ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 5 نخست 1 2 3 4 5 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 43
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2014/04/28
    محل سکونت
    قبرستون
    نوشته‌ها
    366
    امتیاز
    63,626
    شهرت
    2
    1,812
    معاون سایت

    پیشتازان | دور دوم |«شیوع»

    زمانیکه زندگی آرام شود آنها خواهند خوابید
    زمانیکه آنها خوابیده اند فراموش خواهند کرد
    زمانیکه فراموش کنند ما بیاد خواهیم آورد
    ما آنها را فراموش نمیکنیم.
    ما تا آن زمان صبر خواهیم کرد چون زمان برایمان معنا ندارد.
    ما اربابان اهریمنی هستیم.
    زمانیکه آنها ضعیف اند، حمله خواهیم کرد.

    --------------------------------------------------


    Time to wake up!


    تغییر همیشه کنار گوششون بوده، و اونا نادیده ش گرفتن
    با دیدن دنیای آروم و علایقشون، زیادی به همه چیز اعتماد کردن
    خواب موندن
    غافل شدن
    و هیچ هشداری برای بیدار کردنشون کافی نبوده
    تغییر خیلی وقته شروع شده
    دشمن قدیمی و باتجربه شون بازی سیاستشو شروع کرده
    مهم نیست چقدر برای کابوس هاشون آماده باشن، شکست اجتناب ناپذیره
    وقت انتخابه
    تسلیم بشن یا بجنگن؟
    وقت فداکاریه برای چیزی که براش بدنیا اومدن ولی فراموشش کردن.
    وقت یادگیری دویدنه ولی دیگه وقتی برای یادگیری راه رفتن ندارن.

    -------------------------------------------------------------


    سالها از زمانیکه دروازه نابود شد میگذشت.
    سالها از آخرین تلاش تاتادوم که انسانی را فریفته بود. که بذر طمع را در میان انسانها رشد داده بود و اینگونه بهشت آن روزها به دنیای فعلی تبدیل شد. نیوها از دست رفتند و دنیای انسانها به پیشتازان سپرده شد. اما هرچقدر هم پیشتاز باشند قبل از آن انسانند و انسانها همیشه با شرایط کنار می آیند.
    سالها گذشت و دیگر خبری از تاتادوم نبود. بنابراین پیشتاز ها به مرور همه چیز را فراموش کردند و ششصد سال بعد در نسل هفتم پیشتازان، تقریبا کسی حرفی از اهریمن ها نمیزد. آنها افسانه های پیشینیانشان را نمیدانستند. تنها نجواهایی در باد را میشنیدند نجواهایی که بسیار دور پنداشته میشدند اما افسوس که از تنفسشان به آنها نزدیک تر بود.
    شکاف، ترکی کوچک و نازیبا میان دو بعد، میان دو دنیا، میان دو دشمن، انسانها و دنیای اهریمنها.
    شکاف اولین محلی بود که از ان نیروهای اهریمنی سالها قبل انسانهارا فریفتند و برعلیه نیوها شوراندند البته ان زمان هیچ اهریمنی تا کنون حضور فیزیکی بر زمین نداشته و تنها نجواهایشان با آنها بوده.
    و همین نبودنشان باعث غفلت پیشتازها از ماموریتشان شده، و آنها بجای تمرکز بروی ماموریتی که برایش بدنیا آمده بودند به بازیگوشی میپرداختند.
    اما آیا شکاف همیشه یک شکاف کوچک در دل کوهستان سرد باقی میماند؟آیا هرگز همینگونه بسته باقی میماند؟
    به همین خاطر همیشه پیشتازها مراقب آن بودند و اکنون هنوز هم، با وجود غفلت های بسیارشان به آن گوشه چشمی داشته اند و همیشه نگهبانی برای آن بوده.
    ***
    اینارو ممدحسین باید میگفتا هعی بهش پیام دادم گفت نت ندارم -__- یکمشو خودم میگم شاید لاقل این ناهماهنگیاتونو رفع کنه باعث بشه درمورد قصر بیشتر بفهمید:
    در جایی که ما آنرا جهان میگردیم گشتند، 5 کولون که ما به مجموعه ی آنها خدا یا ویگا میگوییم.
    هرجا که توانستند نور زندگی را بنا کردند. پس ما تنها نیستیم، هیچوقت نبودیم، اما آنقدر غرق در این دنیا و خوشی هایمان شدیم که آنهارا بیاد نمی آوریم. آنها هم متقابلا مارو. بجز یک گونه که هیچقوت کسی رو فراموش نمیکنه...
    هرگز نمیتونه کسایی که ازشون نفرت داره رو فراموش کنه. شیاطین.
    قصر پیشتازها مکانی نامعلوم برای سنگرگیری پیشتاز ها بود جایی که کسی نمیدانست چطور به وجود آمده بود.
    قصر در جنگلی واقع بود که هیچ کدام از پیشتازها نمیتوانست وارد آن شود. البته بجای آن جنگل ما حیاط بزرگی داشتیم که فقط کمی از جنگلها درخت کمتری داشت، خود حیاط قصر دو ورودی داشت که یکی از آنها به کوچه ای معمولی ختم میشد که از آنجا قصر مثل یک آپارتمان دو طبقه ی خالی و درب و داغون بود. و دروازه ی پشتی قصر هم به یک پارک جنگلی ختم میشد که از آنجا هیچ بنایی وجود نداشت بلکه تنها طاقی سنگی و فرسوده ورودی بین قصر و آن مکان بود.
    ما بعدها متوجه شدیم که قصر در بعد دیگری واقع شده، در همآن جنگل که خودش برای خودش دنیایی بوده و حتی ساکنینی دارد که آنها هم مثل ما درهمین قصر زندگی میکنند ولی هیچکداممان این را نمیدانستیم... (لطفا کسی تو داستانش حرفی ازشون نزنه تا ممدحسین بیاد توضیح بده-_-)
    همه چیزها را همیشه وقتی فهمیدیم که خیلی دیر شده بود، همه چیز را، همیشه!
    فقط برای کشف #nobody ها زنده هستم و نفس میکشم!
  2. #21
    تاریخ عضویت
    2015/05/17
    نوشته‌ها
    85
    امتیاز
    4,832
    شهرت
    1
    286
    مدیر انجمن
    تا الان فکر می کردم خودم عجیبم، الان دوتا نظر دیگه دارم: یا دیوونه هم هستم یا اینکه چند نفری هم مثل خودم عجیبن که خب احتمال اولی بیشتره! الان که با دقت نگاه میکنم ، متوجه بزرگی این خونه، یا بهتره بگم قصر میشم! اونقدری بزرگ هست که وسوسه دزدی اصلا ولت نکنه! هیچی برای یه دزد سخت تر از دزدی نکردن نیس! تصمیم گرفتم یه نگاهی به اتاقا بندازم!
    توی چند تا اتاق چیز خاصی نبود اما یکی از اتاقا خیلی جالب بود! دیوارای سفید داشت! خیلی کنجکاوین بدونین چی داشت؟ میز داشت! صندلی داشت! تخت داشت! باورتون نمیشه اگه بگم پرده داشت! همه این ها هم ترکیب رنگ قهوه ای و مشکی بودن! ولی چیزی که منو جذب اتاق کرد که این نبود! تاحالا معجزه گشنگی به گوشتون خورده؟ بوی خوراکی میومد! اونم چی؟ کیک شکلاتی! خودتون حساب کنین دیگه سراغ میزش رفتم ولی خبری از کیک نبود! می‌مونه گزینه کمد که اگر شما خواستین دزدی کنین هیچ وقت سراغش نرین! در کمد قفل بود اما خب من تونستم بازش کنم چطوری؟ خب معلومه! با یه تیکه سیم کوچیک
    کمد نا مرتبی نبود اما خب مرتبم نبود! یکم طول کشید اما یه ظرف بزرگ از کیک شکلاتی رو پیدا کردم! با خوش‌حالی برش داشتم و از اتاق بیرون رفتم . مستقیم رفتم حیاط که البته باغی بود برای خودش ! خودم و به پیک نیک یک نفره با کیک شکلاتی دعوت کردم که خیلی هم چسبید! یادمه اون موقع که من و برده بودن یتیم خونه، بله بله ببخشید پرورشگاه، یه خانومی اونجا بود که همیشه سخنان یه یاد موندنی بهم می‌زد! یه بارم در همین مورد بهم گفت: " سارا تو خدای شکم‌پرستی هستی!" اما خب من همیشه تکذیب می‌کردم و هنوزم میکنم! فقط برای خستگی زیاد و بیش از حدم خیلی وقتا سر خودم رو با خوردن گرم می‌کردم که بهم نگن برم یه کاری بکنم  البته اونا هم کارشونو خوب بلد بودن! بگذریم! ظرف و سرجاش برگردوندم و به تور قصر گردی ادامه دادم!
    تقریبا سه ساعتی گذاشت و منم دوتا از راهروهای بزرگ و کامل گشتم! یکم بیش تر که گشتم به آشپزخونه رسیدم‌. یه سری افراد با سرعت مشغول انجام کارهاشون بودن! شما هم اگه یه ظرف کامل از کیک شکلاتی، تاکید می کنم شکلاتی بخورین با دیدن اشپزخونه هیچ حس خاصی بهتون دست نمی‌ده! تو همین فکرا بودم که دیدم وسط یه اتاق ایستادم و به دیوار زل زدم.از دیوارا و وسایل متوجه شدم که اتاقه شهرزاده ! خب از امان از حس کنجکاوی! اتاق چیز خاصی و جدیدی نداشت اما توی یکی از کشوهای میز، یه کتاب چرمی نسبتا قدیمی بود که روی چرم ، کلمه ماموریت فلز کوب شده بود! توی کتاب عکس هیولاها و موجودات عجیب و غریبی بود که توضیحاتشون هم نوشته شده بود
    کتاب خوبی به نظر می‌رسید.تصمیم گرفتم از شهرزاد قرضش بگیرم. البته احتمال میدم که اصلا هم خوش حال نشه ولی خب توی کوله ای که همیشه همراهم بود گذاشتمش و از اتاق زدم بیرون ...
    تابلو، نقاش را ثروتمند کرد

    شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد

    کارگردان، جایزه ها را درو کرد ...

    و هنوز سر همان چهار واکس میزند

    کودکی که بهترین سوژه بود
  3. #22
    تاریخ عضویت
    2015/08/23
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته‌ها
    145
    امتیاز
    5,284
    شهرت
    0
    536
    کاربر انجمن
    زمان: روز هیفدهم
    راوی:حریر
    اشخاض حضوریافته در داستان:حانیه، هادی، کسرا،جواد، کیارش

    حسی داشتم...مثل خستگی و تشنگی که با هم ترکیب شده بود. تمام گلویم خشک شده بود و دست و پایم نای حرکت کردن نداشت. به سختی خودم را از رخت خواب بیرون کشیدم و با خواب آلودگی به ساعت نگاه کردم.
    نه تنها صبحانه را از دست داده بودم، مدت ها از زمان جمع کردن میز ناهار گذشته بود. آهی کشیدم و از جا بلند شدم. این از جا بلند شدن مصادف شد با چرخیدن دنیا به دور سرم، و سقوط در رخت خواب. سرگیجه بدی بود، عاقلانه این بود که از جا بلند نشوم و باز هم بخوابم. اما...نمی دانستم چه حسی، شاید نوعی بی قراری من را به بلند شدن تشویق می کرد. با تکیه دادن دستم به تخت بار دیگر بلند شدم، لبه تخت را چسبیدم و خود را به دیوار رساندم. با کمک دیوار قدم برداشتم و از اتاق خارج شدم. خودم را به اولین دستشویی که در مسیرم بود رساندم و آبی بر صورتم زدم. این کار کمی گیجی من را از بین برد اما سرگیجه و بدن درد و سر درد به قوت خود باقی مانده بودند. چه بلایی سرم آمده بود؟ احتمالا سرما خورده بودم و طبق شناختی که از خودم داشتم برای خوب شدن تلاشی نمی کردم. استراحت؟ امکان نداشت.
    به سالن غذاخوری وارد شدم، سالن خلوت بود. امیدم برای این که شاید وقت ناهار تمدید شده باشد( گاهی می شد، وقتی که تعداد زیادی به ناهار نمی رسیدند یا عده ای از ماموریت برگشته بودند.) از دست رفت. میزها همه تمیز بودند و از وسط سالن کنار رفته بودند. سالن غذاخوری تنها در ساعت های سرو وعده های غذا سالن غذاخوری بود. در بقیه اوقات تبدیل می شد به سالن عمومی. میزها کنار می رفتند، شومینه های کناری روشن می شد و مبل های راحتی در گوشه و کنار به چشم می خورد. زمین را فرش ضخیمی می پوشاند و قفسه های کوچک کتاب در گوشه و کنار به چشم می خورد. همه این ها درست سر ساعت سرو غذا ناپدید می شدند و بدا به حال کسی که روی مبلی نشسته باشد! به شدت زمین افتادن حس جالبی نبود.
    ذهنم در گیجی شناور بود. لحظه ای روی گشنگی و ضعف متمرکز می شدو لحظه ای دیگر روی تصویرهای ذهنی پیشگویی هایم. خود پیشگویی ها آنقدر انرژی بر بود که تلاش کردم و سیل تصاویر را بلاک کردم، به تازگی به وجود این توانایی پی برده بودم و با وجود علاقه به رهایی از این تصاویر بنا به مسئولیتی که داشتم هیچوقت مسدودشان نکرده بودم. اما الان... دیگر نمی توانستم دوام بیاورم.
    از سالن و از بین تعداد کم بچه هایی که وقتشان را به کتاب خواندن، شطرنج بازی کردن و یا حرف زدن می گذراندند گذشتم. به در دیگر سالن رسیده بودم که چشمانم سیاهی رفت، پاهایم سست شد و سقوط کردم. قبل اززمین خوردن، کسی محکم مرا در میانه راه گرفت. با تمام توانم تلاش کردم و خودم را از دستان او بیرون کشیدم و ایستادم. هنوز هم همه چیز به دور سرم می چرخید اما مقاومت کردم. پسر موتیره ای که مانع از افتادن من شده بود کمی به من نگاه کرد ولی تا خواست چیزی بگوید از او عذرخواهی کردم و رفتم. باید به جایی می رفتم...و یادم نمی آمد کجا.
    سرمای شبی که پیشگویی مرگ بر من نازل شده بود، و ترس و استرسی که از آن موقع با من بود همه و همه من را ضعیف کرده بودند. سرماخوردگی بی موقع باعث شده بود گلودرد و بدن درد هم به درد هایم اضافه شود.. در کل وضعیت خوبی نداشتم.
    در را که باز کردم وارد فضای آزاد شدم. برگ های سبز، ابرهای پنبه ای و تکه تکه، نسیم ملایم و جیک جیک ظریف گنجشک ها لحظه ای فکرم را منحرف کرد، و بعد باز درد را به یاد آوردم. تا این لحظه تمام تلاشم را کرده بودم که هشیار بمانم. دلیلی داشتم، حسی شبیه به بیقراری. اما اکنون ضعف چنان بر من غلبه کرده بود که سایر حس ها از میان رفته بودند...احساس کردم قطراتی بر روی دستم می چکد. از میان دید تارم دستم را دیدم، قطرات خون بر آن می ریخت و منشا آن بینی خودم بود. خواستم بینی ام را لمس کنم که دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد، سقوط در تاریکی...
    در تاریکی نشسته بودم. فضایی بود که در آن هیچ چیز نبود، اما در عین حال نشسته بودم. در اطرافم تصاویری همانند لکه هایی رنگین سیاهی را روشن کرده بودند، و هر تصویر همچون فیلمی در برابرم به نمایش در آمده بود. از جا بلند شدم و متوجه شدم فضای سیاهی که در آن هستم، آنقدر گسترده است که پایانی برایش دیده نمی شود... و تمام آن پر از این تصاویر فیلم مانند رنگی بود. خم شدم تا از محتوا درون این تصور ها باخبر شوم، جلو رفتم تا با دقت ببینم و ناگهان به درونش کشیده شدم!
    بالای یک دره ایستاده بودم، باد به شدت می وزید و مشخص بود که هوا بسیار سرد است...اما من هیچ حسی نداشتم. نه سرما، نه گرما و نه باد بر من تاثیری نداشت. روی صخره ای ایستاده بودم که آن سویش دره ای عمیق دیده می شد، دره ای که سقوط در آن تنها یک معنا داشت: مرگ. و درست در لبه صخره، پسری ریزنقش و بدون مو ایستاده بود و با خشم می لرزید. آشنا بود، مطمئن بودم چندین بار در قصر دیده بودمش...اسمش چه بود؟ هان، کیارش.
    مردی در حال نزدیک شدن به او بود، با آرامش و صبر راه می رفت و رفتارش نشان می داد بعد از مدت ها به هدفش رسیده. در چهره کیارش خشم و ترس جریان داشت و هم من و هم او می دانستیم که راه فراری ندارد. از جایی که ایستاده بودم تنها چهره کیارش دیده می شد و آن مرد را نمی توانستم ببینم... سعی کردم زاویه ایستادنم را تغییر بدهم اما نمی شد. انگار که سر جای خودم خشک شده بودم. مرد به کیارش رسید، دستش را دور گلوی او حلقه کرد و از زمین بلندش کرد. سرش را جلو برد، چیزی درون گوش او گفت و با حرکتی سریع کیارش را به ته دره پرتاب کرد.
    جیغی که می آمد از گلویم خارج شود به صورت نفس های بریده بریده و هق هق بیرون آمد. مرگ کیارشی را دیده بودم که گرچه نمی شناختمش، اما دلخراشی مرگش، چشمان وحشت زده اش و یادآوری بعضی از کارهای بانمکش در قصر من را آتش می زد.
    با شدت از درون تصویر بیرون آمدم. میلیون ها تصویر دیگر در اطرافم شناور بود ولی میلی به دیدن هیچ کدام نداشتم...شکی نبود که همه آن ها پیشگویی های آینده هستند، قبلا بارها از آن ها دیده بودم و اصلا نمی خواستم باز هم ببینم.
    تصویری توجهم را جلب کرد، خودم بودم که چندسال مسن تر به نظر می رسیدم و نوزادی را در آغوش کشیده بودم. خودم که...
    سرم را به شدت تکان دادم. آینده سرشار از تصویرهایی بود که ممکن بود به واقعییت بپیوندند یا نه. این جمله را همیشه به یاد داشتم: آینده روی سنگ حک نشده.
    احساس گرما کردم. گرمایی که در درونم جریان یافته بود. در سیاهی نشستم و چشمانم را بستم تا گرمارا بهتر حس کنم.
    چشمانم را باز کردم. لحظه ای با گیجی به اظرافم نگاه کردم چون نمی دانستم کجا هستم. حتی درباره دانستن هویت خودم شک داشتم.
    چشمانم تار بود اما سقف و دیوارهای سفید را از بین تاری می دیدم. کمی که گذشت و هوشیارتر شدم تشخیص دادم که کجایم. اینجا درمانگاه بود و من...تقریبا حال خوبی داشتم.
    سعی کردم حرف بزنم:« حا...حانیه؟»
    صدای قدم هایی رو شنیدم، و دست حانیه را روی پیشانیم احساس کردم. فریاد زد:« به هوش اومد!» نمی دانستم چه اتفاقی افتاده بود. مگر یک سرماخوردگی ساده چقدر می توانست مهم باشد؟
    بعد از حدود یک ساعت، کاملا درمان شده بودم و روی تخت درمانگاه نشسته و یک لیوان شیرکاکائو داغ می خوردم. حدود دو روز بود که چیزی نخورده بودم و شیرکاکائو علاوه بر گرم کردنم با خودش انرژی می آورد. اطرافم حانیه و کسرا و چند نفر دیگر ایستاده بودند، حانیه در حال جابه جا کردن داروهایش و کسرا اخم کنان و دست به سینه بود. پرسیدم:« چه اتفاقی افتاده؟»
    کسرا همانطور اخم آلود جواب داد:« جواد بهم خبر داد تو رو دیده و حالت خیلی بد بوده. منم دنبالت گشتم و بیرون از ساختمان، تو رو بیهوش روی پله ها پیدا کردم. کلی ازت خون رفته بود... تو هوا معلقت کردم و تا اینجا آوردمت.»
    پرسیدم:« من که فقط یه سرماخوردگی ساده داشتم. خون؟ اون خونریزی بینی هم به نظر انقدر مهم نمی رسه!! این همه نگرانی برای چی بود؟»
    حانیه ابرویش را بالا انداخت و با حرص گفت:« سرما خوردگی ساده؟ جدا حریر؟ تو خونریزی مغزی داشتی! می فهمی یعنی چی؟ این هجوم تصاویر مغزت رو داغون کرده. باید به خودت استراحت بدی...»
    چشمانم را بستم.« آره...باید همین کار رو بکنم.»
    ناگهان از شدت عصبانیت دلم می خواست فریاد بزنم. من چرا انقدر ضعیف بودم؟ چرا؟ لیوان را کناری گذاشتم و از تخت پایین پریدم. این ضعف من نبایست ادامه پیدا کند. ضعف بدنم باید تمام شود، باید!
    در حینی که از درمانگاه خارج می شدم فریاد حانیه را شنیدم که می گفت:« حریر تو هوز کاملا خوب نشدی! نرو...»
    ولی اهمیت ندادم و رفتم. دیگر نمی تواننستم تحمل کنم هربار که کمی تحت فشار قرار می گرفتم بلایی سرم بیاید.
    از پله ها بالا رفتم و راهرو را طی کردم تا به جایی که می خواستم رسیدم، سالن مبارزه و تمرین. بدون مکث در را باز کردم و به اطراف نگاه کردم. در این وقت از روز سالن تمرین خلوت بود و فقط دو نفر آن جا در حال تمرین بودند. دو نفر که نمی شناختمشان. یکی از آن ها که هیکل درشت و چهره خشنی داشت به نظرم آشنا بود، اما هرچقدر فکر کردم نشناختمش. و آن دیگری هم که هیچ زنگی را در سرم به صدا در نمی آورد.
    به گوشه ای، نه خیلی دور، رفتم و نشستم. مبارزه آن دو دیدنی و جذاب بود زیرا هردو مهارت زیادی در مبارزه تن به تن داشتند. همان چیزی که من می خواستم!
    کمی که گذشت برتری مرد قوی هیکل کاملا مشهود شد. زور زیادی داشت، و تمام انرژی فرد دیگر روی دفاع در مقابل حمله های او گذاشته می شد. تکنیکش هم قوی بود، چندین حمله هوشمندانه و زیبا داشت. یک لحظه به سمت حریفش رفت، با قدم های آرام و نرم مثل گربه و در حالی که حریفش انتظار نداشت، نه از چپ و نه از راست بلکه مستقیم حمله کرد. مستقیم مثل یک شیرکوهی، و مرگبار مانند همان گربه به خصوص.
    ضربه به قدری محکم بود که حریف را چند متر به عقب پرتاب کرد. کمی به آن حالت ماند ولی دوباره بلند شد، انگار که ضربه به اندازه ای نبود که او بی هوش شود.
    در سالن باز شد و حانیه داخل شد. داشت به سمت جایی می رفت که همیشه می نشست و یکی از امن ترین تقاط سالن به حساب می آمد که صدایش کردم و به کنار خودم اشاره کردم. با عصبانیت به سمتم آمد و گفت:« تو این جا چیکار می کنی؟ باید استراحت کنی!» بعد به اطراف نگاه کرد.« اینجایی که نشستی خیلی جلوئه، هرلحظه ممکنه بهمون برخورد کنن. بریم عقب تر.» سرم رو تکان دادم و گفتم:« هیسس...نگاه کن.»
    دو مبارز به دور هم می چرخیدند. وقتی آن حریف ضعیف تر حمله برد، دیگری لبخند کوچکی زد. به خود زحمت مقابله نداد و فقط قدم کوچکی به سمت چپ برداشت. حریف سرعتش بیشتر از این بود که متوقف شود، و با سرعت به سمت کمد بزرگ پر از اسلحه های جنگی رفت. برخوردش با آن کمد، تعادل کمد را به هم زد و کمد با تمام سنگینیش به روی او اوفتاد ومقدار زیادی شمشیر و نیزه در کل اتاق پراکنده شد. کل اتاق به جز مرکز، و جایی که ما نشسته بودیم!
    مبارز دیگر به سرعت به سمت او دوید و کمد را بلند کرد، چنان آسان که انگار وزنی نداشت. سپس حانیه به سمت او رفت و درمانش را آغاز کرد.صدمات وارده خیلی جدی بودند اما من می دانستم او خوب می شود و نگران نبودم. پس به سمت پسر دیگر رفتم و صدایش زدم.
    -« هی!»
    به کندی به سمت من برگشت، کلافه و نگران بود. « چی می خوای پیشگو؟»
    ابرویم را بالا بردم:«منو میشناسی؟ عجیبه. تو کی هستی؟»
    نیشخندی زد:« من هادیم. و تو هم منو میشناسی!»
    جدا تعجب کردم. آن هادی که من به یاد می آوردم مردی با موهای بلند و ریش های انبوه بود! ولی این یکی خیلی شسته رفته تر به نظر می رسید.
    -« خب...هادی؟ ازت یه لطف می خوام. می تونی کمکم کنی؟»
    کنجکاو شده بود. آن قدر که لحن خشن همیشگیش را کنار گذاشت و پرسید:« چه لطفی؟»
    -« می خوام بهم آموزش بدی. من رو دوباره بسازی. من از لحاظ فیزیکی خیلی ضعیفم و نمی خوام این طور باشه. می تونستم برم پیش فاطمه یا سپهر، اما اون دو تا مبارزه با سلاح رو آموزش می دن. من مبارزه تن به تن می خوام.»
    متفکرانه به من نگاه کرد:« مطمئنی؟ من خیی سختگیرم و صادقانه بگم، تو کوچیک تر از اون چیزی هستی که بتونی زیر تعلیمات من دووم بیاری.»
    به غرورم برخورده بود،اما خودم را کنترل کردم.« من می تونم. و نیازی نیست بگی چه وقت های آزادی داری که برنامه بریزیم، از قبل می دونم. هرروز صبح سه ساعت تمرین می کنیم. قبوله؟»
    پوزخند زد:« قبوله، از ساعت شیش صبح. و یادت باشه من شاگرد تنبل نمی خوام!»
    بعد از گفتن این حرف دور شد. چه گفته بود؟ تنبل؟ منننن؟!
    به او ثابت می کردم که اشتباه می کند و می دانم خیلی زود، می فهمد که من آن کسی نیستم که او فکر می کند!
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love rain, but you use an umbrella to walk under it ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love sun, but you seek shelter when it is shining ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]You say you love wind, but when it comes you close your windows ![/FONT][/SIZE][/FONT][/COLOR]
    [COLOR=#141823][FONT=helvetica][SIZE=4][FONT=comic sans ms]So that's why I'm scared,
    when you say you love me...

    «Bob Marley»[/FONT][/SIZE]
    [/FONT][/COLOR]
  4. #23
    تاریخ عضویت
    2013/09/19
    محل سکونت
    یه جای دیگه):
    نوشته‌ها
    436
    امتیاز
    3,172
    شهرت
    0
    1,294
    پليس سایت
    زمان :بعد از ظهر روز 14 ام
    مکان: قصر و لاس وگاس
    افراد حاضر در صحنه:سپهر محمد حسین سجاد
    چند روزی بود فکر یه شیطنت توپ به ذهنم رسیده بود و منتظر یه گزینه ی مناسب بودم که روش پیاده کنم طبق معمول تو راه رو های قصر راه میرفتمو منتظر بودم یه گزینه ی خوب پیدا کنم
    که یهو دیدم محمد حسین سلانه سلانه داره به من نزدیک میشه دویدم سمتشو
    من:ممد ممد میای بریم بیرون؟
    محمد حسین:پاستیل نمیخوری؟
    من:ممد پاشو بریم سجاد منتظره
    محمد:کجا بریم؟پاستیل فروشی ؟؟نه من کار دارم سپهر خودت که از ذهنم خوندی میخوام پنیو بکشم!پاستیلامو پنجولی کرده !
    دستشو گرفتمو دویدم سمت سجاد
    سجاد داداش اماده ای؟
    سجاد:اره کجا بریم؟
    من:بزن بریم ال ای
    سجاد ال ای کجاس؟
    لسسس انجلسسس
    محمد حسین اینو که شنید چشاش گرد شدو یهو با ترس گفت: نمیام خطرناکه! با یه بسته پاستیل ساکتش کردمو
    سجاد دستامون گرفت و یهو تو لس انجلس بودیم
    از ذهن محمد حسین ترسو حس کردم دستشو گرفتمو یه پاستیل بهش دادم یکم اروم شد
    خب الان وقت شیطنت بود به اولین دیسکو وارد شدیمو یه نوشیدنیه یکو نیم لیتیریو به زور به محمد حسین خوروندیم
    خسته شده بودم ذهن محمد حسین هممغششوش بود و نمیشد خوندش درست
    رفتم دستشویی یه اب به سر و صورتم بزنم ه با این صحنه مواجه شدم!
    محمد حسین وسط وایسادهه و داره رو کلش میچرخه و بریک میزنه منو دید و یهوو پاشد و همراه با رقص افریقایی داد زد :واکا واکا ایتس تایم فور پاستیلا!
    نگران شده بودم به نظر غر قابل کنترل میمد دستشو گرفتم و رفتیم پیش سجتاد :نزدیک سجاد شدیم یهو شروع کرد به خوندنه :ایرونی ال ای ام میدونی ^________^ دختر خوب تپل مپلو من محمد حسینم نگو خوبی تپلو؟
    سجاد یه نگاه به من کرد یه نگاه به محد حسین و زد زیر خنده گفتم بریم قصر سریع باش
    تا رسیدیم قصر از سجاد جدا شدمو دعا دعا میکردم لیلا تو اتاقش نباشه محمد رو پشت سر خودم میکشوندم و تا اینکه رسیدیم به اتاق لیلا رمز اتاقو از ذهن لیلا دزیده بودم محمد حسینو انداختم تو و درو قفل کردم
    حالا باید منتظر ممیوندم لیلا بره تو اتاقش صدای فریاد های محمد حسین میمد که میگفت:یه شبه میریم از ال ای به ونکور یکی بیاد منو جمعمم کنههه!
    رفتم تو اتاقم دراز کشیدم .وگفتم 5 دیقه فقط 5 دیقه میخوابم !کنترل ممد حسین خیلی خستم کرده بود!بیدار شدم و دیدم لیلا زل زده تو چشام و با عصبانیت نگاه میکنه به ذهنش نگاهی انداختم و دیدم محمد حسین مثه بلبل حرف زده! لیلا:ازت انتقام میگیرم سپهر
    پاشدم وایسادم به ذهنش نگا کردم وحشت زده و نگران بود یکم دلم سوخت براش ولی گفتم رمز اتاقت خیلی اسونه درستش کن
    دوباره نگام کرد و رفت تو راهرو جیغ زد :ازت انتقام میگیرم مثل اینکه از محمد حسین خیلی ترسیده بود!
    سالهاست که توی "اینتررنت" توی فروم های مختلف عضو میشم و هنوز که هنوزه نفهمیدم فلسفه ی امضا چیه!
    آیا میخواهند جمله ای که سرلوحه ی زندگی ـمان است برای دیگران بنویسیم؟
    آیا همین را میخواهید؟
    باشه!
    ولی جمله ای سرلوحه زندگی منه بی ادبیه و بابام بهم گفته عفت کلامم رو هرجـــــــایی حفظ کنم.
  5. #24
    تاریخ عضویت
    2015/01/22
    محل سکونت
    خوزستان
    نوشته‌ها
    252
    امتیاز
    9,059
    شهرت
    0
    673
    نویسنده
    راوی: محمد dark sider
    تاریخ: روز شانزدهم
    زمان: حال
    هیچ جا خونه ی آدم نمیشه. ولی بحث اینه که خونه کجاست؟ اگه خونه جاییه که یک اتاق توش داری و میتونی آهنگای مزخرف مرلین منسون رو گوش بدی و یا کامپیوتر سفریت رو باز کنی و گ.ا.ت و واکینگ دد و تین ولف و انواع مزخرفات سینمایی رو نگاه کنی میخوام صد سال سیاه خونه نباشه.این دغدغه ی منه. هنوز دو ساعت از بازگشتنم به زندگی عادی در قصر نگذشته که
    بی هدف ترین ساعات عمرمو کشف کردم ،انواع کارها رو امتحان کردم، موزیک ها،فیلم ها،سریال، آلستار و Wowولی هیچ کدوم جواب نداد.من حوصلم سر رفته بود، دور دنیا رو گشته بودم و انواع خربازی ها رو انجام داده بودم، و حالا با آرامشی مزخرف در اتاق شماره ی 17 روی تختم به آهنگ های مرلین گوش میدادم.خمیازه ای کشیدم. اینطوری نمیشد. توی قصر اتواع آگی ها برای شغل های درون قصری بود.چیزی که من نیاز داشتم یکم هیجان بود.هممم سالن تمرین به طرز داغونی خالی به نظر می رسید.اسلحه های بسیار قدیمی و زنگار گرفته،که نمونشون رو امروز پیدا نمیکردی جای دیگه غیر از موزه ها.این قصر یه اسلحه خونه نیاز داشت. من همه چی رو داشتم. پول..پول و باز هم پول .باید با امیر حسین حرف میزدم.
    از جایم بلند شدم و با لگدی در اتاق را باز کردم. اه! این که کند! یا خداا. باید یه خوبشو بخرم بزنم وصل کنم. این در فلزیا که با اثر انگشت باز می شد خوب به نظر می رسیدن.دوان دوان راهرو ها رو طی کردم .بیییییوززز
    لعنت!
    پام رفته بود رو پوست موز و پخش زمین شده بودم.اون هم جلو دختر ها!
    گاد سیو می!
    به زحمت از رو زمین بلند شدم و بی توجه به خنده های دختر ها خودم رو به در اتاق امیر حسین،امپراطور قصر رسوندم. هنوز دلیل این امپراطور رو نمیفیهمیدم. چقد که این امپراطوری بزرگ بود.
    از آخرین باری که باهم حرف زدیم یعنی دو هفته پیش، مقداری اعتماد به نفس به دست اورده بودم. نگاهی به ساعت مچی که تازه به دستم وصل کرده بودم انداختم. ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود. خوبه ربع ساعت تا وقت ناهار مونده بود و مطمنا بیدار بود. در زدم. با صدای بی حوصلش «بیا تو» لبخندی زدم و وارد شدم. بدون اینکه نگاهش را از لپتاب apple اش بر دارد گفت کی هستی و چی میخوای.
    نمی دونستم از کجا شروع کنم.
    مطمئن بودم که اصلن نمیدونست تا حالا من برگشتم که حتی از مرگ تقریبیم هم خبر داشته باشه که حالا از خوب شدن من خبر داشته باشه. پس از اول شروع کردم و گفتم :ممدم. ریلادی
    -دارک سایدر؟!
    و با صورتی شگفت زده برگشت
    خشکم زد. همچین موقع هایی اصلن نمیدونستم چی بگم. پس اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم
    -سلام
    -علیک! کی برگشتی؟!
    -امم دیشب
    - اه چه بی خبر. حالا چه کردی کارتو انجام دادی؟
    خیلی ظلم بودملت من تا مرز جنون پیش رفتم بعد اینا هیچی نمیدونن؟! احیانا اینا BBC نمیبینن؟! چاره یا نبود باید بیخیالش می شدم
    -آره خو. انجام شد. از اینکه گذاشتی برم ممنونم.
    -خوب حالا چکار داشتی؟!
    باید حساب شده عمل می کردم اگه همینطوری خواستمو رک میگفتم ممکن بود همون چیز بی ادبانه ای که این روزا پسر ها در برابر خواسته های مردم از اون ها میگن رو بگه و کاملا من رو کنفت کنه. پس در یک طرح سریع تمام چیزی که باید میگفتم رو به خاطر سپردم
    -امم راستش من مدت زیادی نیست که تو قصرم و خوب واثعا هیچ کار مفیدی انجام ندادم تا حالا. و بعد یه چیزی توجهم رو جلب کرد،آخرین باری که رفته بودم سالن تمرین،اسلحه های اونجا همه قدیمی و زنگار رگفته بودن، و بهشون رسیدگی نشده بود. گفتم بد نیست که یه اسلحه خونه درست کنیم و منم به اونجا رسیدگی کنم.اینطوری هم من حوصلم سر نمیره و یه کار مفیدی میکنم هم برو بکس قصر میتونن تو انواع زمینه های مبارزه شانسشونو امتحان کنن.
    امیر حسین برای لحظاتی ساکت بهم خیره شده بود و ته ریش هایش را می خارید. پس از آرخین خارش ته ریش گفت : هووم بد نیست فکر خوبیه.
    اینجا بود که با عجله برگه ی لیست کالا های مورد نیاز رو بهش دادم و با صورتی خندان گفتم: این لیست چیزاییه که باید بخریم. این ها بهترین کیفیت ها رو دارن. سبکی، سرعت و توازن و میزان قدرتشون. من بهرتین ها رو تدارک دیدم. قیمت ها هم ذکر شده(پ.ن این لیست وقتی که داشتم مزخرفات منسون رو گوش میدادم از تو اینترنت بی هدف داشتم مینوشتم.)
    واکنش امیر حسین دیدنی بود. حق داشت قیمت هایی که اونجا بود به مراتب از چیز هایی که ما به طور عادی درباره ی خرید و ... حرف میزنیم بیشتر بود. چیزی نزدیک خرج پنج سال سیستم آب رسانی و برق و گاز و خوراک کل قصر.
    -این.. این خیلیییی زیاده!
    -نگران پولش نباشین خودم میدم پولشو.
    این گفته ی من بود که با هیجان این رو بدون هیچ فکری گفتم.
    ناگهان صورت امیر حسین درهم رفت.
    -بسه بسه پر رو نشو. بذار ببینم. خیلییی زیاده خدا!
    سپس با دلخوری کارت بانکی اش را نگاه کرد و با حسرت زیر لب چیزی درباره ی «باغ دوست اشتنی ام» زمزمه کرد.
    دقایقی بعد من و امیر حسین شاهد رسیدن صورت حساب ها بودیم که به طرز وحشت ناکی زیاد بودن. و سپس کادر « کالاهای مذکوره تا 48 ساعت دیگر درب انبار پیاده میشن» نمایان شد.
    طبق گفته ی امیر حسین انبار، همون نمایه ظاهری در ورودی قصر بود که با نام انبار Pioneer ثبت شده بود.
    در حالی که امیر حسین با نا راحتی تمام به صورت حساب ها خیره شده بود و آن ها را با محبت لمس می کرد من او را رها کردم تا با غصه هایش تنها باشد . ناهار منتظرم بود. خرامان به سوی میز ناهار خوری رفتم. در آخر میز در جای همیشگی خودم بدور از شلوغی های افراد و صحبت هایشان غذایم را خوردم. راستی راستی هیچ کس رو نمیشناختم و اصلا شروع خوبی نداشتم
    از میان این همه نفر به زحمت شاید ده پونزده نفر اون هم از دور میشناختم،از کنار میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.از روی در کنده شده رد شدم. باید برا اون هم فکری می کردم. به سرعت به سمت لپتابم خیزی برداشتم و با سرچ خرید در های اتوماتیک اسکنر انگشت، پس از چند دقیقه یک مرحله خرید موفقیت امیز کردم. خوشبختانه شهر خودش یک نمایندگی داشت و یک ساعت بعد با زنگ خوردن گوشی همراهم به سمت در ورودی قصر دویدم . پشت در، وانت منتظر بود .مرد راننده بدون هیچ حرفی انعامش رو گرفت و رفت.
    ولی اینجا یک مشکلی بود.من چطوری قرار بود این در بی صاحاب رو ببرم داخل. سر گردون به تماشای در فلزی نشسته بودم که با صدایی توجهم جلب شد. هادی بود همون پسر با قدرتای هرکول مانندش.
    -هی چیزی میخوای اینجا؟!
    نگاهی به در کردم و گفتم : امم نه. چیزی نمیخوام. فقط این دره یکم بیش از حد گندس و نمیتونم ببرمش تو تنهایی.
    هادی اخمی کرد و گفت : تو از بچه ها قصری؟!
    نیشم باز شد و گفتم : آره
    پسر لبخندی زد و گفت : شانس اوردی امروز رفته بودم پیگیری کارا دانشگاه و گرنه دست تنها میموندی.
    بدین ترتیب دو ساعت بعد من در حال وصل کردن در طبق دستور العمل بودم.کابل های برق به درستی جا سازی شده بودن. و همه چیز اوکی بود. فقط وصل فیوز اتاق مونده بود. با لبخند و استرس فیوز رو وصل کردم. پس از ده ثانیه که برق بالا آمد ناگهان آللارمی بلند شد :« شرکت MRg افتخار میکند که جزء نخستین شرکت هایی است که در های ضد سرقت و اتو ماتیک با اسکنر انگشت رو به طور گسترده شروع به ساخت کرده است. خریدار گرامی لطفا اثر انگشت خود را در محفظه ی سبز رنگ ثبت نمایید.»
    انگشتم را روی شیشه ی سبز رنگ که دایره هایی روی آن به وجود می آمد گذاشتم. حس لذت انگیز اون را هیچ وقت فراموش نکردم. «اثر انگشت ثبت گردید. حالا انگشت خود را فشار دهید تا در باز شود»
    با انجام فرایند اثر انگشت، با لبخندی وارد اتاق شدم.همه چیز وفق مراده من بود.لعنتی...باید به سالن تمرین برای اسلحه خوه سر میزدم.در رو فشار دادم و با باز شدن در به سمت سالن های تمرین شروع به دیوند کردم. وقتی به آنجا رسیبدم از خستگی نفس نفس میزدم. وای خدا... ببین به خاطر یکم سرگرمی چه حماقت هایی که نمی کنم. خیلی خوب مسخره بازی بسه. با نگاهی موشکفانه تالار ها رو نگاه کردم و از وسایل به ترتیب حروفا الفبا لیستی تهیه کردم.
    پوووف،به لیست نگاهی انداختم روی حرف کمان زنبورکی تموم شده بود. با دستم عرقم را از صورتم پاک کردم که با صدای یک نفر روی برگردوندم.رضا بود، دو را دور دیده بودمش ولی نمیشناختمش.
    -سلام فاطمه رو این دور و برا ندیدی؟
    هاه! از کی تاحالا منو با فاطمه دیدن که ازم میپرسن?! با تعجب گفتم: نه چطور مگه?
    -حیف شد، اخه یه سلاح لازم دارم. اومدم ببینم فاطمه میتونه کمکی بهم بکنه یا نه.
    -سلاح؟ خوش شانسی مرد، چون قراره تا دو روز دیگه اسلحه خونه اینجا تشکیل بشه
    -چه خوب. حالا مسئولش کیه؟
    -فعلا که قراره من باشم. حالا چی میخوای؟
    -یه چیزی میخوام که بشه باهاش از فاصله خیلی دور یه هدفی رو بزنم.
    _هممم. من یه لیست بلند بالایی برا اینجا سفارش دادم، کمان زنبورکی مجهز با لیزر هدف گیری، برد بالاییی داره و از قدرت زیادی برخورداره.سبک و سریعم هست
    -میدونی چیه؟ کمان و این چیزا زیاد به دردم نمیخوره. هم بردش کافی نیست هم دقتش کمه.
    -مرد دیگه بیشتر این نمیتونم برات جور کنم،دقیقا چجور اسلحه ای میخوای?
    -یه تفنگ دقیق دوربرد با قدرت تخریب بالا.
    -امم من همچین چیزی تو لیست ندارم.میدونی..ورود اسلحه گرم به قصر غیر مجازه.
    -واقعا؟! نمیدونستم... ولی واقعا به یه همچین چیزی نیاز دارم و اگه بشه به یه شکلی اونو جور کرد، خیلی خوب میشه.
    -اممم.خوب چیزه...میتونم یه کاری برات بکنم،یه سری رابط دارم و میتونم جورش کنم.ولی خوب قاچاقی باید بیارمش و اینجاس که کارمون سخت میشه.
    -سخت؟
    -امم آره... باید یواشکی بیاریمش.(اشاره ای به دوربین ها کردم)
    لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت
    -یواشکی اینور اونور رفتن یجورایی تخصصمه فکر نکنم مشکلی پیدا بشه، البته تا وقتی تفنگه انقد انقد باشه و توی کیف جابه‌جاش کنم از کجا می‌خوان بفهمن؟( با دست هایش اندازه ی تفنگ را نشون داد)
    -خوب.پس حله .چیزی که تو میخوای رو فک کنم بدونم چیه.اسنایپ em4t.سبک.سریع. با برد و قدرت تخریب بالا،مجهز به لیزر هدف گیری،نظرت چیه?
    -به لیزر و دوربین زیاد نیازی ندارم. ولی اگه میتونی شعله پوش و صدا خفه کن هم برام جور کن.
    -مرد اونا رو که هر اسلحه دوربین داری باید داشته باشه.
    خنده ای عصبی میکنم. ولی گویا رضا منظورمو نگرفته.
    با حالتی پوکر فیس میگم :اهم.منظورم صدا خفه کن و شعله پوش بود.
    -اخه میدونی من زیاد تو اینچیزا و استفاده ازشون تخصص ندارم. اگه بتونی بهم یاد بدی خوشحال میشم.
    لبخندی زدم و گفتم : اون که حتما.حالا بذار ببینم چکار میتونم برات بکنم
    گوشی همراه رو از جیب شلوارم رد وردم و بعد از یک سلسه تماس کوتاه و رد و بدل اطلاعات،گوشی ور میذارم تو جیبم و لبخندی میزنم.
    -خوب نقشه اینه،شب ساعت ده و نیم اونو میارن، دو خیابون اونور تر در ورودی قصر،من میرم میگیرمش و میارمش تو حیاط، اونجا منتظرم باش تا بهت بدم. چون تو قصر ضایس اگه بیام بهت بدم.ولی مشکل اینه که چطوری میخوایم دوربین ها رو دور بزنیم؟
    رضا خنده ای کرد و گفت
    -ببین من خیلی وقته این قصرو میشناسم. کسی به اینکه تو یه چمدون رو بدی به یکی دیگه کاری نداره.تو تازه واردی نه؟
    -امم آره،در واقع مدت ها پیش اومدم قصر ولی قص رو ترک کردم، دیشب بعد زا مدت ها برگشتم.
    -خوش برگشتی و اینجا راحت باش اینجا خونه ی افرادی مثل ماست نه زندانمون تازه نمیخوای که بری بانک بزنی.
    سپس دستی رو ی شانم گذاشت و ادامه داد :راستی دوستی آشنایی درای تو قصر؟
    -امم سخته،چون من واقعا زیاد تو قصر نبودم که بخوام با کسی گرم بگیرم
    -وقت برای این چیزا همیشه هست.
    دست دراز کرد و گفت : من رضا هستم
    لبخندی زدم و گفتم : خوشبختم منم محمدم. ریلادی.
    سپس ادامه دادم و گفتم :در هر حال احتیاط بد نیست، باید مواظب باشیم.
    -من افراد اینجا رو مثل خانواده م میبینم نه افراد عجیب غریبی که باهاشون تو یه قصر گیر افتادم. توهم همین دید رو داشته باشی زندگی برات راحت تر میشه اینجا.
    -عجیب غریب? بیخیال مرد به نظرم این منم که اینجا اضافیم،همه زندگی عادیشونو دارن.ولی من هیچ وقت نداشتمش.
    -اینجا همه همین فکرو میکنن. راستی قرارمون شد ساعت 10:30 همینجا. خوبه؟
    لبخنید زدم و گفتم : خوبه. بهتره عجله کنی و گرنه به شام نمی رسی.
    -پس تو چی؟ نمیای؟
    مردد مونده بودم،هنوز امادگی این رو نداشتم که با جمعیت شاد و سرحال پیشتازان رو به رو بشم. ولی با هل داده شدنم توسط رضا به سوی سالن های غذا خوری به ناچار به راه افتادم. میز های غذا آماده بودند. پیشتاز ها گروه گروه وارد میشدن.رضا من رو به سمت سپهر،ذهن خوان قصر، هادی، هرکول قصر، وحید، نمیدونستم قدرتش چیه و فقط اسمشو شنیده بودم و از دور دیده بودمش و عماد،کپی ساز خفن هدایت کرد.
    -هی سلام پسر چطوری تو؟
    -بیا اینجا بشین ببینم
    -رضا ، حانیه..
    -بهب داداش گلم چطوری تو...
    این ها خوشامد گویی های پسر ها به رضا بود.
    رضا با لبخندی گفت : هی هی آروم باشید یکی یکی. خوبم.بیا اینجا ببینم تو.
    و مچ من رو گرفت در حالی که سعی داشتم مخفیانه فرار کنم
    - این ممده. پسر باحالیه. هی ممد با برو بکس آشنا شو.
    وحید، با حالترش پیدا نمی کنی. سپهر ذهن خون و شدیدا رو اعصاب. عماد داداش گلم و بچه چولداره قصر، هادی، هرکول قصر. بروبکس با ممد آشنا شین.
    خیلی زود در محاصره ی انواع سوال های ( بچه کجایی؟ قدرتت چیه؟ از کی اومدی قصر؟ چرا ندیدمت تا حالا؟ موهات خیلی خفنن؟ شامپو چی میزنی ؟(باور کنین راست میگم)) قرار گرفتم.
    شام باه خوب یو خوشی صرف شد ،من و رضا از میان جمعیت گم شدیم. ساعت مچی ام را نگاه کردم، ساعت ده شب بود. تا می رسیدم به اونجا ساعت ده و نیم بود. به سمت درب ورودی قصر بهر اه افتادم و از در خارج شدم. هوا با وجود نزدیک بودن روز های بهاری همچنان سرد بود. اینجا بود. یک تویتای سیاه رنگ منتظر بود. مرد بدون هیچ حرفی یکس اک با خودش اورد بیرون و گفت : پول رو اوردی؟
    -آره. گوشی هرماه رو در اوردم و گفتم: شماره حساب؟
    -************(سانسور شد.صرفا جهت جلوگیری از هرگونه سؤ استفاده )
    انتقال وجه با موفقیت انجام شد. مرد ساک رو گذاشت زمین و سوار ماشین شد و رفت.
    درونس اک رو چک کردم. خودش بود. سوت زنان به سمت قصر برگشتم و در حیاط قصر رضا رو دیدم با لبخندی ساک رو بهش دادم و گفتم : اوکیه
    رضا سوتی زد و گفت : ایول. بزن بریم.
    بدین ترتیب یک اسلحه به طور قاچاقی وارد قصر شده بود. اولین تجربه ی قاچاق.. به سمت اتاقم رفتم . دستم اسکنر رو لمس کرد و خیلی زود با باز شدن در روی تخت ولو شده بودم. برای اولین بار..خوابی آرام بدون مزاحمت های کابوس ها...
    ***
    سر و صدای وحشتناکی چشم هایمر اب از کرد. صبح شده بود و نور خورشید همه ی اتاق رو روشن کرده بود. خیمازه ای کشیدم و به سمت منبع سر و صدا چرخیدم. لبتابم بود. یه ایمیل اضطراری: بازش کردم و با مشاهده ی متن آن دنیا درو سرم چرخید.
    «خریدار محترم با عرض تاسف، کالاهای خریداری شده توسط باندی تبه کار با نام ریک ناپر دزدیده شده. در اسرع وقت پلیس بین الملل به شکایات شما رسیدگی خواهد کرد.»
    Bloody Hell!!!!!!!



    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    راوی: محمد dark sider
    تاریخ: روز شانزدهم
    زمان: حال
    هیچ جا خونه ی آدم نمیشه. ولی بحث اینه که خونه کجاست؟ اگه خونه جاییه که یک اتاق توش داری و میتونی آهنگای مزخرف مرلین منسون رو گوش بدی و یا کامپیوتر سفریت رو باز کنی و گ.ا.ت و واکینگ دد و تین ولف و انواع مزخرفات سینمایی رو نگاه کنی میخوام صد سال سیاه خونه نباشه.این دغدغه ی منه. هنوز دو ساعت از بازگشتنم به زندگی عادی در قصر نگذشته که
    بی هدف ترین ساعات عمرمو کشف کردم ،انواع کارها رو امتحان کردم، موزیک ها،فیلم ها،سریال، آلستار و Wowولی هیچ کدوم جواب نداد.من حوصلم سر رفته بود، دور دنیا رو گشته بودم و انواع خربازی ها رو انجام داده بودم، و حالا با آرامشی مزخرف در اتاق شماره ی 17 روی تختم به آهنگ های مرلین گوش میدادم.خمیازه ای کشیدم. اینطوری نمیشد. توی قصر اتواع آگی ها برای شغل های درون قصری بود.چیزی که من نیاز داشتم یکم هیجان بود.هممم سالن تمرین به طرز داغونی خالی به نظر می رسید.اسلحه های بسیار قدیمی و زنگار گرفته،که نمونشون رو امروز پیدا نمیکردی جای دیگه غیر از موزه ها.این قصر یه اسلحه خونه نیاز داشت. من همه چی رو داشتم. پول..پول و باز هم پول .باید با امیر حسین حرف میزدم.
    از جایم بلند شدم و با لگدی در اتاق را باز کردم. اه! این که کند! یا خداا. باید یه خوبشو بخرم بزنم وصل کنم. این در فلزیا که با اثر انگشت باز می شد خوب به نظر می رسیدن.دوان دوان راهرو ها رو طی کردم .بیییییوززز
    لعنت!
    پام رفته بود رو پوست موز و پخش زمین شده بودم.اون هم جلو دختر ها!
    گاد سیو می!😐
    به زحمت از رو زمین بلند شدم و بی توجه به خنده های دختر ها خودم رو به در اتاق امیر حسین،امپراطور قصر رسوندم😅. هنوز دلیل این امپراطور رو نمیفیهمیدم😐. چقد که این امپراطوری بزرگ بود.
    از آخرین باری که باهم حرف زدیم یعنی دو هفته پیش، مقداری اعتماد به نفس به دست اورده بودم. نگاهی به ساعت مچی که تازه به دستم وصل کرده بودم انداختم. ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود. خوبه ربع ساعت تا وقت ناهار مونده بود و مطمنا بیدار بود. در زدم. با صدای بی حوصلش «بیا تو» لبخندی زدم و وارد شدم. بدون اینکه نگاهش را از لپتاب apple اش بر دارد گفت کی هستی و چی میخوای.
    نمی دونستم از کجا شروع کنم.
    مطمئن بودم که اصلن نمیدونست تا حالا من برگشتم که حتی از مرگ تقریبیم هم خبر داشته باشه که حالا از خوب شدن من خبر داشته باشه. پس از اول شروع کردم و گفتم :ممدم. ریلادی
    -دارک سایدر؟!
    و با صورتی شگفت زده برگشت
    خشکم زد. همچین موقع هایی اصلن نمیدونستم چی بگم. پس اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم
    -سلام😄
    -علیک! کی برگشتی؟!
    -امم دیشب😁
    - اه چه بی خبر. حالا چه کردی کارتو انجام دادی؟
    خیلی ظلم بود😐ملت من تا مرز جنون پیش رفتم بعد اینا هیچی نمیدونن؟! احیانا اینا BBC نمیبینن؟! چاره یا نبود باید بیخیالش می شدم
    -آره خو. انجام شد. از اینکه گذاشتی برم ممنونم.
    -خوب حالا چکار داشتی؟!
    باید حساب شده عمل می کردم اگه همینطوری خواستمو رک میگفتم ممکن بود همون چیز بی ادبانه ای که این روزا پسر ها در برابر خواسته های مردم از اون ها میگن رو بگه و کاملا من رو کنفت کنه. پس در یک طرح سریع تمام چیزی که باید میگفتم رو به خاطر سپردم
    -امم راستش من مدت زیادی نیست که تو قصرم و خوب واثعا هیچ کار مفیدی انجام ندادم تا حالا. و بعد یه چیزی توجهم رو جلب کرد،آخرین باری که رفته بودم سالن تمرین،اسلحه های اونجا همه قدیمی و زنگار رگفته بودن، و بهشون رسیدگی نشده بود. گفتم بد نیست که یه اسلحه خونه درست کنیم و منم به اونجا رسیدگی کنم.اینطوری هم من حوصلم سر نمیره و یه کار مفیدی میکنم هم برو بکس قصر میتونن تو انواع زمینه های مبارزه شانسشونو امتحان کنن.
    امیر حسین برای لحظاتی ساکت بهم خیره شده بود و ته ریش هایش را می خارید. پس از آرخین خارش ته ریش گفت : هووم بد نیست فکر خوبیه.
    اینجا بود که با عجله برگه ی لیست کالا های مورد نیاز رو بهش دادم و با صورتی خندان گفتم: این لیست چیزاییه که باید بخریم. این ها بهترین کیفیت ها رو دارن. سبکی، سرعت و توازن و میزان قدرتشون. من بهرتین ها رو تدارک دیدم. قیمت ها هم ذکر شده(پ.ن این لیست وقتی که داشتم مزخرفات منسون رو گوش میدادم از تو اینترنت بی هدف داشتم مینوشتم.)
    واکنش امیر حسین دیدنی بود. حق داشت قیمت هایی که اونجا بود به مراتب از چیز هایی که ما به طور عادی درباره ی خرید و ... حرف میزنیم بیشتر بود. چیزی نزدیک خرج پنج سال سیستم آب رسانی و برق و گاز و خوراک کل قصر.
    -این.. این خیلیییی زیاده!
    -نگران پولش نباشین خودم میدم پولشو.
    این گفته ی من بود که با هیجان این رو بدون هیچ فکری گفتم.
    ناگهان صورت امیر حسین درهم رفت.
    -بسه بسه پر رو نشو. بذار ببینم. خیلییی زیاده خدا!
    سپس با دلخوری کارت بانکی اش را نگاه کرد و با حسرت زیر لب چیزی درباره ی «باغ دوست اشتنی ام» زمزمه کرد.
    دقایقی بعد من و امیر حسین شاهد رسیدن صورت حساب ها بودیم که به طرز وحشت ناکی زیاد بودن. و سپس کادر « کالاهای مذکوره تا 48 ساعت دیگر درب انبار پیاده میشن» نمایان شد.
    طبق گفته ی امیر حسین انبار، همون نمایه ظاهری در ورودی قصر بود که با نام انبار Pioneer ثبت شده بود.
    در حالی که امیر حسین با نا راحتی تمام به صورت حساب ها خیره شده بود و آن ها را با محبت لمس می کرد من او را رها کردم تا با غصه هایش تنها باشد . ناهار منتظرم بود. خرامان به سوی میز ناهار خوری رفتم. در آخر میز در جای همیشگی خودم بدور از شلوغی های افراد و صحبت هایشان غذایم را خوردم. راستی راستی هیچ کس رو نمیشناختم و اصلا شروع خوبی نداشتم 😐
    از میان این همه نفر به زحمت شاید ده پونزده نفر اون هم از دور میشناختم،از کنار میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.از روی در کنده شده رد شدم. باید برا اون هم فکری می کردم. به سرعت به سمت لپتابم خیزی برداشتم و با سرچ خرید در های اتوماتیک اسکنر انگشت، پس از چند دقیقه یک مرحله خرید موفقیت امیز کردم. خوشبختانه شهر خودش یک نمایندگی داشت و یک ساعت بعد با زنگ خوردن گوشی همراهم به سمت در ورودی قصر دویدم . پشت در، وانت منتظر بود .مرد راننده بدون هیچ حرفی انعامش رو گرفت و رفت.
    ولی اینجا یک مشکلی بود.من چطوری قرار بود این در بی صاحاب رو ببرم داخل. سر گردون به تماشای در فلزی نشسته بودم که با صدایی توجهم جلب شد. هادی بود همون پسر با قدرتای هرکول مانندش.
    -هی چیزی میخوای اینجا؟!
    نگاهی به در کردم و گفتم : امم نه. چیزی نمیخوام. فقط این دره یکم بیش از حد گندس و نمیتونم ببرمش تو تنهایی.
    هادی اخمی کرد و گفت : تو از بچه ها قصری؟!
    نیشم باز شد و گفتم : آره😅
    پسر لبخندی زد و گفت : شانس اوردی امروز رفته بودم پیگیری کارا دانشگاه و گرنه دست تنها میموندی.
    بدین ترتیب دو ساعت بعد من در حال وصل کردن در طبق دستور العمل بودم.کابل های برق به درستی جا سازی شده بودن. و همه چیز اوکی بود. فقط وصل فیوز اتاق مونده بود. با لبخند و استرس فیوز رو وصل کردم. پس از ده ثانیه که برق بالا آمد ناگهان آللارمی بلند شد :« شرکت MRg افتخار میکند که جزء نخستین شرکت هایی است که در های ضد سرقت و اتو ماتیک با اسکنر انگشت رو به طور گسترده شروع به ساخت کرده است. خریدار گرامی لطفا اثر انگشت خود را در محفظه ی سبز رنگ ثبت نمایید.»
    انگشتم را روی شیشه ی سبز رنگ که دایره هایی روی آن به وجود می آمد گذاشتم. حس لذت انگیز اون را هیچ وقت فراموش نکردم. «اثر انگشت ثبت گردید. حالا انگشت خود را فشار دهید تا در باز شود»
    با انجام فرایند اثر انگشت، با لبخندی وارد اتاق شدم.همه چیز وفق مراده من بود.لعنتی...باید به سالن تمرین برای اسلحه خوه سر میزدم.در رو فشار دادم و با باز شدن در به سمت سالن های تمرین شروع به دیوند کردم. وقتی به آنجا رسیبدم از خستگی نفس نفس میزدم. وای خدا... ببین به خاطر یکم سرگرمی چه حماقت هایی که نمی کنم😐. خیلی خوب مسخره بازی بسه. با نگاهی موشکفانه تالار ها رو نگاه کردم و از وسایل به ترتیب حروفا الفبا لیستی تهیه کردم.
    پوووف،به لیست نگاهی انداختم روی حرف کمان زنبورکی تموم شده بود. با دستم عرقم را از صورتم پاک کردم که با صدای یک نفر روی برگردوندم.رضا بود، دو را دور دیده بودمش ولی نمیشناختمش.
    -سلام فاطمه رو این دور و برا ندیدی؟
    هاه! از کی تاحالا منو با فاطمه دیدن که ازم میپرسن?! با تعجب گفتم: نه چطور مگه?
    -حیف شد، اخه یه سلاح لازم دارم. اومدم ببینم فاطمه میتونه کمکی بهم بکنه یا نه.
    -سلاح؟ خوش شانسی مرد، چون قراره تا دو روز دیگه اسلحه خونه اینجا تشکیل بشه
    -چه خوب. حالا مسئولش کیه؟
    -فعلا که قراره من باشم. حالا چی میخوای؟
    -یه چیزی میخوام که بشه باهاش از فاصله خیلی دور یه هدفی رو بزنم.
    _هممم. من یه لیست بلند بالایی برا اینجا سفارش دادم، کمان زنبورکی مجهز با لیزر هدف گیری، برد بالاییی داره و از قدرت زیادی برخورداره.سبک و سریعم هست
    -میدونی چیه؟ کمان و این چیزا زیاد به دردم نمیخوره. هم بردش کافی نیست هم دقتش کمه.
    -مرد دیگه بیشتر این نمیتونم برات جور کنم،دقیقا چجور اسلحه ای میخوای?
    -یه تفنگ دقیق دوربرد با قدرت تخریب بالا.
    -امم من همچین چیزی تو لیست ندارم.میدونی..ورود اسلحه گرم به قصر غیر مجازه.
    -واقعا؟! نمیدونستم... ولی واقعا به یه همچین چیزی نیاز دارم و اگه بشه به یه شکلی اونو جور کرد، خیلی خوب میشه.
    -اممم.خوب چیزه...میتونم یه کاری برات بکنم،یه سری رابط دارم و میتونم جورش کنم.ولی خوب قاچاقی باید بیارمش و اینجاس که کارمون سخت میشه.
    -سخت؟
    -امم آره... باید یواشکی بیاریمش.(اشاره ای به دوربین ها کردم)
    لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت
    -یواشکی اینور اونور رفتن یجورایی تخصصمه فکر نکنم مشکلی پیدا بشه، البته تا وقتی تفنگه انقد انقد باشه و توی کیف جابه‌جاش کنم از کجا می‌خوان بفهمن؟( با دست هایش اندازه ی تفنگ را نشون داد)
    -خوب.پس حله .چیزی که تو میخوای رو فک کنم بدونم چیه.اسنایپ em4t.سبک.سریع. با برد و قدرت تخریب بالا،مجهز به لیزر هدف گیری،نظرت چیه?
    -به لیزر و دوربین زیاد نیازی ندارم. ولی اگه میتونی شعله پوش و صدا خفه کن هم برام جور کن.
    -مرد اونا رو که هر اسلحه دوربین داری باید داشته باشه.
    خنده ای عصبی میکنم. ولی گویا رضا منظورمو نگرفته.
    با حالتی پوکر فیس میگم :اهم.منظورم صدا خفه کن و شعله پوش بود.😐
    -اخه میدونی من زیاد تو اینچیزا و استفاده ازشون تخصص ندارم. اگه بتونی بهم یاد بدی خوشحال میشم.
    لبخندی زدم و گفتم : اون که حتما.حالا بذار ببینم چکار میتونم برات بکنم
    گوشی همراه رو از جیب شلوارم رد وردم و بعد از یک سلسه تماس کوتاه و رد و بدل اطلاعات،گوشی ور میذارم تو جیبم و لبخندی میزنم.
    -خوب نقشه اینه،شب ساعت ده و نیم اونو میارن، دو خیابون اونور تر در ورودی قصر،من میرم میگیرمش و میارمش تو حیاط، اونجا منتظرم باش تا بهت بدم. چون تو قصر ضایس اگه بیام بهت بدم.ولی مشکل اینه که چطوری میخوایم دوربین ها رو دور بزنیم؟
    رضا خنده ای کرد و گفت
    -ببین من خیلی وقته این قصرو میشناسم. کسی به اینکه تو یه چمدون رو بدی به یکی دیگه کاری نداره.تو تازه واردی نه؟
    -امم آره،در واقع مدت ها پیش اومدم قصر ولی قص رو ترک کردم، دیشب بعد زا مدت ها برگشتم.
    -خوش برگشتی و اینجا راحت باش اینجا خونه ی افرادی مثل ماست نه زندانمون تازه نمیخوای که بری بانک بزنی.
    سپس دستی رو ی شانم گذاشت و ادامه داد :راستی دوستی آشنایی درای تو قصر؟
    -امم سخته،چون من واقعا زیاد تو قصر نبودم که بخوام با کسی گرم بگیرم
    -وقت برای این چیزا همیشه هست.
    دست دراز کرد و گفت : من رضا هستم
    لبخندی زدم و گفتم : خوشبختم منم محمدم. ریلادی.
    سپس ادامه دادم و گفتم :در هر حال احتیاط بد نیست، باید مواظب باشیم.
    -من افراد اینجا رو مثل خانواده م میبینم نه افراد عجیب غریبی که باهاشون تو یه قصر گیر افتادم. توهم همین دید رو داشته باشی زندگی برات راحت تر میشه اینجا.
    -عجیب غریب? بیخیال مرد به نظرم این منم که اینجا اضافیم،همه زندگی عادیشونو دارن.ولی من هیچ وقت نداشتمش.
    -اینجا همه همین فکرو میکنن. راستی قرارمون شد ساعت 10:30 همینجا. خوبه؟
    لبخنید زدم و گفتم : خوبه. بهتره عجله کنی و گرنه به شام نمی رسی.
    -پس تو چی؟ نمیای؟
    مردد مونده بودم،هنوز امادگی این رو نداشتم که با جمعیت شاد و سرحال پیشتازان رو به رو بشم. ولی با هل داده شدنم توسط رضا به سوی سالن های غذا خوری به ناچار به راه افتادم. میز های غذا آماده بودند. پیشتاز ها گروه گروه وارد میشدن.رضا من رو به سمت سپهر،ذهن خوان قصر، هادی، هرکول قصر، وحید، نمیدونستم قدرتش چیه و فقط اسمشو شنیده بودم و از دور دیده بودمش و عماد،کپی ساز خفن هدایت کرد.
    -هی سلام پسر چطوری تو؟
    -بیا اینجا بشین ببینم
    -رضا ، حانیه..
    -بهب داداش گلم چطوری تو...
    این ها خوشامد گویی های پسر ها به رضا بود.
    رضا با لبخندی گفت : هی هی آروم باشید یکی یکی. خوبم.بیا اینجا ببینم تو.
    و مچ من رو گرفت در حالی که سعی داشتم مخفیانه فرار کنم
    - این ممده. پسر باحالیه. هی ممد با برو بکس آشنا شو.
    وحید، با حالترش پیدا نمی کنی. سپهر ذهن خون و شدیدا رو اعصاب. عماد داداش گلم و بچه چولداره قصر، هادی، هرکول قصر. بروبکس با ممد آشنا شین.
    خیلی زود در محاصره ی انواع سوال های ( بچه کجایی؟ قدرتت چیه؟ از کی اومدی قصر؟ چرا ندیدمت تا حالا؟ موهات خیلی خفنن؟ شامپو چی میزنی ؟😐(باور کنین راست میگم)) قرار گرفتم.
    شام باه خوب یو خوشی صرف شد ،من و رضا از میان جمعیت گم شدیم. ساعت مچی ام را نگاه کردم، ساعت ده شب بود. تا می رسیدم به اونجا ساعت ده و نیم بود. به سمت درب ورودی قصر بهر اه افتادم و از در خارج شدم. هوا با وجود نزدیک بودن روز های بهاری همچنان سرد بود. اینجا بود. یک تویتای سیاه رنگ منتظر بود. مرد بدون هیچ حرفی یکس اک با خودش اورد بیرون و گفت : پول رو اوردی؟
    -آره. گوشی هرماه رو در اوردم و گفتم: شماره حساب؟
    -************(سانسور شد.صرفا جهت جلوگیری از هرگونه سؤ استفاده )
    انتقال وجه با موفقیت انجام شد. مرد ساک رو گذاشت زمین و سوار ماشین شد و رفت.
    درونس اک رو چک کردم. خودش بود. سوت زنان به سمت قصر برگشتم و در حیاط قصر رضا رو دیدم با لبخندی ساک رو بهش دادم و گفتم : اوکیه
    رضا سوتی زد و گفت : ایول. بزن بریم.
    بدین ترتیب یک اسلحه به طور قاچاقی وارد قصر شده بود. اولین تجربه ی قاچاق.. به سمت اتاقم رفتم . دستم اسکنر رو لمس کرد و خیلی زود با باز شدن در روی تخت ولو شده بودم. برای اولین بار..خوابی آرام بدون مزاحمت های کابوس ها...
    ***
    سر و صدای وحشتناکی چشم هایمر اب از کرد. صبح شده بود و نور خورشید همه ی اتاق رو روشن کرده بود. خیمازه ای کشیدم و به سمت منبع سر و صدا چرخیدم. لبتابم بود. یه ایمیل اضطراری: بازش کردم و با مشاهده ی متن آن دنیا درو سرم چرخید.
    «خریدار محترم با عرض تاسف، کالاهای خریداری شده توسط باندی تبه کار با نام ریک ناپر دزدیده شده. در اسرع وقت پلیس بین الملل به شکایات شما رسیدگی خواهد کرد.»
    Bloody Hell!!!!!!!

    .
    .
    .
    Even in Death
    May you be
    Triumphant
    .
    .
    .

  6. #25
    تاریخ عضویت
    2013/08/03
    محل سکونت
    قم
    نوشته‌ها
    880
    امتیاز
    16,802
    شهرت
    21
    2,312
    پليس سایت
    زمان: روز چهاردهم
    مکان: شهر و قصر
    راوی: هادی
    افراد داخل داستان: خودم و سپهر

    شانس آوردم که قبل از خروج از خانه‌ام تصمیم گرفتم که پس از چندماه خودم را در آیینه نگاه کنم. در پنج سال اخیر یکی از چیز هایی که به آن اهمیت نمی‌دادم سر و وضعم بود. خودم را در آیینه کوچکی که در کمدی زیر خرت و پرت های زیادی پنهان شده بود نگاه کردم.
    _این دیگه کیه؟
    با تعجب به قیافه شلخته ام نگاه کردم. ریش های بلندم تمام صورتم را پوشانده بود و موهای سیاه بلندم قیافه ای شبیه بی‌خانمان ها به من داده بود. این سرووضع سنم را بیشتر از سن واقعی ام نشان می‌داد و هیچ کس قادر نبود که حدس بزند که فقط نوزده سال سن دارم. اندکی از خودم ترسیدم و دوری کردن دیگران از صحبت با من برایم دارای دلیل دیگری شد.
    با اخم به تصویرم در آینه نگاه کردم. به نظر خودم این قیافه برای آدمی به تنهایی من مناسب بود ولی تصمیم داشتم که سبک زندگی ام را تغییر دهم پس تصمیم گرفتم که قبل از ثبت نام از دانشگاه پس از شش ماه از آخرین باری که موهایم را کوتاه کردم از شر آن ها خلاص شوم.
    بقیه روز به خوبی و خوشی گذشت. مطمئن بودم کسی در قصر مرا نخواهد شناخت. به خانه برگشته بودم تا ارثیه ام را با خودم به قصر ببرم. میتوانستم خودم آن را ببرم اما حمل کردن آن تا قصر به تنهایی برای دیگران به شدت عجیب میزد و انسان های عادی را مشکوک می‌کرد پس ماشین حمل باری گرفتم و تا ورودی قصر رفتم. درحالی که صندوق بزرگ را روی دوشم بلند می‌کردم زیر چشمی به راننده ماشین نگاه کردم. از تعجب دهانش باز شده بود. لبخندی زدم و وارد خانه متروکه شدم.
    حیاط قصر در جلو چشمانم ظاهر شد. باز به آنجا برگشته بودم، جایی که در چندماه گذشته محل زندگی ام شده بود. ولی در آن احساس راحتی نداشتم. اما این بار فرق دارد، روش دیگری برای حمل بار گناهی که روی دوش‌هایم سنگینی می‌کرد یافته بودم. باید با رفتن راه درست از وزن آن کم می‌کردم.
    هوای خوب محوطه بیرونی قصر که برخلاف هوای آلوده‌ی شهر تمیز و مطبوع بود اندکی مرا به سرحال آورد. وارد قصر شدم. از راهرو های مختلف به سمت اتاقم رفتم. از جلوی در اتاق سپهر ‌می‌گذشتم که او از اتاقش بیرون آمد. سلام کردم. در کمال تعجب مرا شناخت و گفت: سلام هادی
    - منو شناختی! چجوری پسر؟
    - فکر کنم سه تا دلیل داره. اول این که من میتونم ذهنت رو بخونم. دوم این که فقط یه نفر هست که میتونه اون صندوق بزرگ رو جوری بلند کنه که انگار وزنی نداره و سوم این که من این قیافه رو تو خاطراتت دیدم.
    هر دویمان خندیدیم. با او دست دادم. پرسید: سفرت چطور بود؟ چیزی که میخواستی رو پیدا کردی؟
    - آره ارثیه ام رو ورداشتم، امممممممم. سپهر میدونی اینجا از کی میتونم شمشیر زنی رو یاد بگیرم؟
    - آره، استاد همه رشته های رزمی اینجا فاطمه س میتونی از اون یاد بگیری.
    نا امید شدم. ترجیح میدادم که با ملکه سرخ رو به رو نشم. با ناراحتی گفتم: ملکه سرخ؟ دوست ندارم به دلیل حادثه موقع تمرین کشته بشم.
    سپهر شروع به خندیدن کرد. ثانیه ای بعد من نیز به او ملحق شدم. وقتی خنده اش متوقف شد گفت: خب، اگه بخوای منم می‌تونم یادت بدم. تو شمشیر زنی بد نیستم.
    -خیلی خوبه. پس این مشکلم هم حل شد. راستی میخوام ورزش های رزمی رو که بلدم به بقیه هم یاد بدم اگه خواستی میتونم بهت یاد بدم. تکنیک های جالبی با برگشتن حافظم برگشتن.
    -اوهوم خوبه. شاید بیام پیشت. فقط همنجور که گفتم معلم ورزش های رزمی اینجا فاطمه س اما به صورت خصوصی مشکلی نیست میتونی به بقیه یاد بدی
    - باشه میرم دنبال شاگرد خصوصی.
    -اممممم. هادی من یکم کار دارم . باید کسی رو ببینم خداحافظ.
    - اوکی. ببخشید مزاحم شدم خداحافظ
    دور شدن سپهر را تماشا کردم. تمام مشکلاتم در حال حل شدن بودند. کم کم میتوانستم به دیگران کمک کنم. به اتاقم رفتم. پس از جای دادن صندوق در اتاق تقریبا خالی ام تصمیم گرفتم به اتاق تمرین بروم بلکه کسی برای تدریس خصوصی بیابم.
    دیگه نمیتونم
    ..........................................
    دیگه تمومه دیگه بریدم دیگه خستم از این که هرچی هی اومدم و نرسیدم
    یاس
    ای داد و ای فریاد از این شب بیخواب
    که غصه میپاشد به خلوتم مهتاب
    منم سکونی گس شبیه یک مرداب
    چهارتار
  7. #26
    تاریخ عضویت
    2013/02/28
    محل سکونت
    قلعه ى هاگوارتز،برج گريفيندور
    نوشته‌ها
    1,568
    امتیاز
    4,351
    شهرت
    0
    5,931
    معاون سایت
    روز چهاردهم
    خودم وحید و امیر

    خمیازه کشون در درمانگاه رو باز کردم؛ داخل رفتم و پرده‌ها رو پس زدم. دیشب بعد از جلسه، ساعت‌ها توی کتابخونه مشغول بودم. این روزها نگرانی دیگه‌ای هم در مورد قدرتم مجبورم می‌کرد بیشتر مطالعه کنم که البته خیلی هم به نتیجه نمی‌رسید، فقط هر روز خسته‌ترم می‌کرد.

    با این که امروز کسی در درمانگاه بستری نبود، تصمیم گرفته بودم به اینجا بیام تا از کسری گیاه‌ها لیستی بنویسم و دفعه‌ی بعد که به شهر رفتم بخرمشون. با ظرف‌های مختلف درگیر بودم که ضربه‌ای به در خورد. گفتم: ««بفرمایید.» و امیرحسین و وحید داخل شدند. لحظه‌ای بهشون نگاه کردم و بعد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای بلند زیر خنده زدم. وحید با دو انگشت دماغش رو محکم نگه داشته بود و روی صورت امیر هم زخم‌های کوچک و قطره‌‌های خون دیده می‌شد. بلافاصله ذهنم به سمت اون روزای اول ورود وحید رفت.

    وحید تازه وارد قصر شده بود و ما هیچکدوم خیلی نمیشناختیمش؛ ولی متوجه شده بودیم که کامل کنترل قدرتش رو در دست نداره و من و فاطمه تصمیم گرفتیم که از امیر بخوایم چند روزی رو باهاش تمرین کنه. قرار بود وحید به امیر حمله کنه و امیر هم از خودش دفاع کنه

    وقتی روبروی هم وایستادن وحید خنجری رو بیرون کشید و با استفاده از قدرتش پرتاب کرد

    امیر فقط قدمی به کنار رفت و خنجر تو دیوار فرو رفت. وحید دست تو جیبش کرد و چند گلوله ی فلزی رو در آورد با هم ترکیبشون کرد و یه کره ی فلزی بزرگ تر رو به سمت امیر پرتاب کرد؛ به خاطر ضعف کنترل قدرتش کره ی فلزی خیلی آروم حرکت می‌کرد...امیر به سرعت کره رو تو هوا گرفت و همزمان با شاخه‌ای درخت محکم به کره ضربه زد و به سمت وحید پرتابش کرد؛ کره به شدت به شکمش خورد و وحید به پشت پرت شد و روی زمین کشیده شد.از شدت درد نمی‌تونست خودش رو حرکت بده

    امیر ابرویی بالا انداخت و طعنه زد:به خاطر ضعیفیت توی تمرینا شرکت نمی‌کردی؟

    در حالی که می‌خندید ادامه داد: واقعا خنده داره که یکی این همه ژست و افاده بی دلیل داشته باشه...پنی از تو قشنگ‌تر می‌جنگه

    صورت وحید از عصبانیت سرخ شده بود؛ به سختی روی دو زانو نشت و میان تمسخرهای امیر با نگاهی که آتش ازش می‌بارید فریاد وحشتناکی زد؛تمامی شیشه ها و میزها منفجر شدند. دستش رو به زانو گرفت و با درد بسیار سرپا ایستاد و دو دستشو به سمت امیر گرفت در آن واحد چندین شمشیر و نیزه‌ای که روی دیوارها قرار داشتند به سمت امیر پرواز کردند

    امیر با جهشی خودشو از جلوی تیغه‌ها کنار کشید و در حالی که با تعجب به فررفتگی اون‌ها توی دیوار پشت سرش نگاه می کرد گفت : نه مثل اینکه آقاکوچولومون تو جبغ جیغویی استعداد داره.

    وحید دوباره گر گرفت... با خس خس گفت: «از این حرفت پشیمون می‌شی!» دستش رو به طرف چاقو های روی زمین گرفت و به سرعت تیغه‌ی یکی از چاقوها رو ذوب کرد و به چند گلولهی نوک تیز فلزی تبدیل کرد؛ بدون اتلا‌ف وقت با تمام توان به طرف حریفش که در حال قهقه زدن بود پرتاب کرد. امیر که انتظار این حرکت رو نداشت نتونست واکنشی نشون بده و گلوله ها به سمت راست بدن امیر برخورد کردند و امیر با صورتی که از شدت درد و ترس و تعجب به سفیدی می‌زد میون فریاد من و فاطمه افتاد .
    وحید به سمت امیر به راه افتاد و در حالیکه داشت زنجیر هارو حرکت می‌داد با ضربه ی آرنجی ک فاطمه از پشت به سرش زد دنیا جلوی چشماش رنگ باخت و روی زمین افتاد...
    به طرف امیر دویدم. فاطمه می‌دونست اتفاق وحشتناکی نیوفتاده و فقط غرغر می‌کرد. کارم که تموم شد به امیر کمک کردم که بشینه و به سمت وحید رفتم. به هوش که اومد سریع به اطراف نگاه کرد. امیر به این طرف می اومد. وحید سریع سرجاش نشست و خواست پاشه که امیر دستشو به سمتش دراز کرد.
    ـ می‌خواستم عصبانی بشی که قدرتت به بیشترین حدش برسه…منظوری نداشتم رفیق
    وحید دست امیر رو محکم گرفت و از جاش بلند شد.
    ـ معذرت می‌خوام
    من و فاطمه به هم لبحند زدیم.
    اون شب چهارنفری به شهر رفتیم. کلی گشت زدیم و بعدها این شهرگردی‌های چهارنفره به عادتمون تبدیل شد.
    ولی امروز بعد از این همه مدت این شکلی دیدنشون کنار هم، خاطره‌ی اون روز رو جلوی چشمم ظاهر کرد. میون خنده گفتم:
    ـ چه بلایی سر خودتون آوردین؟
    بعد از تموم شدن کارشون تشکر کردن و بیرون رفتن. بعد چند ثانیه صدای وحشت‌زده‌ی جیغ ‌های پنی به گوشم خورد. سریع بیرون رفتم و چشمم به پنی افتاد که با سنگ زیر پاش بالا و پایین می‌شد. چند متر اون طرف تر وحید و امیر ایستاده بودن و می‌خندیدن. با عصبانیت به وحید خیره شدم. چهره‌اش در هم فرو رفت.
    ـ آآآآآيـــــي…آي موهـــــام ….ول کن…
    پنی که دوباره روی زمین قرار گرفته بود با سرعت فرار کرد. وقتی توی پیچ راهرو ناپدید شد بیخیال موهای وحید شدم.بعد خنده‌ای به قیافه‌اش کردم و دوباره وارد درمانگاه شدم.
    ویرایش توسط Hermion : 2016/03/16 در ساعت 21:55
    Some girls watched Beauty and The Beast and wanted the prince
    I watched it and wanted the library
    متن مخفي!


  8. #27
    تاریخ عضویت
    2014/07/20
    نوشته‌ها
    76
    امتیاز
    10,792
    شهرت
    0
    229
    کاربر انجمن
    راوی زهرا
    روز غروب چهاردهم
    افراد حظور یافته
    لیلا ، شاعر ، حانیه و من




    برای دومین بار، به قصر برگشتم. شکاف، چیز عجیبی در موردش وجود داشت. با وجود زلزله های پیاپی، هیچ تغییری نکرده بود. اولین زلزله ، درست خاطرم نیست، انگار مثل خواب های شبانه ام بود، خواب که نمی شد گفت، کابوس...

    تاریکی بود و تاریکی و اصواتی گنگ که مو را بر تن سیخ میکرد و هیولایی که بارزترین صفتتش ، وحشتناکی موجود در هیبتش بود. این یه خواب معمولی نبود، یه حسی به من میگفت این اتفاقی رخ داده در گذشته بود

    چند روز پیش


    تو محل نگهبانی ، همراه محمدرضا بودم . برف ، همه جا رو سفید پوش کرده بود، سفیده سفید . فقط اطراف شکاف برفی وجود نداشت ، نمیدونم چرا اصلا بهش حس خوبی نداشتم، انگار چشمانی از اون تو منو می پایدند، حس زیر نظر بودن. برای رهایی از این افکار، گوله برفی رو آماده کردم تا به سر بخت برگشته محمدرضا بکوبم، اما زمین لرزه همه چیز رو بهم زد ، این غیر عادی بود، خیلی غیرعادی، تا حالا پیش نیومده بود . محمدرضا رفت تا از نزدیک شکاف رو بررسی کنه، وقتی اومد گفت : متوجه چیزی نشدم، میرم لیلا رو خبر کنم . وقتی ازم دور شد ، یه نجوایی به گوشم رسید، از شکاف می اومد . منو به طرف خودش صدا میزد . نجوا، هم خوشایند بود و هم ناخوشایند ، یادم میاد به طرف شکاف حرکت کردم ، اما اتفاقات بعدش رو درست به یاد ندارم ، فقط سردی خاصی رو تو دستام حس می کردم.


    وقتی چشمامو بازکردم، خودمو تو درمانگاه قصر یافتم . كسی نبود ، رو تختم نشستمو زانوهامو بغل گرفتم . تو افکارم غرق شده بودم که صدای در منومتوجه محمدرضا کرد . با دقت بهش زل زدم تا بلکه اثری رو ، از نجوای شکاف، روش ببینم . اما اون سریع اومد دستمو گرفت و حالمو پرسید . سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم . سرما، لرزیدم . چیزی تو ذهنم زنده شد . با کنجکاوی بیشتری بهش خیره شدم و پرسیدم :من کی اومدم اینجا؟ گفت : بعد بهت میگم، مهم اینه که حالت خوب شده ، بیا ببین چی پیدا کردم برات. دستشو برد توی پیرهنش و یه پرنده کوچیک مشکیو در آورد . ذوق زده نگاهش کردم و پرسیدم این برای منه؟؟؟ گفت :آره ، فقط باید انتخابت کنه...

    به پرنده نگاه کردم، به چشمای سبز قشنگش، که دنبال اعتماد بود . با چشمام بش لبخند زدم ، سرشو کج کرد و اومد سمتم. آروم با دستام ، سرشو نوازش کردم ، میشد خرسندی رو تو چشماش دید.

    -بنظرت چی اسمشو انتخاب کنم؟؟

    اینقدر سرگرم پرندهه شدم که متوجه حرف و صورت رنگ پریده محمدرضا نشدم ، تا اینکه صدای تلپ افتادنش رو زمین منو متوجه کرد. به سرعت از رو تخت اومدم پایین ، رو به پرنده گفتم درمانگر، نمیدونم متوجه شد یا نه ، پر زد و رفت . محمدرضا هذیون میگفت ، روسری ابی و هرازگاهیی اسممو میشنیدم بین ناله هاش. بعد یه مدتی حانیه آمد و به کمک چند نفر بلندش کرد و رو تختی که من روش استراحت میکردم گذاشت . پرنده عزیزمو دیدم ک چرخی زد و آوازی خوند . آواز افتخار، بهش لبخند زدم و اومد رو شانه ام نشست .


    هانیه گفت: بهش خیلی فشار اومده ، با یکم استراحت ، حالش بهتر میشه، بهتره تو هم بری و استراحت کنی! گنگ نگاهش کردم و اون هم شونه ای بالا انداخت و رفت . ساعت ها کنارش بیدار بودم و به ماجراهایی که با هم پشت سر گذاشته بودیم فکر میکردم ...
    ***
    بازم زمین لرزه،غیر قابل تحمل بود . سرم پر از نجواهایی شده بود که تو هوا جریان داشت . پرتال ، اره ... سریع به سمتش دویدم و وارد قصر شدم ...
    (ادامه در داستان لیلا )

    ویرایش توسط wizard girl : 2016/03/16 در ساعت 17:51
    [FONT=comic sans ms][SIZE=5][COLOR=#4b0082]​wizard girl[/COLOR][/SIZE][/FONT]
  9. #28
    تاریخ عضویت
    2013/08/03
    محل سکونت
    هنوز مشخص نشده دقیقا
    نوشته‌ها
    157
    امتیاز
    8,945
    شهرت
    0
    509
    تیم فنی نشریه
    راوی شاعر خیلی سریع اتفاق افتاد ،پنج بار زمین لرزه تویه یه روز ؛ نگران شدم به سمت شکاف رفتم طعم دهنم تلخ شده بود ، مزه خون رو احساس می کردم . زهرا با چشم های کنجکاوش منو نگاه میکرد . میخواست بیاد پایین ، سمت شکاف ، اما با دست بهش علامت دادم نیاد . به سمتش رفتم و گفتم" من که چیزی متوجه نمیشم چیزی تغییر نکرده باید برم یه خبری بدم تو همینجا بمون من میرم زود بر میگردیم" به راه افتادم که صدای قدم های زهرا منو به خودم آورد برگشتم و نگاهش کردم دیدم نیست به سمت جایی که قبلا ایستاده بود حرکت کردم . زهرا نبود به سمت شکاف نگاه کردم اون داشت تویه شکاف رو نگاه میکرد به سمتش دویدم کمانش تویه دستش بود دستش رو گرفتم به سمت خودم کشیدمش چشماش تاریک بود و خالی... اسمش رو فریاد زدم " زهرا" با دست تکونش دادم " زهرا چی شده یچیزی بگو" طعم تلخی توی دهنم مزه کرد. زهرا رو کشون کشون از اونجا دور کردم . دوباره صداش کردم" زهرا زهرا جواب منو بده" نا خوداگاه شروع کردم به استفاده کردن از قدرتم ‌، میخواستم جذبش کنم . یه لحظه لرزی از بدنش گذشت و چشماش به حالت عادی برگشت. - زهرا خوبی جواب بده . - خوبم چی شده. - "تو ..تو آخه مهم نیست ." محکم کشیدم تو بغلم . یه لحظه تویه همون حالت بودیم که زهرا گفت" تو حالت خوبه منو بزار زمین. " من بدون اینکه حرکتی کنم ، اونو توی بغلم نگه داشته بودم. یه پام رو لگد زد و درد منو به خود آورد ، زهرا رو ولش کردم . - داشتی میرفتی گزارش بدی یهو منو چرا بغل کردی؟ - تو نزدیک شکاف چیکار میکردی؟ - من ؟؟ نه من که اینجام!! -آره ، من آوردمت به رده پاهات نگاه کن تازه کمانت هم دستته نگاهی به اطراف کرد به کمانش انگار گیج شده بود. گفتم: زهرا خوبی؟ گفت: نمیدونم چی شده من ...من ...یادم نمیاد... حس کردم میخوام بغلش کنم ، اما جلوی این احساس رو گرفتم و بجاش گفتم: تو برو خبر بده یکم هم پیش آتیش بمون من حواسم به اینجا هست. زهرا نگاهی به من کرد نمیدونم تونسته بودم نگرانیم رو مخفی کنم یا نه، لحظه ای به چشمام خیره شد و زمزمه وار گفت: باوشه ؛ و درحالی که داشت دور میشد ادامه داد: تو نمیتونی هیچی رو از من یکی قایم کنی. رفتنش رو دنبال کردم. بعد نگاهم رو به سمت شکاف برگردوندم. حس خوبی به اونجا نداشتم حالا هم این حس بیشتر شده بود. زهرا رفته بود تا لیلا رو بیاره ، من تنها سر پست بودم ، خسته تر از این بودم که بتونم روی پام وایستم . نشستم صدای پای زهرا دیگه شنیده نمیشد. نمیدونم چی شد که چشمام منو همراهی نکرد ، کم کم خوابم برد. تاریک شد، تاریکِ تاریک... دنبال نور میگشتم ، قطره های نور شروع کرد به باریدن . قطره قطره میبارید، دستم رو باز کردم زیر بارون. قرمز شد ...نورها قرمز شده بودن ، کشیده شدم جلو. گیج بودم، بارون تموم شد ، من بودم. روسریه آبی یکی اونجا بود تویه اون تاریکی داشت منو نگاه میکرد. دنبالش گشتم ، نور آره به سمت نور کمی که ازش متساعد میشد رفتم. از خواب پریدم . به اطرافم نگاه کردم درست کنار شکاف بیدار شده بودم. طعم تلخ زیادی توی دهنم حس کردم . از جام بلند شدم به طرف چادر رفتم .نمیخواستم از این اتفاق حرفی بزنم ، نباید به اونا چیزی میگفتم ؛ نباید کسی بدونه تا خودم بفهمم چه اتفاقی افتاده. صدای زهرا منو از افکار بیرون آورد: کجایی محمد... شاعر؟ از چادر بیرون اومدم گفتم" من اینجام" به سمت چادر چرخید و گفت" عجیبه ، ندیده بودم توی چادر بری مخصوصا تنهایی !" حرفی برای گفتن نداشتم شونه هام رو بالا انداختم . به سمت لیلا حرکت کردم که داشت به سمت شکاف میرفت. بعد از سوال و جواب هایی که لیلا از منو زهرا کرد به سمت دهکده راهی شد . گفت که باید مستقیما خودش به قصر برگرده به منو زهرا تاکید کرد که به شکاف نزدیک نشیم گفت ساعت کشیک رو تقسم کنیم بین خودمون . بعد از رفتن لیلا ،به زهرا گفتم" تو برو توی چادر من اول مراقبم" زهرا نگاهی به من کردو نگاهی به چادر کرد گفت" بهتر توهم بیای توی چادر ، از اونجا هم میتونی مراقب باشی" من بدون هیچ حرفی دنبال زهرا راه افتادم . دلم نمیخواست اون بیرون بمونم ، میترسیدم دوباره اون کابوس بیاد سراغم ، دلم میخواست اون لحظه پیش زهرا باشم. توی چادر خیلی ساکت نسسته بود ، یه نگاهم به بیرون بود یه نگاهم به زهرا . سرما رو توی تنش میشد دید . بلند شدم پتو رو پیچیدم دورش و همونجا کنارش نشستم و به آرومی و با تردید دستم رو دورش حلقه کردم . لیلا با سجاد برگشتن به شکاف ،درست بیرون چادر ظاهر شده بودند . زمان زیادی از رفتنشون گذشته بود. وقتی منتظری گذر زمان معنیش رو از دست میده . زهرا تب کرده بود. من توی اون مدت دمای بدنش رو با قدرتم پایین نگه داشته بودم. لیلا وارد چادر شد و پشت سرش سجاد، یه نگاهی به من که کنار تخت زهرا نشسته بودم و دستش تویه دستم بود ، کردن . بعد از یه لحظه درنگ از جام پریدم و با تته پته گفتم: سلام اوون .. ج جور که فکر میکنید نیست ، تب کرده و من داشتم دمای بدنش رو پایین میاوردم... لیلا یه نگاه به من یه نگاه به زهرا و گفت: خب من خیلی بیشتر میبینم‌. اما مهم این نیست زهرا باید بره قصر اگر حالش خوب نیست اونجا بیشتر بهش رسیدگی میکنن. یه لحظه سکوت که همراه با یه نگاه به زهرا بود ، کردم و گفتم: میخوای بفرستیش به قصر برای اون اتفاق ؟ نه برای حالش، اما مهم نیست من باهاش میرم تنهاش نمیزارم. لیلا یه نگاهی به من و یه نگاهی به سجاد کرد حرفی که توی چشماش بود رو خورد بعد از یه لحظه سکوت گفت: تو میتونی بری موندنت اینجا فایده ای هم نداره تازه بهتره موضوع رو از ذهن تو هم برسی کنن. اروم زهرا رو بغل کردم و با یه نگاهی به لیلا و سجاد که مات مونده بودن ، کردم و گفتم: چرا اینجوری نگاه میکنید حالش خوب نیست من میارمش تبش خیلی بالاست. کنار سجاد رفتم و رو بهش کردم و رو بهش گفتم: خب کی راه میفتیم سجاد یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به لیلا و بعد گفت: برو بیرون منتظر باش من میام زمان زیادی طول نکشید تا سجاد اومد و ما چند لحظه بعد تویه قصر بودیم بدونه توجه به حرف های بقیه که میگفتن اینبار کسی یا چیزی آسیب ندیده به سمت درمانگاه قصر حرکت کردم و صدای سجاد رو نادیده گرفتم که از پشت سرم میگفت: وایستا میتونیم تا درمانگاه هم بریم. با سرعت تمام خودم رو به حیاط رسوندم و بعد از گذشتن از اونجا به ساختمون درمانگاه رفتم وارد سالن شدم صدازدم: کسی اینجا نیست از اتاق کوچیکی صدای یه گربه اومد و بعد جیغ یه دختر به سمت اتاق رفتم و دیدم هانیه و چند نفر دیگه اونجا هستن هانیه یه نگاهی به منو زهرا کرد و گفت: چی شده؟ خیلی سریع و مختصر توضیح دادم او منو به بخش تخت ها برد و گفت: بزارش روی تخت شروع کرد از انرژیش استفاده کردن. همینطور که نگاهش میکردم گفتم: چی شده حالش خوب میشه؟ هانیه یه نگاهی به من کرد و گفت: بهتر تو بری من باید تمرکز کنم حال خوبی نداشتم مزه تلخ آهن مانندی دوباره ته دهنم مزه میکرد. زمزمه وار گفتم : باشه باید برم چیزی رو برسی کنم برمیگردم. نگاهی به زهرا کردم و راهی شدم عجیب بود حس گذر زمان رو از دست داده بودم به سمت اتاق محمد حسین حرکت کردم وقتی به اتاقش رسیدم انگار که منتظرم بود در رو باز کرد و گفت: اینجا دنبال جواب نگرد جایی که سوال هست باید دنبال جواب بگردی. میخواستم چیزی بگم ولی در رویه صورتم بست. حرفش عجیب بود و نا مفهوم حرفش رو زمزمه کردم .اما بازم برام گیج کننده بود به سمت کتاب خونه حرکت کردم و گفتم: شاید منظورش اینه که برم کتاب خونه اونجا دنبال جواب بگردم درسته سوال های زیادی تویه کتاب خونه هست. وقتی به کتاب خونه رسیدم با چیز عجیبی رو به رو شدم . صدای پر زدن یه پرنده میومد به اطراف نگاه کردم با استفاده از قدرتم پیداش کردم درست بین چند تا کتاب تویه قفسه کتاب ها گیر کرده بود داشت سعی میکرد فرار کنه ،جلوتر رفتم یه پرنده کوچیک بود، سیاه با دمی سفید خیلی شییه شاهین بود اما جثه اش کوچیک بود و دمش مثل پرستو دو شاخه بود. بی اختیار لبخند زدم به زهرا فکر کردم گفتم: فکر کنم خوشش بیاد وقتی اینو ببینه ، اما چطور باید میگرفتمش.اروم دستم رو بردم طرفش سرش رو کج کرد و نگاهی به من و بعد دستم کرد صبر کردم هیچ حرکتی نکرد اروم گرفتم اون گذاشتم تویه پیرهنم اول یکم تکون خورد و بعد اروم شد به سمت قفسه کتاب مورد نظرم حرکت کردم . هیچ چیز جدیدی نبود ، نه چیزی که ندونم ؛ همه این چیزها رو قبلا خونده بودم . نه سوالی اینجا نبود . ناخوداگاه یاد حرف محمدحسین افتادم ، سوال کجا بود نه خیلی جاها سوال میتونست باشه من جواب میخواستم. به سمت درمانگاه حرکت کردم . زهرا رو دیدم که رویه تخت نشسته بود .کسی دور و برش نبود کنارش نشستم ، بی اختیار دستش رو گرفتم و گفتم: خوبی؟ تبت اومده پایین. دستش رو از دستم کشید بیرون و گفت: ول کن ، معلومه خوبم :-\ ما کی اومدیم قصر ؟ نگاهش کردم ؛ قلبم به تپش افتاد . گفتم: بهت میگم الان مهم اینه که تو حالت خوب باشه. راستی یه چیزی برات آوردم. دست کردم توی لباسم و پرنده رو بیرون آوردم . خیلی سیاه بود توی نور کم کتاب خونه درست دیده نمیشد . اما اینجا میتونستم ببینم با چشمایه سبزش به من و گاهی به زهرا نگاه میکنه. زهرا بادیدن پرنده لبخند به لب آورد و گفت: نگو که اینو برای من آوردی. گفتم: آره ...اینو توی کتاب خونه دیدمش، فکر کردم میتونه تو رو خوشحال کنه انگار اونجا گیر افتاده بود .بزار ببینیم خودش هم تو رو انتخاب میکنه . آروم گذاشتمش کنار تخت ، منتظرشدم . فکر میکردم پرواز کنه ولی اون همینجور منتظر مونده بود و داشت به زهرا نگاه میکرد. زهرا اروم دستش رو دراز کرد و گفت : منو انتخاب میکنی بیا اینجا... پرنده نگاهی به زهرا کرد و اروم پرید رویه بازویه زهرا لبخند زدم ، لحظه ای مزه تلخ دهنم بیشتر شد . حس کردم حالم داره بد میشه ، نا دیده گرفتمش ، بهش اهمیت ندادم . گفتم: خب حالا باید براش یه اسم انتخاب کنی. من ... حرفم به آخر نرسیده بود که از هوش رفتم. ***

    بعد از ماجرا باز به شکاف برگشتیم به زهرا نگاه میکنم که با پرندش درحال بازیه لبخند میزنم خیلی خوشحالم که یکهو زمین لرزه ای دوباره رخ میده پرنده با وحشت به سمت زهرا شیرجه میزنه و بین لباس های زهرا خود رو پنهون میکنه رنگ از رخ زهرا میپره مزه تلخ رو دوباره تویه دهنم حس میکنم.
    به سمتش میدوم دستش رو میگیرم فریاد میزنم بدو باید بریم به کلبه تا لیلا و سجاد بیان زهرا تندتر از من میده دستش از دستم درمیاد نزدیک های کلبه بودیم که یه پرتابل باز میشه و زهرا نا خوداگاه به داخلش کشیده میشه منم پشت سرش خودم رو پرت میکنم.
    ادامه در داستان لیلا
    گاهی فقط یک خط کافیه گاهی فقط یک کلمه
    تو
  10. #29
    تاریخ عضویت
    2012/12/02
    نوشته‌ها
    508
    امتیاز
    19,068
    شهرت
    0
    1,875
    پاسخگو و راهنما
    راوی : اعظم
    افراد: خودم پنی امیرکسرا شهرزاد حریر ویگل(شب زنده دار)
    -آخ پام...
    با کلافگی پای راستم را چندبار تکان میدهم و روی تخت می نشینم. آینه ی کوچکم را از کیفم در می آورم و با نگرانی به خودم نگاه میکنم و مشغول بررسی پوستم میشوم. از چند ساعت قبل که به شکل خودم برگشتم پایم به شدت گرفت و سپس شروع به سوزن سوزن شدن کرد، مانند وقتی که به خواب میرود. و احساس میکردم تمام پوست بدنم کشیده شده و در آن چروک افتاده است. با نگرانی تمام صورتم را بررسی میکنم و وقتی هیچ چروکی نمی بینم از روی آرامش نفس حبس شده در سینه ام را با شدت به بیرون فوت میکنم. پس از کنار گذاشتن آینه با دقت خنجر را برمیدارم و بدون آن که تیغه اش را لمس کنم از روی تخت بلند میشوم و آن را روی میز میگذارم و روی صندلی می نشینم.
    در نگاه اول یک خنجر معمولی و قدیمی است. یک تیغه ی نه چندان تیز شیری رنگ با دسته ای چوبی و کنده کاری های عجیب و غیریب. دسته ی خنجر را می چرخانم و به تیغه اش نگاه میکنم. حتی همین حالا هم می ترسم تیغه را لمس کنم. از هجوم دوباره ی اطلاعات می ترسم و از ازدست دادن اراده ام برای جلوگیری از تغییرشکل. تا کنون سابقه نداشته است که غیرارادی و ناخودآگاه تنها با اولین لمس به شکل موجودی دیگر دربیایم. حتی حالا که چند ساعت از تغییر شکل می گذشت حس میکردم بدنم تمایل زیادی برای تبدیل به آن اژدها دارد.
    چند سال قبل بعد از اینکه چهار ماه از آمدنم به قصر می گذشت به غیر از لمس حیوانات زمانی که پوستم با بدن فرد دیگری تماس پیدا می کرد نیز اطلاعاتی جسته گریخته به مغزم وارد می شد. واقعا آزاردهنده بود؛ تا اینکه به پیشنهاد فاطمه به جای کنترل و جلوگیری از ورود اطلاعات سعی کردم قدرت پخش شده در تمام سطح بدنم را به نقطه ای کوچک منتقل کنم، که بعد از یک ماه تمرین خب نتیجه بخش بود. با کشیدن چند نفس عمیق خودم را آرام میکنم و سعی میکنم تمرکز کنم. روی قدرتم تمرکز می کنم و آن را به آرامی از سطح بدنم به عقب می کشم و به نقطه ای کوچک پشت گوش راستم منتقل می کنم. بعد از چند سال تمرین مداوم برایم بسیار کار آسانی است.
    پس از اینکه از انتقال کامل قدرتم مطمئن شدم با احتیاط نوک تیغه را لمس می کنم و وقتی با چیزی مواجه نمی شوم نفسی از سر آسودگی می کشم و با اطمینان آن را برمیدارم و در زیر نور می چرخانم. قطعا یک قسمت از بدن یک اژدهاست؛ مثلا استخوان و یا... یک دندان؟ با دقت بیشتری به آن نگاه می کنم، احتمالا دندان یک اژدهاست. تقریبا شبیه آن دندانی است که دیشب حریر به من نشان داد، فقط در ابعاد بزرگتر از آن. با آزاد کردن قدرتم موقع لمس آن می توانم مطمئن شوم ولی جراتش را ندارم. پس از چند دقیقه ی دیگر و درک اینکه چیز دیگری نمی توانم بفهمم آن را کنار می گذارم. باید خنجر را بعدا به فاطمه پس بدهم، شاید او چیز دیگری بتواند بفهمد.
    -آخ پام...
    با کلافگی چند مشت محکم به پایم میزنم. شاید اگر یکم راه برم خواب رفتگی پایم بهتر شود. کیف بزرگ گونی مانندم را برمیدارم، بند کفشانم را محکم میکنم و از اتاق بیرون میروم. درحالی که از پله ها پایین می روم در کیف بزرگم را باز میکنم و از ته کیفم یک ساندویچ فلافل در می آورم و هنگام پایین رفتن از پله ها مشغول خوردن آن می شوم.
    موقع رسیدن به در حیاط پلاستیک دور آن را مچاله میکنم و توی گلدان بزرگ کنار در می اندازم و وارد حیاط می شوم. پای راستم را تکانی میدهم و شروع به قدم زدن در محوطه ی قصر میکنم.
    اطراف قصر را محوطه ی بزرگی تقریبا دو برابر وسعت قصر احاطه کرده است که به لطف امیر همیشه سرسبز و پر از گل است. امیر حتی یک گلخونه ی کوچیک پشت قصر درست کرده است که پر از انواع و اقسام میوه، گل و گیاه است. و درست زیر پنجره ی اتاق خودش یک جنگل کوچک رویانده است. دقیقا یاددم است که سه سال قبل جنگل هفتصد هشتصد متری وجود نداشت، یک روز صبح ناگهان یک جنگ از زمین سبز شده بود و امیر از خستگی کاری که انجام داده بود دو هفته ی کامل بدون هیچ تحرکی خوابید. حتی وقت یکه حانی یک پارچ آب یخ را روی سرش خالی کرد تنها پلک یک چشمش را باز کرد و چیزهای نامفهومی را زیر لب زمزمه کرد و بعد دوباره خوابید.
    در حال فکر کردن به گذشته هستم که ناگهان صدای فریاد و ناسزاهای امیر را می شنوم، پنجره ی اتاقش را می بینم که باز می شود و از آن یک گلوله ی پشمی حنایی به بیرون پرت می شود و در جنگل می افتد. سپس صدای شکستن شاخه ی یک درخت و صدای جیغ یک پرنده به گوش می رسد. با دهانی باز به پنجره و سپس به جنگل نگاه میکنم و به سمت جنگل می دوم.
    با عجله خودم را به درختان زیر اتاق امیر می رسانم و با تعجب به صحنه ی روبه رویم خیره می شوم. پنی و یک جغد با حالت تهدید آمیزی روبه روی هم ایستاده اند و به هم چشم خیره می روند. پشم های پنی پر از شاخ و برگ درخت است و جغد یک پایش را بالا گرفته است. به نظر مجروح شده است. احتمالا موقعی که پنی از پنجره پرت شد بیرون روی سر آن جغد سقوط کرده است. ولی پنی توی اتاق امیر چکار داست؟
    قبل از آنکه حرکت دیگری بکنند با قاطعیت به جفت شان می گویم: «آروم باشـــین! هیچ کس به اون یکی صدمه نمیزنه.» جغد با نگاه عاقل اندرسفیهی به من خیره می شود، انگار می خواهد بگویم"همین الانشم اون به من صدمه زده!" با سرم جغد را به آرامش دعوت می کنم و به او نزدیک می شوم. با ترید عقب میرود.
    -هیـــش، نترس. من کاریت ندارم.
    به آرامی بغلش میکنم و پایش را بررسی می کنم. به آرامی قدرتم را به نوک انگشت اشاره ی راستم می فرستم و چک میکنم که در ساختار کنونی بدنش نقصی وجود نداشته باشد. همان پایی که جغد بالا گرفته است دچار یک شگستگی جزئی شده است. به آرامی نوازشش می کنم. به آرومی روی شونه ام می گذارمش. به سمت پنی برمیگردم. گربه ی بینوا از خستگی خوابش برده است. او را بغل می کنم و به سمت قصر حرکت می کنم.
    جلوی در سالن غذاخوری کسرا، حریر و شهرزاد را می بینم. درحالی که از سالن بیرون می آیند مشغول حرف زدن هستند. پپس از چند ثانیه شهرزاد حرفش را تمام می کند و برای کسرا سری تکان میدهد و با حریر از آنجا دور می شود. کسرا با دیدنم به سمتم می آید و چشماش با دیدن جغد سفید روی شانه ام برق می زند. با اشتیاق می پرسد: «این جغدو از کجا آوردی؟»
    -از توی جنگل. آسیب دیده. دارم میبرمش پیش حانیه. پنی از پنجره ی اتاق امیر پرت شد بیرون و دقیقا افتاد روی سر این جغد
    پنی را مکم تر آغوش میگیرم و با اخم ادامه میدهم: «هرچند هنوز نمی دونم پنی توی اتاق امیر چیکار داشت و هنوز هم نشد که ازش بپرسم.» و با سر به پنی خواب اشاره میکنم.
    کسرا نیشخندی می زند و می گوید: «ولش کن، احتمالا داشته فضولی میکرده. از دیشب که »دوباره به قصر برگشته همه ش درحال فضولی بوده و توی قصر پرسه میزده. » و گوش پنی را می کشد و پشت گوش آن را می چرخاند و می گوید: مگه نه پنی؟
    ناگهان پنی از خواب می پرد و چشمانش را باز می کند. با دیدن کسرا گوش هایش به طرف عقب حرکت میکند، از روی ترس خرخری می کند و از آغوش من به پایین می پرد و به سمت راهروی کناری می پرد.
    با تعجب به کسرا نگاه میکنم.
    -این چرا اینجوری کرد؟
    کسرا معصومانه شانه ای به نشانه ی ندانستن بالا می اندازد.
    با شنیدن صدای هوهوی دردناک جغد به سمتش برمیگردم: ببخشید! همین الان میبرمت درمونگاه.
    هنوز قدم اول را برنداشته ام که صدای جیغ پنی را می شنوم. از روی درماندگی به راهرویی که پنی در آن ناپدید شده است نگاه میکنم و نگاهی هم به جغد. کسرا که تردید من را می بیند فوری می گوید: میتونی جغدو بدی به من، من میبرمش درمونگاه. تو برو به دنبال پنی.
    و با اشتیاق به جغد نگاه میکند. به چشمانش نگاهی میکنم و مطمئن می شوم که جغد پیش او در امنیت خواهد بود، پس با عجله جغد را به دست او می دهم و در راهرو به دنبال پنی میدوم.


    اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار
    این ملت کتاب نمی‌خوانند....

    احمد شاملو


    A.A
  11. #30
    تاریخ عضویت
    2014/04/28
    محل سکونت
    قبرستون
    نوشته‌ها
    366
    امتیاز
    63,626
    شهرت
    2
    1,812
    معاون سایت
    به علت بدقولی مجید!!!

    مکان: قصر
    افراد درون داستان: خودم، و همه


    سه ماه بعد . . .
    ویگل(شب زنده دار) روی شانه هایم نشسته بود و نوک ناخن هایش در سطح پوستم فرو رفته بود.
    درهمان حال از پله های طبقه سوم به سمت طبقه اول میرفتم.
    اکثر بچه ها عموما در طبقه ی اول بودند، و بقیه اکثرا در اتاق یا آشپزخانه!!
    دیگر اتاق تمرینات یا مکان دیگر قصر شور و حال گذشته را نداشت.
    به جماعتی که دور میز طبقه اول نشسته بودند ملحق شدم و ویگل را به هوا فرستادم تا برود و از شروع غروب لذت ببرد... رنگ آسمان سرخ بود و بزودی ساعت های زندگی ویگل آغاز میشد.
    او را که تا پنجره های بالای سالن که در ارتفاع 10 متری بودند با چشمانم دنبال کردم و خروجش از قصر را نظاره گر شدم.
    در همین حال بود که صدای بسیار ناگهانی شیپور زهرا شنیدیم!
    صدایی بلند که در تمام تالار پخش شد و همه ی ما بلند شدیم و بسیاری از طبقات بالا به این طبقه آمدند تا ببنید کسی که دارد وارد قصر میشود کیست... زهرا همیشه عاشق کشیدن دادن بود و بخاطر مهارتش در تیر اندازی و قدرت خارق العاده اش در نامرئی شدن او مسولیت کشیک را به عهده داشت، نه به این خاطر که ما منتظر حمله ای باشیم! بلکه به اینخاطر که خودش این مسولیت را بیشتر ترجیح میداد و بودن در فضای باز را دوست داشت.
    صدا شیپدر هنوز در سالن بزرگ میپیچید و نجواهای بین افراد بالاگرفته بود.
    همه منتطر بودند که ببیند این تازه وارد که به قصر می آمد کیست، چون ما منتظر هیچ کس نبودیم.
    از درون در باز قصر نور سرخ غروب به داخل میتامید و بعد هیبتی سیاه در ردایی که با باد تکان میخورد در مقابل نور شکل گرفت.
    همانطور که نزدیک تر میشد متوجه شدم که شل میزد و به سختی حرکت میکرد.
    انگار خودش را بزور میکشید تا جلو بیایید.
    وقتی کاملا در ابتدای ورودی ایستاد همانجا توقف کرد...
    نجوای همه متوقف شده بود و پشت سری ها سعی میکردند با گردن کشیدن از تازه وارد چیزی بفهمند اما از این فاصله هیچ کس چیزی از شخصی که پشت به نور ایستاده بود نمیدید.
    و بعد شخص نقش بر زمین شد.
    همه ما و جلوتر از حانیه به سمت شخص دویدیم...
    وقتی حانیه بالای سرش رسید با صورتی آگنده از نگرانی و تشویش فریاد زد:
    مجیده!!
    و دوباره همهمه بالا گرفت.

    چند ساعت بعد در درمانگاه . . .
    مجید با یک دست قطع شده! و بدنی آش و لاش جای چند زخم روی صورت و بدنش روی تخت درمانگاه افتاده بود.
    حتی بعد از کلی فشار روی حانیه باز هم مجید کاملا خوب نشده بود. حانیه نزدیک به سه ساعت تمام مشغول بستن جریان دستش بود. و حتی در حین اینکار چندبار از بینی اش خون آمده بود وبعد با کلی جیغ و داد از طرف فاطمه و امیرحسین به اتاقش فرستاده شد و طبق گفته ی محمد حسین که اورا تا اتاقش همراهی کرده بود، وقتی روی تختش ولو شده بلافاصله خر و پفش دنیا را برداشته بود!
    مجید اکنون بیدار بود و آماده بود تا به سوال های ما چهار نفر که بالای سرش بودیم پاسخ بدهد.
    لیلا پرسید:
    مجید خوبی؟ چه بلایی سرت اومده؟صدامو میشنوی؟
    با اندکی خس خس مجید پاسخش را داد:
    خوووبم... روستایی ها، بهمون حمله کردن... همه رو . .
    و بعد قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید و چندبار سرفه کرد.
    فاطمه با نگرانی خم شد و پیچ اکسیژنش را تنظیم کرد.
    -روستایی چیشدن؟؟؟
    - اونا یه دفعه تغییر کردن، وقتی منو یک نفر دیگه در حال کشیک بودیم توقع نداشتیم ولی اونا بهمون حمله کردن، بقیه افراد تو خونه بودن، اونا تو . . .آتیش سوختن. فقط من زنده موندم . . .
    لیلا کاملا گیج . . درواقع همه ی ما کاملا گیج بودیم اما لیلا بیشتر متعجب بود!
    - امکان نداره! اونا از کجا میدونستن . . .این اصلا . . . آخه برای چی؟
    -مممممن . . . نمیدون_
    دوباره سرفه هایش شروع شد.
    امیرحسین گفت:
    بهتره بزاریم استراحت کنه فعلا . . . بریم بزاریم بخوابه فردا هم میتونیم ازش سوال بپرسیم.

    و بعد همه ی ما درمانگاه را خالی کردیم.
    لیلا بیرون در گفت:
    میدونستم نباید میزاشتم اونا برن، چطورن اینقدر راحت همه چیزو خراب کردن؟ اون روستایی ها ساده بودن و فکر میکردن اینا موجودات خطرناکین یا اهریمنن... بهشون گفته بودم از قدرتشون جلوی مردم روستا اسفتاده نکنن اما اون احمقا . . .
    لیلا هق هق کرد و محمد حسین دستی روی شانه اش گذاشت؛ سالها مسول بودن باعث شده بود نسبت ب تمام افراد از دست حس مسئولیت پیدا کند.
    محمد حسین گفت: آروم باش، تقصیره تو نبوده که اونا . . .
    چرا همش تقصیر من و شما بوده! من خودم برمیگردم اونجا دیگه هم نمیخوام چیزی بشنوم!
    دست محمد حسین را با عصبانیت کنار زد و از پله ها پایین رفت.
    -------------------
    ویگل صبح روز بعد از سفر شبانه اش بازگشت، این طولانی ترین مدتی بود که از من دور شده بود! و حسابی نگرانش شده بودم، باید چند ساعت پیش برای خوابیدن برمیگشت.
    مستقیم به سمت من و اعظم که کنار هم در کتابخانه مشسته بودیم آمد. روبه روی اعظم نشست و ملتسمانه برای ذره ای نازکردن خودش را به دست اعظم میمالید.
    اعظم زیر بالش را خاراند اما ویگل از مسیر دست او کنار رفت و سراغ من آمد و خودش را به من مالید.
    وقتی خواستم نازش کنم انگشتم را نوک شد و از سوراخ روی دستم قطرات خون به آرامی بیرون میزدند.
    اعظم حالت متفکری به خود گرفت و گفت: میخواد یه چیزی بگه!
    - مثلا چی؟
    - نمیدونم ذهنش خیلی شلوغه! خودشم نمیدونه انگار چی میخواد بگه! اما میدونم که میخواد یه چیزی بگه!
    - خب تو تخصصت جونوراس اونوقت نمیدونی چی میخواد بگه؟
    - گفتم که! ذهنش بهم ریخته اس! اگه به یه چیز فکر میکرد میتونستم بگم ولی ذهن حیوونا مثه آدما نیست. . . شایدم باشه البته من تخصصم انسان نیست که باید از سپهر بپرسی! من فقط میدونم خیلی گیج و خسته اس با اینحال مسافت زیادیو اومده تا بهت یه چیزی بگه!
    کمی فکر کردم و بعد گفتم:
    من میرم پیش حریر تو مراقبش باش.
    -باشه به سلامت.
    -----------------
    - حریر ازت میخوام لازم سعی کنی روش تمرکز کنی شاید موفق شدی.
    - متاسفم امیرکسرا ولی من تاحالا شکاف و دهکده رو ندیدم! نمیتونم روی چیزی ک ندیدم تمرکز کنم مگه اینکه خودش غیر ارادی بیاد سراغم.
    با نامیدی هوفی کشیدم و شانه هایم بالا انداختم.
    - باشه مرسی، فکر کنم لیلا امشب از اینجا میره اگه میتونستی ببینی شاید باعث میشد که . . .
    - متاسفم . . به هرحال.
    رویم را برگرداندم نمیخواستم حریر بیشتر از این حس بدی پیدا کند.
    اما ناگهان تنها راه حلی که نیاز داشتم را جلویم دیدم.
    کسی از حیاط وارد قصر شد.
    شخصی که با وجود نابینا یی اش میتوانست راهش را در قصر پیدا کند.
    کسی ممکن بود آخرین امیدم باشد!
    عذرای احضاگر!
    فقط برای کشف #nobody ها زنده هستم و نفس میکشم!
صفحه 3 از 5 نخست 1 2 3 4 5 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 43

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پیشاپیش به مناسبت روز پزشک...!
    توسط DaReN در انجمن مناسبت‌ها
    پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2013/08/23, 12:51

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •