به ما رسیده بود. فاطمه جلو تر از همه همچنان مصمم پیش میرفت و من عقب تر از همه سعی میکردم انقدر عقب نمانم که در بین مه گم شوم و دیگر نتوانم به گروه برسم.
    همینطور که سعی میکردم قدم هایم را تند کنم. ناگهان در یک لحظه نوری تند و سفید تمام اطرافمان را پر کرد و بعد انگار که مه بلعیده باشدش گم شد. اعظم گفت "رعد و برقه، منتظر صداش هم باشید" با کمی مکث رعد غرید و زمین و هوا را لرزاند و بلافاصله باران ریزی دیوانه وار شروع شد. بعد از چند ثانیه ای که لازم بود از شوک صدایی که هنوز توی گوشم میپیچید بیرون بیام، اب تا قوزک پام بالا اومده بود و زمین مثل یک اسفنج غول پیکر اب رو جذب میکرد. زمین سست خاکی به چشم بهم زدنی تبدیل شد به دریاچه ای از گِل. نه تنها من، که همه بچه های گروه مثل من غافلگیر شده بودند. همینطور کرخت زل زده بودم به گل چسبناک و قهوه‌ای اطراف پاهایم تنها احساس فرو رفتن در گل بود که بدنم را به حرکت واداشت و ناخوداگاه به اندازه نیم متر از زمین بلند شدم.
    فاطمه جیغ زد:" برید سمت درختا، زود قبل از اینکه گیر کنید،" و خودش به سمت نزدیک ترین درخت شیرجه زد. اعظم هم به یکباره لرزید و به پرنده کوچک سرخی تبدیل شد. و پر زد و روی شاخه‌ای نشست. اعظم پرنده پرهایش را از اب باران تکاند و به شکل اصلیش برگشت. بقیه اما انقدر فرو رفته بودند که نمیتوانستند خودشان را به درخت ها برسانند. نمیدانم ترس بود یا چیز دیگری که نادر شروع به تقلا کرد و به یکباره تا زیر زانو در گل چسبناک فرو رفت.
    همین اتفاق همه را به خودشان اورد، انگار تا ان لحظه هیچ کداممان نفهمیده بودیم که اوضاع چقدر جدی شده. فرو رفتن در گل به هیچ عنوان مرگ خوبی نبود، به خصوص وسط ماموریتی که چیزی بیش از زندگی همه به ان بستگی داشت. فاطمه زودتر از همه عکس العمل نشان داد"طناب، طناب، کدومتون طناب دارین؟" به سرعت در ذهنم گشتم، طناب...طناب. هیچ چیز مبنی بر اینکه از شهر طناب برداشته بودم یادم نمیومد، هندزفری، گوشی و سولار شارژر رو برداشته بودم و طناب رو فراموش کرده بودم؟ خدای من! فقط یک چیز به ذهنم میرسید، خدا کنه که اعظم برداشته باشه. لطفن.....
    -"من برداشتم، فک میکنم توی کوله نادر باشه." خدایا شکر. اعظم با گفتن این جمله انگار دنیا را به من برگرداند و رو کرد به نادر" میتونی از تو کوله درش بیاری؟"
    نادر سری تکان داد و گفت"فک نمیکنم مشکلی داشته باشه" و دستش را به سمت کوله عقب برد. اما دوباره تا بالای زانو فرو رفت. بی اختیار داد زدم"تکون نخور، من برش میدارم." و نادر بهت زده از صدای من دستش را همانطور در هوا نگه داشت. سعی کردم ارام ارام از میان باران راهم را باز کنم و بدون اینکه کنترل را از دست بدهم و با سر توی گل بیفتم یا بقیه رو بندازم، به سمت کوله برم. کوله پایین تر از ان بود که بتونم توی هوا بهش دسترسی داشته باشم و مجبور بودم زانو هامو جمع کنم که شاید تصورشم نکنید اما یکی از سخت ترین کارهاس وقتی که توی هوا معلقید. به هر حال زیپ کوله رو باز کردم و با زحمت از زیر بطری های خالی ابی که اعظم مجبورمون کرده بود با خودمون بکشیم، یک حلقه کلفت طناب پیدا کردم.
    رو کردم به فاطمه و طناب رو توی هوا تکون دادم."حالا؟" فاطمه سر تکان داد و رو کرد به اعظم. " اول خودتو برسون به اون درخت بزرگه که اونجاس." و به درختی غول پیکر در سمت چپش اشاره کرد."روی یکی از شاخه های کلفت بالایش بشین. مهدیه تو هم طنابو ببند بهش. فقط خیلی محکم. زودباشین لطفن."
    اعظم به سرعت خودش را به درخت رساند و من به زحمت با دستهای خیسی که مدام سر میخوردند همه گره هایی را که بلد بودم به طناب زدم و تا جای ممکن محکمش کردم. فاطمه پرسید:" خودتون تصمیم بگیرید کدومتونو اول بکشیم بیرون؟"
    ما زل زده بودیم به پسرها و نگاه هایی که باهم رد و بدل میکردند. حالا همه تقریبن تا کمر در گل بودند. علیرضا اول از همه جنبید:"سجاد رو اول از همه بیرون بیارید. اگه اتفاقی براش بیوفته شاید برای همیشه اینجا گیر بیفتیم."
    بیشتر از این منتظر نموندم. طناب رو از روی شاخه بالای رد کردم و سر دیگه طناب رو به سجاد بستم.
    -"حالا اعظم، باید یه چیز بزرگ و سنگین بشی. یه چیزی که توی گل فرو نره"
    اعظم صورتش را درهم کرد:" مثلا؟"
    پیشنهاد دادم: "مثل اسب ابی!"
    چشمهای اعظم گرد شد:" تمساح چطوره؟"
    -"انقد سنگین هست که بشه یه نفرو بیرون کشید از تو گل؟"
    -"آدمو که میتونه بخوره, احتمالا میتونه هم از گل بکشدشون بیرون"
    فاطمه سر تکان داد:"اماده اید؟"همه سر تکان دادیم. "حالا." طناب را محکم نگه داشتم، اعظم شروع به تغییر کرد و از سمت مخالف شاخه اویزان شد کم کم طناب شروع کرد به کشیده شدن و تمساح سبز غول پیکری از یک سمت پایین رفت و از سمت دیگر ارام ارام سجاد بالا امد.
    عملیات موفقیت امیز بود. اعظم انقدر پایین رفت که سجاد با دستهایش از شاخه اویزان شد و اعظم دوباره به همان پرنده تبدیل شد و برگشت روی شاخه، کنار سجاد که با طناب مشغول بود، جلو رفتم و گره ها را باز کردم. گره هایی که فقط خودم میتونستم باز کنم. این بار با توافق نادر و علیرضا، طناب را به علیرضا بستم. اعظم دوباره تبدیل شد و کم کم پایین رفت.
    طناب خیلی ارام از روی شاخه سر میخورد و علیرضا بالا می امد و اعظم پایین میرفت. اما خیلی ناگهانی، طناب از روی شاخه برید و اعظم از یک طرف و علیرضا از طرف دیگر شاخه درست کنار نادر افتادند و حجم عظیم تمساح چندین گالن گل را به هوا پاشید و تمام هیکلم را پوشاند
    وقتی شیشه گلی عینکم را زیر اب باران تمیز کردم، به جز شکم تمساحی که به پشت افتاده بود، تنها سطح صافی از گل براق قهوه ای زیر پایم بود، بدون اثری از علیرضا یا نادر.
    [IMG]http://www.upsara.com/images/z12q_imagine_sticker.jpg[/IMG]
صفحه 3 از 6 نخست 1 2 3 4 5 ... آخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 55

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 3
    آخرین نوشته: 2015/01/29, 00:44
  2. پیشاپیش به مناسبت روز پزشک...!
    توسط DaReN در انجمن مناسبت‌ها
    پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2013/08/23, 12:51
  3. پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2013/08/03, 16:39
  4. کنسول جدید سونی به نام psp2
    توسط youra در انجمن بایگانی تاپیک‌های شهرفرنگ و دیجی پیشتاز
    پاسخ: 2
    آخرین نوشته: 2013/01/04, 18:08

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •