ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/10/11
    محل سکونت
    جایی در میان هیچ جا
    نوشته‌ها
    15
    امتیاز
    1,342
    شهرت
    0
    22
    کاربر انجمن

    داستان کوتاه : تلاشی برای بازگشت

    شهر نیمه شب ساکت است، در کوچه پس کوچه ها گه گاهی صدای ماشینی یا قدم های مردی تنها در تاریکی یا صدای پرزدن پرنده ای زیر مهتاب، سکوت شب را میشکند. آسمان شب سرد و گیراست، ماه بزرگ و درخشان. اما سکوت امشب از آن سکوت ها بود که حتی گه گاهی هم نمیشکست. پسر تهی از فکر و خوابیده رو به آسمان، خیره به آسمان، امشب از آن شب ها بود که خواب با او سلام هم نکرده بود. امروز رازهایی آشکار شده بود، امروز وظایفی بر روی دوشش محول شده بود.
    صبح مثل همیشه آغاز شده بود، سریع، شلوغ، بدون کنترل رویش، و چه قدر دلش برای این مثل همیشه تنگ شده بود. ظهر امروز بود که همه چیز عجیب شده بود، با آمدن پدرش و حرف زدن با مادرش بدون اینکه او بشنود چه میگویند. بعد از آن هر دو تا عصر رفته بودند بیرون.
    او با وجودی که، چنین رفتار هایی از پدر و مادرش ندیده بود، اما ظنی هم در ذهنش نسبت به آن نبود، با اینکه بخشی از ذهنش همواره فریاد میزد که شک کند، به حالت گرفته پدرش سر میز غذا، شکه شدن مادرش وقتی از اتاق بیرون آمده بود.
    صدای قارقار کلاغی سکوت شب را شکست، پسر همچنان ذهنش از فکر تهی بود، زیر لب بی اختیار گفت: قاصد. کلاغ به سمت دست راست پسر رفت، کف دستش را روبه آسمان کرد، عمق چشمان کلاغ برقی زد.
    بعد از اینکه پدر و مادرش آمده بودند او را روی مبل نشاندند و خود روبه‌رویش نشستند. پسر هشت_نه ساله پدر و مادر خود را با تعجب نگاه میکرد که از چیزهایی حرف میزدند که نمیفهمید، غمی که در نگاه شان بود، اشکی که هر بار جلوی چکیدنش گرفته میشد. زمان انگار برایش در گذر نبود. احساس میکرد مرکز هیاهویی است، احساس میکرد در مرز هستی و نیستی قدم برمیدارد، البته اگر چنان بچه ای معنی آن احساساتی که درونش شعله میکشیدند را درک میکرد.
    کلاغ نوک خونینش رو از کف دست چپ پسر بلند کرد، بعد روی سینه پسر رفت، چشمان پسر به سفیدی مهتاب آسمان شده بود، کلاغ به سمت ماه نگاه کرد، سپس در برقی سیاه ناپدید شد.
    "جادو" این کلمه ای بود که همواره از زبان پدر و مادر پسر شنیده میشد. هرچند هر از گاهی نسبت های غریب پدربزرگ و مادربزرگ هم گفته میشد نسبت هایی که پسر هیچ درکی به جز چیزی که در کتاب ها گفته میشد از آن ها نداشت. از او خواستند کاری کند، خواستند نیمه شب در شب صاف و سرد پشت بام بخوابد و منتظر بماند، منتظر شگفتی ای که پسر حتی معنایش را درک نمیکرد، البته اگر میدانستند پسر کلمه شگفتی هم به درستی نمیفهمد، شاید حرف دیگری میزدند.
    آسمان صبح، ابر ها را خونین کرده بود. پسر در تختش بی رمق خوابیده بود با نشان کلاغی بر روی سینه اش و پدر و مادری رنجور در پی استفاده دوباره جادوی از دست رفته شان و دیدن دوباره خانواده شان. و نگریسته به فرزندشان.

    این نوشته یه داستان کوتاه است. قرار نیست مقدمه یه داستان بلند یا چیز دیگری باشه.
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2017/09/08
    نوشته‌ها
    4
    امتیاز
    761
    شهرت
    0
    5
    کاربر انجمن
    شبیه شعر بود نثرش هم مثل شعر بود....سبک جالبیه
    زمانه از مدار خود خارج گشته است. آه نفرین بر این بخت که تنها از برای این زاده شده ام تا آن را بر سر جای خود بنشانم
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2013/12/27
    محل سکونت
    شمال شمال، غرب غرب، اورمیه
    نوشته‌ها
    649
    امتیاز
    28,619
    شهرت
    4
    1,598
    سردبیر نشریه
    نههههههههههه یعنی چی که ادامه ندارهههههههه
    شروع قشنگی داشت

    باشه، بقیشو مجبورم خودم خیال‌پردازی کنم
    امضا:

    A.Gh

    والا
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2017/07/09
    محل سکونت
    در حال جستجو
    نوشته‌ها
    42
    امتیاز
    2,014
    شهرت
    0
    76
    مترجم
    زیبا بود. استفاده از کلمات خوب و به جا بود تا حد زیادی. فقط خدایی چرا آقای فرهادی طور کردی آخرشو؟ چی شد؟ چرا ادامه نداره؟ ولی جنس قلمتو دوست داشتم بسیار
    ,Dear PAST
    .Thank You for all of the Experience & Lessons
    ,Dear Future
    ...I am Ready
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2013/11/24
    نوشته‌ها
    266
    امتیاز
    16,982
    شهرت
    12
    755
    کاندید مدیریت ویرایش
    خیلیییییییییی خوب بود
    ولی ادامش
    واقعا لذت بردم
    درخواست ویراستار

    عضو گیری تیم ویراست

    باد می وزد …
    میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
    تصمیم با تو است . . .

  6. #6
    تاریخ عضویت
    2016/10/11
    محل سکونت
    جایی در میان هیچ جا
    نوشته‌ها
    15
    امتیاز
    1,342
    شهرت
    0
    22
    کاربر انجمن
    با سپاس از نظرات دوستان
    در مورد ادامه اش میتونم بگم، هنوز تو خودم نمیبینم کاملش کنم
    نظراتتون خیلی امید بخش بود سپاس
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 87
    آخرین نوشته: 2018/07/29, 17:39
  2. داستان کوتاه : مدافع حرم
    توسط milad.m در انجمن داستان کوتاه
    پاسخ: 7
    آخرین نوشته: 2016/06/06, 23:20
  3. پاسخ: 20
    آخرین نوشته: 2015/06/24, 00:08
  4. کوتاه ترین داستان جهان
    توسط SunShine در انجمن مطالب جالب و دانستنی‌ها
    پاسخ: 1
    آخرین نوشته: 2015/02/20, 20:14

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •